« سر هرمس مارانا »
صلح و آرامش از حقيقت بهتر است



2009-09-19

آقای ژیژک همان روزهای داغ بعد از انتخابات اسمش را گذاشته بود استراتژی سکوتِ تهدیدکننده. گیرم این سکوت در خودش هوووکردن داشته باشد، انواع و اقسام شعارها داشته باشد. حتا مرگ‌بر داشته باشه. اما در مقابل ابزارهای طرف مقابل، شکنجه و تجاوز و کشتار و بلندگو و تریبون و صداوسیما و روزنامه و وقاحت، همه‌ی این‌ها می‌شود همان سکوت.
ما صبحانه‌مان را می‌خوریم، با شیرین‌ترین چایی‌شیرینِ دنیا. بیسکوییت‌مان را می‌خوریم. خوش و خندان و شنگول می‌رویم شعارمان را می‌دهیم. خوش و خندان و قدم‌زنان برمی‌گردیم خانه‌های‌مان. نهارِ دل‌چسب‌مان را می‌خوریم و خواب‌مان را داریم. تفریح می‌کنیم با شعاردادن. با نگاه‌کردن به چهره‌های بهت‌زده و گیج و خسته‌ و دریده‌حنجره‌ی آن‌ها. خشم‌شان را تماشا می‌کنیم و می‌خندیم به مزدوری‌شان. به باورکرده‌های‌شان حتا. به این همه عصبیت‌شان. به این که آن طور هیولاوار نگاه می‌کنند در چشم‌هایت و فحش می‌دهند. بعد آدم با خودش می‌ماند گاهی، این‌ها که سوارِ کارند، این‌ها که دارند توسنِ قدرت را می‌رانند، این‌ها که می‌کُشند و دستگیر می‌کنند و شکنجه می‌کنند و تجاوز می‌کنند و صدای‌شان از هر بلندگویی دارد پخش می‌شود. ما که دست‌مان خالی‌ست، ما که دل‌های‌مان زمستان‌ست، این‌ها چرا عصبانی‌اند؟ این‌ها چرا نمی‌خندند؟ این‌ها چرا این‌جور خون دارد خون‌شان را می‌خورد؟ ما که می‌آییم دور هم جمع می‌شویم لپ‌های هم را می‌بوسیم، دست‌های هم را می‌گیریم و شعار می‌دهیم، می‌خندیم و شعار می‌دهیم. بعد هم راه‌مان را می‌کشیم برمی‌گردیم، فوقش بشینیم در خنکای چهار تا درخت، سیگار بکشیم. بعد که می‌رویم خانه‌های‌مان. سهمی از قدرت‌شان نطلبیدیم که. کاری به کارشان نداریم که. فوقش وقتی رییس‌جمهورِ کودتا زر می‌زند به او بخندیم. هوووو کنیم وقتی دارد جوری از دولتِ غاصبِ اسراییل و ملتِ مظلومِ فلسطین حرف می‌زند که انگار یکی از ما دارد از دولتِ خودش و ملتِ ایران حرف می‌زند. این‌ها چرا این همه عصبانی‌اند؟ کجای‌شان مگر چه‌قدر دارد می‌سوزد؟
تهدید‌کننده‌ایم لابد.


Comments:
توی چشمهاشان اگر خوب دقت می کردی می فهمید علت این همه خشم را . دلیل ساده ی دارد :
آنها ته دلشان خوب فهمیده اند زمانشان گذشته است !
زمان مزدوری و پول مفت خوردن وپز مذهبشان را دادن و نان چادر و چفیه خوردن گذشته .
آن بهت هم لابد در چهرشان می دیدی . که ای عجب ! چه شد که اینطوری شد . مگر ما خواب بودیم . چرا ما انقدر عقب ماندیم.
آره بدجوری عقب ماندند برادر ها و خواهر ها . شعار هایشان هنوز بوی دهه شصت را می دهد . آنگار همان سال هاجا ماندند . بعید نیست اگر بهشان دست میزدی ، خاکستر و خاک میشدند .
 
یک چیزی هست به نام امید
که هرچه هم جایش در دل باشد
انجا می پوسد

باید هرازچند گاهی سرکی هم به بیرون بکشد
 
Post a Comment