« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2011-08-17


(+)
بابک، بابکِ سین، تو یک چنین عاشورایی را به من بدهکاری. خودم هم نمی‌دانم دقیقن چرا، اما بدهکاری برادر. در جریان باش.

Labels:

Link
  



2011-08-16


انگلستان، دهه‌ی هفتاد. دانشمندان در آزمایشگاه «انسان»‌هایی تولید می‌کنند و در مدارسی مخصوص پرورش‌شان می‌دهند تا بعدها، در عنفوان جوانی، اعضای حیاتی بدن‌شان به منظور پیوند به سایر انسان‌ها استفاده شود. معمولن بعد از عمل سوم یا چهارم، این انسان‌های آزمایشگاهی، زندگی‌شان «تمام» می‌شود. قصه‌ از زبان «کتی»، یکی از همین آدم‌های آزمایشگاهی روایت می‌شود. در سه فصل به زندگی کتی، روث و تامی و دل‌دادگی‌ها و آرزوها و رویاهای‌شان می‌پردازد: کودکی‌شان در مدرسه‌ی هالیشام، نوجوانی‌شان، وقتی در کلبه‌ای در انتظار نوبت‌شان برای شروع اهدا عضو هستند و بالاخره در بیست‌وچندسالگی، وقتی روث و تامی یکی‌دو اهدا انجام داده‌اند و کتی پرستاری‌شان را به عهده دارد. «هرگز رهایم مکن» فیلمی به‌غایت غمگین است که نعل‌به‌نعل بر اساس کتابی به همین نام از آقای ایشی‌گورو ساخته شده است. و آقای ایشی‌گورو به احتمال زیاد «آیا آدم‌مصنوعی‌ها خواب گوسفندبرقی می‌بینند؟» آقای فیلیپ ک. دیک را خوانده‌اند. خوب هم خوانده‌اند. در قصه‌ی آقای دیک مساله هویتِ آدم‌مصنوعی‌ها بود، این که چه‌طور میل به «آدم»‌شدن دارند. در قصه‌ی آقای ایشی‌گورو، مساله‌ی اخلاقیِ استفاده‌ی ابزاری از این «آدم‌»ها مساله‌ی اصلی‌ست: واکنشِ هرکدام از این سه‌نفر به سرشتِ تلخ و محتوم‌شان، که چه‌طور در نهایت به مرحله‌ی «پذیرش» می‌رسند و با آن کنار می‌آیند. مرحله‌ای که آدم‌مصنوعی‌های «بلیدرانر» (فیلمی که آقای اسکات بر اساس کتاب آقای دیک ساخته بود) به آن نمی‌رسند. گیر کرده‌اند در همان مراحل انکار و خشم و چانه‌زنی و افسردگی. با این‌حال، هر دو فیلم در نقطه‌ی پایان به هم می‌رسند، با طرح شباهت آدم‌ها و آدم‌مصنوعی‌ها وقتی «تمام‌» می‌شوند، در برابر مرگ. فیلمِ آقای «مارک رومانک» یک موسیقی بی‌نظیر هم دارد: خانم ریچل پورتمن ملودی‌ای برای ویولن نوشته است که بدجوری اشکِ آدم را درمی‌آورد.

Labels:

Link
  





شما یادتان نمی‌آید، یک زمانی بود که آدم وقتِ تماشای بعضی فیلم‌ها، «جل‌الخالق» از دهانش نمی‌افتاد. این‌جوری که یک کارهایی می‌کردند آدم‌ها در فیلم، که آدم هیچ‌رقمه تصورش را هم نمی‌کرد. هی با خودت کلنجار می‌رفتی که آخر چه‌طوری این صحنه را ساخته‌اند، چه‌جوری پرداخته‌اند، با چه ترفندی، پشتِ هم انداخته‌اند. حالا اما لَم می‌دهیم عقب، یک «هه»ای می‌گوییم و خیال‌ِ خودمان را راحت می‌کنیم که با کامپیوتر خب. آقای جیمزباند، کره‌ی ماه را هم درسته قورت بدهند دیگر خیلی تعجب نمی‌کنیم. یک «چیز»ی پیدا کرده‌ایم که جوابِ همه‌ی ابهامات‌مان را می‌دهد، دهان‌ِ تعجب‌مان را می‌بندد. بعد، وقتی یک انیمیشنی مثل «رَنگو» پیدایش می‌شود، از خوابِ غفلت بیدار می‌شویم که خب، کامپیوتر، قبول؛ اما چه‌جوری آخه؟! صناعتِ «فیلم»‌سازی با سخاوت همه‌ی محیرالعقولی‌اش را سپرده دست انیمیشن‌ها و نشسته یک‌ کناری، کیفش را می‌کند. تخمه می‌شکند و راضی‌ست. در مقابل، انیمیشن‌ها هم در ادای دین و ارجاع، کوتاهی نمی‌کنند انصافن. حالا ما با دهانِ باز «رنگو» را تماشا می‌کنیم که چه‌طور، لامصب، بافت و بو و عصب دارد کاراکترها و فضاهایش. که چشم‌های آقای مارمولک از چشم‌های آقای بوگارت هم به‌تر بلد است غم پیشه کند، به وقتش. گرد و خاک شهرِ «دِرت» را باور بفرمایید در بینی‌تان حس خواهید کرد و بویِ عرقِ پیراهنِ مارمولکِ خالی‌بندِ قصه، یک صحبتِ ملایمی با مشام‌تان خواهد داشت. «رنگو» سرگذشت عبرت‌آموز و پرفرازونشیب مارمولک فلک‌زده‌ای‌‌ست که وارد شهر غریبه‌ای وسط صحرای لم‌یزرع و تشنه می‌شود و خودش را قهرمان جا می‌زند. تاوانش را هم می‌دهد: مجبور می‌شود واقعن قهرمانِ شهر بشود.

Labels:

Link
  



2011-08-15


You found fault in everybody because you afraid to look at yourself

در یک اپیزودی از یک سیزن‌ای (:دی)، دکتر هاوس بیمار اسکیزوفرن‌ای را با خودش به گردش می‌برد. بیمار اعتقاد دارد که سوپرمن‌ای است برای خودش. دکتر هاوس او را به یک «شهربازی» می‌برد و با استفاده از تونلِ باد، مزه‌ی پریدنِ واقعی را به او می‌چشاند. هدفش خوش‌حال کردن بیمار است. بازگرداندنِ اعتمادبه‌نفسی که توسط دکتر دیگری، به شدت از او گرفته شده، با گفتنِ این که او آدمی است معمولی و ناتوان از پرواز. از قضا به بیمار بسیار خوش می‌گذرد. جای شما خالی. اما وقتِ برگشتن، بیمار در ادامه‌ی توهم‌اش، خودش را از طبقه‌ی چندم به پایین پرت می‌کند، به هوای پرواز. هاوس داغان می‌شود. با همین دیکته. هاوس مرتکب اشتباه شده و نتیجه‌ی اشتباهش بدنِ تکه‌پاره‌ی بیمار است. هاوس؟ هاوسِ همیشه‌گی اگر بود اولین واکنش‌ش عدم قبول اشتباه می‌بود. فرار از وضعیت می‌بود. اصرار بر یافتن دلیلِ دیگری غیر از خطای خودش در محاسبات می‌کرد. به سرسختی نادیده می‌گرفت اتفاق افتاده را. آزارِ باعث‌شده را. «دی‌فلکت» می‌کرد روی چیز یا کس دیگری.

هاوسِ این سیزن اما هاوسِ همیشه نیست. (بد و خوبش را بعدن برای‌تان می‌گویم) هاوسِ این سیزن هاوس‌ای است که می‌رود پیش تراپیست‌اش، دکتر نولان، درهم‌شکسته‌ای‌اش را بروز می‌دهد. دکتر از او می‌خواهد برود و از بیمار عذرخواهی کند. که بپذیرد و اعلام کند اشتباه‌اش را. هاوس طبعن زیر بار نمی‌رود. نولان می‌گوید تو عذرخواهی نمی‌کنی چون فکر می‌کنی در جواب کاری که باعث آن شدی، عذرخواهی‌کردن دردی را دوا نخواهد کرد. چون خودت را مستحق آن می‌دانی که همان درد و رنج او را تو هم بکشی. این که نمی‌شود! تو انتظار داری از خودت که خدا باشی، نیستی، انسانی هستی مثل بقیه، که گاهی گند می‌زند، همین.

هاوس اگر هاوسِ قدیم می‌بود، بلد نبود خودش را مقصر بداند. هاوس اگر هاوس سیزن‌های قبل بود، تحمل پرفکت‌نبودن را نداشت. طاقت نداشت خودش را در موقعیتی ببیند که مثل سایر آدم‌ها، خطایی از او سر زده باشد. به در و دیوار می‌زد که چیز جای‌گزینی پیدا کند. خودش را گم‌وگور می‌کرد. حتا تا مرز نابودی شغل خودش و همکارانش پیش می‌رفت تا اعتراف نکند به خطا. تا یک معذرت‌خواهی دو کلمه‌ای را بر زبان نیاورد. مبادا با گفتنِ یک متاسفمِ ساده، دنیا ویران بشود. تا مبادا به احساساتِ دیگران وقعی نهاده باشد. از آن بدتر، خدای نکرده خودش را به شکل آدمی دربیاورد در چشمانِ دیگران، که آدم است، که گاهی گند می‌زند. هاوسِ قدیم بلد بود واقعیت را همیشه یک‌جور خوب و دل‌پذیر و خود‌معصومانه‌ای برای خودش تحریف کند. یک جوری که مبرا باشد، همیشه، از همه‌چیز. خودش را عوضی می‌نامید انگار که این اعتراف به عوضی‌بودنش چیزی از شدتِ نادرستی اعمالش کم می‌کرد. چیزی از رقت‌انگیزی‌اش می‌کاهید. برعکس، خودش را عوضی می‌نامید به مثابه گذرنامه‌ای که به او اجازه بدهد من‌بعد هم به عوضی‌گریِ خودش ادامه دهد. هاوسِ قدیم هاوسِ دوست‌داشتنی‌ای هم بود اتفاقن، روی مونیتور.

هاوس قدیم را می‌شود فهمید، البته. هاوسِ قدیم هاوس‌ای بود که ابراز تاسف‌ دیگران هیچ‌وقت کمکی به او نکرد. هیچ از دردِ همیشه‌گیِ پای‌اش نکاست. عذرخواهیِ بعد اشتباهِ آدم‌ها، جانِ رفته‌ی هیچ بیماری را برنگرداند. می‌خواهم بگویم ابراز تاسفِ سایرین، کمکی به هاوس نمی‌کرد چون انتظاری که از آن داشته انتظاری سوپرمنانه بوده، در حد تغییر گذشته. و خب می‌دانیم دیگر، هیچ آب رفته‌ای کلن قرار نیست به جوب، بعله با همین دیکته، برگردد. ابراز تاسف خیلی که هنر کند نوازش می‌کند. هاوس هم که از نوازش متنفر است کلن. می‌دانید که چرا. قبولِ نوازش یعنی قبولِ وجودِ درد، آزار، زخم. آدمِ پرفکت که دردش نمی‌آید هیچ‌وقت. مثل مرد که هیچ‌وقت گریه نمی‌کند.

هاوسِ این سیزن اما آرام‌آرام پیش مردِ بیمار می‌رود. برایش توضیح می‌دهد، خیلی خلاصه، که قصدش چه بود. که اشتباهش کجا بود. که متاسف است. من هم جای سازندگانِ هاوس بودم همین کار را می‌کردم. معجزه‌ی کوچکی در این صحنه ترتیب می‌دادم تا پاداش اعتمادش را گرفته باشد هاوس، اول به خودش، بعد به دیگری.
Link
  



2011-08-13

معمار هستید؟ فرزند/خواهر/برادرِ پنج‌شش ساله هم دارید؟ ایضن آیا وقت و دل و دماغ دارید برای گپ و مشورت و معاشرت درباب مساله‌ی درکِ کودکان از معماری از خلال تصویر، احیانن؟ ای بابا، سرهرمس چند روز است همین طور منتظرتان نشسته تا به او ایمیل بزنید و خوش‌حالش کنید. بلند شوید.

Sirhermes[@]gmail[.]com
Link
  



2011-08-10


می‌گویند در دهه‌های پایانی قرن بیستم، موضوعِ هنر بیش از هر چیزی و هر وقتی، خودِ شخصِ شخیصِ هنرمند شد. دیگر نه آن‌قدر ابزار و شیوه‌های بیانی مهم بود و نه آن‌قدر خودِ جناب هنر. هنرمند با تمام منویات‌ش آمد نشست درست در مرکز ابداع هنری‌اش. موضوعات به‌شدت شخصی، خصوصی، بدنِ هنرمند، خروجی‌ها و ورودی‌های مربوطه، تماس‌ها، اتصال‌ها، حریم‌ها و حرمت‌ها. مثلن؟ مثلن سال 1994، خانم مونا حاتوم، چیدمانی در موزه‌ی ملی هنر مدرنِ پاریس برپا کرد که جسورانه و صریح و جنسیت‌محور بود. یک اندوسکوپ را فرستاده بود داخل بدنش، تصاویر ضبط‌شده را ویدیو کرده بود و پخش کرده بود روی کفِ سالن، محصور در یک استوانه. نهان‌ترین اجزاء بدنِ زنانه را خیلی بی‌تفاوت، انداخته بود روی زمین، نه‌تنها جلوی چشم هزار بیگانه، که زیر پای‌شان. می‌گویند با این فاش‌نمایی، تعلقِ خودش را بر بدنش، بر خصوصی‌ترین اجزاء آن، جاهایی که حتا از دیدرس، و طبعن مالکیتِ بصریِ خودش هم خارج بود، واگذار کرده بود به بیت‌المال. عمومی کرده بود خودش را. چیزی هم که عمومی شد، رفت در دست‌رس عموم، می‌شود بیگانه، غریبه، مالِ مردم. آیا سرهرمس دارد از حجاب حرف می‌زند؟ خدا نکند. حوصله داشتید بلند شوید بروید ویدیوی «بدنِ بیگانه» را ببینید، این‌جا.

Labels:

Link
  



2011-08-08


Barragan House, Mexico City, Mexico, 1948
Architect: Luis Barragan

Labels:

Link