« سر هرمس مارانا »



2006-09-28


1
در معیت این آقای مهندسی که همراه خودمان آورده‌ایم‌اش، یله شدیه‌ایم بر تخت درپیت هتل، خیره شده‌ایم به مونیتور این نوت‌بوک گرامی و داریم مستند تخیلی جذابی از بی‌بی‌سی را مورد رویت قرار می‌دهیم که نام‌اش اودیسه‌ی فضایی است. ادای دین به کوبریک عزیزمان. (این هم از آن پارادوکس‌های ماراناییک است ها! مستند تخیلی!) شرح ماجرای سفر شش ساله‌ی چند فضانورد به منظومه‌ی شمسی شما آدم‌های فانی، با هدف فرودآمدن بر اکثر سیارات و اقمار آن و نمونه‌برداری. (خب می‌گفتید ما از این بالا هم برای‌تان فیلم و عکس می‌فرستادیم و هم نمونه. چرا این همه انوشه‌بازی و خرج و مخارج و اسراف و ریخت‌ و پاش؟!) چشم‌های‌ شهلای‌مان از زور خواب باز نمی‌‌شود اما دل‌مان نمی‌آید از این کار درخشان چشم برداریم. مثل باقی تولیدات کمپانی دوست‌داشتنی بی‌بی‌سی، دقیق، جذاب و پروفشنال است. تصاویر بازسازی‌شده از سطح خورشید و مریخ و ونوس و مشتری، خیره‌کننده است. این آقای مهندس ما هم از آن بچه‌های خوبی است که شیفته‌ی آسمان است و کلی اطلاعات به‌دردبخور دارد و هی ما را در این زمینه آپ‌دیت می‌فرمایند. می‌فرمایند که جاذبه‌ای این زمین شما اصولن اجازه نمی‌داده است که ارتفاع اورست و عمق دره‌های‌تان بیش از این شود اما در مریخ که جاذبه کلی از زمین کم‌تر است، (کمیت اطلاعات ارایه‌شده از سوی ما را که دارید!) دره‌هایی داریم با عمق فوق‌العاده زیاد! گروه فضانوردان در لبه‌ی یکی از این دره‌ها ایستاده‌اند، در چشم‌انداز پشت سرشان، جایی که زمین زیر پای‌شان تمام می‌شود، اعماقی است که در مقیاس باور شما آدم‌های فانی نمی‌گنجد. یکی از فضانوردان سنگی را با پا به درون دره پرتاب می‌کند. سنگ قل می‌خورد و می‌رود. تا بی‌نهایت. دوربین بالا می‌رود. مقیاس خارق‌العاده است. آدم‌ها و بزرگ‌ترین و عمیق‌ترین دره‌ی مریخ. گروه به سفرش ادامه می‌دهد. یکی از اعضای تیم بر اثر شدت تشعشعاتی که دریافت کرده، بیمار می‌شود. امیدی به نجات‌اش نیست. آرزو می‌کند آن هاله‌ی خرده‌سنگی دور اورانوس را (شما اورانوس می‌گوییدش یا مشتری؟ ما المپی‌ها تیله‌نازنازی خطاب‌اش می‌کنیم آخر!) ببیند و بمیرد. تابوت‌اش، لفافی درخشان می‌شود که دور پیکرش می‌پیچند و در همان هاله‌ی پیرامون، برای ابد رهایش می‌کنند. (این برای ابد رهاکردن پیکر بیجان هم عجب حس تنهایی خلوت و مقدسی دارد ها! فکرش هم هر آدم فانی‌ای را وسوسه می‌کند برود یک قرضی از خانم انوشه بگیرد!) خلاصه که حیرتی بود.

2
به قول خانم پالین کیل، بعضی فیلم‌ها مثل درخت کریسمس هستند، هر استعاره‌ای را می‌توان به‌شان آویزان کرد. حالا به این مستند کذایی هم کلی تاملات و خاطرات جورواجور ما اضافه کردیم حین تماشا! در وهله‌ی اول، بدون هیچ درنگی و طبیعتن، یادی از اودیسه‌ی فضایی استنلی خودمان افتادیم و البته سر آرتور سی کلارک که از رفقای گرمابه و گلستان ما هستند. بعد فکر کردیم درست‌ترین و به‌جاترین عنوان بدلی که در زبان فارسی برای یک فیلم غیرفارسی گذاشته‌اند، همین راز کیهان به جای اودیسه‌ی فضایی است. (بعله می‌دانیم کارکرد واژه‌ی اودیسه در آن‌جا چیست، اما مگر چند نفر بار تاویلی اودیسه را می‌دانند در این مملکت؟!) بعد یاد انبوهی از قصه‌ها و فیلم‌های ساینس‌فیکشنی افتادیم که خواندیم و دیدیم و هنوز هم ژانر محبوب سر هرمس مارانای بزرگ است. یاد آن قصه‌ی کوتاهی افتادیم که روح‌مان را پشت و رو کرد و در آن ویژه‌نامه‌ی سال‌های دور مجله‌ی دانشمند، درباره‌ی داستان‌های علمی‌تخیلی، چاپ شده بود. همانی که نام‌اش چرخه بود و به زعم سر هرمس مارانای آن‌روزها که طبیعتن هنوز این لقب شیک سر را نداشت، کتاب داستان‌هایی را که درباره‌ی بازگشت در زمان بودند، بسته بود. (ماجرا این بود که آقای محققی به همراه دست‌یارش پس از موفقیت در ساخت ماشین زمان، برای آزمایش، درست به چند دقیقه قبل برمی‌گردد و می‌بینیم که دوباره‌ دارد روی ماشین زمان کار می‌کند و تکمیل‌اش می‌کند و برای آزمایش، به چند دقیقه قبل برمی‌گردد و الخ! بدون هیچ درک و خاطره‌ای از این تکرار. چه‌قدر مایوس‌کننده و عبث!) داشتیم در تصاویری که از قصه‌های آقای ژول‌ورن و کلارک و ری‌برادبری و (راستی اسم آن آقای عزیزی که قصه‌های بلیدرانر و گزارش اقلیت را نوشته بود یادتان هست؟) آسیموف و لم و دیگران گل‌چرخ می‌زدیم که یک‌هو، ناغافل آقای کالوینوی پدرسوخته‌ی عزیزمان با آن لبخند رندانه در برابرمان ظاهر شدند و انگشت اشاره‌شان را مستقیم به سمت پاتختی گرفتند که یعنی نگاه کن هرمس! نگاه کردیم و جز پاکتی سیگار و فندکی و زیرسیگاری چیزی ندیدیم. اول‌ فکر کردیم می‌خواهند در مذمت دخانیات نکته‌ای بگویند. خودمان را برای قهقهه آماده‌ کردیم. بعد دیدیم بلافاصله انگار متوجه اشتباه‌شان شدند و از جیب پالتوی مبارک‌شان کتابی بیرون آورند و آن را روی پاتختی گذاشتند و بعد دوباره با اقتدار و اعتماد به نفس بیش‌تر به سمت همان پاتختی اشاره کردند. آها! خب بگو جانم! کتاب مستطاب کاسموکومیکس یا کمدی‌های کیهانی! بزرگ‌ترین هجویه‌ای که برای این ژانر نوشته شده. داشت یادمان می‌رفت ها! ممنون ایتی‌جان! (ایتالوجان!) یادمان نمی‌رود اعجابی را که موقع خواندن قصه‌ی آن موجودات خداگونه‌ی پیش از تاریخ داشتیم وقتی مشغول شرط‌بندی روی چیزهایی بودند که هنوز خلق نشده بود، از جمله همه‌چیز! (مثل اعداد و خود شرط‌بندی!) یا آن داستانی که ماه آن‌قدر به زمین نزدیک می‌شود که می‌توان با یک پرش از زمین جدا شد و رفت در جاذبه‌ی ماه و برای همیشه از زمین دور شد. دل‌مان تنگ شد ها!

3
از تبریز امروز که خیری جز همان کباب خجسته‌ی هتل ائل گلی به ما نرسید اما اردبیل آخر شب، آبادمان کرد! راه افتاده‌بودیم در راسته‌ی حلوای سیاه‌فروشان و کباب‌پزان گرامی! حلوای سیاه کره‌عسلی و دوغ محلی و بعد عینهو پیاده‌روهای پاریس خودمان، نشستیم روی صندلی‌های پلاستیکی گوشه‌ی پیاده‌رو و مجموعه‌ی متنوعی از کباب‌های ذغالی را مورد اطعام قرار دادیم! از گوشت و جگر و دل و قلوه و پستان و روده و خوش‌گوشت و دنبلان و هرجای نه‌بدتر گوسفند دوست‌داشتنی! شکر زئوس را این که این معده‌ی کبریایی ما را جوری خلق کرده که با این چیزها از میدان به در نمی‌رود وگرنه باید تخت‌مان را در سرویس بهداشتی علم می‌کردیم! خیال‌مان تخت است که برای بال و قیماق (سرشیر و عسل) صبح‌گاهی جا داریم هنوز! این بساط دل‌انگیز و روح‌نواز و شکم‌پرداز کنار پیاده‌رو، بدجوری عرق می‌طلبد ها! یادمان باشد دفعه‌ی بعد مجهز بیاییم این‌ور!

4
گاس که گذارمان طی روزهای آتی به بندرعباس و خرمشهر بیفتد. از فلافل روبروی سینما رکس آبادان و دل و جگر کنار کارون که نخواهیم گذشت اما آن دفعات قبل هم که بندرعباس شما را مورد تفقد قرار دادیم، خوردنی هیجان‌انگیزی نصیب‌مان نشد. حالا اگر کسی چیزی برای پرزانته دارد، کامنتی چیزی بگذارد تا از بندرعباس هم دست خالی برنگردیم! (اگر هم نظری ندارید مثل دفعات قبل کامنت بگذارید که یعنی دور شما را خط بکشیم!)

5
داریم این روزها Last Days جناب گاس ون سنت را مزمزه می‌کنیم. توصیه می‌کنیم در یک وقت سرخوشی و هشیاری و دل‌سیری این شاهکار را مورد عنایت قرار دهید تا هی خواب‌تان نبرد!

6
از آقای جودت عزیزمان، اولین کاری است که از نزدیک می‌بینیم: مقبره‌الشهدای تبریز. مونومانتالی که ناگزیر شما را به یاد برج شهیاد حسین‌آقای امانت می‌اندازد اما هنوز هم خیلی چیزها برای کشف و لذت‌بردن در خودش دارد. برخلاف برج شهیاد که هسته و پوسته‌ی تاریخی/ ایرانی/ اسلامی دارد، بتن اکسپوز این یکی، نشانه‌ی درستی از معاصربودن در خودش دارد که انتخاب سنجیده‌ای از آقای جودت بوده است. کلکی که آقای جودت برای جبران محدودیت ارتفاع سازه‌ی بنا زده است، بردن آن بر روی صفه‌ای سنگی است که با حدود دو متر اختلاف از سطح زمین، پله‌های پیرامون‌اش، سلسه‌مراتب و حرمت و حریمی برای آن ایجاد کرده‌اند. افسوس خوردیم از کج‌فکری شهرداری تبریز که با دیوارهای بسته‌ی پیرامون باغ مقبره‌الشهدا، امکان دیده‌شدن از تراز ناظر پیاده را از بنا گرفته‌اند. این اتفاق بد البته برای برج شهیاد نیفتاده است اما در عوض، بزرگی میدان شهیاد (آزادی) از عظمت برج کاسته‌ است و این روزها، دور میدان شهیاد که می‌چرخیم، بدجوری هوس می‌کنیم نوک برج را بگیریم و با دستان مبارک‌مان، یک ده متری آن را بالاتر ببریم. حالا ببینیم چه می‌شود؛ گاس که همین روزها یک دست غیبی را دیدید که آمد و برج شهیادتان را کمی بالاتر برد تا این نشانه‌ی محبوب تهران، در قیاس با پیرامون‌اش، مقیاس درست‌تر و جای‌گای درخوری پیدا کند.

7
داریم در این تظاهرات اخیر اهالی بوداپست، هی دنبال آقای ب‌ عزیز و خانم شین عزیزشان می‌گردیم. پسرم نکردید که لااقل یک ضربدر ناقابل بالای سرتان بگذارید که ما این همه چشم نچرخانیم ها!

8
شکر زئوس را که این خانم مارانای دوست‌داشتنی ما را جوری آفرید که برنامه‌ریزی کند دفعه‌ی بعد در جوار ایشان به آن پیاده‌روهای کذایی اردبیل سری بزنیم!

9
این‌قدر هی دنبال «مکین» در این پست آخرمان نگرد مکین! نیست! (داری آدم مهمی می‌شوی ها مکین! اسم‌ات در گیومه آمده است. کی بشود در تیتر بیایی دخترم!)

10
فعلن همین‌ها تا برگردیم ولایت تهران!

11
خب، برگشتیم. اتفاق مهمی هم نیفتاد! همین‌ها که این بالا گفته‌ بودیم!

Labels:



Comments:
ايتي جان هم اگه نمي‌گفت من مي‌گفتم ها!
سر هرمس! من كه مي‌دونم و از اول هم گفتم اين پرسوناي بي‌نواي مكين به كرم و لطف خدايي شما بستگي داره حالا توي گيومه يا تيترش فرقي نمي‌كنه، بي‌ادب نباشه فقط!
 
هیمن چند ساعت پیش در مورد این دلتنگی حرف می زدم ها! همین دلتگی فضایی
 
عرض شود آن مقبره الشعرا بود نه شهدا
دوم اینکه عجب جایی بوده، من که هفت هشت سالی یک کوچه بالاتر از آن زندگی کرده بودم درکش نکرده بودم
به ولایت ما سلام ما را رساندی؟
 
شما رو به خودتون قسم نگین که دهنمون آب افتاد. والا ما دو سال پیش توی اردبیل و سرعین قانونو بقای ماده رو بدجور نقض کردیم, یعنی دو برابر وزن خودمون انواع معجزان غذایی موجودو خوردیم و نفهمیدیم کجا رفت! نایب الزیاره باشید برادر!
 
آقا ما برگشتیم وطن.
در دیار غربت خبری نبود الا دوری دوستان.
آن تظاهراتشان هم بیخودی بود. ما رفتیم دیدم کلا 50 نفر اوباش نشسته اند گوشه خیابان اسمش را گذاشته اند تظاهرات. البته شب که در تلویزیون دیدم چند هزار نفر بودند. فهمیدیم که این هم از هنرهای جلوه های ویژه است.
چه بسا هم که ما زود رفته بودیم هنوز نظاهراتشان شروع نشده بود.
چه بسا هم که آن دوربین تلویزیون هم از آن آبجو هایی خورده باشد که ما یکی دو ساعت بعد از آن تظاهرات خوردیم. چون آنرا که خوردیم دانوب را هم که می دانستیم یکی بیشتر نیست اقلا چند هزار تا دانوب می دیدیم چه برسد به پنجاه عدد تظاهر کننده که لابد پنجاه هزارتایی به چشممان می آمد.
 
چه بسا که گاف خدایان از سر شعف‌شان باشد از این چیزهای خوش‌مزه‌ای که شما آدم‌های فانی به خوردشان می‌دهید ها! بعله جناب میرزا. حق با شما است. مقبره‌الشعرا درست است جانم.
 
حضرت مارانا به خدا این فونت شما ریزه
 
اِ؟! شما پیدا شدید دخترم؟ ما فکر کردیم این‌قدر که سر قبله‌ی عالم‌تان این روزها شلوغ است و ماشاالله در تیتراژها همین‌جور به انحای مختلف حضور دارند، گاس که دامن شما را هم گرفته باشد که این همه کم‌پیدا شده‌اید دخترم! بعد هم راست‌اش ما رزولیشن اسکرین‌مان 1280x800 است و فونت‌سایز اکسپلوررمان هم مدیوم است و ریز نمی‌بینیم. یکی از این ها را لابد باید دست‌کاری بفرمایید، خودش درشت می‌شود!
 
سلام عرض شد سرجان! آقا یه چی بگم خودم متعجب و حیران ماندم. اصولا روزه باشی یا نه خوا ببعد اون همه خوراکی افطار می چسبه! جاتون خالی رفته بودیم تو چرت!! که خواب شما و سرکار خانم مارانا و جناب مارانی جونیور رو می دیدیم ها! شما البته تو خواب رویت نشدید حمام تشریف داشتید!! ولی جناب جونیور و خانم مارانا در خانه تشریف داشتند. پا شدم غش کرده بودم از خنده! گفتم این سر هرمس نه که هی از خوراکی نوشته، ما هم که زیادی می خوریم خواب ایشون رو می بینیم!D:
 
گاس که اگر در رژیم غذایی افطارتان تجدیدنظری بفرمایید دخترم، ما را هم بتوانید رویت کنید!
 
che lezzati dare.... sare class ba khoda live chat kardan....
 
آقای مارانا ، از آن بالا که نگاه می کنید ، می بینید که لینک های این آدم فانی (یعنی من )شبیه سیستم لینک های شماست؟ البته اعتراف می کنم که وقتی تصمیم به این کار شنیع گرفتم ، از این مدل لینک های شما با خبر نبودم . تا چند روز پش که یکی از دوستان در مورد لینک های شما که از قدیم تقسیم بندی جنسیتی داشته گفتند .
لطفن رعد و برقی چیزی نفرستید طرف من ، چون همان طور که از آن بالا اگر بخواهید می بینید آرزوها دارم :)
 
دخترم از آن جایی که ما هم مثل آن دوست مرحوم‌مان، زیگموند عزیز، اعتقاد داریم جنسیت مقدم بر همه چیز است، لاجرم لینک‌های‌مان این طوری شد. حالا شما هم گاس یک ارادتی چیزی به آقای فروید داشتید و خبر نداشتید!
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017