« سر هرمس مارانا »



2006-10-17



1
ماجرای داش‌آکل و طوطی مربوطه را که یادتان هست، این جناب نقطه یک سری پایان مدرن بامزه برای‌اش نوشته‌اند که به خواندن‌اش می‌ارزد.

2
خانم زیتون هم آن خانمی را که تازه مسلمان شده بود و در برنامه‌ی آشغال کوله‌پشتی شرکت کرده بود و شویی راه‌انداخته بود که دم خروس‌اش بدجوری هویدا بود، در این‌جا هجو بامزه‌ای نموده‌اند که اگرچه یخده دیر داریم لینک می‌دهیم اما باز هم خواندنی است. توضیح این که سر هرمس مارانای بزرگ متاسفانه برنامه‌ی مورد نظر را ندیده است تا لذت وافری هم همان وقت تماشای اصل قضیه ببرد. این هم از خواص تله‌ویزیون ندیدن است!

3
داریم برای خودمان یک تقسیم‌بندی محتوایی در باب وبلاگ‌نویس‌های مهاجر و وبلاگ‌نویس‌های مقیم وطن می‌نماییم که اگر قسمت‌تان شد، روزی همین‌جا قلمی‌اش خواهیم کرد. گفتیم یک آنونسی داده باشیم! بیش‌تر در این باب که موضوعات و دغدغه‌های این دو گروه تقریبن قابل مقایسه است و یک امتیاز بزرگ برای مقیم‌های وطن این که برای نوشتن خیلی راحت‌تر از کدها و نشانه‌‌های موجود در پیرامون‌شان استفاده می‌کنند و کم‌تر مجبور به توضیحات می‌شوند! (حالا این مکین نیاید هی کامنت بدهد که سر هرمس جان ما که می‌دانیم این هم از همان چیزهایی است که هیچ‌وقت روی پابلیش به خودش نخواهد دید ها!)

4
خانم مارانای دوست‌داشتنی‌مان پشت فرمان هستند و در جاده می‌رانند. جناب جونیور در کنار ایشان، در صندلی مخصوص‌شان در شُرُف امر خطیر خواب هستند. ما هم برای خودمان عقب ماشین یله شده‌ایم و چیزکی می‌خوانیم. (آواز نه ها!) خانم مارانا با آن‌چنان صدای بهشتی و لطیف و زیبایی برای جناب جونیور لالایی می‌خوانند که ما هم خواب‌مان می‌‌برد! خوابی آرام، عمیق، دل‌چسب و ملایم. بیدار می‌شویم بعد از یک ساعت. هوا گرگ و میش است. به مازندران وارد شده‌ایم. رنگ سبز و کبودی دم غروب، احاطه‌مان کرده است. بدجوری هوس آب‌جو می‌کنیم.

5
زئوس خیرش بدهد که یک دو روزی بین قضیه فاصله انداخت تا یک تعطیلات خوشی برای‌مان جور شود که هوای شمال در این وانفسا، خرس را آدم می‌کند، چه برسد به شما دوست عزیز! البته سعی خودمان را کردیم رعایت کلیت قضیه را بکنیم و ودکای خون‌مان را محدود نگه داشتیم و به‌جای‌اش، شراب خون‌مان را افزایش دادیم که خیرش به اموات همه برسد به حق افرودیت‌مان! غروب روز بازگشت هم نشسته بودیم روی تراس، رو به دماوندمان، کبودی شفاف غروب بعد از باران را سیاحت می‌کردیم و شراب‌مان را می‌خوردیم و گرم می‌شدیم و زنده می‌شدیم و روح‌مان هی پرواز می‌کرد و بالاتر می‌رفت. خانم ماریزا هم که همیشه این جور اوقات، با صدای ملکوتی‌شان، لحظه‌های شکوه‌مان را رنگ‌آمیزی می‌کنند. یادمان باشد یک کرسی کنار آقای فردی مرکوری به ایشان در پانتئون خصوصی‌مان بدهیم.

پ.ن. دلیل خاصی ندارد. همین‌جوری حال‌مان زیادی خوب بود، به قول خانم ژرفا خواستیم بنویسیم‌اش که یادمان بماند!

6
آقای ب از کارهای عقب‌مانده‌ی بعدازسفر گفته بودند. به آن، وبلاگ‌های خوانده‌نشده و کامنت‌های مرورنشده‌ی پست‌های قبلی ملت را هم اضافه کنید، درد مکین و ما را می‌فهمید!

7
واقعن مجازات آدم‌ربایی و گروگان‌گیری یک پسر طفلک 9 ساله، آن هم به مدت 45 روز، همین 15 سال حبس تعزیری و نیم‌دیه‌ی آدم و 200 هزارتومان پول است؟! شما آدم‌های فانی زده به سرتان؟! در المپ ما، مجازات هرگونه آزار و اذیت و ارتکاب جرمی نسبت به کودکان و خردسالان، نقره‌داغ، بستن به چهار اسب سرکش، دریدن و سوزاندن تمام اعضا و جوارح بدن فرد خاطی است. با کسی تعارف هم نداریم! با این قوانین مجرم‌نوازتان گور خودتان را عمیق‌تر کرده‌اید!

پ.ن. بعضی از این خبرهای صفحه‌ی حوادث سر هرمس مارانای بزرگ را هم از کوره به در می‌برد.

8
باز هم از روزنامه‌ی روزگار که گویا جانشینی برای شرق خودمان شده است، داشته باشید طالع‌بینی کارگردان‌های معروف را که مجله‌ی کلوزآپ به مناسبت آغاز منطقه‌البروج تهیه کرده است. لینک‌اش را لابد آقای بامدادمان خواهد گذاشت! اما کشف این نکته که آقای وودی آلن و گدار و کوستریتسا (درست است بالاخره یا ما هم مثل انگلیسی‌زبان‌ها بگوییم کاستریکا خانم 76 نایاب؟!) و ترنس مالیک هم مثل سر هرمس مارانای بزرگ از متولدین نیماسپ یا قوس هستند، حالی داد ها!

پ.ن. گاس که امروز ما کمی جلف شده باشیم، اشکالی دارد؟!

9
سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی کشور، به مثابه مغز متفکر دولت است. حالا مغزی که دارد خود به خود متلاشی می‌شود و باقی‌اش را هم دولت فخیمه به دستان مبارک خودش و به‌ویژه، رییس‌جمهور محبوب‌القلوب‌مان، زحمت‌اش را می‌کشد، شما خودتان آخر و عاقبت‌اش را بسنجید. ظریفی می‌گفت اگر آمریکا به ایران حمله می‌کرد، مجموع خسارت آن کم‌تر از خسارتی بود که در یک سال اخیر، دولت عزیزمان به پیکر اقتصادمان وارد کردند! نکته‌ی بی‌ربط‌اش هم این است که وقتی در رقابت بین یکی از شرکت‌های اقماری سپاه و بانک پارسیان برای خرید سهام عرضه‌شده‌ی ایران‌خودرو، بانک پارسیان برنده می‌شود و آن یکی حریف، نمی‌تواند سهام مورد نظر را به‌دست آورد، بانک پارسیان و مدیرعامل‌اش کله‌پا می‌شوند و طبق معمول خروارهای دروغ و جفنگ، روانه‌ی دنیای رسانه‌ها می‌شود که چنان بوده و چنان. کلی از اخبار واقعی و علل اصلی وقوع حوادث را در همین گپ‌های مختصر ایام مقدس نهارخوری در این ماه پربرکت (!) از کانال همین دوستان سپاهی می‌شنویم و به روی خودمان نمی‌آوریم ها!

پ.ن. البته ما عمومن با بچه‌های سپاه نه هم‌کار هستیم و نه نهار می‌خوریم! سوء‌تفاهم نشود! یک بده‌بستان‌های لایتی داریم که شرح‌اش مثنوی هفتادمن کاغذ می‌شود که خودش یک قصه‌ی دیگر است.

10
آخ که بازبینی این ده سیزن friendsمان تمام بشود، بنشینیم یک دل سیر کتاب بخوانیم و فیلم ببینیم! (مکین چرا نمیای بگیری‌شان پس دخترم؟!)


Comments:
یعنی تا سر حد نمی دانم چه حسودیم شد به شمال و لالایی و خوش بودنت و غیره.
نفس بالا نمی آید آقا.
همان بهتر که نیاید.
 
آخ هرمسا! وا هرمسا! آی هرمسا! آه و واویلا هرمسا!
ما هم جسارت نباشد، مثل میرزای بزرگوار تا سر حد مرگ البته، حسودی‌مان شد، آی حسودی‌مان شد. می‌دانیم که شما لاهوتی هستید و من عاصی یک ناسوتی یک لاقبا که ای پدر آن پرومته بسوزد که دیگر دوستش نداریم که ما خاکیان فانی را از چشم شما باقیان آسمانی انداخت، اما خب، اگر اجازه بدهید از حسودی بمیریم (البت بل‌نسبت دوستان. این جمعش جمع تصغیر خودمان بود) که علی‌الحساب آخرین شرابی که خوردیم شراب قاطی‌دار آلبالو بود که مزه‌ی الکلش زیردل می‌زد و آخرین کبودی شفافی که دیدیم هم مال همان شراب آبکی بود. آواز زیبا و آسایش فریبا و جامه‌ی دیبا هم که نویسنده‌ی بی‌نام و نشان و درپیتی مثل من اصولا به خواب هم تازه اگر مجوز بدهند، ببیند! همین چند روز تعطیلی، ما فقط دق خوردیم و دربدری کشیدیم در این خیابان‌های بلانسبت خرندرقیچی تهران! ای خدا (بله! با خود شما هستم سیدنا سر هرمس مارانا) از آن المپ باشکوه‌تان می‌بینید خودتان. انصافا این زمین هم جا بود این جناب پرومته ما را انداخت؟ ای بابا! / به فرموده داش آکل نیو اندینگ خواندیم و حظ مبسوط بردیم. شکر به درگاه شما و جناب خالدیان البته / هرمسا! اتفاقا چشم‌تان روشن که آن خانم جوگرفته را ندیدید! البته شما خدائید، با این‌حال، مای فانی که ده دقیقه دیدیم می‌خواستیم با کله بکوبانیم توی شیشه‌ی این جام‌جهان‌نمای تهوع‌آور! انصافا فهمیدیم که ما عقل‌مان از این خارجی‌ها بیشتر است که چیز به دنیا آمدیم، اما چیز نماندیم (محض سانسور چیز عرض کردیمها) اما این خارجی‌های خنگ! چیز به دنیا نمی‌آیند ولی چیز می‌شوند، پزش را هم می‌دهند. فکر کنم جو این برادر دارابانت گرفته‌شان یحتمل!/ قسمت بشود این دسته‌بندی را بشود بخوانیم که به یقین جذاب خواهد بود دسته‌بندی هرمسانه./ راستی! مطلبتان در هزارتو آی خواندنی‌بودها! کیف کردیم با اجازه! دست شما که درد نمی‌گیرد، اما محض تعارف و تشکر، دست‌تان درد نکند. خیلی عالی بود / حال خوب‌تان مدام و مستدام بزرگا/ هرمسا! بابت مجازات کودک‌آزاران، مای زمینی را هم با خودتان همدل و همراه بمانید. گرچه با مجازات خشن مخالفم، اما این را برای انسان‌ها مخالفم و چون اصولا کودک‌آزاران حتی در دسته‌ی پستانداران چارپائی چون گاو هم قرار نمی‌گیرند و اصولا با اجازه ایشان را از دسته انسان خارج می‌دانیم، ما هم موافقیم که باید پدری از هر کدام‌شان که غلط زیادی کرد سوزاند که پدر جد نیم‌سوزش هم جرات نکند غلط مشابه تکرار کند. انصافا که قوانین این مملکت... پوووف! سانسور! / مولانا مارانا، راستش ما چند سال پیش از دوستی که مترجم و راهنمای کارگردانی بوسنیائی بود شنیدیم که خودشان در زبان خودشان به استاد بی‌بدیل حضرت اِمیر خان، کوستوریتسا می‌گویند. البته توی ایران که مدتی اَمیر کاستاریکا هم می‌گفتند که آدم یاد آپارتچی سینما مراد امام حسین می‌افتاد زبانم لال! (سگ‌های هادس تکه تکه‌ام کنند اگر به حضرت کوستوریتسا اهانتی کرده باشم) به هرحال، ظاهرا این اروپا شرقی‌ها تیک دارند یک‌جورهائی. چون مدرسه‌ی ووژشان هم لودز می‌نویسند، ووژ می‌خوانند. عجب! / ببخشید! سر قضیه‌ی بانک پارسیان ما هنوز در شوک هستیم! ای عجب! ای عجب! ای عجب‌دانمان هم درآمد به زئوس قسم! / هرمسا، جسارت نباشد، احیانا شما این سریال "قصه‌های جزیره" را جائی دی‌وی‌دی ندیده‌اید آن بالا که نشسته‌اید؟ حتی اگر شده یکی دو سیزن که ما این‌قدر دل‌تنگی نکنیم. البته زبانم لال نه اینکه فکر کنید برای خانم پلی یا زامپرونیا یا روفمن‌ها!!! نه! ما چشم‌مان از داش آکل هم پاک‌تر است! همین‌طوری برای اینکه دلمان برای سزار و تایگر و جزیره‌ی پرنس‌ ادوارد تنگ نشود. اگر باشد،‌که ما در دلفی کلی پیشکشی به پیشگاهتان خواهیم داشت و قربان صدقه و این‌حرف‌ها...
/
شادی و خدائی و سرور و سروری‌تان پایداری‌اش پر شکوه
 
هرمسا! شما از اون‌بالا نمی‌تونی ببینی چه‌بلایی سر وبلاگ حقیر ما اومده که باز نمی‌شه):
 
اِ ! ما می‌خوایم پس بدیم باید بیایم، می‌خوایم بگیریم هم باید بیایم؟!! شما از بارگاه مقدستون یه کم بیاین پایین آخه
 
عرض کنم که از شما چه پنهان, این ده سیزن فرندزما رو هم مینگیر کرده, نه پایان نامه می نویسیم, نه فیلم می بینیم, نه کتاب می خونیم, نه خیر سرمون می ریم یه فسق و فجوری بکنیم که فردا بتونیم سرمونو بالا بگیریم! همینجوری ورقلمبیدیم داریم از بلاهت متبلور جویی لذت می بریم..... یکی بیاد ورداره ما رو ببره لطفا!
 
این سریال رفقا هم ظاهرا داره محبوبترین سریال ایران میشه!
 
من پارسال مرض فرندز بینی گرفته بودم! امسال خوب شدم... آخرین بار همین چندی پیش آنچنان با صحنه خواستگاری مونیکا و چندلر اشک ریختم که برای تنبیه دیگه اجازه ندارم ببینم !!!!
 
اگر اون برنامه رو ميديد كلي ميخنديديد... براي همين چند بار نشون دادن كه ملت فهيم كيفش رو ببرن... همون برنامه كوله پشتي رو ميگم
 
2 nokte : ba peakovsky shadidan movafeghim .. / agar gas shoma jelf shodi hich iradi nadarad !
 
والا بنده بی تقصیرم . اما احتمال میدم این هالو اسکن ، حسودی می کنه که سر هرمس مارانا از خود ِ المپ برای من کامنت میذاره و از شدت حسودی کامنت ها رو می دزده .
 
نه! ما نه هنوز مرضش رو گرفتیم نه زمین‌گیر شدیم. می‌خواین یه سر دیگه به ما بزنین ماراناها!؟
هرمس جان! آخه این ستاره بارون (بارون نه ها! بارون) چیه این بغل راه انداختی؟ فکر ما فقیر بیچاره‌های اینترنت مزخرف رو نمی‌کنی!
 
هرمسا! عارضم به حضور انورتون که بله! ما هم می دونیم که تارانتینو فقط پرودیوس قضیه رو بر عهده داشته و لاغیر... منتها یک اصلی هست که می گه:" هرجا تارانتینوی دوست داشتنی ما باشه (حالا مهمم نیست چیکاره باشه!)، کلی چیزای خوب دیگه هم هست!!! بنابراین ما Hostel رو هم با نیت قربتا الی التارانتینو دیدیم و فیض بردیم!
 
نه این بلاگ‌رولینگ شما جدن زده به سرش! این ستاره‌بارون این بغل هم مکین هم در همین راستا است گاس!
 
ببینم به بعضی از این کسایی که برات کامنت می ذارن پولی مولی می دی ؟ جون من ؟
 
بعله به بعضی‌ها مولی می‌دهیم. اجر اخروی هم دارد تازه!
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017