« سر هرمس مارانا »



2006-11-15


(* کپی‌رایتِ خانمِ کپی‌لفت!)

(عکس فوق را هم تا جایی که یادمان می‌آید، خانم زندی باید اخذ کرده باشد!)

1

این که ناف سر هرمس مارانای بزرگ را با آقای وودی آلن کبیر بریده باشند البته موضوع علاحده‌ای است اما چه‌طور می‌توانیم طاقت بیاوریم و این حرف‌های وودی عزیز را از مجله‌ی فیلم برای‌تان کپی/پیست نکنیم که آه از نهاد ما برآورد از بس که حرف خودمان بود؟!

«من همیشه اعتقاد زیادی به وجود شانس و اقبال داشتم. فکر می‌کنم مردم دوست ندارند نقش بزرگی را که شانس در زندگی ما بازی می‌کند، بپذیرند. چون معنی‌اش این می‌شود که بخش زیادی از زندگی، از کنترل ما خارج است و قبول این ماجرا برای‌شان سخت است. همیشه به آدم‌هایی برخورد می‌کنید که می‌گویند «من شانس‌ام را خودم می‌سازم» و مطمئنن سخت‌کوش‌بودن مهم است. ولی در نهایت باید خوش‌شانس باشی. در روابطت، در کارت، برای سالم‌بودن؛ و میلیون‌ها راه مختلف برای تغییر و جهت‌دادن به زندگی وجود دارد: تحقیق، کار، تمرین، دعا یا هر کار دیگری که آدم می‌کند تا بتواند تاثیری در زندگی‌اش بگذارد. ولی تغییر به نظر من در یک حدی بی‌معنا است. چون آن اراده‌ی فراتر به هر حال هست...»

2

فکر کنید که آن سفر کذایی درست دو روز بعد از آن ماجرای کذایی اتفاق نمی‌افتاد. (اتفاق خودش نمی‌افتد که!) و فکر کنید که آن پسر طفلک اسهال نمی‌شد و فکر کنید که آن‌ها در خانه نان خامه‌ای نداشتند یا چه می‌دانیم، محسن آن عقب ننشسته بود یا جوک‌ای یادمان نمی‌آمد در آن چند ساعت که دخترک شاد و پرامید و بشاش و جذاب و مطمئن را بخندانیم یا حتا نمی‌پرسید که تولدت کی است تا برای‌ات جوراب بخرم – و بعد فهمیدیم که ریشه‌ی این‌گونه ملایم و شیرین طعنه‌زدن‌اش از کی و کجا می‌آید!- یا حتا آسمان بهاری نبود تا روی آن نیم‌کت خانه‌‌دریا دوتایی بنشینیم و از سرنوشت محتوم دوست نامریی‌مان بپرسد و ما فکر کنیم که دامان این دختر اطمینان است و آرامش و بعد به دریای آرامی نگاه کنیم که همان لحظه اگر طوفانی بود لابد نمی‌فهمیدیم که مهم‌ترین چیزی که این دختر به مردش می‌تواند بدهد، قرار است. می‌بینید که!

3

به زئوس اگر این بار این فایرفاکس لعنتی شما جمله‌ی آخر نوشته‌های ما را درشت کند، برمی‌گردیم به ابتذال مداوم اکسپلورر ها!

حالا گاس هم که برنگشتیم!

4

سر هرمس مارانای بزرگ اصولن یکی دو سالی است که عطای مجله‌فیلم‌خریدن را به لقا‌ی‌اش بخشیده اما این باعث نمی‌شود که ویژه‌نامه‌های هنوز خوب این مجله را از دست بدهد. نقدن این شماره‌ی ویژه‌ی پاییزش چیزهایی دارد که اصلن قابل ایگنور نیست! یکی همین چند مطلبی که درباره‌ی وودی آلن و match point اش نوشته و طبعن نوشته‌ی امیرخان پوریا اگر چه خیلی هم با ایشان درباره‌ی مصادیق مقایسه‌ی آلن امتیاز نهایی با آلن‌های قبلی، موافق نباشیم. دوم هم پالین کیل افسانه‌ای که همیشه مورد لطف و عنایت سر هرمس مارانا قرار داشته است. چه قبل از مرگ و چه بعد از آن! فقط کسی به وسعت نظر و اعتماد نفس خانم کیل می‌توانست این گونه سینما و زنده‌گی را در نقدهای‌اش در هم بیامیزد. به‌تر بگوییم: خودش و سینما را در هم بیامیزد. نوشته‌های‌ کوتاه‌اش معمولن چیزی بین نقد و ری‌ویو هستند و این همان فرمت‌ای است که ما هم خیلی دوست‌اش داریم! مصاحبه‌اش و نقدی را که برای پدرخوانده نوشته است، از دست ندهید! (حالا این وسط این آقای امیرخان قادری ما هم البته شایسته‌ی تشکر و این ها می‌باشند به لحاظ زحمت!)

5

بی‌ربط بگوییم و برویم سراغ 6 : یک راه باحال‌ای پیدا کرده‌ایم برای خواندن وبلاگ‌هایی که فیلتر شده‌اند. حالا گاس هم که برای باقی سایت‌ها هم جواب بدهد. از قسمت ترجمه‌‌ی گوگل استفاده کنید! یعنی آدرس صفحه را بزنید تا مثلن گوگل برای‌تان به یک زبان دیگری ترجمه‌اش کند! البته قبول داریم که استفاده‌ی بی‌شرمانه‌ای از جناب گوگل است اما جواب می‌دهد!

6

داشتیم فکر می‌کردیم این ترس موهوم آمریکایی از آینده‌ی محتومی که در چنگال سوسیالیسم مفرط از نوع کمونیستی دچار شده هم عجب کیچ‌ای بوده و هست برای خودش! نگاه کنید که عموم فیلم‌های فوتوریستی آمریکایی جامعه‌ای یک‌سان و هم‌آهنگ را تصویر می‌کنند که آدم/قهرمان ایده‌آل آمریکایی، همان انسان تک‌رو و فردیت‌گرایی است که قوانین یک‌سان‌گر را می‌شکند و حالا، یا شکست می‌خورد از سیستم یا سیستم را به زانو درمی‌آورد که این‌اش خیلی مهم نیست! مهم این جا است که آن‌قدر از بلوک شرق واهمه بوده که حتا روشن‌فکران و نویسنده‌گان هم در تخیلات‌شان آینده را به چشم یک جامعه‌ی سیستماتیک و تک‌حزبی می‌دیدند و بعد از آن می‌ترسیدند! بی‌خود نبوده که می‌گویند هرکس که در جوانی چپ نبوده، دل ندارد و هرکس که در میان‌سالی، راست نشده، عقل ندارد! (چه ربطی داشت سر هرمس؟!)

7

از این پرویز نوری هم با آن نظرات مزخرف‌ و بی‌ارزش‌اش خیلی بدمان می‌آید ها!

8

چیزهایی هستند که وقتی زمان از روی‌شان عبور می‌کند، تازه در درون‌ات به بار می‌نشینند و جا می‌افتند. فیلم تقریبن گم‌نامی بود به نام تقریبن مشهور(!) – almost famous – که ما و خانم مارانا آن‌قدر از تماشای‌اش سرکیف شده بودیم که باور نمی‌کردیم این فیلم قدر و اعتبار درخورش را تا حالا نیافته است. دیدیم آقای پوریا از این فیلم یادی کرده‌اند. گفتیم شما هم فیضی برده باشید! درباره‌ی شهرت و fan (علاقه‌مند) بودن و بلوغ اجتماعی و این‌ها. (از کاراکتر اصلی این فیلم همین‌جوری کتره‌ای یاد همین آقای بامدادخان خودمان افتاده‌ایم و نمی‌دانیم چرا!)

9

خوش‌حال‌ایم که هر مجله‌ی نیمه‌معتبر و معتبری که درمی‌آید چیزکی هم درباره‌ی این شاه‌کار معرکه‌ی آقای کراننبرگ، یک تاریخ‌چه‌ی خشونت، نوشته است. قدرش را که می‌دانید؟!

10

بی‌خود نیست که آقای کیارستمی را این همه دوست داریم. نگاه کنید:

«من به ساده‌گی کار خودم را انجام می‌دهم. سعی می‌کنم احساساتی را به وجود بیاورم و منتقل کنم. ... سینما برای من، به ساده‌گی، یک کار است.»

حالا فلان کارگردان دیگر وطنی، به محض ساختن یک نیمه‌چه فیلم یا سریالی که شونصدتا مشتری بی‌مایه و کم‌مایه و میان‌مایه‌ی تله‌ویزیونی هم دارد، لم می‌دهد روی صندلی و سرش را عقب می‌دهد و صدای‌اش را تودماغی می‌کند و با همه‌ی بی‌استعدادی و نابلدی و میان‌مایه‌گی‌اش، از سینما و هنر و مردم و مخاطب و ارزش‌ها و هزار جور اراجیف دیگر حرف می‌زند. شما زور نمی‌آید به‌تان؟!

11

داریم در نور ملایم هواپیما، فیلم‌مان را می‌خوانیم. آقای بغل‌دستی می‌پرسد: الان آقای کیارستمی کجا است؟! ما خوف می‌کنیم! مرتیکه سلامی، علیکی، چیزی! سرمان را بالا می‌آوریم که: یعنی دقیقن الان کجا است؟! ما از کجا بدانیم؟! آقای بغل‌دستی با قیافه‌ی یک آشنای قدیمی و مطمئن و این‌کاره: نه که الان! یعنی ایران زندگی می‌کنند یا اروپا؟ می‌گوییم: خانه‌شان که ایران است. حالا ممکن است کاری هم آن‌ورها داشته باشند و بروند و بیایند. چه‌طور مگر؟ ایشان: آخر ما چند بار ایشان را دعوت کرده‌ایم به شمال خراسان. خیلی کارگردان بزرگی هستند. بردیم‌شان سر زمین‌های کشاورزی. شاید باز هم بیایند. آخر، می‌دانید، من حقوق خوانده‌ام. لیسانس حقوق بین‌الملل دارم و فوق لیسانس فلان. از آقای کیمیایی چه خبر؟! ها! طرف از آن جور آدم‌ها است. نکته‌اش را گرفتیم. جواب می‌دهیم: حال‌شان خوب است. گویا دارند با خانم تهرانی ازدواج می‌کنند! طرف سعی می‌کند خیلی کنجکاوی‌اش را بروز ندهد: جدی؟! ایشان هم معرکه‌اند. سرباز‌های جمعه‌شان را دیده‌اید؟ من خیلی سینما می‌روم. هیچ فیلمی را از دست نمی‌دهم. ملاقلی‌پور هم از آدم‌های ارزش‌مند سینمای ما است. حاتمی‌کیا هم فوق‌العاده است. شما چی خوانده‌اید؟ می‌گوییم معماری اما فیلم‌نامه‌نویس هستیم. فیلم‌نامه‌های بیضایی را ما می‌نویسیم! باز سعی می‌کند عادی باشد: چه خوب! من یک پسرخاله دارم که دارد در شهری نزدیک پاریس دکترای معماری می‌خواند. می‌دانید که آن‌جا تنها جایی است که دکترای معماری را با مهر رسمی می‌دهند! به این آدم داریم علاقه‌مند می‌شویم: بعله اتفاقن یک ماه دیگر داریم به همان‌جا می‌رویم که درباره‌ی دکترهای معماری یک فیلم‌نامه با آقای کیارستمی بنویسیم. می‌شود آدرس پسرخاله‌تان را به ما بدهید؟! ایشان: ام‌م‌م... الان همراه‌ام نیست. شانس می‌آورد که هواپیما به زمین می‌نشیند. تلفن‌اش را درمی‌آورد و به هفتاد نفر خبر می‌دهد که رسیده است به مهرآباد. می‌شود حدس زد که برای شصت و نه نفرشان رسیدن ایشان اصلن مهم نبوده است!

12

آقای کالوینوی عزیز یک کتاب ارزش‌مندی دارند به نام: چرا باید کلاسیک‌ها را خواند. حالا ما داریم به عنوان فرزند معنوی ناخلف ایشان فکر می‌کنیم که چرا کلاسیک‌ها را نمی‌خوانیم/ نمی‌بینیم؟ گاس که فکر می‌کنیم چون همیشه همان‌جا هستند. در همان پانتئون امن و ابدی خودشان. خیال‌مان راحت است که همیشه می‌شود رفت سراغ‌شان. پس هی نمی‌رویم! هی از این ادبیات و سینمای معاصر و نیمه‌معاصر می‌خوانیم و می‌بینیم. شاید می‌ترسیم آن‌قدر آثار خوبی نباشند که مانده‌گار بشوند و کلاسیک و بشود که بعدها همیشه به سراغ‌شان رفت.

13

نه آقای سانسورشده‌ی عزیز! هنوز یادمان نرفته‌ است که یک بطری شامپاین فرانسوی اصل به شما بده‌کار هستیم پسرم!

14

راستی در هزارتوی تصویر، نوشته‌ی آقای امیرپویان را از دست ندهید که می‌گوید: هرجا که تصویری هست، اخلاق نیست. (یا یک چیزی در همین مایه‌ها!) راست‌اش چند روز پیش همین آقای سام جوان‌روح، که فوتوبلاگ دیلی دوز آو ایمجینری را دارند، عکس زیبایی از یک آقای هوم‌لس کنار چند تا دوچرخه چاپ کرده بودند. یکی بنده‌خدایی هم برای ایشان کامنت جالبی به این مضمون گذاشته بود که بابا شما عکاس‌ها چرا به این هوم‌لس‌های (بعله شما گیدی بی‌خانه‌مان!) گیر می‌دهید و تا یک بدبختی را کنار خیابان می‌بینید از او عکس می‌گیرید و این حرف‌ها. حالا آقای پویان هم همین بحث را جامع‌تر مطرح کرده است. که مثلن اگر آن عکاسِ عکس معروف اعدام ویت‌کنگی را که در همان لحظه‌ی مقدس فشرده‌شدن شاتر، دارد به مغزش شلیک می‌شود، در آن لحظه به جای این که عکس به این ارزشمندی را بگیرد، تمام دوربین و دارایی‌اش را می‌داد تا جان آن ویت‌کنگی را نجات دهد، چه می‌شد. یعنی جان انسانی در برابر یک عکس تاریخی. مساله‌ی جالبی است. اصل مقاله را در هزارتو بخوانید.

15

می‌بینید؟! سفر کاری برای‌مان جور کنید تا خوراک برای بارگاه‌مان جور شود!

16

باور کنید خانم ماراناجان تقصیر این آقای دن براون است و این کتاب‌های تریلر جذابی که این همه خام‌دستانه می‌نویسد! ترجمه‌ی شیاطین و فرشته‌گان در حد آبروریزی است اما بالاخره آدم، آدم است و کنار می‌آید و جلو می‌رود و بعد، درگیری است دیگر. سر هرمس مارانای بزرگ را هم که می‌دانید، کتاب‌های‌اش را در توالت می‌خواند! در همین راستا قول می‌دهیم به خانم مارانای دوست‌داشتنی‌مان، که با تمام‌شدن این کتاب، زمان سپری‌شده در آن جای‌گاه مقدس تفکر و تامل، کوتاه‌تر گشته و از خجالت جناب مارانای جونیور هم که هی می‌آیند و جلوی کس و ناکس، دمِ درِ توالت می‌ایستند و بابا بابا می‌کنند، دربیاییم!

17

این همه جدی نوشتیم (!) این لینک را هم خانم انار در وبلاگ‌شان گذاشته بودند که باعث و بانی مسرت خاطر شد در این صبح چهارشنبه‌ای!

18

گفتیم که مفصل برمی‌گردیم!

19

به قول جناب کلاغ سیاه، آی ملت اگر کسی با سرچ یک کلمه‌ی خیلی بدی به بند شانزده ما رسید، تقصیر از گیرنده‌ است ها!

20

ساعت یک بامداد است. یواشکی و آرام می‌خزیم در تخت‌خواب. اول کمی، آن‌قدر آرام که خانم مارانای‌مان از خواب نازش نپرد، ایشان را نوازش می‌کنیم. بعد می‌رویم کنار جناب جونیور دراز می‌کشیم. کف پای‌اش را در دست‌مان می‌گیریم. گرم است. کله‌اش را با چشم بسته بلند می‌کند و روی سینه‌ی ما می‌گذارد. پاهای‌اش را در دست‌مان نگه می‌داریم تا خواب‌مان ببرد. چند وقت است که کابوس ندیده‌ایم؟

21

داشتیم فکر می‌کردیم چرا علارغم نظر آقای بامداد، وبلاگ شبیه کتاب‌فروشی نیست و گاس که شبیه کتاب‌خانه‌ باشد. وقتی وارد وبلاگ یک مادرمرده‌ای می‌شوید، کاری را که صاحب وبلاگ می‌خواسته، انجام داده‌اید. چون به هر حال آدم وقتی وارد یک وبلاگی می‌شود، ناخودآگاه و حداقل جملاتی از آخرین پست نویسنده را می‌خواند. اما وقتی وارد کتاب‌فروشی می‌شوید، نیت کناب‌فروش، با صرف ورود شما برآورده نمی‌شود. باید کتابی بخرید تا مخاطب آن کتاب‌فروش به شمار بروید. بعد داشتیم فکر می‌کردیم اصولن احترام به مخاطب در وبلاگستان دقیقن چه جای‌گاهی دارد. این که مرتب و تمیز و درست بنویسید و رفتار کنید و... . کسی که با واردکردن آدرس وبلاگ شما، صفحه را باز کرد، وارد وبلاگ شما شده است و کاری را که می‌خواستید انجام داده است. حالا گیریم که دوباره برنگردد. یعنی اگر نویسنده را با فروشنده قیاس کنیم، که نمی‌شود، فروشنده نه تنها باید برای بازگشت دوباره‌ی مشتری به مغازه‌اش تلاش کند تا احترام مخاطب/مشتری‌ را جلب کند، بل‌که باید کاری بکند که در همان لحظه هم مشتری/مخاطب جنسی از او بخرد. این اتفاق در مورد وبلاگ نمی‌افتد. یعنی نویسنده می‌تواند هیچ احترامی برای مخاطب‌اش قایل نباشد و همیشه مشتریِ یک‌باربرای‌همیشه داشته باشد!

22

گاهی فکر می‌کنیم به جای این که در لابه‌لای زنده‌گی‌‌کردن‌مان، چیزهایی بنویسیم، داریم لابه‌لایِ نوشتن‌های‌مان، کمی هم زنده‌گی می‌کنیم!

23

آقای پل آستر را نویسنده‌‌ای نیویورکی به معنای تمام آن می‌شناسند. شاید کم‌تر کسی این همه در قصه‌های‌اش از نیویورک نوشته باشد. یکی از شگردهای آقای آستر، آدرس‌های دقیقی است که می‌دهد. نه فقط برای اتفاق‌های مهم یا لوکیشن‌های بامعنی؛ که هر چه می‌نویسد و هر اتفاقی که در به هرحال دارد در یک مکانی اتفاق می‌افتد، آن مکان را تقریبن دقیق معلوم می‌کند. با ذکر نام کوچه و خیابان و شماره گاهی. داشتیم فکر می‌کردیم آدم‌ها و محله‌ها (حالا نمی‌گوییم شهرها چون بدیهی است) خیلی بیش‌تر از آن چیزی که به نظر می‌رسد، به هم وابسته‌اند. در کلان‌شهرهای امروزی، این محله‌ها هستند که نقش فرهنگی خود را به آدم‌ها تحمیل می‌کنند. پس برای معرفی یک شخصیت که البته دارد در یک بستر واقعی ساخته می‌شود، این که آدرس دقیق محل کار و سکونت‌اش را هم بدهیم، از آن نکته‌های ظریف شخصیت‌پردازی است. از همان‌ کدهایی که آقای سکوت سنگین به درستی اشاره می‌کند که به جای اشاره‌ای مستقیم – مثل زوم‌کردن روی کتابی که شخصیت اصلی دارد می‌خواند یا برخی اسامی شخصیت‌ها- به‌تر است از آن‌ها استفاده شود.

24

سر هرمس مارانای بزرگ اصولن اعتقادی به ورزش ندارد. یعنی نسبتی معلومی با آن ندارد. حالا مرادمان بیش‌تر فوتبال است. البته جوگیر می‌شود و Hpdgعرق‌اش را می‌خورد و های و هوی‌اش را راه می‌اندازد و طرف‌دار تیم‌های خاصی هم هست. اما خودش می‌داند که این‌ها همه مقطعی و زودگذر است. همین که اگر سال‌ها بگذرد و رفیق ناباب و ذغال خوب در دسترس‌اش نباشد، هیچ وقت دل‌اش برای فوتبال تنگ نمی‌شود یعنی سر هرمس مارانا و ورزش – بخوانید فوتبال- اصولن کاری به کار هم ندارند. یک زمانی هروق با جمعی از رفقا قراری داشتیم و می‌دانستیم بالاخره بحث به فوتبال کشیده خواهد شد، قبل از رسیدن به قرار، حتمن کنار کیوسک روزنامه‌فروشی توقف‌ای می‌کردیم و نگاهی به تیترها می‌انداختیم. تیترهای زردِ درشت! و همین کمک‌مان می‌کرد که لابه‌لای بحثِ دوستان، ما هم گاهی چیزهایی بپرانیم که ملت کف بنمایند از عمق اطلاعات به‌روز و احساسات! تا این که این تریک‌مان لو رفت! این روزها مجبوریم – مجبور؛ می‌فهمی؟! – صفحه‌ی ورزشی روزنامه‌مان را بخوانیم و آن هم تازه تا یک جایی می‌شود با آن در بحث بود. مثلن اگر بیش از نیم ساعت درباره‌ی فوتبال صحبت شود، حرف‌های‌مان تمام می‌شود و دوباره هرچه گفتیم مجبوریم از اول تکرار کنیم!

25

این را می‌شد البته در همان بند بیست و چهار گفت اما فکر کردیم کنتور که نمی‌اندازد! اصولن سر هرمس مارانای بزرگ فکر می‌کند از آن جایی که متنِ ورزش در میادین ورزشی اتفاق می‌افتد نه جای دیگر، پس تمام حرف‌هایی که درباره‌ی آن زده می‌شود، از سخنان کارشناسان حرفه‌ای بگیر تا حرف مردم کوچه‌بازار و شایعات و داستان‌هایی که درباره‌ی ورزش‌کاران نقل محافل می‌شود، همه حاشیه است و لاجرم، زرد! یعنی روزنامه‌های ورزشی همه حاشیه‌اند، میزان و غلظت زردی‌شان متفاوت است. و این دقیقن یعنی همان قسمتی از ورزش که سر هرمس مارانای حاشیه‌دوست، از آن خوش‌اش می‌آید!

26

چرا ما مدت‌ها است که تایپ‌کردن را به نوشتن ترجیح می‌دهیم؟ بعید می‌دانیم سرعت تایپ‌کردن‌مان از نوشتن‌مان بیش‌تر باشد. گاس که لذت دیده‌شدن نوشته به صورت چاپی، گیریم روی مونیتور، از جنس همان حروف سربی‌ای باش که دل می‌برد. انگار یک جوری وقتی متنی تایپ می‌شود، استوارتر است. برای هر کلمه‌اش، بیش‌تر فکر می‌شود. راحت‌تر خط می‌خورد و اصلاح می‌شود و ناخودآگاه، قوام‌یافته‌تر است. اصلن تصورش را هم نمی‌توانیم بکنیم که داستانی را اول‌بار روی کاغذ بنویسیم و بعد پاک‌نویس کنیم. اصلن پاک‌نویس‌کردن از آن کارهای کشنده‌ی خلاقیت است. پاک‌نویس‌کردن‌ای که حک و اصلاح در آن نباشد، عمله‌گی است!

27

این را گاس که آقای ونگز عزیزمان باید باز کنند اما جالب نیست که قاره‌ی آمریکا از همان زمان آقای کریستف کلمب، مهد آزادی، بهشت موعود و سرزمینی فارغ از قوانین عرف و محدودکننده‌ی انسانی شناخته می‌شده است؟ یعنی این تصوری که عمومن در پس ذهن عامه‌ی مردم دنیا از آمریکا موجود است، ریشه‌ای حدودن چهارقرنی دارد.

28

«یک وظیفه‌ی آدم در باغ بهشت، اختراع زبان، نام‌نهادن بر هر مخلوق و هر شیئی بود. در حیطه‌ی آن معصومیت، زبان او حقیقت دنیا را بیان می‌کرد. کلماتی که او می‌ساخت فقط به چیزهایی که می‌دید اطلاق نمی‌شدند، بل‌که اصل آن‌ها را نیز بیان می‌کردند، یعنی به راستی آن‌ها را حیات می‌بخشیدند. یک چیز و نام آن جانشین هم بودند. بعد از هبوط دیگر چنین چیزی حقیقت نداشت. نام‌ها هویتی جداگانه از چیزها یافته بودند؛ کلمات به مجموعه‌ی علامات اختیاری تقلیل یافتند؛ و زبان از خدا جدا شد. بنابراین در داستان باغ بهشت، نه‌تنها سقوط انسان تقریر می‌شود، بل‌که روایت سقوط زبان نیز گفته می‌شود.»

پل آستر

شهر شیشه‌ای

شهرزاد لولاچی

نشر افق 1384

29

« اغلب مردم به این چیزها توجه نمی‌کنند. فکر می‌کنند کلمات مثل سنگ‌اند، مثل اشیای بزرگ بی‌جان، غیرقابل حرکت‌اند، مثل چیزهایی هستند که هرگز تغییر نمی‌کنند.»

همان قبلی!

30

امروز هم اگر مثل تمام هفته‌ی گذشته، این‌ها را آپ‌لود نکنیم هیچ بعید نیست به عدد چهل هم برسد!



Labels:



Comments:
سر هرمس کبیر (ق) بنده ساعت 3:45 اینجا را رویت نمودم گفتم دستم خوبه چراغ اول را روشنم کنم(اون ق تو پرانتز مک گافین جریانه)
 
اووووه، سی تا!!
بعد هم لطفن لطفن تا اطلاع ثانوی هی اسم کتاب ننویسین تو وبلاگتون پلیز! چون من واقعن نمی فهمم چرا وقتی از شهر کتاب بر می گردم باید دوباره عشق سال های وبا (از اسم عشق در زمان وبا بدم میاد خوب!) با ترجمه ی بهمن فرزانه رو خریده باشم با دن کامیلو و فانتوماس و الخ!! بعد تازه آدم بغل دستیه تو مطب دکتر عاقل اندر سفیه نگام کنه که با این خرس به این گندگی م دارم کمیک استریپ به این بی ریختی می خونم!
 
خسته نباشی قهرمان!!

یه کم می‌نوشتی تو رو خدا!

در ضمن با عطای مجله فیلم شما چی‌کار داری؟
 
آقا اکسپلورر هفت را از دست ندهید، سگش می ارزد به هزار تا موزیلا و فایرفاکس :)
 
آقا اکسپلورر هفت را از دست ندهید، سگش می ارزد به هزار تا موزیلا و فایرفاکس :)
 
خیلی وقتها بهت حسودی میکنم.
 
ماشالله این همه شماره. حالا فعلا به مبحث فیلترینگ رسیدیم اینو بگیم تا بقیه موارد
اینجارو چک کید http://ankabut.blogspot.com/2006/10/blog-post_16.html
خیلی خوبه چیزی که معرفی کرده. از شاهکارهای گوگل برای وبلاگ ها و سایت های آپ دیت و فیلتر شده:)
 
اون بند سیزده در جواب به وجدان دردِ خودتون بود ها سِر جان؟! وگرنه که از سنگ و علف صدا در میاد، از سانسورشده‌ی من در نمیاد!
قبول داریم خب که شما در مدت یک هفته اینا رو نوشتی!!
"نیم‌کت" نوشتن هم کاریه ها!

تقصیر من نیست اینا همه جزیی از
پرسونای مکین بود!
 
اصلن از اولش ( عکسش ) همچین دلمان باز شد تا آخرش ! نه نه ! از تیترش
 
گمانم جایی یک مقاله از سوزان سونتاگ در باره همین پست 14 تان خوانده بودم. راجع به لذت بردن ( هنری) از زشتی و بدبختی دیگران و به خصوص همین عکاسی لعنتالله علیه.
من باب 12 هم بورخس کبیر ( حتی از شما هم بزرگ تر) گفته اگر نمی توانید کمدی الهی بخوانید ناراحت نباشید. لابد برای شما نوشته نشده است. بگردید کتابتان را پیدا میکنید
پ.ن. نقل به مضمون
 
-1-عجیبه که منم خیلی به این موضوع فکر می کنم یعنی کاملا بر حسب تصادفه که من الان این آدمم و نگاهم به دنیا اینطوریه و می تونستم تو یه بستر اجتماعی تاریخیه دیگه باشم یا مثلا تو یه خانواده دیگه یه کشور دیگه و یه چیز دیگه باشم. برا همین فکر می کنم زندگی هر آدمی یه اتفاق منحصر به فرده یه تجربه خارق العاده که معلول یک سلسله حادثه و اتفاقه.بعضی وقتا هم ممکنه پیش بیاد و یه تصمیم یا انتخاب آگاهانه هم باهاش قاطی بشه ولی شاید همین زندگی رو قشنگ می کنه چون به تعداد همه آدما زندگی هست با طرحها و رنگهای مختلف.
2- راستی من چند باری بود که خانم مارانا را دیده بودم با خودم فکر می کردم بعضی آدما فقط در مورد زندگی حرف می زنن می تونن ساعتها در موردش فلسفه ببافن یا سخنرانی کنن ولی تعداد کمتری از آدما هم بدون این که احتیاج به این مقدمه چینی ها داشته باشن واقعا زندگی می کنن و به دیگران هم انرژی زندگی می دن. به نظرم خانم مارانا به شدت یکی اون آدمای منحصر به فردیه که بدون هیچ طرح و نقشه قبلی در اطراف خودش انرژی حیاتی ایجاد می کنه.
4- منم چند وقت پیش یه مقاله راجع به نقد فیلم و این که این روزها چقدر نقد فیلمها سرهم بندی شده و بازارین می خوندم تو مقاله نوشته بود که منتقدان بزرگ تاریخ سینما عاشق سینما بودن و این عشق شدید براشون سرمنشا روشن شدن زندگیشون با سینما این فانوس خیال بود.
6-اون موقع کمونیسم بود حالا القاعده و اسلام پس فردا هم یه چیز دیگه. ظاهرا این سیستم آمریکایی(البته دور از جون معظم له)بدون دشمن نمی تونه دوام بیاره و باید چپ و راست برا خودش دشمن دست و پا کنه.
8- همین احساس به من موقع دیدن دوباره فیلم Good Will Hunting دست داد یعنی فکر کردم به قول معروف پیام این فیلمو دقیقا تو سن سی سالگی بعد از تجربیاتی که تو زندگیم دارم می تونم بگیرم.
ببخشید هرمس عزیز ما این همه خودمونو کشتیم تونستیم تا این بند کامنت بذاریم بقیشو باید چند ساعتی نفس تازه کنیم و یک چایی بخوریم ایشالا بعدا به عرضتون می رسونیم.
 
هاه ! این عکسه مدت ها بکگراند موبایل من بود ، کیارستمی فیلمساز که معلومه قابل ستایشه
اما نمی دونم چرا کیارستمی عکاس ، شاعر و مدل و ... هم اینقدر جذابه

با اینکه دیر به دیر تقریبا نو می شید ، خوبیش اینه که می شه سریالی خوند
خوراک برای دو روزی مهیاست
 
سر هرمسا ! از شما هیچ انتظار نمی رفت که سی فصل چیز بنویسید و یکی اش درباره بیگ لوبوفسکی نباشد.
من یکی انتظار داشتم که هر سی بند را درباره آن بنده خدا بنویسید.
 
یاد آقای «گدار» به‌خیر با آن‌عینک و سیگارش...
 
i love woody alen!
be khosus ketabe bi bal o paresh ro kahili shust dashtam hamishe
in mofasaletun vaghean mofasal hast ha!
 
از روزگاری که در وبلاگ قبلیت مینوشتی و میشناخمت مدت مدیدی میگذرد،اتفاقی رویت شدی جناب مارانا
 
اول که شراب فرانسوی نه و اسپومانته ی ایتالیایی (حوصله نیم فاصله رو هم ندارم!)
دوم که حداقل یه مارتینی قرمز هم بهش اضافه کن!
سوم این که برای دیدن هر وبلاگ یا اصلا هر صفحه ای کافیه قبلش یه بار لغت فیلترینگ عزیز رو روی گوگل عزیز جستجو کنی. شک نکن که توی یکی از دو سه تا لینک اول، کلی سایت های پر وکسی خوب پیدا می کنی که هر صفحه ای رو برات باز می کنن. یادمون نره که همیشه دزدان عزیز سه قدم، بلکم بیشتر، از پلیسان عزیز جلوترن.
پی نوشت اول: در پاراگراف فوق آگاهانه از لغت گاس استفاده نشده است!
پی نوشت دوم: در مورد این که دزد و پلیس چه کسانی هستند، شاید حق با شما باشه!
و اما بعد می بینیم که برادر براون با دودهای سیاه و سفیدشون اوقات خوش استراحت - به معنای خاص آن - شما را تسخیر کرده ان. آخ چی می شد اگه هنوزم این ادبیات در شکل عالی و متعالی خودش ادامه پیدا می کرد. چی می شد اگه بازم کسایی مثل کریستی یا فورسایت می نوشتن. دیگه حتی دوران کلارک و آسیموف هم تموم شده انگار. هرژه و گوسینی هم همین طور. بابا آخه چقد آدم کالوینو و مارکز بخونه؟ آخه یه مقدار کاکافونیکس و وایتال استاتیستیکس هم لازمه نه!
 
فهرست وب ایرانی:
نمابه ها
 
چندتا چیز بگوییم و برویم.
یک این که اگر به گالری خانم گلستان به شیوه ی پیاده یا سواره سر می زنید، این گالری اعتماد را هم از دست ندهید که در کوچه ظفری، مابین خیابان صالح حسینی و یارمحمدی است و عکس های خوبی از آقای بانکی و نوبخت دارد.
دو این که طبق اخبار واصله این فیلم جدید آقای کیارستمی که دارد از 90 تا هنرپیشه ی زن ایرانی در حال تماشای رومئو و ژولیت و گریه کردن شان فیلم می گیرد، چیز معرکه ای خواهد شد!
سه این که از این که اتفاقی توسط آقای مد رویت شدیم خوشحالیم!
چهار این که چه عجب از این طرف ها آقاسانسوری! صفا آوردید! بعله آن سیستم ضدفیلترینگ را خودمان هم بلدیم فقط خیلی از همان سایت های پروکسی دار هم خودش فیلتر است! و این که ما هم ناغافل دل مان برای همان هایی که شما گفتید تنگ شد. برای همین غصه می خوریم که آقای براون چرا این ایده های تریلر خوب اش را نمی دهد یک نویسنده ی حرفه ای برای اش قلمی کند تا شکل این پاورقی های چیپ مجله های خانواده در نیاید.

همین فعلن!
 
اتفاقا دیروز تبلیغشو تو فرهنگ سرای نیاوران دیدم. کجای یارمحمدیه؟
 
ما که از این بالا نگاه می‌کنیم و پلان قضیه را می‌بینیم دخترم، باید یارمحمدی را از بلوار شهرزاد به سمت شمال بیایید تا به اولین کوچه‌ی غیربن‌بست سمت راست برسید. یک خانه‌ی خوشگلی هست با پلاک 5 که گالری اعتماد هم همان‌جا است! (همانی که آن سرش در صالح‌ حسینی، یک کیترینگ غذا دارد ها!)
(راست‌اش از زئوس پنهان نیست، از شما چه پنهان دخترم ما و این خانم مارانای‌مان اصولن عمده‌ی آدرس‌هایی که به ملت می‌دهیم، بر اساس بنچ‌مارک‌هایی از جنس شکم‌چرانی و این‌ها است!)
 
اهه من چرا نفهمیدم این جا پینگ شده؟
----
مکینش کجا رفت پس؟
گاسم قانون اینه که هر خانواده ای از یکی از اعضاش این جا نامبرده میشه.
در این صورت، آقای بامداد این جا چیکار می کنن؟ یا قانونِ بالا شامل فامیل های دورتر نمیشه یا چی و اینا؟
 
خب آقای عاصی هنوز چیزی نگفتن، پس اینکه من این قدر دیر کامنت گذاشتم زیادم بد نشد :D
 
جدا خسته نباشيد!!!از اول كلي كامنت داشتم كه بنويسم بعد تا به تهش برسم و بعد هم البته از سر فضولي كامنت الباقي را خواندم كامنتهاي خودم يادم رفت.مطلبتان درباره تئا را خيلي دوست داشتيم.
 
به زئوس که همه‌اش تقصیر ذغال خوب بود. ما برای این که به منظور به‌روزرسانی سایت شرکت دست‌مان پیش خلایق دراز نباشد، خودمان را مجبور کردیم که از همین امروز بنشینیم فرانت‌پیج یاد بگیریم. بدیهی است که برای سیستم آزمون و خطای‌مان (که اصولن به یاد نداریم برای این جور چیزها کلاس رفته باشیم یا کتاب خوانده باشیم یا از کسی آدرس بپرسیم) دیواری کوتاه‌تر از دیوار همین بارگاه مقدس‌مان نیافتیم! این است که در همین راستا، از امروز تا اطلاع ثانوی ما هی الکی یک چیزهایی را در قیافه‌ی (فعلن تا همین‌جای‌اش را بلدیم!) بارگاه‌مان تغییر خواهیم داد و به احدالناسی هم جواب پس نخواهیم داد! تا ببینیم بعد چه می‌شود.
 
سیدنا و مولانا فداک ارواحنا سر هرمس مارانا
راستش ما این پست‌تان را همان اولش (به مویتان قسم) خواندیم، اما ترسیدیم کامنت بگذاریم... یعنی فکر کردیم ما که برای چهار خط‌تان جامه‌دران راه می‌اندازیم سی خط کامنت می‌گذاریم (البته این علی‌الظاهر عادت ماست از سر ارادت به دوستان. شما که خدای مائید و جای خود دارید)، گفتیم برای سی‌بندتان لابد خودمان را بند بند می‌کنیم، آن‌وقت به نظر می‌رسد لابد ما هم مولی پولی چیزی می‌گیریم P:!!! اما اتفاقا آمدیم دیدیم دختر گرامی آقای آیدین فرموده‌اند ما هنوز چیزی نگفتیم، گفتیم شاید اگر نگوئیم بد باشد و به نظر بیاید زبانمان لال ناشکری کرده‌ایم بر درگاه شما (زئوس آن‌روز را نیاورد که ما به درگاه یک خدای معمار پرّان ازین غلط‌ها بکنیم!).
عرض شود از شما که پنهان نیست، از شما چه پنهان، الهی این آقای آلن هزار سال عمر بکند (راه ندارد با آقای هادس یک صحبتی بکنید؟) و داغش مثل آقای آلتمن و دیگر اساتید به این‌زودی‌ها به دلمان نماند. اراده‌ی فراترش را بی‌خیال البت (جسارت نباشد، ما فقط می‌گوئیم جبر اتفاق) اما هرچه گفته این آقا را گاس که دلمان می‌خواهد طلا بگیریم. مثلا آن جمله‌ی محشرش در پلی‌ ایت اگین سم که می‌گوید "ازم خوشش اومده!" و اینا! / بله حضرتا! همین است که در 2 فرموده‌اید. گاهی پشت‌مان می‌لرزد وقتی فکر می‌کنیم اگر فلان روز فلان‌طور نمی‌شد که بهمان روز بهمان‌طور بشود که بیستار روز بیستاری که جانمان گاس بهش بسته می‌شود! دنیائی‌ست‌ها!/ الاها! این هراس آمریکائی‌ها جوکی است برای خودش انصافا! یاد یک تصویری افتاده بودیم که نوشته بود هرکسی ام‌پی‌تری دزدی دانلود می‌کند، دارد کمونیسم دانلود می‌کند (می‌]واستیم بگذاریم وبلاگمان، نشده هنوز!). بعد فکر کردیم، ما داریم پیر می‌شویم یعنی؟ به این زودی؟ ای زئووووس! ما قدیم‌ها خیلی چپ بودیم انگار، گاس که بوی قرمه‌سبزی کله‌مان داشت بلاهائی هم سرمان می‌آورد، بعد الآن آی داریم روز به روز محافظه‌کارتر می‌شویم که بیائید و ببینید... بگذریم ازینکه نه دل داشتیم و نه عقل داریم... فکر اینیم که نکند پیر شده‌ایم خبر نداریم، آن‌هم در عنفوان جوانی!/ شما از هر کسی بدتان بیاید، ما هم بدمان بیاید. تمّت!/ بزرگا! ما این تاریخ خشونت آقای ننبرگ! را اتفاقی دیدیم، با آن شاه انسان‌هایش، عجب فازی داد! عجب فازی! قدرش را می‌دانیم، آن‌قدر که دربدر دنبالشیم باز ببینیم اگر شد./ زور قربان؟... ما راستش پ... ببخشید! راست است که می‌گویند میمان هرچی زشت‌تر، بازی‌ش بیشتر! اینهائی که می‌گویند ما خاک پای مخاطبیم و ما ملت و ما وطن و ما سینما، که آدم را می‌کشند بدمصب‌ها! بله... آنی که کارش را بلد است، نیازی به گنده‌گوئی ندارد. بزرگا! اگر اشکالی نداشت، با اقای هادس یک صحبتی هم راجع به آقا کیارستمی بکنید. تاب داغ ایشان هم سخت است./ بزرگ! ما این 11تان را برای زمین و زمان خواندیم و همه گفتند "ایول! خدا بود" و ما گفتیم: "خدا هست!". آن فیلمنامه‌ی بیضائی که پوز زئوس را هم می‌زد. سایه‌تان از سر ما کم نشود. / بعد از آنکه قربان آقای کالوینو بروم (کاش شما را زودتر می‌شناختیم می‌گفتیم با آقای هادس راجع به ایشان هم... بغض امانم نمی‌دهد!) حقا که وقتی خدا حرف بزند، هرجمله‌اش درخشان است و آنچه درباره‌ی چرا خواندن کلاسیک‌ها را عقب می‌اندازیم گفته‌اید، آی طلائی بودها! سپاسگزاریم بسیار./ ما جسارت کردیم، یک‌چیزهائی راجع به 14 گفته‌ایم. زئوس ببخشدمان اگر میل به ناحق کرده‌ایم!/ کابوس... صبح‌هائی بیدار می‌شوم و فکر می‌کنم "ئه! امشب کابوس ندیدم" و می‌فهمم هنوز بیدار نشده‌ام و تا صبح مانده دو دانگی.../ در 21 واقعا عالی گفته‌اید. در ذهن نگهش می‌داریم و مزمزه می‌کنیم، با اجازه، این تعبیر هوشمندانه و درخشان را (البته می‌دانیم که نیاز نیست ما بگوئیم درخشان است و امر بدیهی و معلوم است. اما گفتیم بگوئیم، خودشیرینی کرده و مطرح شده باشیم P: ؛) / گمانم من نظرکرده‌ام... وگرنه چطور ممکن است با خدائی چون شما تله‌پاتی داشته باشم؟ مردیم از هیجان... ما اوائل امسال داستانی نوشته بودیم که بخشی از آن تا حدودی شبیه آنچه‌ست شما در 22 نوشته‌اید. D: / ما به ورزش اعتقاد داریم، ولی ورزشکاران را دوست نداریم و نمی‌دانیم چه می‌شود که جناب رضازاده قهرمان ملی است و آقای زنده‌یاد شاملو نیست. چه می‌شود که علی دائی افتخار ملی است و آقای علیزاده نیست. چه می‌شود که فوتبالیست بودن شغل است، ولی تو سر ما می‌زنند که نویسنده بودن شغل نیست. چه می‌شود که... خداوندگارا! چه می‌شود آخر؟ / با این‌حال، ورزش از زبان یک خدا رنگ دیگری می‌گیرد و 25 رنگی بود جذاب واقعا./ درباره‌ی 26 هم بدیهی است که به عنوان یک فانی با شمای باقی شدیدا موافقیم. شدیداً شدیداها!/ ما که عرض کردیم ترسیدیم طولانی بنویسیم. چه کنیم... مگر روزی چند بار آدم می‌تواند با یک خدا حرف بزند؟ خلاصه برما ببخشائید، که بخشش کار خدایان است (هر چند آن آقای زئوس کینه‌ای‌ است. اما ایمان دارم که شما از مهربان‌ترین خدایان هستید. حتی از حضرت آپولون باحال‌تر. ما سال‌هاست ارادتمندیم)./ عظمت خدائی‌تان مستدام و سرخوشی الوهی‌تان مدام.
 
آمدیم بگوییم این گروه Secret Garden را از دست ندهید مبادا ها! پیشنهاد می‌کنیم سری به شهرکتاب آرین بزنید، به زیرزمین آن بروید و دو آلبوم Earthsongs و Once in a red moon را ابتیاع نموده و حظی عظیم ببرید. (ما فرض کرده‌ایم که آلبوم Songs of a Secret Garden شان را قبلن اخذ کرده‌اید!)
دو هم این که انصافن اگر این آقای عاصی عزیزمان نبود کامنت‌دانی بارگاه ما – حالا زنده‌گی به کنار- جدن یک چیزی کم داشت!
 
دیدین دستم خوب بود
 
سر هرمس عزیز
رمان تیمبوکتو، نوشته‌ی همین آقای آستر هم دارد وارد بازار می‌شود. ناشرش افق است و ترجمه‌ی خانم لولاجی. این‌جور که می‌گویند رمان خواندنی و خوبی است. ما که نخوانده‌ایم البته
 
1- البته شما که استاد هستید و این فیلم رو دیده اید اما محض احتیاط . زبونم لال اگه ندیده اید می گویم
Run Lola Run
خوب مدلی با این حرفها می خوره حالا نه به مفهوم شانس اما به این مفهوم که کوچکترین تغییر در فکری که داری یا کاری که می خوای بکنی می تونه تغییر زیادی ایجاد کنه حتی در چند ثانیه زودتر یا دیرتر
2-به همون خدایی که می پرستی
یا زئوسی که می پرستی نری سراغ اکسپلوررهای مبتذل ها . نریااا
 
khondane weblogeto doos daram, va behet hasoodim mishe (vazehe baraie chi).
tavalode pesar mobarak.

P.S: halam az pengelishi be ham mikhore.
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017