« سر هرمس مارانا »



2007-01-31

1

میرزای عزیز برای‌مان، کمی قبل از این سفر کذایی، نوشته بود که شنیده است در این جور جاها، مجال نوشتن فراوان است و اظهار امیدواری کرده بود که بتوانیم چیزهایی برای هزارتوی نوشتن‌اش محیا کنیم. غافل از این که به کوری چشم زئوس، رفته بودیم به مشقِ ننوشتن. به مشقِ ندیدن دنیا و مافی‌ها از ویزور محدودِ دوربین‌مان. به مشقِ بی‌خبری‌ای که عینِ خوش‌خبری بود. (غافل از این همه بلا و مصیبت که پشت سرمان به جان عزیزان‌مان نشسته بود.) رفته بودیم به مشقِ بی‌خیالی. به مرخصی‌ای که مرخص‌مان کرده بود از دارِ دنیا. به مشقِ خوابیدن، بی فکرِ فردا. به مشقِ هرصبح، فروکشیدن کرورکرور اکسیژن خالص و بی‌منت. از ما خدایان وامانده و کهنه چه مگر برمی‌آید؟ عمری در این خیال خام بودید که کار دنیا و آخرت‌تان دستِ ما است. خوش‌باوری کردید. بچسبید به دنیای‌تان، به همین دو سه لحظه‌ی مقدس گذرایی که دارید. به همین دو سه نفر دل‌بندی که پیرامون‌تان می‌گردند. تا هیولای واقعیت یکی‌شان را ندزدیده است برای همیشه.

2

هی یاد این تک‌جمله‌ی معرکه‌ی دیر آمدی ری‌رایِ آقای صالحی می‌افتادیم که: حال همه‌ی ما خوب است، اما تو باور مکن!

3

هنوز به پدرش زنگ نزده‌ایم. نمی‌شود. نمی‌توانیم. فوتوبلاگ‌اش را هم ندیده‌ایم. فکر می‌کنیم هیچ وقت، هیچ‌وقت نرویم ببینیم. امتناع‌مان درست به همان شدتی است که از رفتن بر سر گورِ هرکدام از عزیزان رفته‌مان داریم. قبرستان‌ها را باید زودبه‌زود ویران کنند. حداکثر دوسه سال. به قول آقای شاملوی عزیز مرحوم: مثل این است که برای دیدن دوستی به خانه‌اش بروی، در حالی که می‌دانی در خانه نیست.

4

داشتیم فکر می‌کردیم کاش عنوان این پست را گذاشته بودیم: مرثیه‌ای برای یکی رویا.

5

همیشه دوست داشتیم هیچ‌وقت آدم‌های مرحوم را نبینیم. دوست داریم آخرین تصویری که از هر انسانی در خاطرمان می‌ماند، مالِ دوران سلامتی و شادابی‌اش باشد. دیدنِ درمانده‌گی و بی‌چاره‌گیِ پیری، حال‌مان را از این دنیای فانی شما آدم‌ها به هم می‌زند. مگر چه‌قدر ارزش دارد این زنده‌گی که به هزار مشقت و بلا برای خودتان و اطرافیان‌تان، می‌خواهید تا آن لحظه‌ی آخر، به دندان بکشیدش؟ این پیرمرد نیک‌نفس را که این روزها دارد دردهای آخر را می‌کشد، می‌ستاییم که این‌جور از اطرافیان‌اش مرگ را می‌طلبد. بر غرورش، بر عزت نفس‌اش که شاید تنها ماترک‌اش باشد، بوسه می‌زنیم. حق دارد طفلک. آدم آن‌قدر بماند که تحقیر بشود نزد عزیزان‌اش؟ آن‌قدر که تصویر جاودانه‌گی‌اش بشود مشتی پوست و استخوان و زجر و همه‌ی زخم‌ها و نفرین‌ها و تحقیری که تنِ آدمی دارد باعث‌اش می‌شود؟ یاد دایی‌جان‌مان می‌افتیم که همیشه می‌گفت: ما قلبی‌ها (اهلِ سکته!) راحت می‌رویم، بروید یک فکری به حال خودتان بکنید!

6

زئوسی‌اش از خودمان، سر هرمس مارانای بزرگ، بی‌وطن‌تر ندیده‌ایم ها! کافی است یک چند صباحی به یک جغرافیای دیگری برویم و از شهرمان دور بمانیم، آی احساس فراغت و آسایش می‌کنیم که در راه بازگشت به شهر خودمان، شهر قبلی‌ خودمان، کمی تا قسمتی دل‌مان می‌گیرد! آن‌وقت می‌گویند بیا و از نوستالژی بنویس! زکی!

7

یادمان و یادتان باشد که از این اصطلاح گرخیدن Gorkhidan هم که تازه یاد گرفته‌ایم، یک جایی در همین پست، استفاده کنیم!

8

یعنی حالی داد نود و اندی کامنت؛ ها! دست‌تان درست!

9

شاه‌عباس برگشته بود به سرمهمان‌دار هواپیما می‌گفت: شما ماشاالله چه‌قدر خوش‌تیپ هستین ها؛ عین شادومادا می‌مونین!

10

یک شب هم خوابِ این موسیو ورنوش را دیدیم. داشتیم با هم روی قایقی داغان، روی رودخانه‌ای در کاراییب، در مهتاب، چپق می‌کشیدیم و عرق می‌خوردیم و عرق می‌کردیم و با یک دستمال خیس از عرقِ تن، پشه‌ها را از خودمان می‌راندیم. به نی‌زارهای خالی نگاه می‌کردیم و آرزو می‌کردیم کاش یکی از آن تمساح‌های خسته‌ی لمیده‌ی منتظر را کنار ساحل می‌دیدیم و به ناخدا نشان‌اش می‌دادیم. گاس هم یکی از همان تمساح‌های خسته‌ی لمیده‌ی ابدی بود که در قیلوله‌اش داشت ما و موسیو ورنوش را در خواب می‌دید که روی قایق لم داده‌ایم و با چشم‌های نیم‌بسته‌ی خمار، داریم ته بطری را بالا را می‌آوریم و آوازهای عامیانه‌ی برده‌های اواخر قرن نوزده را بلندبلند و غلط، تکرار می‌کنیم. هرچه بود، جای جناب سرهنگ خالی بود. تقصیر گابی، گابیِ نازنین بود که نیامد.

11

راستی از مکین چه خبر؟!

12

باز هی داریم بی‌سبب یاد فرمان اول آقای کیشلوفسکی و آن فریاد جان‌خراش انتهای آن می‌افتیم. نمی‌شود که عبور کرد. نمی‌گذرد یعنی...

13

کاپیتان هواپیما که در بلندگو گفت داریم الان از روی همدان می‌گذریم، طاقت نیاورد. زنگ مهمان‌دار را زد. وقتی آمد، پرسید: به کاپیتان بگویید اگز امکان دارد از روی مدیترانه رد شود، آخر خیلی کلاس دارد وقتی توی بلندگو اعلام می‌کند که هم‌اکنون داریم از روی مدیترانه عبور می‌کنیم!

شاه‌عباس را می‌گوییم، پدرسوخته!

14

یعنی گاهی فکر می‌کنیم این آقای دن براون دارد ژانری ضد مک‌گافین از خودش صادر می‌کند ها! از این نظر شاید بیش‌تر بشود در گونه‌های معمایی دسته‌بندی‌اش کرد. چیزی در مایه‌های معماهایی که رفته‌رفته، و نه یک‌باره مثلن مثل آگاتا کریستی، باز می‌شود. تلفیق کرده این ضدمک‌گافینیسم را با تریلری که البته خامدستانه نوشته شده است. دژ دیجیتالی را میگوییم که پی‌رنگ‌ای بسیار به‌تر از مثلن شیاطین و فرشته‌گان دارد به هر حال. باز هم ناچاریم تکرار کنیم که این آقای دن براون، بسیار بیش‌تر از هر بابای دیگری به یک هم‌کار فیلم‌نامه‌نویس نیاز دارد که سروته کارش را بزند و یک قصه‌ی شسته‌رفته با ایده‌های خوب و عالی از آن دربیاورد. عین همان اتفاقی که سر کد داوینچی افتاد. هرچند به زعم آقای شمال از شمال غربی عزیزمان، یک چیزهایی مثل آن ساعت میکی موس هم از دست برود در فیلم.

15

حافظ ناشنیده‌پند البته انتظاری را که از دیدن نام نویسنده، آقای پزشک‌زاد، داشتید، اصلن برآورده نمی‌کند. یعنی رمانی کاملن جدی است. اما اگر حافظ‌باز باشید، حسابی سرگرم‌تان می‌کند. روایت کمی تخیلی از برهه‌ای از زنده‌گی آقای حافظ در شیراز. که البته پنبه‌ی هرچه تاویل عارفانه از اشعار ایشان موجود است، زده است!

16

سر هرمس مارانای بزرگ بسیار مشعوف است که نصیحت آقای آزرم عزیزش را گوش کرد و این تیمبوکتوی آقای اُستر را با خودش به این سفر کذایی برد و لذت‌اش را هم برد! یعنی نزدیک بود آقای اُستر را عاق والدین بکند ها! بروید به زبان خوش این روایت سگی را بخوانید تا شما هم مثل ما، نگاه‌تان هم‌زمان، هم به آقای اُستر عوض بشود هم به دنیای سگ‌ها! یعنی اعتراف می‌کنیم که تمام بیست و اندی سگ ول‌گردی را که هر شب تا صبح در اطراف خواب‌گاه ما می‌پلکیدند و سمفونی اجرا می‌کردند، بعد از خواندن این رمان معرکه، جور دیگری نگاه می‌کنیم و یاد گرفتیم که سگ‌ها را درک کنیم! مثال‌اش هم همان سگ بی‌چاره‌ای که در میدان تیر، آمده بود چانه‌اش را به پوتین‌های ما می‌مالید و با آن چشم‌های باهوش‌اش انگار فهمیده بود که ما تیمبوکتو را خوانده‌ایم و حال و روزش را می‌فهمیم. گاس هم مثل قهرمان رمان آقای اُستر، این هم دچار افسرده‌گی سگی شده بود و چه بسا قصد خودکشی هم داشت.

17

یعنی وقتی یک سیستم‌ای بی‌هوده است، از تعریف‌اش بگیر تا اهداف‌اش و برو تا تک‌تک جزییات‌اش! اگر بلد باشید که به این بازی بی‌هوده، فقط به چشم یک بازی نگاه کنید، اگر یاد گرفتید که جدی نگیرید، می‌توانید از بی‌هوده‌گی و بطالت تک‌تک لحظه‌های‌اش، عین سر هرمس مارانای بزرگ، لذت ببرید و بخندید و کیف کنید، وگرنه باید همان چیزهای تکراری‌ای را تعریف کنید که همه از دوران سربازی‌شان تعریف می‌کنند!

18

خلوت که نداشته باشی یا بالاتر، نخواهی که داشته باشی، خواندن هم برای‌ات امری کسالت‌آور می‌شود، چه برسد به نوشتن.

19

بزرگ‌ترین کشف این روزها، همان رفیق قدیمی‌مان، گابی نازنین، آقای مارکز عزیز و البته خواندن ترجمه‌ی دل‌نشین آقای فرزانه از عشق در زمان وبای ایشان بود. راست‌اش ول کردیم این دغدغه‌ی بالاخره عشق سال‌ها یا عشق در زمان را. گاس که اگر ما بودیم می‌گذاشتیم عشق در روزگار وبا که روان‌تر بود اما واقعن فرقی نمی‌کند. وقتی آن‌قدر به سر هرمس مارانای بزرگ لذت ناب بدهد که حتا گاهی آن را به جرئت، پابه‌پای صدسال‌ تنهایی بداند، واقعن فرقی نمی‌کند. مدت‌ها بود در گذر ایام و لابه‌لای چرخ‌دنده‌های زنده‌گی، یادمان رفته بود که این آقای مارکز زمانی با ما چه کرده بود و چه گونه روح سر هرمس مارانای بزرگ را بارها و بارها به سرفه‌ی شوق انداخته بود! این یکی هم به زئوس که گزارشی/ کنکاشی/ پژوهشی/ توصیفی بود یگانه در باب عشق نه فقط در پیرانه‌سری که در همه‌ی سال‌های یک عمر. از تمام راه‌هایی که می‌رود و تمام راه‌هایی که یک عاشق ناکام می‌جوید و تمام عشق‌هایی که پس نیم قرن، دوباره بیدار می‌شوند. رئالیسم جادویی که باشد، باور می‌کنیم که شور عشق در کهن‌سالی هم آن چه را نباید بلند و بیدار کند، می‌کند؛ چه جور هم می‌کند! گاهی فکر می‌کنیم آن‌قدر این جزییات فضا کامل دارد روایت می‌شود که اگر خودت را در خواب و بیداری در اوایل قرن بیستم و در کاراییب نبینی، حتمن ایراد در خودت است! به قول آن دوست‌مان، آقای وودی آلن، یا باید به چشم‌پزشک مراجعه کنی یا روان‌کاو!

20

سه چهار روز است داریم هی وب‌لاگ می‌خوانیم، عقب‌مانده‌گی‌مان کمی تا قسمتی جبران شود. گفته بودیم که این همه ننویسید! کار به جایی رسیده است که خانم پیاده‌مان هم دو سه تا قصه می‌نویسد تا ما می‌رویم!

21

خاطرات‌مان را هم خیلی حوصله نداریم که تعریف کنیم. همین که در جمع دوستان می‌گوییم هم خودش خیلی است. وگرنه شبیه همان اراجیفی است که همه در بازگشت از این جور سفرها می‌گویند. مشتی خالی‌بندی و اتفاقات به‌زور بامزه. گاس هم که دادیم بعدها این موسیو ورنوش یک جاهایی‌اش را برای‌تان قلمی کرد. طفلک از بس که سوژه ندارد، مرد!

برای ما که زود و خوش دارد می‌گذرد، شما را نمی‌دانیم.

22

تاسوعاشورای بی‌مزه‌ای بود ها. در این سال‌های گذشته، این روزها داشتیم یک گوشه‌ی دنجی از دنیا، در یک هوای معرکه، استراحت نابی می‌کردیم و حال‌مان مشرف بود به مهتابی دل‌انگیز و غباری که هی از روی دل‌مان به هوا برمی‌خواست و صفایی که عبور می‌کرد از روی آن سیخ‌های زعفرانی‌رنگ جوجه‌کباب و قاطی می‌شد با بخار معطر این لیوان‌های دسته‌دار یخ‌دار و می‌آمیخت با بوی تند سیگارهای فیلترقرمزی که بی‌هوا دود می‌شد. امسال از دست رفته کلن انگار!

23

هول نشوید بی‌خود! از ماموریت کذایی‌مان، هنوز مانده یکی‌دو هفته‌ای. می‌رویم و بازمی‌گردیم. مواظب خودتان باشید. مهربان باشید و بی‌خود هم هی چشم به آسمان ندوزید!

24

آن عکس آن بالا هم تزیینی نیست! عکس تزیینی یعنی کار بی‌هوده. دیده‌اید خدایان کار بی‌هوده بکنند و چیز بی‌هوده خلق کنند؟ حالا گیرم که این آقای الف یک جور استثنا بوده باشد!

25

یعنی نمی‌دانید چه‌قدر دوست داشتیم روی ماه تک‌تک این نازنین‌هایی را که برای‌مان کامنت گذاشته بودند، غرق بوسه می‌کردیم ها. گاس هم که جماعت نسوان را می‌دادیم خانم مارانای دوست‌داشتنی‌مان ماچ نمایند که سوتفاهم نشود!

(فرمودیم گاس!!)

این ساسان‌خان عاصی را هم محض پارتی‌بازی می‌دادیم همین افرودیت‌مان بماچد!

26

و آخر سر، قبل از رفتن، این را هم نگوییم گاس که حُناق بگیریم! زئوس شاهد است که ما سال‌ها است که وودی‌آلن‌باز تیری هستیم و با بد و خوب ایشان ساخته‌ایم و سوخته‌ایم و دم برنیاورده‌ایم. آن زمان که مچ‌پوینت را ساخت هم پای‌اش ایستادیم و با این همه دگرریسی در فرم و بیان‌اش هم حال کردیم و حتا جلوی آقای ب هم ایستادیم و از آقای آلن دفاع کردیم. رفاقت‌مان با آقای امیر پوریا هم سر همین قضیه داشت به هم می‌خورد که خودش یک قصه‌ی دیگر است! راست‌اش را یواشکی بگوییم که از این همه قوام استادانه‌ای که مچ‌پوینت در خودش داشت، علی‌رغم عدم حضور آقای آلن و آن آشفته‌گی ساختارزدایانه‌ی جذاب کائوس‌وار معمول‌اش، خیلی چیزها در فیلم بود که ما را به شعف می‌آورد. از اسکارلت جوهانسون‌اش بگیرید تا آن بازی مرگ‌باری که با مفهوم و جوهره‌ی سرنوشت کرده بود. از مطایبه‌ی معرکه‌ای که با جنایات و مکافات کرده بود تا تمام آن ایده‌های زیرپوستی فیلم که بعید می‌دانیم حالاحالاها از سنگینی تاثیرش روی سر هرمس مارانای بزرگ خلاص شویم. اعتراف می‌کنیم که خیلی راحت‌تر از آن‌چه فکرش را می‌کردیم با این لحن تازه‌ی و پیرانه‌سرانه‌ی آقای آلن کنار آمدیم و یک جاهایی، ما هم کنار ایشان ایستادیم و ادعا کردیم که گاس ایشان به‌ترین فیلم عمرشان را ساخته باشند. اما همین امشب که اسکوپ را دیدیم، Scoop را عرض می‌کنیم!، راست‌اش کمی تا قسمتی غصه خوردیم. برای این عقب‌نشینی بی‌وقت‌ای که آقای آلن کرده بود. برای این تلفیق وودی آلن قدیم و جدید. برای این لحن دوگانه‌ی قوام‌نیافته‌ی ترکیبی نیویورک و لندن. کارمان به جایی رسید امشب که اسکارلت جوهانسون‌ای که بعد از دختری با گوش‌واره‌ی مروارید و لاست این ترنسلیشن و همین مچ‌پوینت، امیدهای فراوانی به ایشان بسته بودیم هم، ما را ناامید کرد. آن سکانسی که در آن کافه‌ی کنار پیاده‌رو، روی آن میز و صندلی چوبی نشسته و آقای وودی آلن دارد از آخرین حضور آن ژورنالیست متوفی و آخرین اخبارش برای‌ این خانم می‌گوید، از آن دست‌تکان‌دادن‌های بی‌مورد خانم جوهانسون و از لحن تصنعی‌اش، دل‌مان گرفت. به نظرمان رسید بدجوری دارد ادای کس دیگری را درمی‌آورد. بعد نگاهی به کلیت فیلم انداختیم و نقش نوین آقای وودی آلن را در ارتباط با قهرمان زن فیلم‌اش دیدیم که دوست نداشتیم. نقش پدر/دختری را می‌گوییم که قبلن هم آقای آلن در زنده‌گی واقعی‌اش تجربه کرده و تبدیل‌اش کرده به یک رابطه‌ی بیمارگونه‌ی اروتیک و بعد، از دنیای واقعی کشانده‌اش به دنیای فیلم. داریم از خانم دایان کیتون و میا فارو حرف می‌زنیم و همه‌ی آن حرف‌ها و حدیث‌های آن روزها. هرچند از شوخی‌های داخل کشتی مرگ، یاد گذشته‌های مشترک‌مان با آقای آلن افتادیم و خنده بر لب‌های مبارک‌مان هویدا شد، اما هپی‌اند فیلم را که دیدیم، نتوانستیم یاد هالیوود اندینگ آقای آلن نیفتیم و آن شوخی بزرگی که هم‌زمان با هالیوود و نگاه نخبه‌گون فرانسوی به خودش و سینمای‌اش شده بود و دل‌مان گرفت از این که آقای آلن همه‌ی آن زمزمه‌ها، زنده‌گی‌ها، عشق‌ها، همه را دروغ پنداشته است و فراموش کرده است! (حالا گیریم که این وسط، هامون هم سروکله‌اش پیدا بشود، چه دخلی به ما دارد؟!) خلاصه که باید پیغام تسلیتی برای روزنامه بفرستیم؛ این را به مادرمان گفتیم! باید بنویسیم که یا رومی روم یا زنگی زنگ. لندن‌زده‌گی و تحت تاثیر قصه‌های کاراگاهی انگلیسی قرارگرفتن هم حدی دارد! خلاصه که این‌جوری نمی‌شود وودی‌جان!

Labels:



Comments:
همه اينها به كنار... ذوقي را بگو كه از ديدن نامتان در صدر ليست بلاگرولينگ كرديم!
 
وااااوووو!!!

سر هرمسا، خوش برگشتید...

ما برویم پستتان را بخوانیم!!!
 
بزرگ هرمسا! کاش خواجه عبدالله بودیم که مناجات‌نامه‌ای می‌سرودیم، یا جسارت نباشد، شاملوئی بودیم که مدیحه‌ای بی‌صله می‌سرودیم (که اصولا مدح چون شما خدائی گفتن، خودش صلتی‌ست کاندر وصف نگنجد!) و خلاصه کاش این سال‌ها که نوشته‌ایم، از همان اول تمرین می‌کردیم هرمس‌نامه نوشتن هم، که بگوئیم "ما مخلصیم، دربست!". این‌را جدای از حساب خدا/بندگی می‌گویم که وقتی توسط همین بلاگ‌رولینگ پدرسوخته خبردار شدیم که به‌روز کرده‌اید و در واقع دیدیم که بالانشین نام وبلاگ‌تان، بالاجسته در همین بلاگ‌رولینگ بی‌غیرت، نه تنها یک‌لحظه به همین بلاگ‌رولینگ قالتاق دست‌مریزاد گفتیم، بلکه‌م نیش‌مان در کمال صحت و صداقت تابناگوش باز شد و آی مشعوف شدیم، مشعوف شدنی. خوش برگشتید. /
تصور نکنید اینها را به‌خاطر آن پارتی‌بازی مبارکی که فرموده‌اید گفته‌ایم‌ها. نخیر! زبان ما از بیان قدرشناسی‌ای که هم‌اکنون در دل داریم قاصر است فطیر! یعنی اصلا نمی‌دانیم چه بگوئیم. ما!؟ آفرودیت بزرگوار!؟ زئوس وکیلی (اصلا زئوس که باشد!؟) خودتان وکیلی، گرخیده‌ایم (انصافا واژه‌ی دل‌انگیزی‌ست. البته ما وقتی بیش از حد کف می‌کنیم می‌گوئیم بورخیدیم به یاد بورخس کبیر. مثلا الآن بیشتر بورخیده‌ایم. ما!؟ آفرودیت بزرگوار!؟ اگر خبر داشتیم که روزی ممکن است چنین موهبتی نصیب‌مان بشود و چنین لطفی شامل حال‌مان، به موتان قسم، بهتر از اینها زندگی می‌کردیم که کرده‌ایم. اگر پدر و مادرمان خبر چنین روزی را داشتند، روز میلادمان سر سبیل شاه مخلوع نقاره می‌زدند!) مخلص کلام که مخلصیم دربست! ما هم از دور بوسه‌ای بر ید مبارک می‌فرستیم.
/ داریم خودمان را کنترل می‌:نیم که 3 صفحه کامنت ننویسیم. /
سیدنا! گفتید اکسیژن خالص، آی دل‌مان خواست‌ها! نه‌که سیگارمان را کم کرده‌ایم که حال سیگار و ریه را با هم ببریم، از کسی شنیدیم تنها راه ریفرش کردن ریه، تنها تنفس اکسیژن خالص است. انی‌وی! نوش جان‌تان!/
ما چسبیده‌ایم فطیر! ما چپ‌چپ به این هیولای واقعیت نگاه می‌کنیم و خودتان وکیلی، زنده‌ایم به دل‌بندان پیرامون. گرچه هنوز جمع دلبندان جمع نشده و همان‌طور که خودتان همه‌چیز را بهتر از همه می‌دانید، به قولی "آن" را نداریم. اما علی‌الحساب به دنیای‌مان چسبیده‌ایم. راستیت‌اش... ما زمین را خیلی دوست داریم. آدم‌ها را هم، هم‌چنین... بیشتر! /
راجع به 2... گمان‌ام درک می‌کنم. جمله‌ی آقای صالحی را که به شدت درک می‌کنم.
/ راجع به 3... ما سرمان صدا کرد تا خواندیم... چه نقل به‌جائی از آقای شاملوی کبیر. و چه وحشتناک است. ما هم سال‌هاست به گورستان نرفته‌ایم. اصولا این بخش از زندگی، از آن بخش‌ةائی از زندگی است که با هیچ منطقی دوست نداریم هضم‌اش کنیم. دل‌مان می‌]واهد فکرش را هم نکنیم، هرچه هم جدی و واقعی و بی‌خیالِ آدم نشو... خب تلخ است! از الکل سفید هم بدتر! چراکه بدمصب مست که نمی‌کند هیچ، بابای هرچه مستی را هم می‌پراند... /
راجع به 5... راستیتش به علتی مشابه، ما حتی بیمارستان هم نمی‌رویم. آنجا اجساس له شدن‌مان می‌گیرد. خودمان چند سال پیش افتادیم آنجا، شب عمل کردیم، صبح‌اش همچین کولی‌بازی درآوردیم که برمان گردانند خانه و گفتیم جنازه‌ام خانه باشد بهتر از زنده‌ام آنجاست. به شما حق می‌دهم حال‌تان از دنیا و زندگی و خرد شدن ما فانی‌ةا به هم بخورد. من که آدم فانی‌ام و از گروه زپرتی‌ترین‌ها هم! گاه عجیب حالم بد می‌شود از اینکه این‌قدر ریغماسی و فزرتی‌ایم!/
زبان‌مان لال، فکر نکنید قیاس می‌کنیم‌ها! ریغو هستیم، اما خنگ و نمک‌نشناس که نیستیم! با این‌حال، حالا ما... خدائی که شما باشید، ما از این کوچه به آن کوچه که می‌رویم هم نوستالگی خون‌مان می‌زند بالا همچین بدها! گاهی خودمان وامی‌مانیم که بدمصب! خودت را جمع کن. قرن نوزدهم دویست سال پیش بود! اما کو گوش شنوا! خلاصه که هرچه به خودمان راجع به رمانتیک نبودن و نوستالژیک نبودن و جنبه داشتن نصیحت می‌کنیم، رومان به دیوار،‌یاسینی‌ست که در گوش حمار می‌خوانیم، انگار! آخ که کاش آدمی کمتر از این نوستالژیک بود! /
عرض کردیم. این گرخیدن شما وکیلی، واژه‌ی جذابی‌ست. /
اتفاقا همین صبح داشتیم فکر می‌کردیم 3 تا بیائیم اضافه کنیم 100 تا بشود، که دیدیم منت گذاشته‌اید و جان‌مان را منور کرده‌اید. /
شاید باورتان نشود بنده‌ای به این خنگی داشته باشید. اما خودتان بهتر از احوال ما باخبرید. به‌هرحال، ما اول که قضیه‌ی شاه عباس را خواندیم، فکر کردیم شاه عباس واقعی را فرموده‌اید و زئوسی‌ش قسم، کک‌مان هم نگزید که هواپیما کجا بوده. سریع شاه عباس را پروجکت کردیم روی قجریان متاخر و گفتیم لابد بوده دیگه! الآن که فهمیدیم خودمان شرمنده شدیم از این همه حواس جمع و آی‌کیویمان! /
عجب خوابی! بالاخره فهمیدم مسئله‌ی خواب‌های سریالی و فیلمی و حادثه‌ای من از کجا آب می‌خورد. گمان‌ام قضیه‌ی کهن‌الگو و اسطوره و خدا و اینها باشد پس. البته خوابهای ما به پای خواب‌های شماکه نمی‌رسد. ولی مثل، هفته‌ی پیش خواب دیدیم این مردک شب‌خیز ماهواره زنگ زده با ما درباره‌ی مسائل مملکتی مشورت می‌کند و از خودمان هم محافظه‌کارتر است. خودمان با این‌اش حال کردیم که نه که ما فقط صدایش را می‌شنویم که از آن اتاق و تلویزیون مدام روشن‌اش هجوم می‌آورد، خواب‌مان هم صوتی بود، نه تصویری!!! /
دوازدهی که فرموده‌اید... آخ پتانسیل شدید دارد همیشه که اشک‌مان را دربیاورد بدجور! / ایده‌ی مدیترانه محشر بود. خوب گفته‌اند شاه عباس دیگر. البته شک نیست که شما اگر می‌گفتید، حتما بهترش را هم می‌گفتید. /
التوبه! ما هنوز دن براون نخوانده‌ایم. داوینچی‌مان هم از همان رو زاول که ابتیاع نمودیم، دست دوستان است هی! /
اما حافظ ناشنیده پند و تیمبوکتو را هم حتما می‌خوانیم. علی‌الخصوص تیمبوکتو. ما هرچه به گربه‌ها ارادت و علاقه داریم، به سگ‌ها نداریم. بخوانیم شاید فرجی شد در این بوشوگ‌های لوس، کاریزمائی، رمز و رازی، احساساتی (اینها را و خیلی بیشتر را، همه را، گربه‌ها دارند البت!) پیدا کردیم، دوست‌دار سگ‌ها هم شدیم. چراکه هیچ خوبیت ندارد آدم موجودی را که خداوندان دوست دارند، دوست نداشته باشد. /
خب... بزرگا هرمسا! 17 را که خواندیم یک‌لحظه ترمز گرفتیم و عجیب به فکر فرو رفتیم. بعد به خودمان گفتیم، وقتی خدایمان رفته، ما هم برویم... نرویم... فکر کردیم وضع ما با خدایمان حتما فرق خواهد داشت و به‌هرحال تفاوت‌ها هست بین دانشجوی اخراصرافی! و خداوندی کامل... اما به فکر فرو رفتیم. گاس که چند سال دیگر ما هم... چه می‌دانیم. اجازه بدهیم حرفش را نزنیم که به قول قدیمی‌ها (رومان به دیوار، جسارت نباشد) حرف پیشکی، مایه‌ی شیشکی! ما هم اصولا پتانسیل این امر را زیاد داریم! /
به به که شما وکیلی حال کردیم اساسی با تعبیر "سرفه‌ی شوق روح" یعنی ما که باشیم که حال نکنیم، باری روح‌مان به سرفه‌ی شوق افتاد از خواندن همین تعبیر مبارک مارانائی. سپاس. عرض شود جائی خواندیم گابوی کبیر فرموده‌اند که باید پیر می‌شدند تا عشق روزگار وبا (کسی فکر کرده ما پیشنهاد شما را ول می‌کنیم بچسبیم به پیشنهاد جناب فرزانه، هرچقدر هم که محترم باشند!؟) را بتوانند بنویسند. شاید روی همین حساب است که ما این چند وقته فقط به تماشای هیکل خوشگل‌اش (به جدم قسم کتاب را عرض می‌کنم) در کتاب‌خانه بسنده کرده‌ایم و همچنین حال کردن با تصور روزی که این کتاب ناب را در دست می‌گیریم و می‌خوانیم. و وای که چه حالی‌ست حال مارکزخوانی... انگار تجسم آن آرزوهائی که در اوان کودکی راجع به نوشتن داشتم. یعنی خواندن نوشته‌ای که دنیائی نو را خلق کرده. دنیائی نو که هست، هستنده‌تر از دنیائی که درش هستم. /
نمی‌خواهیم خودشیرینی کنیم یا زبان‌مان لال جسارت نباشد، بیاندازیم گردن شما، اما دیدی این چند وقته چقدر کم آپدیت کرده بودم. نمی خواهیم با دست خودمان را نشن بدهیم، اما بندگان عابد این‌طوری معلوم می‌شوند. نمی‌خواهیم خودمان را بیخود لوس کنیم، اما...!!!!ء/
همه‌سال برای ما بی‌مزه بود این روزهای... ای بابا! بی‌خیال حرف سیاسی!!! اما مخلص کلام اینکه سالی چند روز این‌طوری کف می‌کنیم از بیکاری و اعصاب خردی و بی‌حوصلگی، دو روزش همین دو روز...!/
امیدوارم این دو هفته به سلامت بگذرد و البته سرخوشی.
انی‌وی! اگر تزئینی هم بود، ما به شکرانه‌ی نعمات شما، حاضر بودیم یک‌چیزی بنویسیم و اثبات کنیم زمین تزئینی است، اما عکسی که شما گذاشته‌اید تزئینی نیست

/
بزرگ هرمسا! سیدنا و مولانا! ما هر بار این 25 را خواندیم، جسارت نباشد، به شکرانه‌ی نعمات شما، می‌رویم که یک سجده داشته باشیم. لطف بفرمائید جهت قبله‌ی مبارک را مشخص بفرمائید که ما دست‌کم یک نماز شکری به جا بیاوریم. با اینکه نویسنده‌ای بیش نیستیم هم، نذر کردیم یک بطری مسکرات مرغوب هم فدیه بدهیم. (البته ما شنیده بودیم آفرودیت بزرگوار پدر هرکول با آن یال و کوپال‌اش را هم به نوعی درآوردند و اصولا نسقی که ایشان از اهل المپ کشیده‌اند، پرومته نکشیده. با‌این‌حال، بنده‌ی فانی‌ای چون ما را چه به این حرف‌ها...) البته... زبان‌مان لال یک‌وقت فکر نکنید ما ندید بدید و هول هستیم‌ها! (البته شما وکیلی، دروغ چرا!؟ تا قبر آه آه که چه عرض کنم... آه! به عمرمان آفرودیت ندیده‌ایم. مارگریتا تره‌خووا دیده‌ایم، اما آفرودیت نه!) خلاصه، اینکه ما این‌قدر هی شکر می‌کنیم و اینها، از این بابت است که خوشحالیم و مشعوفیم که چنین مورد عنایت و التفات بزرگ خداوندگاری چون شما قرار گرفته‌ایم. در واقع ما الآن یک حال عرفانی عجیبی داریم که این رفتارها ازمان سر می‌زند!
/
ای وای! یعنی می‌فرمائید اسکوپ را نبینیم. زان‌رو عرض می‌کنم که ما هم به شدت حال نمودیم با مچ‌پوینت. روی این حساب که ارادتی عمیق و شدید به اقای آلن هم داشتیم پیش از آن، مچ‌پوینت را که دیدیم بورخیدیم! و گفتیم جناب آلن! بابا شما آخرش هستید و حقا که اقای برگمان باید حال کند که شما این‌قدر دوست‌اش دارید.یعنی ما مچ‌پوینت را که دیدیم، همچین رفتیم به کف، که تا نزدیک یک هفته بعدش خودمان را خفه کردیم با آن قطعه‌ی زیبای از اکسیر عشقی که اقای کاروسو می‌خواند و آقای الن روی فیلم گذاشته (ما عادت داریم وقتی با یک فیلمی فطیر حال می‌کنیم، موسیقی‌اش را آن‌قدر گوش می‌کنیم تا حال‌مان جا بیاید و تعدیل شویم. البته معمولا فیلم‌هائی که موسیقی‌شان هم جزو حال‌مان باشد!) خلاصه که این مچ‌پوینت، ما را ترکاند و در فکر بودیم که اقای آلن با فیلم تازه‌اش می‌خواهد دوباره بترکاند... نگران شدیم این‌طور که فرموده‌اید./
خب... ما خواستیم 3 صفحه کامنت ننویسیم. گمان‌ام موفق هم شدیم. چون احساس می‌کنیم 4 صفحه نوشته‌ایم. شرمنده دیگر! آدم چند وقت که بی‌خدا سر کند، دیگر کنترل مناجات سخت است.
به‌هرحال، ما الآن چشم و دل‌مان روشن و منت شمای را عز و جل که خواندن‌تان موجب برکت است و کامنت اندرتان مزید لذت.
الوهیت‌تان مدام و مستدام و سرخوشی بارگاه‌تان پردوام.
 
هرمس خان به سلامت باد D:!!
بنده هم برم پستتون رو بخونم!D:
 
راست می گوید خانم آذین. از خواب که بیدار شدم از آنجایی که لپ تاپ عزیز بغل دست تخت روی زمین است , وبلاگم را باز کردم , اسم شما را که سر صف دیدم آی ذوق زده شدم, آی ذوق زده شدم. الان هم خدا شاهد است یه دست از تخت آویزان روی زمین ,دارم کامنت میگذارم. خوش آمدید خلاصه... حالا نمسشود یک صحبتی بکنید زئوس بقیه اش را بیخیال شود ؟
 
welcomeback...
 
سر هرمس 120-2-4-153! تقصیر خودتونه! هی ما می‌گیم خوش می‌گذره هی شما حلیم پزون ِ ما رو تحویل نمی‌گیرین! هی هم هر سال آدم‌های جدید میان شب حلیم می‌پزن تا صبح خونه‌ ما بازی می‌کنن! صبح حلیم می‌خورن و می‌برن و حال می‌کنن!
ئه‌سرین بانو اون آجیل‌ها هنوز قسمت ما نشده! یعنی هنوز سعادت دیدن ماراناها رو پیدا نکردیم.
 
چنان از دیدن نام منورتون در بالای لیست مفخم بلاگ رولینگ ذوق کردیم که نگو و نپرس... حالا برویم پستتان را بخوانیم، بر می گردیم!
 
می دانی، خب تو خندیدی به آن بطالت و حماقت، آن چند نفری که من شناختم جمع شده بودند در دنیای خودشان خوانده بودند، هرچند بطالت نمی گذاشت چندان.
حالا یک چیزی، این دو هفته هم که گذشت و آمدی گمانم دلت تنگ خواهد شد، نه برای بطالت، برای حماقت های آنجا، برای آدمهای بی ربط آنجا. تا دو هفته بعد.
 
هر چه بود همین بود، دنبال چیز دیگر نباید بود گویا، حتی عکس تزئینی!
.
خوش برگشتید، ران گوساله کباب خواهیم کرد به نیت قربانی...
 
This comment has been removed by the author.
 
بزرگ هرمس ماراناي بزرگ
گرچه آن چنان عادتمان نيست لفت كردن ِ كامنت برايتان ولي بس سر ذوق آمديم كه نتوانستيم از ري اكشن ِ طبيعي خود داري كنيم و مژدگاني داديم بسي لارج به اين بلاگر كه دخولتان را برايمان مسيج زد از پشت ديوارها .
شماره 5 : خيلي موتيويتمان كرد فكر كنيم . و گمانمان رفت مغزمان به كار افتاد و 1 و 17 و 18 و...
و بقيه شان به نظرمان فان آمد نه همه شان يك سريشان
و مابقي ِ ‍[اكسپت ِ نهايي كه فان آمده بود] باحال آمد
خدايان نبايد انقدر نباشد من به وضعيت موجود شديدا اعتراض دارم و همين ما را ميك كرد كامنت لفت كنيم . باشد كه اثر دهد .
حيف كه "گرخيدن " را فراموش كرديد استفاده كنيد . ما يادمان بودها . حالا يادتان باشد برگشتيد دوباره يادتان مي آوريم . ما مي گوييم يادمان نرود . گرخيدن . گرخيدن . كرخيدن. كر ديدن؟ . كريدن !!‌. چريدن ؟... :((
 
سلام خانواده وبلاگ نويس.شما وقت بزا كاراي ديگه هم دارين؟!!و
 
welcome back
 
سلام
من هم 153-4-1-50 هستم.
ايام به کام باشد
ایشالله اونجا ببینمت
هرمسینو مارایینو، بر و بچه های ما اصلا با ارشد مردمی شما حال نمی کنند. بگوییدش تا مراقب خودش باشد.
هر چند والی بال از ما بردند!
 
جدي جدي شمارت 120 هست؟
معاف از رزمي يا بخاطر قد و قامت آخر افتادي؟ و يا اينکه دير رسيدي؟

هر چه هست گروهان به به اعداد 61 الي 120 که در آسايشگاه ديگري هستند، با اجازه شما مي گوييم لي لي پوتي. هر چند قد و قامت بلندي داشته باشند .... ;)
 
اول این که ما گاس که گالیور در سرزمین لی لی پوتی ها باشیم. دوم هم کی ما گفتیم که 120 هستیم که شما در باره ی قد و قامت سر هرمس مارانای بزرگ به شک افتادید پسرم. سوم هم این که سر هرمس مارانای بزرگ که شما را می دید و می بیند، شما فکری به حال خودتان و آن تیم والیبال ضعیف تان بکنید فرزندم!
 
فکر تیم والی بال را کردیم. تعطیلش کرده و لیگ حرفه ای گل یا پوچ با حضور تیم های پیکان، بارسونا، شهید همت و ... به راه انداخته ایم ...

از همین جا از شما دعوت می کنم جهت زیارت خلیفه، به جای گروهان خود به بارگاه نورانی ما بیایید. می سپاریم به دژبانان تا اذن دخولتان دهند ...

شنیده ایم که ترکاشوند هم آدم نيکي است ... (سر صف دیدی چه جوری صداش کردند؟ ترکا+شوند)

هرمسینو، نظر به راست ضعیفه، پاهاتون هم بیاید بالاتر، رژه خوبی خواهید رفت ...

خيلي خوب ... :)
 
آقا خداییش دلم بد برات تنگ شده بود. دمت گرم که برگشتی. تمام وبلاگستان و موجودات دریایی و زمینی-ش یه طرف، خداوندگارش یه طرف.
 
یه‌تیکه از کتاب «خرمن سرخ» دشیل همت هست که هیچ‌وقت از ذهن‌ام پاک نمی‌شه: "چه‌قدر نفرت‌انگیزه که آدم با قیافه‌ی زشت بمیره".
 
خوش اومدي خوش اومدي خوش اومدي....(با يك لحن آشنا بخونيد لطفا)
1- راستش حتي دلم نيومد براي بانو مارانا يا خودت تسليت بنويسم. چه مي دونم الآنم اين كه نوشتم...
2- عكس رو تورو زئوسشان:)) خداي جو گير به شما مي گن ها:))
3- آقا ما داريم حال مي كنيم با اين محسن نامجو. ديدش (ديدي اش يعني) يَك ماچي از طرف ما و دوستان و آشنايان لپشان را بفرماييد. حالا خودتون يه جور رد كنيد ديگه كه خيلي هم بهش گير ندن كه واي از طرف يه خانوم ماچتان كردند و اينا.
4- غرق بوسه؟
5- اااااااااااا!‌شما گرخيدم رو تازه ياد گرفتي؟ حالا سر چي ياد گرفتي؟P:
6- در باب عكس،‌ مگه ميدان تيرتون شيميايي هم كار مي كرديد؟؟؟؟
راستي مكين شما هم حليم پزون داشتيد؟ ما هم داريم:) آقا مارانا(چه صميمي شده بچه ام) اينارو برداريد خواستيد تشريف بياريد در خدمت!
 
اااا! شرمنده اون جمله آخر چرا اونجوري شد؟ يعني تشريف بياريد در خدمتيم !
 
خوش برگشتي. جشم آفروديت و بچه هرمس روشن:)
اينقدر گاس خوندم و هنوز كاربردش رو ياد نگرفتم. معني اش رو هم همينطور.. حالا كرخيدن پيشكشم
 
آقای ب هرچه بگوید قبول
اما شما به من جواب بده ببینم کو کامنت های من؟
من اون همه احساسات از خودم خرج کرده بودم کجا رفتن؟
 
از خدایان دیگه توقع نداشتیم واقعا
 
می‌گم هرمس جان اون "سابق" رو از کنار خانوم مارانا بردار! خوبیت نداره!
 
بابا من که پاک ناامید شدم حتماً باید به زور زئوس واسه خدای سفرکرده بکامنتید؟!
ما رو بگو اومدیم از قول هرمس براتون خاطره بنویسیم!
 
همین الان زئوس گفت مکین تو نمی‌خواد شاه‌قلی خان بازی دربیاری!

"... جلوی گروهان پتو انداختیم رو چمن، وسطی، ناهار، کلی عکس، سیگار، اس‌ام‌اس و گپ تلفنی، چرت تو آفتاب ..."
 
ای بابا! هادس ما را مرگ بدهد سیدنا مولانا سر هرمس مارانا، قربان‌تان گردیم. ما فکرش هم نمی‌کردیم که شما سفر باشید کماکان. دل‌مان هم برای کامنت نوشتن در بارگاه جناب‌عالی یک‌ذره شده بود، باری گفتیم گاس که اصلا کامنت‌دانی بارگاه تعطیل باشد یا شما دستور فرموده باشید به تقیه و سکوت و اینها (وگرنه،‌از شما پنهان نیست که روزی دو سه بار سر می‌زدیم. که اگرنه از کجا فهمیدیم که الآن باید کامنت گذاشت!؟) بله... خلاصه اگر به لطف حضرت مکین بزرگوار نبود ما در گمراهی باقی می‌ماندیم که می‌ماندیم و معلوم نبود آخر عاقبت‌مان چه بشود. زئوس خیرشان دهاد که نور هدایت تاباندند.
امیدواریم شما هم قصور ما را در کامنت نوشتن و فحش دادن به بلاگ‌رولینگ بی‌همه‌چیز ببخشائید.
(راستی! حضرتا! ما همین هفته‌ی ماضی نشستیم و کشور آخرین‌های آقای استر را خواندیم و به از نثر شما نباشد، آی حظ کردیم، آی کیف کردیم. تصمیم گرفتیم به تٱسی از جناب‌عالی الباقی آثار ایشان را به خصوص سه‌گانه‌شان را بخوانیم در اسرع وقت. مثل همیشه شکرگزار جناب‌عالی هستیم. (نکته‌ی دیگر: آی ما داریم کیف می‌کنیم با این قطعه‌ی "جبر جغرافیائی" آقای نامجو که تازه پیدا کرده‌ایم. امیدوارم برکات شما همیشه شامل حال و صدای ایشان باشد.)
سرخوشی الوهی‌تان مستدام و سفر زئوسی‌تان به حق پرومته، کوتاه و خوش و سلامت
 
ma ye bar amadim , 2 bar amadim ,barha amadim .... nashod barayetan comment begzarim . yani publish nemishod !
....
key barmigardid kollan ?
 
خب شما كار درستي كردي رفاقتتو با امير پوريا كه مي¬گفته مچ¬پوينت شاهكار نيست به هم زدي! به هر حال فقط صحنه¬ي گفتگوي كريس با اون دو تا روح بدبخت براي رسوندن فيلم به طبقه¬ي بالاي سينما كافيه. و اما اسكوپ.
فيلم بانمكي بود، درسته كه شايد به فيلم¬هاي خيلي خوب آلن نرسه. ولي مسئله¬رو اينطوري نگاه كن: من سي ساله دارم خفن¬ترين فيلما رو مي¬سازم و مدام كاراي تازه كردم. هنوزم دلم مي¬خواد كاراي تازه بكنم! در نهايت آدم اگه موقعيت آلن رو در نظر بگيره از فيلم بدش نمياد. تنها ايرادش به نظرم اين بود كه خانم يوهانسن خيلي كم توش مايو مي¬پوشيد!
 
بزرگا هرمسا! ما برای اینکه اخلاص خودمان را ثابت کرده و کاری کنیم که شما به ایمان ما ایمان آورده و ما را رستگار بفرمائید، در چنین شبی که چنین خلق و خوی‌مان مگسی است و حال و حوصله هیچ نداریم، گفتیم بیائیم برای جنابعالی که سرورمان باشید، کامنتی بگذاریم، من‌باب شکرانه و اینها، باشد که رستگار شویم و حال‌مان هم خوش شاید (می‌دانیم که اگر حال ما خراب است تقصیر هر خدائی می‌تواند باشد، غیر از شما. گاس که تقصیر خود زئوس باشد (دیگر احترام‌اش نمی‌کنیم! گفته باشیم!). بله! عرض شود، در ضمن، خواستیم عرض کنیم که ما برای اولین بار رفتیم از اول تا آخر آرشیو عکس‌های مارانا خان جونیور، سرور جوان‌مان را دیدیم و خدائی که شما باشید، آی قربان‌صدقه‌ی ایشان رفتیم که نگوئید و نپرسید. یعنی ما از این دور فداها! ما خودمان چند فروند برادرزاده داریم (اما خودمان!؟ دست روی دل‌مان نگذارید خداوندگارا! آدم یالقوز و یکه چو ما را چه به این حرف‌ها! آه! حالا ما به شما که خدای مائید بگوئیم بچه‌مچه که طلبه نیستیم، اما می‌ترسیم سقط بشویم بیفتیم لادست آقای هادس و... (گفتیم حال‌مان خراب است، بیخود غر می‌زنیم!))، اما عرض شود جونیور خان شما هم به شدت به دل ما نشست و در همین عوالم بندگی، کلی قربان صدقه‌ی ایشان رفتیم (آن ما جبران می‌کنیم‌ها که جسارت نباشد، خداااا!) و از همین الآن تا روز پادشاهی ایشان (البته عمر شما دراز باد) وفاداری ما را به ایشان داشته باشید، شدید.
عرض شود، اتفاقا ما تازگی‌ها صاحب یک برادرزاده خانم شده‌ایم، خدایا! یک چیزی می‌گوئیم یک چیزی می‌شنویدها (البته شما که بینای همه‌چیزید)، آی این فسقلی تودل‌برو است. ما برای اولین بار در زندگی‌مان شیفته‌ی نوزاد چند روزه شدیم تا دیدیم‌اش. پدرسوخته هنوز یک‌ماه‌اش نشده خوشگل شده فطیر. عرض شود ما هم چون خیلی حال کردیم با تیریپ بی‌مثال جونیور خان بزرگوار، گفتیم یک ماچ از طرف این فسقلی خوشگل خودمان بفرستیم برای حضرت مارانای جونیور، باشد که همه جمیعا رستگار شویم (ماچ از طرف خودمان نفرستادیم، چرا که ما که باشیم که برای یک بچه‌خدای بزرگوار ماچ بفرستیم!؟). همین دیگر...
ما ارادتمندیم. این‌بار زئوسی‌ش ما اندازه‌ی کلی شب قدر در بارگاه شما کامنت گذاشتیم.
مرگ بر بلاگ‌رولینگ و صدام.
سرخوشی الوهی‌تان مدام
 
من هر کاری می کنم بلکه حساب کنم این دو هفته کی شروع شده کی تمام می شود, نمی توانم. خاصیت ماموریت شماست ها! وگرنه من ریاضیم خوب بود
بلاگ رولینگ را که فحش می دهم هیچ, گفتم چراغ اینجا را هم یک خاموش روشنی کنم بلکه وظیفه ای نمانده باشد! :)
 
به نظر شما بوسيده شدن لذت بيشتري داره يا بوسيدن ؟
 
بكس جان شما بگو مي‌خواي بوس كني يا بوس بدي ما توجيهتون مي‌كنيم.س
 
بعضی وقتا لازمه یکیو بوس کنی بضی وتا هم باید یکی بوست کنه ...بوسیدن دادن لذته بوسیده شدن گرفتن لذت ... پس بهتره این طوری بپرسم شما...بله...شما ! ...از دادن لذت به کسی بیشتر لذت می برید یا از گرفتن لذت از کسی ؟؟
 
بازگشت ظفرمندانه سرهرمس کبیر از ماموریت خطیر و شکستن شاخ غول توسط ایشان رابه تمامی ملت شهیدپرور فرانک دوست،تبریک و تهنیت می گویم.
باشد تا بزودی بتوانیم به جشن و پاکوبی بازگشت ایشان نایل شویم
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017