« سر هرمس مارانا »



2007-04-04


1
گاس که باید این‌ها را همان دی‌شب که ابسلوت وانیل این همه حَول حالنا کرده بود قلمی می‌کردیم اما دوچرخه‌سواری مستانه‌ی نیمه‌شبانه، مجبورمان، می‌فهمید؟ مجبورمان کرد که حالا روایت‌شان کنیم.
2
اصلن می‌دانید قضیه چیست؟ ما، سر هرمس مارانای بزرگ، اصولن آقای آیدین آغداشلوی نویسنده را به آقای آیدین آغداشلوی نقاش ترجیح می‌دهیم. این همه سال، جوانی کردیم و مجله‌فیلم خواندیم، هنوز که هنوز است چهارتا و نصفی نوشته‌های آقای آغداشلوی را بیش‌تر از باقی چیزها در خاطر مبارک‌مان نگه داشته‌ایم. از همین بهاریه‌ی امسال‌شان بگیرید تا آن نوشته‌ی معرکه‌ی دو تصویر که درباره‌ی مرگ بود و انگار، اگر درست در خاطرمان مانده باشد، مربوط است به شماره‌ی نوستالژیک 100 مجله‌فیلم. یک کتاب هم هست که باید اسم‌ش چیزی در مایه‌های از خوشی‌ها و لذت‌ها باشد و مجموعه‌ نوشته‌های همین آقا است و شدیدن مورد عنایت سر هرمس مارانای بزرگ است.
3
دیده‌اید حضرت فردی مرکوری کبیر که می‌خواند، چه‌طور و به چه قسمی انگار تمام جان‌اش را در صدای‌اش می‌گذارد؟ تمام وجود و پیکر و تمناهای تک‌تک سلول‌های‌ش باهم، دارند فریاد می‌زنند؟ گاهی وقت‌ها، این روزها، این محسن‌خان نام‌جو، ما را عجیب یاد آن آقای محترم مرحوم می‌اندازند.
4
یک خاصیتی دارند این جناب ونه‌گوت که بدجوری آدم را به این شبهه می‌اندازند که رمان‌نوشتن کار دل‌چسب و ساده‌ای است. یعنی خودِ شریف‌شان، آن‌قدر که بی‌زحمت خوانده می‌شوند و بی‌واسطه لذت می‌آفرینند، سر هرمس مارانای بزرگ را حداقل چند بار تا به حال دچار این گمان کرده‌اند که بنشینند و رمان بنویسند. داریم این روزها، زمان‌لرزه‌ی این آقا را می‌خوانیم و حالی می‌دهد که نگو! باور نمی‌کنید؟! چرا از آقای ب و خانم پیاده نمی‌پرسید؟
5
سیگار لامصب یک خاصیتی دارد، در کنار هزار خاصیتِ بی‌خودِ دیگر، که بنچ‌مارک‌های زمانی ایجاد می‌کند. یا قبل از شروع کاری یا چیزی است، یا در پایانِ چیزی، یا درست در میانه‌. یعنی خودش، به خودیِ خود، نمی‌شود. وصل باید باشد به قبلی یا بعدی یا فاصله‌ای که باید پر شود. حالا که ماشین را پارک کردی، قبل از شروع فیلم، بین دو نیمه، تا تو لباس‌ات را درمی‌آوری، تا این چهار تکه یخِ غوطه‌ور، غلظت مستی‌ را کمی، کم کند، قهوه که به نیمه رسید، از کوچه‌ی منصور که پیچیدی، همین پاراگراف که تمام شد، مثانه‌ات که خالی شد، قبل از این که وارد جلسه بشوی، فریادهای‌ات که فروکش کرد، چه‌می‌دانیم. گاهی فکر می‌کنیم اگر چیزی برای انجام‌دادن نباشد، اگر چیزی برای درک زمان سپری‌شده نباشد، اگر در یک اتاق ایزوله‌ی سفید، یا سیاه، تک و تنها، لخت و عریان، بی‌پنجره، گیر افتاده باشی و سکوت باشد، لابد می‌شود که سیگار نکشید اصلن! (که واضح است آن اولی که درست بعد از گیرافتادن و محبوس شدن، گیراندی، به شمار نمی‌رود!)
6
آقارضای عطاران هم این‌جوری دارد از اهمیت حواشی می‌گوید. همین که اصل داستان این همه کند جلو می‌رود و لحظه‌لحظه‌های سریال ترش و شیرین، با اتفاقات کوچک و ریز و انتزاعی و بی‌اهمیت پر می‌شود. همین چند ثانیه‌ی معرکه‌ای که هی دست رضا عطاران، وقتی می‌خواهد هنگام گفتن دیالوگی مهم، بنشیند بر سینه‌ی دیوار و هی می‌خورد به لوله‌ی بخاری و می‌سوزد و آخر، بی‌خیال می‌شود و می‌رود و بعد، وقتی مجید صالحی درست همان‌جا می‌ایستد و هر بار که دست‌ش را به همان علت به دیوار نزدیک می‌کند و ما هی فکر می‌کنیم که الان باید بخورد به لوله‌ی بخاری و بسوزد و هربار، اتفاقن درست کنار لوله فرود می‌آید و ما، به جای گوش‌کردن به قصه، به جای درگیرشدن با دیالوگ، حواس‌مان پرت است به این دست که کی قرار است بالاخره بخورد به لوله‌ی بخاری، همین‌ها یعنی درکِ درستِ آقای عطاران از طنز، از سینما، از حاشیه و از تمام چیزهای بی‌اهمیتی که 99 درصد زنده‌گی شما آدم‌های فانی را پر کرده است.
7
(این بند از این پست توسط نویسنده‌ی وبلاگ به دلیل حفظ آبروی چند نفر از جمله آقای حاتمی‌کیا و آقای ایناریتو حذف شده است.)
8
در میان آن همه باران بهاری، بدجوری دل‌مان می‌خواست کاش زن بودیم و از این پلوورهای کلاه‌دار سرمان می‌کردیم و واکمن در گوش، زیر باران در جنگل، می‌دویدیم و خیس می‌شدیم!
چرا؟ چون تصویرِ قضیه را این جوری بیش‌تر دوست داریم. تصور کنید که مرد گنده‌ای با این هیبت ببینید که در حال دویدن زیر باران است، آن هم در جنگل با پلوور کلاه‌دار و واکمن، خوش‌تان می‌آید؟!
9
آقای کیارستمی در یک جلسه‌ای، چندین سال قبل، به تعدادی هنرجوی فیلم‌سازی یک جمله‌ای فرمودند که ما هر کار می‌کنیم، یادمان نمی‌رود. ایشان فرمودند من هیچ‌وقت برای ساختن فیلم‌ها و پیاده‌کردن ایده‌های‌ام، در زنده‌گی، عرق نریختم. اگر دیدید دارید زور می‌زنید تا چیزی دربیاید، بدانید که راه را اشتباه رفته‌اید.
این را ما اضافه می‌کنیم: سرخوشی، اگر همراه خلق‌کردن نباشد، نتیجه چیزی عبوس خواهد بود که انسان‌های دیگر را هم غمگین خواهد کرد و این در مقابل آثاری که انسان‌های دیگر را خوش‌حال و سرخوش می‌کند، خیلی بی‌ارزش است. مثال‌ش همین گربه‌ی سفید/ گربه‌ی سیاهِ آقای کوستوریتسا است که این کار را با آقای ب کرده است و آقای ب لابد می‌داند که آقای کوستوریتسا اصولن اهل عرق‌ریزی روحی برای فیلم‌ساختن نیست. باور نمی‌کنید؟ یک نگاهی به این کنسرت‌های شگرف باند نواسموکینگ (درست یادمان مانده؟) ایشان بیندازید. ببینید چه شور و انرژی و هیجان و سرخوشی و لذتی دارد پیرامون ایشان هی پخش می‌شود. و جالب نیست که آقای کوستوریتسا این همه آقای کیارستمی را دوست دارد؟
10
آقای کیارستمی یک بار داشت تعریف می‌کرد که کلن از دو جور دختر 23 ساله خیلی خوش‌شان می‌آید: آن‌هایی که پاترول سوار می‌شوند و باقی دخترهای 23 ساله!
11
یادمان باشد به آقای بیل گیتس‌مان بگوییم در سال جدید یادشان باشد یک راهی برای وبلاگ‌نوشتن در جاده، پشت فرمان، اختراع نمایند وگرنه این همه جریان سیال ذهن شفاف ما همین طور هی دارد پشت این خطوط سفید منقطع و ممتد هدر می‌رود. سرمایه‌های مملکت است بالاخره!
12
این را گاس که باید در همان اعترافات کذایی یلدایی‌مان می‌گفتیم اما آن موقع یادمان نیامد! ما از بدو تولد به شدت، دچار عقده‌ی خودخواهرکوچکترنداری‌بینی هستیم و همیشه دل‌مان که می‌گیرد، حسرت می‌خوریم که چرا ما یک فقره خواهر کوچک‌تر از خودمان نداریم تا کلی لذت‌ش را ببریم. البته دل‌مان هم که نمی‌گیرد هم همین عقده را به همین شدت داریم. از زئوس پنهان نیست، از شما هم چه پنهان که خیلی از رفقا و اذناب را هم به همین چشم نگاه می‌کنیم. حتا یک بار هم آقای الف را با همین چشم نگاه کردیم که گویا به ایشان کمی برخورده بود!
13
نمی‌دانیم پیر شدیم یا که چی که این همه دچار فقر موزیک جاده‌ای شده‌ایم ها! این را داریم این‌جا بلندبلند می‌گوییم تا بعضی‌ها که آن‌ور نشسته‌اند و دارند می‌خوانند، از آن هارد چندین گیگی‌شان، یکی‌دو فقره ام‌پی‌تری برای‌مان سلکت کنند محض جاده و سفر و این‌ها! وگرنه می‌دهیم همین مکین بخوردشان!
14
آقای بهنود هم از آن آدم‌هایی است که هر سال عید، عادت کرده‌ایم جمع‌بندی‌های سالانه‌اش را بخوانیم. حالا چه در آدینه، چه همین ویژه‌نامه‌ی نوروزی اعتماد. مجموعه‌ی جذابی از اتفاقات ریز و درشت سال که نشان می‌دهد جهان چه گونه با مجموعه‌ای از ماجراهای بااهیمت و بی‌اهمیت، به هم پیوسته‌گی دارد.
15
(این بند از این پست به دلایل واهی توسط نویسنده پاک شده است و نویسنده قول می‌دهد، همین‌جا، که چند وقت دیگر پابلیش‌اش کند.)
16
از کلیه‌ی رفقا و اذناب دعوت می‌شود در باب معرفی یک ای‌دی‌اس‌ال خوب و خانه‌گی و به‌قیمت‌رسیده و کفایت برای شمال شرق تهران، آستین‌ها و پاچه‌هاشان را بالا بزنند بل‌که سر هرمس مارانای بزرگ خلاص شود از این دایل‌آپ‌!
17
یعنی تا نمی‌دانیم کجا هوس ساختن فیلم مستند داریم این روزها. حالا این ریتم لامصب و تند زنده‌گی را چه‌ کارش خواهیم کرد، گاس که خودمان هم هنوز ندانیم.
18
وقتی قصه و اتفاق‌ها و سکانس‌ها و میزانسن‌ها این همه تکراری باشد، تنها کاری که می‌شود کرد، استفاده از پتانسیل نهفته‌ی نابازیگرهای جدید هر فیلم جدید است. داریم درباره‌ی فیلم‌های کلیشه‌ای عروسی حرف می‌زنیم. داشتیم فکر می‌کردیم یک بار به این وسوسه‌ی قدیمی‌مان پاسخ مثبت بدهیم و برای یک بار هم که شده، یک فیلم عروسی بسازیم! باور کنید کلی ایده‌ی خوب داریم ها! پول زیاد می‌گیریم بابت‌ش اما تضمین می‌کنیم که چیزهایی و لحظه‌هایی را برای‌تان شکار کنیم که بعدن خودتان با چشم‌های خودتان بارها و بارها فیلم عروسی‌تان را ببینید و به دوستان‌تان نشان بدهید و آن‌ها هم حوصله‌شان سر نرود و این‌ها!
19
در این تعطیلی‌های چندروزه‌ی عید و خرداد و تاسوعاشورا و بهمن و غیره، معضل همیشه‌گی، ترافیک جاده هنگام برگشتن به تهران است. چند وقتی است با خانم مارانای دوست‌داشتنی‌مان، از تئوری ساعت احمق‌ها استفاده می‌کنیم و جواب می‌دهد! تصور کنید که روز 12 فروردین، ما از خودِ خانه‌دریا تا خودِ خانه‌ی خودمان را، با احتساب زمان شام‌شاش‌نماز 4 ساعته طی طریق کردیم و البته با همین وسیله‌های نقلیه‌ی شما آدم‌های فانی.
ساعت احمق‌ها یعنی ساعتی را برای حرکت انتخاب کنید که هیچ آدم احمقی در آن ساعت حرکت نکند! بدیهی است باقی وسایل نقلیه‌ای که در جاده توسط ما رویت می‌شوند، احمق خطاب خواهند شد!
20
این انیمیشن رنسانس را هم که به لطف آقای خطرناک‌مان، رویت کردیم، اگر کمیک‌باز هستید و قصه‌های نوآر می‌پسندید و البته میانه‌تان با ساینس‌فکیشن خوب است، ببینید. علی‌الخصوص آخر فیلم را با پایان‌بندی جسورانه‌اش پسندیدیم.
21
یک زمانی ما آمدیم یک وبلاگی برای این آقای محسن نام‌جو راه انداختیم و قرار شد که ایشان هرازچندگاهی در آن اضافات نمایند. مکین هم قرار بود کمک کند! نشان به آن نشان که همان یک پست اول که در جوار ما نوشتند، شد آخرین پست این وبلاگ! حالا زئوس خیر دهد آن بنده‌خدایی را که سایت ایشان را راه انداخته است.
22
از آن زمان که گوشی‌های موتورلا وی-تری از ما دل‌بری کرد و شیفته‌ی ایده‌ی خلاصه‌ و نازکی مفرط آن شدیم، تا همین حالا که این مدل قیامت اف-تری حال ما را دگرگون کرده تا به این حد که قصد کردیم خانم مارانای دوست‌داشتنی‌مان را بفرستیم دوبی‌ای جایی که یکی برای‌مان بیاورد! یعنی دیزاین این گوشی، به معنای واقعی کلمه، پشت‌کردن و مسخره‌کردن و به تخم‌گرفتن تمام پیش‌رفت‌های تکنولوژیک و شلوغ‌بازی‌های گوشی‌های این روزها است. تصور کنید که دیسپلی گوشی‌تان در سال 2007، سون‌سگمنتی باشد!
23
یک زمانی، جوان رعنایی بود به نام مشکات. درست بر وزن اورکات، حالا با کمی اغماض! یک جایی یک چیزهای به‌دردبخوری می‌نوشت که نام‌ش بود: خط‌ها و دوایرِ شدید. اسم وبلاگ را حض می‌کنید یا نع؟! خواستیم بگوییم دل‌مان برای ایشان و نگاه‌شان و نوشته‌هاشان کمی تا قسمتی تنگ شده است. خودت را نشان بده پسر!
24
بعد از مدت‌ها سری به اورکات زدیم. عیددیدنی دوستان. یادمان رفته بود این همه رفیق داشتیم ها! مسرت‌بخش بود فقط با این اشکال کوچک که مجبور شدیم، می‌فهمید خانم استرسو؟! مجبور شدیم یک اکانت جدید باز کنیم چون پسورد قبلی یادمان نیامد که نیامد! حالا خودمان را داریم از بیرون نگاه می‌کنیم. یعنی خودمان را add کرده‌ایم اما از خودمان، خودِ قدیم‌مان، برای خودِ جدیدمان، جوابی نیامده هنوز. داریم نگران می‌شویم. کمی هم به‌مان برخورده است!
25
دیپارتد. (کلی حرف داریم در این باره که بماند برای بعد)
26
یادمان می‌آید- و طبعن شما آدم‌های فانی یادتان نمی‌آید – که همان روزهای اول خلقت، هی ما درِ گوش زئوس گفتیم که آقا کم است، 24 ساعت کم است برای یک شبانه‌روز، ها! خدا لج‌باز تر از این بابا ندیده‌ایم. حالا چوب‌ش را خودمان هم داریم می‌خوریم. دنیا زیادی شلوغ شده است. همیشه وقت برای همه‌ی کارهایی که دوست داریم بکنیم و کارهایی که دوست نداریم و باید بکنیم، کم می‌آوریم. دل‌مان لک زده برای کش‌داری ظهرهای تابستان، برای شب‌هایی که تا به صبح برسد، هزار راه نرفته را پیموده بودیم و برگشته بودیم و قهوه و سیگارمان را هم تازه، نوشِ جان کرده بودیم. هی... .
27
باید برای نامه‌ای که نوشته‌ نشده، به من نوشته نشده، جواب بفرستم. این را موسیو ورنوش زیر لب می‌گوید. یک جور به‌خصوص و شفافی دارد نگاه‌مان می‌کند. اصرار می‌کند. طبعن راضی نمی‌شویم. می‌گوییم، در حالی که داریم با نوک زبان‌مان، لای دندان‌های‌مان را از مانده‌های خرده‌های کباب جارو می‌کنیم، حالا کی با تو بود ورنوش؟ صدبار این قضیه را برای خودت حلاجی کردی. هزار بار خدای‌ت را شکر کردی که آن طوری نشد. خودت با دست خودت ایرما را فرستادی پیش سید. یادت هست ورنوش چه‌طور می‌خندیدی به کثافتی که سرنوشت‌ت به سرتاپای‌ت زده بود. یادت هست چه‌قدر حال کردی از این اولین و آخرین تراژدی ساخته‌گی بزرگ زنده‌گی‌ت. ماجراجویی‌های بعدی، با آلوارز و سیمون، دورِ دنیا چرخیدن، هزار زن از هزار نژاد پیمودن، - یکی از شعرهای خودت بود دیگر؛ نه؟ - بی‌خود چشم‌های کم‌رنگ‌ت را خیس نکن ورنوش. بدمان می‌آید، عق‌مان می‌گیرد از این قیافه‌های مرگ‌موش‌ی که به خودت می‌گیری این جور وقت‌ها! خودت را قاطی نکن مرد! سفت بایست و روبه‌روی‌ت را نگاه کن. اصلن با خشم به گذشته‌ی تخمی‌ت بنگر!
می‌دانید از چیِ این ورنوش خیلی حرص‌مان می‌گیرد؟ از این که درست وقتی رگبار متلک و حرف و کنایه را روی‌ش می‌گیری و قاعدتن انتظار داری منفجر بشود در یک لحظه‌ی بحرانی و خودش را لو بدهد و وا بدهد و دهان صاحب‌مرده‌ش را باز کند و مایه‌ی غیبت‌های اساسی را برای‌ت رو کند، خفه‌خون می‌گیرد. بغض می‌کند. روی‌ش را برمی‌گرداند به دیوار. به جای خالی یک تابلوی لعنتی که هیچ‌وقت نمی‌دانیم، یادمان نمی‌آید یعنی!، چی بوده است. آی می‌خوریم به دیوار، ها!
28
این آقای توکا نیستانی و برادرشان، ماناخان را ما، سر هرمس مارانای بزرگ، مدت‌هاست که خیلی مورد عنایت ویژه قرار داده‌ایم و دوست‌شان داریم. از آن اسکیس‌های معرکه‌ی ماه‌نامه‌های دوست‌داشتنی ادبی دهه‌ی هفتاد تا همین ماجراهای آقای کا! این‌ها را گفتیم که بگوییم آقای توکا این‌جا دارد می‌نویسد و به قول آقای خواب بزرگ، نوشته‌های‌ش، به شکل هول‌ناک‌ی صادقانه‌اند.


Comments:
سیدنا و مولانا سر هرمس مارانای عزیز
ما از بچگی گه‌گاه بدمان نمی‌آمد کرامات پیامبرانه داشته باشیم (یک طرحی برای فیلمنامه هم سال‌هاس در همین باب در سر می‌پرورانیم، نوشته نمی‌شود بدمصب! گاس که یک تیپا نیاز داشته باشیم. تو سرمان بود بفرستیم‌اش خدمت آقای فرمان‌آرا، که یک‌جورهائی فیلم به فیلم گرچه حال کردیم باز، اما پشیمان شدیم. اگر شما خواستید فیلم فانتزی‌ـ‌مذهب‌سامی‌اسگل‌کردنانه بسازید، برای شما می‌فرستیم ولی). عرض می‌کردم: امروز صبح داشتیم فکر می‌کردیم کامنتی بگذاریم و لابه کنیم که بزرگا! خطی بگذار ما هم مردمانیم، که آمدیم به عادت مٱلوف روزی هفت هشت بارمان، و دیدیم که به به! جسارت نباشد، جو کرامت داشتن گرفتمان یک آن! / بعد داشتیم فکر می‌کردیم بالاخره برویم پی کارهای از صبح مانده. دیدیم شما نوشتید گفتیم اول بارگاه ملکوتی شما را بخوانیم که اوجب واجبات است، بعد به خودمان گفتیم:پسر! کامنت را بگذار برای شب... جسارت نباشد! خاک‌مان به دهان که از این سوال‌های شرک‌آمیز می‌پرسیم، ما را ببخشید: اما آخر چرا یک‌طوری می‌نویسید که آدم نتواند صبر کند برای کامنت گذاشتن؟ التوبه البته!ء
/
ما مدت‌هاست در این فکریم که بهترست آنچه باید روایت کرد را روایت کرد فی‌اللحظه، یا اگر مستی‌ای، سرخوشی‌ای، دل‌خوشی‌ای یا حتی خوابی سراغ‌مان آمد قضیه را موکول کنیم به بعد.
/
ما منثورات آقای آغداشلو رو نخوانده‌ایم. اما منقوشات ایشان را دیده‌ایم و گاس که به خاطر این اعتراف سرمان را به باد بدهیم، اما اعتراف می‌کنیم که هیچ خوش‌مان نیامد. اما بنابر گفته‌ی شما، حتما دنبال منثورات ایشان می‌رویم که آنچه مورد عنایت شماست، مایه‌ی مسرت و رستگاری ما هم حتما هست، والا ایراد دیگر از ماست لابد.
/
بزرگا بزرگا بزرگا!ء
همین کارهای آقای ونه‌گات است که ما را کشته! کشته است کشتنی! شاید باور نفرمائید، همین زمان‌لرزه را نخوانده‌ایم هنوز (و یکی دو کار ترجمه‌ی شده‌ی دیگکر ایشان) از بیم آنکه مبادا بخوانیم و تمام شود و ونه‌گاتی به فارسی نمانده باشد که ما بخوانیم و همانا این بد دردی‌ست! آقای ونه‌گات یک‌بار روان ما را از مرگ نجات دادند با "شب مادر". آقای ونه‌گات بعد از شما، از معبودهای ما هستند، با اجازه. یکی از دلایل‌اش هم همین است که فرموده‌اید. طاقت از کف می‌دهم و دوستان می‌دانند که اسم این بزرگوار که می‌آید ما کف به دهان می‌آوریم. بزرگا عجب اعجوبه‌ای است ایشان (این احساس را به آقایمان کالوینو هم داریم البته! و البته مشخصا به دلایلی دیگر، مثلا همین‌که هنوز تو کف نشانه‌سازی‌های نیمه‌ی شر ویکنت‌اش هستیم)ء
/
و سیگار... شما همه‌چیز را گفته‌اید و چه خوش گفته‌اید. اتفاقا دقیقا 5 را که شروع کردیم سیگار هم روشن کردیم و دیدیم که (انگار واقعا تحت الهام بودیم یک‌جورهائی). در واقع گفتیم تا در بارگاه‌تان به زیارت مشغولیم یکی بگیرانیم. و اتفاقا شاهد مثالی بر همین گفته داریم که: ما سیگارمان را که چند وقت پیش از روزی 30 نخ به روزی 5 نخ رساندیم، تصمیم گرفتیم سیگار را در حال هیچ‌کاری بکشیم. اما نشد که! اصلا وقتی می‌نشستیم و موسیقی‌ای میگذاشتیم و سیگار می‌گیراندیم و هیچ کار دیگری نمی‌کردیم، کف می‌کردیم. تعداد همان تعداد ماند، اما زمان‌ها منتقل شد به بعد از فلان، قبل از بهمان، وقت بیستار و اینها... خلاصه که دقیقا! (آنچه در پرانتز و آخر پاراگراف نوشته‌اید، ما را به حالی عظیم فرو برد و به سجده واداشت! زئوسی‌ش خیلی خوب بود)ء
/
بزرگا هرمسا! جوگیر نشده‌ایم، جسارت نباشد، اما اگر این اتفاق نظر راجع به کار آقای عطاران و اتفاقاتر اینکه ما هم دقیقا همین بخشی که شما فرموده‌اید را هی زرت و زرت مثال می‌زنیم، وحی و الهام نباشد، چیست؟
با شما به شدت موافق‌ام چنان که باید و شاید. آن شوخی‌های موبایلی‌اش هم واقعا هوشمندانه بود (چه آن افغانیه و چه آن اس‌ام‌اس‌ها که ما سر آن برو پائین‌اش منفجر شدیم دیگر از خنده) اینکه بخشی از طنز خصوصی شده بود و بیان نمی‌شد و وابسته بود به اینکه حالا من بیننده کد را بگیرم و اگر گرفتم دیگر تقصیر خودم است، انصافا دست‌مریزاد داشت. جدای از یک‌سری اختلاف‌نظرهای ایدئولوژیک‌مان با ایشان (من نمی‌فهمم اصرار بر بازتولید این روابط و فرهنگ مردسالارانه برای چیست. آن هم به این شدت؛ انی‌وی) اگر آقای عطاران را ببینیم یحتمل یک ماچ‌شان بکنیم. البته شانه‌شان را که حرف هم در نیاید.
/
بزرگا هرمسا! راجع به بند 8، جسارت نباشد باید عرض کنیم "اگر در دیده‌ی مجنون نشینی، به غیر از خوبی لیلی نبینی" عکس‌اش هم صادق است. یعنی شک نیست افراد زیادی هم هستند که از تماشای مردی در حال دویدن با پلوور دچار صفای شدید می‌شوند. و البته یادمان انداختید که یکی از تصاویر "آنیماتیک" (اصطلاح من‌در‌آوردی است به معنای تصاویر آنیما صفا دهنده‌آنه) ما کسی‌ست (مشخصا مرد هم نباید باشد چون مرد که آنیما نمی‌شود و لازم به توضیح نیست و چون ما مٱخوذ به حیا هستیم، اشاره هم نمی‌کنیم که ترجیحا دختری باشد جوان) که با پلوور "قرمز" زیر باران می‌دود یا راه می‌رود... آن‌قدر این تصویر را دوست داریم که حتی حاضریم بگوئیم ما را کتک می‌زند!!!ء
/
به قول میرزا پیکوفسکی عزیز با آنچه آقای کیارستمی گفتند اکیدا وحدت می‌نمائیم. آنچه باحال است، بدوا به خالق حال می‌دهد. و آقای کوستوریتسای قربان‌اش بروم... ما این را یک‌جای دیگر هم گفته بودیم، اینجا هم می‌گوئیم که شنیده‌ایم می‌گویند آقای فلینی هر کار دل‌اش خواست در فیلم‌هایش کرد، آقای کوستوریتسا هر آنچه آقای فلینی نتوانست را هم انجام داد و در ضمن در ادامه می‌گویند که آقای کوستوریتسا لقب فلینی بالکان گرفته و چون ما از این دو گفته خیلی خوش‌مان می‌آید، خودمان را پاره کردیم بس‌که هر جا رسیدیم نقل‌اش کردیم. آقای کوستوریتسا واقعا خوب است ( و بزرگا هرمسا! جسارت نباشد. ولی پیشنهاد می‌کنم اگر ندیده‌اید، حتما ببینید "زندگی معجزه‌ است"اش را! ما دیوانه شدیم و سه باری گمان‌ام فرت و فرت دیدیم‌اش و... الآن است که باز کف به دهان بیاوریم).ء
/
ده را چه بگوئیم... همین‌مان مانده بود آقای کیارستمی هم کمک کنند به یالقوز ماندن جوانان (آخر دیگر کی به کی نگاه می‌کند وقتی آقای کیارستمی هم شاخ شده باشند، دور از جان!)ء
اما یازده... بزرگا هرمسا! بگوئید و جسارت نباشد، مجبورش بفرمائید که واقعا از ویندوز ویستا این امر واجب‌ٱر بود و هست و خواهد بود. چه شاهکارها که در این شرایط از دست نرفته‌اند.
/
ما هم دچار عقده‌ی ذکر شده در شماره‌ی دوازده هستیم. ان‌قدر که حاضر بودیم خودمان خواهر کوچیکه‌ی باقی برادرها می‌شدیم (شدت‌اش شدید شد خیلی انگار!)ء
/
بزرگا هرمسا! ما فکر کردیم اگر برای همه‌ی شماره‌ها بخواهیم چیزی بنویسیم، این بار دیگر ترور می‌شویم. ما را عفو بفرمائید. سعی می‌کنیم سلکتیو بنویسیم اگر جسارت نباشد.
/
ما که در شرق هستیم یک سرویس ای بدک نیستی داریم! سه ماهی است کار می‌کند و قیمت‌اش ای منساب و سرویس‌اش گاه سرویس می‌کند اما عموما حال‌اش خوب است. امر بفرمائید لینک‌اش را خواهیم فرستاد.
/
بزرگا! آنچه در 20 نوشتید ما را چنان به وجد آورد که اگر می‌دانستیم اسم‌اش چیست، الساعه در راه خریدش بودیم. ما عاشق نوآریم، کمیک را شیفته‌ایم و به موتان قسم با ساینس‌فیکشن بزرگ شدیم و خلاصه این چیزهائی که شما گفتید چنان حالی به حالی‌مان کرد که خودتان می‌دانید. اما ما نفهمیدیم اسم‌اش چیست و رسم‌اش چه. به وبلاگی که نشانی دادید هم رفتیم ولی چیزی ندیدیم. فدای آن بال‌تان گردم، جان زئوس قسم تا از هیجان نترکیده‌ایم التفات بفرمائید و منت‌گذاشته اسم‌اش را بگوئید لطفا. ما دل‌مان کوچک است و هی داریم فکر می‌کنیم عجب چیز خفنی باید باشد با این توصیفات.
/
این وبلاگ آقای محسن خان نامجو را، راست‌اش ما هی خواندیم و هی صر در نیاوردیم. کاش یک تفسیری من‌باب پست دوم می‌نوشتند دست‌کم.
راستی این را یادمان رفت که آن مقایسه‌ی ایشان با فردی خان واقعا آس بود. ما را جسارت نباشد، گاها یاد آقای موریسون هم می‌اندازند. ما یک‌بار وقت شنیدن ترنج همان‌جور اشک به چشم‌مان آمد که وقت شنیدن لایت مای فایر می‌آمد.
/
23: واقعا نام جذابی است. کاش بنویسند باز.
/
آخ که ما هم پسورد اورکات‌مان را فراموش کرده‌ایم و آخ که داریم دق می‌کنیم که ای‌میل کلی دوستان قدیمی را از آنجا برنداشتیم و هی تو سر خودمان می‌زنیم که بعضی‌شان را در این سیصد و شصت کذائی گیر بیاوریم که نمی‌شود. و آخ که راست‌اش چقدر دل‌مان تنگ شده برای پروفایل‌مان.
و شرط می‌بندم خود قدیم‌تان لابد مشکل پسوردی چیزی داشته، وگرنه کسی نیست که بتواند در برابر پیغام اد شما مقاومت کند.
/
آخ که دیپارتد. مشتاقانه منتظریم، چنانکه پرومته در انتظار هرکول بود. امکان‌اش نیست آقای اسکورسیزی را به پانتئون‌تان راه بدهید؟
/
زئوسی‌ش بیشتر ننویسیم. به موتان قسم بحث کم‌کاری و حرف نبودن نیست‌ها. نگرانیم مبادا تا همین‌جا از 3 صفحه گذرانده باشیم.
ما نمی‌دانیم به چه زبان شکر به جا آوریم که بعد از مدت‌ها نوشتید و دل ما بندگان فانی را شاد کردید و چشمان را منور به انوار الوهی‌تان و جان‌مان را آباد.
سرخوشی الوهی‌تان مستدام و الوهیت سرخوشانه‌تان مدام
 
yani man dastam be in S.S.m.K asi nemirese,na?!!
 
بزرگا هرمسا! ببخشید ما باز برگشتیم. محض فقط معصومیت شدیدمان خواستیم عرض کنیم به خانم یلدا که،‌ به افرودیت، به آتنا، به آپولون (همان به پیر به پیغمبر خودمان) اولا اینکه ما مگر چه کار کرده‌آیم که شما هر بار منتظرید دست‌تان به ما برسد، بعد هم اینکه راست‌اش ما همین همسادگی پارسیان‌بلاگ بزرگا هرمس هستیم، یعنی اصولا دسترسی به ما از دسترسی به زبل خان آسان‌تر است. اما البته بستگی به خشونت و اینها هم دارد. گاس که ما در کار کرایه‌ی سوراخ موش باشیم، تا سر و صدا بالا می‌گیرد. خلاصه خواستیم عرض کنیم که این قضیه‌ی دست‌رسیدن ختم به خیر شود انشاءالهرمس!ء
باقی بقایتان بزرگا هرمسا
زئوس فدایتان ما هم
شما هم سرخوش باشید امیدوارم مادمازل یلدا
 
آخ اگه من نصف پشتکار این آقای ساسان م.ک.عاصی رو داشتم
 
دوچرخه‌سواری؟!!
محسن نامجو اگه شماعی‌زاده هم بخونه من حال می‌کنم!
بعضی از تیکه‌های عطاران رو هم باید اقلاً مکین باشی تا بگیری، خیلی بی‌ادبه!
واسه من اعتراف کرده بودی مثل عقده‌ی خودبرادربزرگ‌ترنداری‌بینی ِ خودم!
آخ این یکی دیگه برات سلکت کردن ِ موزیک جاده‌ای یک حالی می‌ده! قروقاطی، آخر ِ غیرفرهیخته!
مخصوصاً اگه مث ما همیشه در ساعات احمق‌ها سفر کنی.

جناب عاصی جسارتاً قصد کَل کَل نداشتم ها! خیلی وقت بود واسه هرمسمون نکامنتیده بودم.
 
آه...ما نیز متولد شدیم
 
تصحیح میکنیم ما از اینجا متولد شدیم
 
بزرگا هرمسا! امیدوارم این بنده ی عاصی را عفو بفرمائید و گمان نکنید کنگر خورده ام لنگر انداخته ام یا چنی‌دانم به بهانه‌ی عبادت و این‌حرف‌ها تلپ شده‌ام و اینها! به موتان قسم که این حرف‌ها نیست. اما ما هر بار می‌آئیم می‌بینیم بزرگان و اساتید دیگر هی سر به سر ما گذاشته‌اند. خواستیم چند نکته عرض کنیم محض اثبات ارادت خودمان به حضرت‌اش:
اول اینکه به زئوس قسم اینجا بارگاه ملکوتی هرمس کبیر سر والامقام همه‌ی ماست. بندگکی چون من نه تنها موضوع نیست، بلکه اصلا موضوع نیست و موضوع درک انوار واژگان ملکوتی حضرت‌اش است. زئوس در انوارالهرمس می‌فرماید: آیا اگر به خانه‌ای رفتی و دیدی مهمانی آنجا پیش از تو وارد شده، باید دست از صاحبخانه بشوئی و به مهمان چیزی بگوئی؟ ولا تفرقوا!ء
نکته‌ی دوم اینکه: ما خواستیم عرض کنیم خدمت خانم ری‌را که همه‌اش هم پشتکار نیست و استعداد هم مطرح است. اما گفتیم چرا حرفی بزنیم که خودمان صددرصد همه بهش معتقد نیستیم. پشتکار خیلی مهم است و ممنون که ما را فعال دیدید. راست‌اش ما خودمان که این‌طور فکر نمی‌کنیم. اما نمی‌شود نگوئیم اینجا حرف پشتکار نیست. حرف ارادت است که خب آدم تا منزل حضرت دوست هرمس بزگوار بیاید چطور خودش را کنترل کند که ننویسد؟ و تکمله عرض شود که شک نیست شما هزاران توانائی بیش از عاصی‌ای چون من دارید.ء
خدمت حضرت مکین هم عرض کنیم: چوبکاری می‌فرمائید؟ شما که از خواص هستید قربان. امیدواریم جنابعالی عفو بفرمائید ما را.ء

بزرگا هرمسا!ء
خودم را به دست شما می‌سپارم که والا به پتک هفائیستوس قسم، ما بیم جان خود کرده‌ایم دیگر! این تقیه هم که می‌گفتند بد چیزی نبوده. یعنی ترکیب تقیه یا جایگزین‌اش محافظ پلیس! چیز خوبی برای طول عمر است. انی‌وی! ما هم خدای خودمان را داریم، می‌سپاریم خودمان را دست شما.
باز هم طلب عفو و مغفرت دارم که بیخود کامنت‌دانی شما را اشغال کردم. اصلا دیدیم اگر نگوئیم ممکن است تصور شود ما لالیم بلانسبت!!!!ء
اما آخری بود

لطف عالی مستدام
 
الاهی که سر هرمس مارانای عزیز را قربان برویم! گفتنی‌ها زیاد است و بعضی از این گفتنی‌ها راجع به همین پُستِ اخیر است که ایشالا می‌گذاریمش برای دیدارِ حضوری و این‌ها... حالا گذشته از همه‌ی این‌ها، خوب هستید ایشالا؟ ظاهراً که عید خوش گذشته است. ایشالا که همیشه خوش باشید
 
بزرگا هرمسا! منت شمای را عزوجل که تشریف آوردید و شادمان کردند.
بابت توضیح من‌باب همزه‌ها ممنون بسیار بسیار.
بابت اسم انیمیشن هم یک دنیا ممنون. ظاهرا مشیت‌ زئوس بر این بوده که ما بدجچور ضایع شویم خدمت شما. راست‌اش خودمان یک‌لحظه فکر کردیم که ببم‌جان! شاید اسم انیمیشن همان رنسانس نوشته شده باشد، بعد نمی‌دانیم چرا هوش گیاهی‌مان غلبه کرد و فکر کردیم که... به موتان قسم خودمان هم نمی‌فهمیم چه فکر کردیم آن سوال را پرسیدیم! همان گمان‌مان مشیت زئوس بر این بوده که شمه‌ای از ملنگی و گولی ما رو شود آبرو نماند برایمان! انی‌وی، یک‌دنیا ممنون. با اجازه همین عصری سفارش دادیم برایمان بزنند که زود ببینیم و سجده‌ی شکر به درگاه شما آوریم.
من‌بابا سرویس ای‌دی‌اس‌ال هم عرض شود اسم‌اش "پارسی‌نت" است، نشانی سایت‌شان را هم ختم یادداشت مرقوم می‌نمایم که کامنت به هم نریزد.

باقی بقایتان

http://parsinet.net/spParsinet/default.aspx?page=Document&app=Documents&docId=11458
 
چند ماه خدمتي داداش؟
كرمانشاه كودوم م گردان بودي؟
دوره چند بودي؟
گاراژ هم رفتي؟
 
نه آخه این که حق ÷پدری به گردن وبلاگستان دارین به کنار، اما آزار دارین از دوچرخه سواری و واکمن و اینا می نویسین؟ نصفه شبی چه خاکی به سرمون بریزیم با هوس دوچرخه سواری و دوچرخه ی نداشته! خود من شخصا در دو جهت ساعت گرد و پاد ساعت گرد دورتون بگردم، رحم کنین یه کم!
 
http://www.rezaghassemi.org/dastan_133.htm boro halesho bebar aghaye marana:)
 
1. اینکه ما جسارتاً وبلاگ این بنده خالص شما جناب آقای عاصی را زیاد نمیتوانیم بخوانیم، اما نمیدانیم چرا پای کامنتهایشان در وبلاگ شما که می رسد، سرتا ته همه شان را در می آوریم! گفتیم که این بنده خالص شما بدانند همه هم اینطور سر جنگ باهشان ندارند!

2. هیچ فکر نمیکردیم خداوندگاری چون شما هم مانند این بنده فانی یادی از کسی به نام مشکات بر وزن اورکات کند و چون ما دلش برای آن نگاه و نوشته ها تنگ شود.

3. راستش ما نمیدانیم خدایان در جاده چه آهنگی ممکن است گوش بدهند، این است که 2-3 سمپل! خدمت شما ای میل میکنیم، اگر پسندیدید، بیشترش میکنیم، وگرنه که هچ!

4. آقای بیل گیتس را نمیدانیم، اما آقایان گوگلی (یا گوگولی!) کمی دیگر تلاش کنند وُیسآنه شما باید درست شود. اینطور که شما در جاده بلندبلند فکر کنید و خودش خود به خود بلاگیده شود برایتان در دم.

5. بند نانوشته آبروی آقای حاتمی کیا خیلی قلقلکمان می دهد زئوسی اش!

6. جسارت نباشد، در مورد این حواشی آقای عطاران (البته حواشی کارهایشان!) با نظر شما بسی موافقیم. در کارهای قبلی ش هم با آقای برادر کلی از این موارد حظ میبردیم و کیف می کردیم.

7. اکانت اورکات، بدون پسورد اورکات هم باید کار کند! جسارتاً با اکانت جی.میل تان امتجان نکردید؟

8. خب حالا به گمانم من هم باید خوب فحش بخورم از در و همساده! همین جا بس است دیگر! نقطه.
 
جناب عاصی ما فوق ِ فوقش مکین ایم دیگه! شما بنده‌ی خاص و مخلص درگاه هرمس اینایین. چرا اس ام اس جواب نمی‌دی کاکو هرمس؟!
 
بهارنارنج/گرم/مقوی قلب و اعصاب،درمان بی‌خوابی/یک لیوان هنگام خواب
 
سلام سر هرمس ماراناي بزرگ
+
خيلي با نوع طنزي كه گفتيد و اين كه چقدر عطاران طنز را مي شناسد موافقم عطاران هم به ايده ي من از كسانيست كه براي كارش عرق نمي ريزد .لذتي كه خودش مي برد شايد فراتر از بيننده است . يا چون ما به ايشان ارادت خاص داريم هي افتاده ايم دوره از ايشان تعريف مي كنيم ؟ اين كه حواشيه را انقدر بزرگ جلوه مي دهند . حتي هماني كه همه از پله ها مي افتند ياآن جايي كه در اوج كه فرشها پيدا شدند . موضوع را با عكس العملهايي مشابه مي كشاند به خالي بندي هاي افراد آن جا . ( حالا منو وا كنيد تا صبح مب گم).
يك چيز ديگر هم هست من مي گويم يا كسي اگر عرق بريزد آن قدر بايد بريزد كه بميرد شايد يك كارش خوب درآيد كه بعدش فكر نككنم نايي داشته باشد بعدي را بسازد .
+
در مورد دويدن در باران هم بستگي به جثه تان دارد . بعضي آقايان بدوند و اين طوري لذت ببرند حالا زياد مهم نيست ولي بعضي ها خب نكنند اين كار را براي خودشان بهتر است .
+
خوشحالم آقاي كيارستمي از من خوشش مي آيد . قبلا نمي دانستم . من كه پاترول سوار نمي شوم ولي خب يك وقتي در سن بيست و سه سالگي كه بوده ام حالا بگذريم كه همين سال تمام شد . اگر زودتر مي دانستم بيكار نمي نشستم .
+
مي شود يك شمه بياييد بدانيم نگاه كردن به خواهر كوچيكه چطوريست ؟
+
فيلم عروسي را من شديدا پايه ام . همين فردا يك فرد مزبور به نام داماد پيدا كنيم مي آييم خدمتتان . پيدا هم نكرديم شما تمپلش را بسازيد ما بعدن داماد را ميكس مي كنيم .
+
بيست و چهار ساعتهاي بدون قابليت كشش . من هم به اين موضوع اعتراض دارم . چرا هر چه مي كشيمشان كش نمي آيند .
+
خدايان كه براي تمجيد نمي نويسند پس تمجيدمان را قورت مي دهيم گرچه توي گلويمان گير مي كند .
 
حاشيه:
چه همه جو گير مي شيم وقتي مياييم اينجا مدل شما حرف مي زنيم!(سعي كردم مدل خودم بشه اين كامنت!!)
 
آقاجان ما که با حضرت‌عالی در آن خراب‌شده‌ی هزارتو هم‌سایه‌ایم. دست‌مان توی یک کاسه است. اما حقاً افاضاتِ جدیدِ سرکار را پسندیدیم. در باب ای‌دی‌اس‌ال مطلوب هم مواردی هست که مفصل عرض خواهیم کرد. اگر عمری بود.
عجالتاً سایه‌ی عالی مستدام
مرحمت زیاد
 
اولش را در وبلاگم گفتم و دوم اينكه از آن جايي كه حرف مرد يكيست من بعيد مي دان م حرفشان را تغيير داده باشند مگر اينكه يا مرد نباشند يا همين جوري روي هوا يك چيزي گفته باشند آن وقت كلهم بايد آقاي كيارستمي را بوسيد گذاشت كنار . گرچه با تفاسيري كه ماني از ايشان دارد جاي خوش بيني باقي نمانده . سوم اينكه خيلي باحال بود شما مي توانيد بنشينيد پشت پنجره يك پيپ بگذاريد گوشه ي لبتان از آن كتابهاي قطور بخوانيد ( اين جا من هم آرزو دارم مرد باشم) چهار اين كه حق داشتيد داريم حناق مي گيريم به اين بعد قضيه فكر نكرده بوديم دفعه ي بعد حتمن يك جوري تمجيد مي كنيم شما از نقرس بميريد .بعدهم اين كه شما و خانم مارانا و آن جونيور ناناز را با هم دعوت مي كنيم به شرطي كه داماد پاي شما باشد . فيلم را هم نمي توايند از زيرش در برويد و گرنه بندگانتان از شما خداي زئوس گله مند مي شوند . آخر هم ندارد خب پس لوپ مي زنيم . اول اينكه ....
 
هرمس آگریفونتِ تیزپا، سر هرمس مارانای بزرگ را سلام میگوید.
 
هیچ دقت کردی هرمس چقد حاشیه‌مون کم شده؟ همش هم تقصیر توی سربازه!
 
ادم میاد اینجا لهجه سر هرمس مارانایی می گیره!این اقای ساسان دست شکسته چه کامنت های گل و گشادی هم میذاره! اقا ما تواستوا با این وبلاگیدن شما کلی شاد می شیم.
 
ما مخلصیم آقا مارانا جان:)
ها راستی(این ها راستی تازگی بدجور افتاده دهانمان ها)، ما هم دوست داریم زیر باران بدویم و اینا ولی کو امکانات؟ جنگل رو می گم آ! بعدم فکرش رو کن، شما (شمای نوعی، والا یک عدد بانو منظورمان است، مثل مثلا مکین بانو! خوبی مکین جان؟ ها راستی سال نوی شما هم مبارک! آره می بینی حاشیه رو؟ البته این آقای ساسان م. ک . عاصی هم بی تقصیر نیست ها(خودم دلم سوخت بعد که این را نوشتمD:) ... آهان داشتیم چی می گفتیم با آقا مارانا؟) داری موسیقی گوش میدی و می دوی بعد یک آقایی نشسته بالای تپه ای جایی، سیگاری هم آتش زده و بنده خدا فقط نگاه می کنه ها، نشسته هربار رسیدن شمارو به دیدرسش نگاه می کنه و سیگار می گیراند! خب هیچی دیگه! انتظار داشتید تهش فیلم جنایی از آب دربیاد؟ نخیر، داشتیم از دید اون بانو به آقای سیگار به دست نشسته روی بلندی کوچیک، نگاه می کردیم!
 
بزرگا هرمسا! دیدید؟ این هم اولین تهدید جانی ما! البته به قول شاعر "گر نگهدار من آن است که من می‌دانم (بزرگا هرسما، شما را می‌فرماید شاعر) شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد" و خلاصه ما پشت‌مان به شما گرم است. این دست ما تنها وسیله‌ی نان خوردن ماست به زئوس و شما قسم؛ آن "من." که گفته‌اند دست‌مان بشکند، از آن کسی که هواپیما را کوباند توی برج بی‌رحم‌تر است، چون آنکه در برج مرد، دیگر نگران نان آجر شدن‌اش نبود و زئوس نکرده، اگر بلائی سر دست ما بیاید، نان ما را که می‌خواهد بدهد؟
بعد اینکه عرض کنم، اینکه هر وقت ما (این یکی مای جمع است. یعنی تمام زائران کامنت‌گذار) اینجا می‌آئیم این‌طوری حرف می‌زنیم، دور از جان معنای‌اش زئوس نکرده، ادای سرورمان هرمس را در آوردن نیست، بلکه احترامی‌ست که ما به آقایمان هرمس بزرگ می‌گذاریم و یعنی ما در بارگاه شما کی باشیم که به زبان غیر قدسی حرف بزنیم و اینها!؟
بعدتر اینکه، بحث حاشیه هم باشد، خب مگر ما چکار می‌کنیم؟ ما خودمان هم حاشیه هستیم و اتفاقا اینکه حاشیه‌ی ما طولانی است نشان از ارادت ما دارد و اینها اصلا دل سوختن هم برای همین بوده که انصافا این یکی دیگر بهتان ناحق است که به ما زده شده (حالا بهتان به حق دیگر چه چیزی است ما نمی‌دانیم. لابد چیزی‌ست در مایه‌های خرگوش شدن!) خلاصه که این وصله‌ها به ما نمی‌چسبد. درست است که ما واقعا داریم جدی به تقیه فکر می‌کنیم و گاس که کم‌کم به تقیه رو بیاوریم و اینجا بیائیم و با چشم‌های گریان زیارت کنیم و جیک‌مان در نیاید! اینها را گفتیم که دوستان همه بدانند چقدر دل این مومن به بزرگ هرمس را این‌دفعه با بمباران‌های آنتی‌کامنتی شکستند (راستی، سن‌کامنت، کامنت و آنتی‌کامنت چی می‌شود خداوندگارا؟) و واقعا این بلائی بود که سر بلال و پطروس و اینهای این خدایان سامی هم آوردند و مائی که مومن به خداوندی چون هرمس هستیم، محض اینکه نشان بدهیم بزرگ هرمس‌مان خیلی کاردرست‌تر از صد تا خدای سامی است، بیشتر صبر می‌کنیم تا روزی پوز ایوب را هم بزنیم و اینها!
بعد اینکه بزرگا هرمسا، ما غیر از مشا هیچ خدائی ندیده بودیم و اصلا اینکه چنین به شما ایمان آورده‌ایم برای این است که شما اولین خدائی هستید که دست‌کم تمثال مبارک‌اش را دیده‌ایم. همین‌طوری هم هی ایمان‌مان زیادتر می‌شود و اینها
تکمله این‌که همین است که پیشرفت نمی‌کنیم دیگر؛ یک‌نفر هم که در مملکت درست کار می‌کند هی بریزید سرش و بزنیدش و اینها (انصافا این جمله‌ی آخر خیلی دیگر خفن شد و ثابت کرد بعد از آقای جزایری و علی‌جناب سرخ‌پوش و جناب الف‌نون، من چهارمین مظلوم این مرز و بوم هستم و بعد از من، یعنی ما، همانا آقای سیاوش قرار دارند!)
بزرگا هرمسا، عمر لایزال قدسی‌تان پر شادی باد و اینها
 
سیدنا و مولانا، می‌بخشید که ما این‌همه غلط تایپی داریم دیگر؟ این کامنت‌گیر گیر می‌کند، تصحیح‌اش کار حضرت فیل است که چون شما هنوز پیامبری‌اش را تائید نفرموده‌اید، ما هم نمی‌توانیم ازش کمک بگیریم.
 
F3? نداره كه
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017