« سر هرمس مارانا »



2007-04-30


1
چرا هیچ خلوت عاشقانه‌ای خلوت نیست، ازدحام جمعیت است در تختخوابی دونفره؟ چرا هر کسی چند نفر است، چهره‌هایی تمامن گوناگون؟ چرا عاشق کسی می‌شویم اما با کس دیگری به بستر می‌رویم؟
از رمان وردی که بره‌ها می‌خوانندِ آقای رضا قاسمی
2
خب البته همان روزها هم ما خیلی با زئوس موافق نبودیم که چون روی شما آدم‌های فانی زیاد شده بود، بزند آن برجی را که با آن همه زحمت و به آن عظمت ساخته بودید، خراب کند. یا حداقل فقط همین‌ باشد نه این که این‌ جوری بزند همه را پراکنده کند به هزار زبان. حالا هم فکر کردید ما نمی‌فهمیم که دارید برج بابل‌تان را دوباره می سازید؟! گیریم که پیچیده باشیدش در لفاف تکنولوژی. دیروز که آن سوراخ کوچک کنار face پخش ماشین را نگاه می‌کردیم، همه‌چیز را فهمیدیم! گیریم که یک کم دیر! بعله شاید هم رسم روزگار به قول آقای مرحوم ونه‌گوت چنین است که device های‌تان دارند با هم فامیل از آب درمی‌آیند و قرار است همه به زبان مشترکی حرف بزنند با هم و در دارغوزآباد هم که باشید، گوشی موبایل‌تان و شارژرش و پخش ماشین و یخ‌چال‌تان و لپ‌تاپ و جاروبرقی و آی‌پاد و دوربین و پخش صوت و هزار وسیله‌ی دیگرتان، با همین زبان به هم سلام خواهند کرد. ما این چیزها را می‌فهمیم حتا اگر در این المپ خاک‌گرفته‌مان، خبر زیادی از فن‌آوری هم نباشد. گاس هم که چون خدای مردمی‌ای هستیم، فعلن به زئوس چیزی در این باب نگفتیم. شما هم – سگ‌خور! – کارتان را همین‌جوری ادامه بدهید تا ببینیم بعد چه می‌شود!
3
حوصله‌مان سر رفت بس که غر زدیم! اما زئوسی‌ش این آپوکالیپتوی آقای مل گیبسون چه آشغال پورنوی بی‌خلاقیت‌ی بود که برای‌مان مهیا کرده، مردک؟ هرچی سرِ آن سادومازوخیسم لجام‌گسیخته‌ی مصائب مسیح‌ش چیزی نگفتیم و آبروداری کردیم، از تماشای این یکی جز نکبت چیزی نصیب‌مان نشد. حیف از آن پرسونای شوخ و شنگ این آقا در دهه‌ی نود که حالا انگار دارد انتقام رنج‌های پیغمبرش را از ملتِ بی‌گناهِ تماشاچی می‌گیرد. از معدود دفعاتی بود که بیش‌تر از چهل دقیقه نشد که فیلم را تحمل کنیم.
گاس هم که روح‌مان این روزها زیادی لطیف شده و منطق این همه خشونت واقع‌نمایانه‌ی غیرسینمایی را خیلی نمی‌فهمیم. وگرنه آن حمام خون‌های مثلن کیل‌بیل، هنوز که هنوز است دارد مشعوف‌مان می‌کند.
4
خب ما هم فکر می‌کنیم خانم پنه‌لوپه کروز زیر این همه نکبت و بدریختی و ازهم‌پاشیده‌گی، هنوز که هنوز است آن‌قدر جذاب تشریف دارند که بهانه‌ای باشند برای دیدن Don't move. داشتیم فکر می‌کردیم شیره‌ی وجودی این خانم در این فیلم، همان ایستایی و سکون است. همانی که وقتی برای اولین بار مورد تجاوزِ آقای دکتر قرار گرفته بود، در آن بی‌اختیار ایستادن‌ش و حالت بی‌احساس – بی‌درد و بی‌لذت، انگار که دارد تقدیری تکراری را نظاره می‌کند – چشم‌های‌ش بود. اگر دیده باشید، در آن پلانی که به همراه دکتر دارند از پله‌برقیِ جایی پایین می‌روند و دکتر درست پشت سرش قرار گرفته و او را در برگرفته، چشم‌های دکتر هم همین درمانده‌گی را در خودشان دارند. گیریم یکی از آفات عشقی ممنوع و دیگری از پریشانی ممتد.
5
فایده که هزارتا دارد این گوگل‌ریدر اما عیب‌ش را هم بگوییم که آدم را عادت می‌دهد به خودش و گاهی یادمان می‌رود که قیافه‌ی فلان ‌وبلاگ چه‌گونه بود. ها راستی کامنت هم سرش نمی‌شود!
6
تشکر لایتی هم از این خانم استوانشین‌مان داشته باشیم بابت لینکِ وبلاگِ آقای اولد فشن که دقیقن دارد درباره‌ی موضوعاتی می‌نویسد که اصولن در حیطه‌ی مورد علاقه‌ی سر هرمس مارانای بزرگ است. اعتراف می‌کنیم که از معدود دفعاتی بود که وارد وبلاگی تازه شدیم و همان‌جا، دادیم تمام آرشیو را یک‌نفس برای‌مان بخوانند! حالا کسی را داریم که درباره‌ی لذت‌ Old Fashion بوده‌گی گوشی اف-3 موتورلا با ایشان گپ بزنیم!
7
می‌دانید؟ خوش‌بختی گاهی وقت‌ها بوی کباب کوبیده می‌دهد. نشسته‌ای کتاب می‌خوانی و پسرک‌ت را نگاه می‌کنی که دستمال کاغذی را گرفته دست‌ش و دارد کلِ خانه – واقعن! – را گردگیری می‌کند! در باز می‌شود و خانم کوکا/مارانای نازنین‌ت در یکی از کول‌ترین اکشن‌های‌ غیرقابل‌ پیش‌بینی‌ش، با دو پُرس کوبیده‌ی لقمه‌ی میدان هدایت، به همراه نان تازه‌ی سنگک – ایضن میدان هدایت! – و دوغ سارا به مقدار کافی، وارد می‌شود.
دل‌مان می‌خواست شما هم بدانید!
8
چند فقره کتاب مورد عنایت قرار گرفته این روزها. مجموعه‌ی مصاحبه‌های بیش‌تر بی‌مزه‌ی آقای ابراهیم رها با چند فقره طنزنویس و کاریکاتوریست به نام دوئل.
ترجمه‌ی شرم‌آور چند قصه‌ی کوتاهِ آقای ونه‌گوت به نام اپیکاک که واقعن ما را به فکر انداخت کاش یک جایی بود که جلوی این مترجم‌های تازه‌نفس را برای لکه‌دارکردن شرافت نوشته‌های آدم‌هایی مثل این آقا می‌گرفت.
و نام‌ها و سایههای آقای اخوت که کند پیش می‌رود اما پرداخت پرظرافت و هزاریک‌شب‌ی‌ای دارد که به‌هرحال، ما هرمنوتیک‌بازها را قلقلک می‌دهد. بلانسبت انگار قالی بافته‌اند! کلیت کتاب درست شبیه همان خانه‌های پرطمطراق و پر از تزیینات و ریزه‌کاری‌های دوره‌ی قاجار است. به همان پوسیده‌گی درون و آب و رنگ بیرون. قصه خواننده را جلو نمی‌برد راست‌ش. بیش‌تر شیفته‌ی همین توصیفات و رنگ و لعاب‌ها و تصویرسازی‌ها هستیم که داریم ادامه می‌دهیم.
آخر هم همین وردی که بره‌ها می‌خوانند که گاس که بعدها درباره‌اش بیش‌تر نوشتیم.
9
یعنی از این بنده‌خدای محلاتی که خرده‌پیمان‌کار تخریب است تا خودِ مجموعه‌ی معظمِ ما، از clam کردن است که داریم نان می‌خوریم ها! چه بسا که کلِ مملکت هم این روزها در بازی سیاسی‌ش دارد همین جاده را گز می‌کند. گیری افتادیم ها!
10
می‌گویند پستِ بی‌مکین، مثل آشِ بدون نخود است! (آش‌تان اگر آش‌ِ دوغ بود، مشکل از گیرنده‌ها است لابد!)
11
خیرِ سرمان آمدیم یک سنت‌شکنیِ ماراناییک بکنیم و دو سه تا بند بنویسیم و آپ‌دیت کنیم و باقی را بگذاریم برای فردا!

Labels:



Comments:
ما هم هپی برث دی می گوییم خب!
کباب کوبیده هم بچسبه به دلتون نوش جان! یه جایی هم من بلد شدم اونم خوبه سمت میدون فردوسی، کبابی گلپایگانی و چه ماست و خیارهایی داره
ما هم ممنون که این آقای اولد فشن رو به ما معرفی کردید هنوز نخونده عکس خانوم مگ رایان را دوست داریم خب! خودش رو هم، فیلمهاش رو هم انگا رکه یک دختر کوچولوست با اون قیافه ی شیزنت بار و مهربونش که بزرگ شد!
بیپاره آپوکالیپتو داره خاک می خوره کنار کتاب دفتر شاید هفته آینده مثلا دیده شد
موافقم، همچین آدم یادش میره کامنت گذاشته اصلا یا نه، خصوصا اگر مثل من باشید و آلزایمری!
اه، چقدر کامنت، بریم فعلا آقا مارانا جان.
 
ها راستی(این از اون خداحافظیهای جلوی در ِ که هی خداحافظی می کنی بعد یهو یه چی یادت میاد): در مورد آش وغ مشکل از گیرنده های قبلیه که زده دخل نخودهارو درآورده! :))
درضمن: بابا، خدای ساختار شکنD:
 
سلام.اخی.بالاخره اپ کردین
تازه چقدر هم ذوق زده ام که جزو اولین کامنت گزارانم!!!!
 
تولد ایشون رو که با لحن بسیار غیر رسمی و چایی نخورده پسر خاله شده ی دور از شان بنده و ایشون تو وبلاگشون تبریک گفتیم ، باز هم میگیم
تولدشون مبارک !!
با اون قضیه ی هر مطلب رو توی یک پست جداگونه نوشتن هم موافق بودیم ، حداقلش این است که ساسان خان برای هر مطلب جدا کامنت میزارن (اگه نخواد برای هر کدوم از پست های کوتاه یه دونه کامنت اونقدری بزاره ) ( ساسان عزیزم _ ببین دوست شدیم!!_ لطف کن کامنت که میخوای بزاری حداقل حداقل به طول ِ خود ِ پست ِ حاج سر هرمس مارانا نگاه کن ، بعد به تناسب اون کامنت بزار ، ببین کامنت یه چیزیه که بعد از مطلب میاد ، مطلب که یه زائده نیست چسبیده به کامنت شما که ، آخه عزیزم
د ِ دهن منو باز نکن ها !!!؟
 
والا من وجه شبه مکین و نخود رو نگرفتم چی بود
:دی
 
ساسان ببین وقتی همه شاکی هستن از دستت یعنی که یه کاری کردی خلاصه
زئوس که نمیتونه تو رو از درگاهش بروونه که ، بنده اش هستی
مجبوره تحمل ات کنه
مجبوره ، میفهمی؟
تا حالا مجبور بودی :دی
 
این جوجوی شما با اینکه خیلی بامزه و خوردنیه
اما چرا شبیه بچه هانیست؟
بیشتر مث آدم بزرگاست !!؟
خدا حفظش کنه مادر
داغش نبینی!!؟
 
هاه ! باز که ازین خوشبختی های هوسناک بودار نوشته اید
چه خوب که کوبیده ی سنگک ندارمان را همین ظهر زده ایم توی رگ .. وگرنه چه وقت هوس بازی
بچه ی گردگیر را هم که مغازه نمی فروشد .. فعلا تمام آمالمان را روی همان سنگک متمرکز می کنیم
 
:)
verdi ke bare ha mikhanand kare fogholadeye hast!
montazere nataieje khaneshetan hastim!
tavalode ushun ham mobarak!
va...
just this!
 
جناب هرمس ماراناي گرامي! در تدارك هداياي مفصلي هستيم كه بايد به درگاه حضرت زئوس تقديم كنيم بابت ترافيك بهجت‌اثري كه روانه وبلاگ ما كردند به واسطه حسن ظن شما. اما هديه ناقابل شخص شما را در وبلاگم تقديم خواهم كرد... يكي از همين روزها
 
dont move را دوست داشتم.ولی کارگردانش خیلی فیلمای تورناتوره رو نگاه کرده بود.موافقید عالیجاه؟
 
dont move را دوست داشتم.ولی کارگردانش خیلی فیلمای تورناتوره رو نگاه کرده بود.موافقید عالیجاه؟
 
یلداهه! خیلی شانس داری که ساسان به شمارگان کامنت‌های خودت گیر نمی‌ده ها!
یه جشن تولد می‌گرفتین می‌اومدیم خب چی می‌شد؟ سیاه-مست نمی‌شدیم که!
آش دوغ را هم کشک می‌شویم، حلٌه؟!
ئه‌سرین 2 تا کامنت گذاشتی. یادت باشه

حالا وجه شبه‌ش رو گرفتی یلدا؟
 
First of all :‌خدايان به سلامت باد !! .. خب كلن ما عاشق كسي مي شويم وقتي به بستر نمي آيد زور كه نيست ! دنياي دموكرات ! من عاشقم او نيست ! منتفي مي شود بحث بستر !
+
Second : زبان يكسان !‌خب بعله آن جايي كه بوديم هي كتاب لقمه مي كردند و توي حلقوممان مي چپاندند [ اصلن از يادآوري اين خاطرات خوشم نمي آيد ] به ما گفته بودند زباني كه ديوايس ها قرار است با آن با هم حرف بزنند خيلي گيج كننده است . اولش هم با همين بلوتوث لعنتي شروع شد كه نمي دانم پادشاه كدوم گوري بود . بعد هم كه گفتند قرارست كانسيستنسي ريال اينتگرينتي و نمي دانم چي را فدا كنند براي نظام سرمايه داري . بحث بالا مي گيرد و از حوصله ي زئوسيتان خارج مي شود والا مي گفتيم . كه چرا حالا اين وسايلمان كه خراب مي شود فرت بايد همشان را بريزيم دور !
+
Third : خاك بر سر مل گيبسون ! بسش است ديگر نه ؟
+
Fourth : كباب را خوب آمديد ! ري اكشنتان چه بود آن وقت ؟ حمله ؟ سكون ؟ آيز آر فالينگ ؟ سورپرايز ؟ رومنس ؟
+
Fifth: موافقم جلوي بعضي ترجمه ها را بگيرند . خراب كردند بعضي داستان ها را ! خيلي ها ! يك چيزي مي گوييم يك چيزي مي شنوي . بعد ما هي مي شينيم با خودمان فكر مي كنيم اصلش احتمالن چي بوده كه اين طوري ترجمه كرده مثلن فكر كنيد فلاني گفته من را ديوانه رانندگي مي كند . هي با خودمان كلمه به كلمه معني كه مي كنيم مي فهميم همان هي درايوز مي كريزي خودمان است كه حالا به تر تر افتاده !‌
+
Sixth : هپي برث دي از طرف ما هم با دنيايي پر از خوشي !
+
Seventh: اذن خروج
 
ما فقط می توانیم بگوییم هپی برت دی، هانی اش را فقط خودت می گویی لابد همرس باغیرت.
عرض شود والله ما هم عاشق خود دختره شدیم، البته ما مثل شما کتمان نمی کنیم و قمیش نمی آییم که هوس فیلم را کرده ایم. در مورد تحویل فیلم به شما عرض شود کمی مقدور نمی باشد، چون فیلم را در تلویزیون ملعون دیدیم و تازه اگر ضبطش هم می کردیم به دردت نمی خورد چون فیلم به زبان روسی بود با زیرنویش ترکی، یعنی باید خودم هم می آمدم دیلماج می شدم. ولی فعلا دنبال خود دختره هستم، پیدایش کردم معرفی تان می کنم به هم. در مورد فوتوغراف و غیره هم عرض شود بنده نوازی می کنید.
ها، در مورد اس ام اس صددرصد تکذیب می کنم. حالا جدا بند یک را اجرا کردی؟
 
آقاي مارنا جان شرمنده ما اينجا يك كامنتي بذاريم براي خانم يلداهه كه فكر مي كنيم اينجارو بيشتر ببنه تا كامنت دوني وبلاگ خودمان:
دخترم خب من تو كامنت دوني خودم جواب بدم شما مي خوني آيا؟ وبلاگتم كه نذاشتي كه آخه! خوبه بهت نگم؟D:
ئه سرين يعني اشك :) حالا ديگه راحت باشD:
 
اا! مكين تازه با اين شد چهارتاD:
آقا حيرتا! اين ساسان م.ك.عاصي كو پس؟
 
:)
bavaram nemishe ke madari nakarde bashan sahebe un dasthaaaa
vaghean bavaram nemishe
 
1- با تشکر فراوان از ئه سرین
بعد ببخشید فارسیش میشه اشک؟یا کلا خودش فارسیه؟:دی
2- کسی حیرت نکنه ، لطفا متعجب هم نشید ، دلتون هم شور نزنه ....من این س.س.م.ک.عاصی رو کشتم!پمراسم سوم ، هفتم ، چهلم و سرسال توی وبلاگ خودشون اعلام میشه
برای شادی روح جوان از دست رفته فعلا صلوات بلند محمدی ختم کنید و نفس عمیق بکشید!!ضمنن مجلس زنانه در همان محل برگزار میشود!!
 
به خدا آدم آرامش اعصاب داره میاد اینجا کامنت بزاره ساسان نیست
خوب کردم کشتمش
زود تر باید به فکر می افتادم!!؟
 
شما با این تشکر لایتتان ما را دجار رعشه خوش خوشان کردید که!دیدید این اقای اولد فشن با ان نوارهای کاست عهد قدیم چه به روز ادم می اورد!
 
درسته که اینجا بارگاه هرمسه ولی خوندن مناجات های بندگان مقرب هم کم از عبادت نیست، کیه که از خوندن مناجات های خواجه عبدلله انصاری واسه خدای خودش لذت نبره؟!! خواجه ساسان عاصی کجایییی؟
 
"اپیکاک" را خوب آمدی.
از همه بدتر اینکه (یادم نیست پشت جلد کتاب یا در مقدمه اش ) ناشر کلی از مترجمین تعریف کرده است.

این تعریف فقط نظر من را که ناشران تنها قشری هستند که از قصاب ها هم بی فرهنگ ترند تقویت می کند.

راستی بابت معرفی آقای اولد فشن هم کلی ممنون.
راستش فکر کنم که ایشان را هم باید همین روزها به جمع اذناب اضافه کنیم. گمانم که فرانک بر ایشان هم اثر خوبی داشته باشد.
 
جوجوی من رو هم خیریدین آقای مارانا :دی



راستی جوجو همون
naazlii.blogspot
هست
 
میدانستید که خدا جهان را به صورت wiki آفرید ؟
 
به یک عدد گرافیست در زمینه طراحی سایت آن هم سایتی بسیار بدیع و نو با هر شرایطی اما مقیم مشهد نیاز مندیم

behrooz_29@hotmail.com
 
اینجا آنقدر تراکم شخصیت فرهنگی ها زیاده که فکر کنیم یک چیزی گیرمان بیاید....سایتیست در مورد ایده های نو همچون brightidea.com همراه با فضای orkut از هرگونه همکاریاستقبال میشود..... ! ! ! هاها ها هرمسا !اینجا را به امور دنیوی آلوده کردیم !
 
یک کشفی کردم. آن حرفهایت در مورد اینکه هزارتو در طول ماه فعال باشد و این حرفها، خب اینجا در وبلاگت نمود بهتری دارد با این قضیه کامنت دونی را وسط متن گذاشتن. و در ضمن یک چیزی. این عاصی کو؟ جدی جدی دارم نگران می شوم.
 
آقا هرمس بازم شرمنده! مکین حالا اینو نشمرD:
اسک فارسیش می شه دیگه دخترم! خودش که کُردیه!
راستی راستی آقا عاصی کو؟
 
خدایی نمودید. ما فقط عرض بندگی داشتیم از سر وظایف الوهی. خدایی این‌چنین ادیب و فرزانه و سینما‌دان(!) غنیمتی است مر بشریت را.
 
سر هرمس، گمانم كادوي آقاي الدفشن رسيده باشه....
 
هرمس کبیر سلامت باشد ،راستش از خواندن این پست وجدانمان تیر کشید ، چرا که در حال حاضر از سوی کارفرمایمان مامور رسیدگی به کلِیم های پیمانکارهای مربوطه شده ایم و خفتشان را بدجوری چسبیده ایم !وای که اگر روزی چنین گناه از ما دوباره سربزند و خدایی را از نان سنگک خوردن بیاندازیم آنروز روز فرود صائقه از المپ بر فرق سرمان شود
 
ساسان‌جان؛ پسرم؟!
 
سیدنا! سیدنا غنا عذاب الصخره‌های قفقاز! ما طاقتی که پرومته داشت را نداریم. جگرش را هم نداریم. جگرمان را کرکس که چه عرض کنیم، سگ هم میل ندارد بخورد. گاس که بیخود هم ترسیده باشیم. گاس فقط از این وحی شبانه هول کرده باشیم. نمی‌دانیم... کف که کرده‌ایم! پیش از هرچیز واجب عینی‌ست بر ما که توضیح دهیم (حالا مطمئن نیستیم عینی‌ست یا نه، اما شک نداریم کفائی نیست! نه که غره شده باشیم، بل از آن رو که غلطی خود ما را چه کسی جز ما می‌تواند توضیح بدهد؟). و من‌باب توضیح و شفاف‌سازی و کلی‌یرینگ و این‌ها عرض شود:
ما تصمیم داشتیم امشب 2046 ببینیم، یک‌هو بار خورد دیدیم نشسته‌ایم داریم تیزر تماشا می‌کنیم. یک ساعتی مدام کف کردیم (داروگر سگ در خانه‌مان هم نیست الآن!) و بعد گفتیم یک چرخی در مجاز بزنیم ببینیم چه خبر است. بدیهی است دم‌دمای سحری خدمت رسیدیم عبادتی کرده باشیم، یک‌هو دیدیم کمثل موسی در طور صوت ملکوتی شما در سرمان پیچید که "ساسان جان؛ پسرم!؟"... بزرگا! نفس‌مان پس رفت، درجا زانو زدیم عینهون شتر صالح بلاتشبیه خودمان (ممکن است خر باشیم، اما شتر توی کت‌مان نمی‌رود. یاد جیمی نوترون می‌افتیم!!!) گرخیدیم و بورخیدیم و بریدیم! چند دقیقه‌ای بغض و بهت آچمزمان کرده بودند [و در این میان فلش‌بکی خورد به اینکه چه شد ما این‌بار کامنت‌مان این‌قدر دیر رسید و یادمان آمد::: ما گفتیم بگذار این‌بار خطری را به جان بخریم، مگر دیگر مومنان تیغ از رگ ما بردارند. گفتیم شما که می‌دانید البته، ولی بفهمید حتما می‌بخشائید. گفتیم این سلمان رشدی جان به در برد، اما انگار مومنان درگاه شما (به خصوص بانو یلداهه که علنا و رسما به قصدشان بر قتل عمد ما اعتراف کردند)، تا جنازه‌ی ما را تابان بر سر دار (چه حال ادبی‌آی به خودمان دادیم با این دوپهلووارگیه تابان!) نبینند و تا به خون‌مان وضو نکنند دست بردار نیستند. گفتیم حضرت‌اش ما را می‌بخشایند اگر این‌بار کامنت نگذاریم، تا مومنان ببینند ما نباشیم هم چیزی فرق نمی‌کنند. ببیند که در ظل رحمت شما جا برای دنیائی هست و بندگکی قد ما (گیریم 1و 85!) جای کسی را تنگ نمی‌کند... گفتیم یک‌بار نباشیم تا همه ببینند ما اینجا چتر باز نکردیم... اما ندای شما رسید] و ما ناگهان از بهت بیرون آمدیم. گفتیم حاشا و کلا ساسان که تاخیر کنی! بگذار خون‌ات بریزند، اما خداوندگارت را لبیک بگو؛ مگر چی‌ت از آن موسا دکالوگ کمتر است؟ خلاصه... ما اینجائیم. ما خدای خویش، آقای خویش، هرمس کبیر را لبیک گفتیم. حالا هر که خواست، این گردن ما و آن تیغ او...
/
1. جسارت نباشد. یاد جوکی از ملانصرالدین افتادیم که با زن‌اش در تخت هر کدام از همسر قبلی‌اش تعریف می‌کردند. ملا کم می‌آورد پیش تعاریف شوهر قبلی زن‌اش را هول می‌دهد پائین و سر زن می‌شکند. می‌روند پیش قاضی. قاضی دلیل می‌پرسد. ملا می‌گوید روی تخت دو نفره، چهار نفر آدم بودیم، این افتاد! شاید که حالا حکایت ماست، با این توفیر که در دوران سلطنت شیزوفرنی، دیگر خودهامانیم و خودهامان.
باری... گاه فکر می‌کنیم (جسارت نباشد) مگر چه اشکالی دارد؟ آن وسط گاس که همه غافلگیر شوند و آن دیگری بیش از ما یا ما بیش از دیگری، از دیدن آن یکی چهره‌ای که تا به حال در خود ندیده بودیم. و مگر... خب... می‌خواهیم بگوئیم چه کسی می‌تواند تضمین بدهد که خودش است و همان است که می‌نماید. و مگر، وقتی آدم عاشق کسی می‌شود، عاشق او نمی‌شود با هر آنچه هست، اگر نگوئیم حتی هر آنچه می‌تواند باشد؟ یا مگر (بالاغیرتا) از قبل نمی‌دانیم عاشق کسی می‌شویم و با کسی دیگر به بستر نمی‌رویم؟ و مگر نمی‌دانیم که می‌توانیم عادلانه‌تر و زیباترش را بگوئیم که "او چقدر در بستر طور دیگری می‌شود" و همیشه او یا ما هستیم، هرچقدر با قبل‌مان توفیر پیدا کرده باشیم. مثل صبح‌هائی که خودمان هم توی آینه خودمان را نمی‌شناسیم...
اما چون آقای قاسمی را خیلی دوست داریم، این سوالات را توی دل خودمان می‌پرسیم و خب... طبعا شما هم که خدای ما هستید، سوالات ما را از ذهن‌مان می‌خوانید دیگر...
/
بزرگا هرمسا! ما هنوز نفهمیدیم بابت تخریب بابل از دست آن زئوس دلخوریم یا نه... یعنی آن کله‌خری که می‌خواست از آن بالا تیر ول بدهد سمت المپ، همان حق‌اش بود یک تیز بخورد توی ملاج‌اش که حساب کار دست‌اش بیاید (حالا نمی‌گوئیم یکی نبود بهش بگوید مردک مخبط، نمی‌گوئی این تیر بگیرد به پر شال آقامان هرمس، جسارت نباشد، جسارت نباشد، خود ما بنده‌های آن حضرت، تنبان‌ات را پرچم کشتی وایکینگ‌ها می‌کنیم!ك). یعنی در کل فکر می‌کنیم حالا آنهائی که به یک زبان حرف می‌زنند چه گلی به سر هم زده‌اند (بگذریم از بلبشوهائی که در آنها یکی دال‌ به مدلولی است و آن یکی دال به دالی و یَک بساطی راه می‌افتد که آن سرش ناپیدا!) مخلص کلام اینکه، جسارت نباشد، خاک‌‌مان به دهان، ما فکر می‌کنیم از ته این تغار هم ته‌دیگی در نیاید. گاس که فکر کنیم، بابل خودش خراب شد. و ما آدم‌ها اتفاقا مشعوف می‌شویم از اینکه گاهی مثل گست‌داگ و رفیق فرانسوی‌اش با هم دوست باشیم، یا مجبور شویم اصلا زبان هم را نفهمیم. نمی‌دانیم، شاید هم بی‌خوابی زده به سرمان، داریم چرند می‌گوئیم. امیدمان به لطف شماست که اگر چرند گفتیم، با آن لبخند ملوکانه‌تان، همان‌طور که سرتان را آرام می‌خارانید، ببخشائیدمان.
/
والا ما نه آن را دیدیم و نه این را! اما بر پدرش لعنت که فیلمی ساخته که شما خوش‌تان نیامده.
/
هادس مرگ‌مان دهاد! این یکی را هم ندیده‌ایم...! سیدنا! کاش اقلکم قبل‌اش یک ندائی بدهید، به جغه‌ی مبارک قسم، سه‌سوته پیدا می‌کنیم می‌بینیم که اینجا از عبادت کم نگذاریم. همان پرستیژ را هفته‌ی پیش گیر آوردیم زود، البت نشد ببینیم، سر زا رفت همچین مثل پلنگ، اما به هرحال، تا جائی که استطاعت‌مان باشد، از هروله هم کم نخواهیم گذاشت، برای اطاعت امر و پیشنهاد.
/
خب... اعتراف می‌کنم ما وقتی قیافه‌ی یک وبلاگی که محبوب‌مان است عوض می‌شود عملا بغض‌مان می‌گیرد و بلکم گاه نتوانیم مثل قبل با شوق بخوانیم‌اش... یعنی تا این حد! روی همین حساب جائی که قیافه‌ی وبلاگ را آدم توش نبیند، هیچ بهمان نمی‌چسبد. بعد هم، اصلا خود این قضیه که آدم سر بزند به بولاگی و ببیند به روز نشده هم گاهی خودش کرامات دارد. خلاصه که جسارت نباشد، ما کی باشیم که این حرف را بزنیم، اما... نه! ما حتی به زبان هم نمی‌آوریم که دوست نداریم از گوگل‌ریدر استفاده کنیم. فقط گوگل‌ریدر محله‌ی ما خراب است، مجبوریم همین‌طور سنتی کار کنیم. التوبه!
/
ما عجیب خدمت آقای الدفشن ارادت داریم‌ها (خانم استوانشین هم که جای خود دارند البت و چون خوشبختانه قضیه‌ی شکستن دست را عملی نکردند، جسارتا تشکری ضمیمه‌ی تشکر شما می‌کنیم از ایشان و ارادت هم داریم). در عصر طلائی اورکات، ما حالی می‌کردیم با کامیونیتی الدفشن‌ها و اصولا کماکان با دیدن هر آدم الدفشنی خون تازه‌ای در رگ‌هامان جاری می‌شود (یک الدفشن در البسه‌جات هم اگر پیدا شود که نورعلی‌نور است! یکی که کماکان پایه‌ی تیریپ 60 سال پیش به قبل باشد!!!). ببخشید... از بحث منحرف شدیم. بله! از طرفی شیفتگی غریب و شدیدمان به تبلیغات‌جات هم، باعث شده وبلاگ آقای الدفشن گران‌قدر عملا حتی وارد گفتگوهای روزمره‌مان هم بشود و مهمانی نباشد که جرٱت کند پا توی اتاق ما بگذارد و دست‌کم یک‌بار کل آرشیو آن بزرگوار را نشان‌اش ندهیم. امید است که مورد لطف خاص شما قرار بگیرند و اگر سفارش بنده‌ای هم لازم است به شیوه‌ی آن خدایان سامی، جسارتا، این کمترین سفارش می‌کند.
/
هفت... ما یک لبخند مبسوطی روی صورت‌مان همین‌طور دارد کش می‌آیدها... در خیال‌مان خوشبختی را همیشه با بوی نان تازه تصور می‌کنیم... رسما یکی از فانتاسی‌های ما چیزی‌ست تا حدودی، جسارت نباشد، ما کی باشیم، شبیه همین صحنه‌ای که شما توصیف کرده‌اید. البته فانتاسی‌مان دو ورسیون دارد: در یکی خیال می‌کنیم: «ما داریم توی آشپزخانه پرتقال آب می‌گیرم (بی‌شک با دستِ شسته و بدون دخالت دستگاه) و یکی اسم‌مان را صدا می‌زند، با صدائی تازه از خواب بیدار شده و ما از همان دور لبیک می‌گوئیم. پارچه را از روی نان داغ داغ برمی‌داریم، لیوان آب پرتقال را می‌"ذاریم روی سینی و می‌رویم به طرف اتاقی که او در آن منتظر صبحانه‌اش نشسته.» و ما از تصور این لحظات مثل خری که تی‌تاپ در فاصله‌ی یک متری‌اش آویزان کرده باشند، در خیال یورتمه می‌رویم. در آن یکی خیال‌مان هم: «خودمان را می‌بینیم که کنار میز آشپزخانه نشسته‌ایم و دست‌مان را زده‌ایم زیر چانه‌مان و گردن‌مان را کج کرده‌ایم و با لبخندی صبحگاهی او را نگاه می‌کنیم که نان تازه را تکه می‌کند و روی میز می‌گذارد و ظرف مربا را هم می‌آورد و می‌نشیند درست روبرویمان و عطر او عطر نان با هم هجوم می‌آورند به مشام ما» و ما باز مثل همان خر و همان تی‌تاپ فانتاستیک! اینها را گفتیم که ثابت کرده باشیم چقدر حرف شما را قبول داریم. البته ما کی باشیم که قبول نداشته باشیم، با این‌حال گفتیم، تا همه بدانند، اگر هم نه همه‌ی خدایان، چون شما خدائی، هرچه می‌فرماید، به صلاح ماست. حتی اگر بفرمائید خوشبختی بوی برنج سوخته هم می‌تواند بدهد. و انصافا می‌تواند! نه!؟
/
جسارتا در این میان ما فقط اپیکاک را خوانده‌ایم. خب... ما از همو روز اول که نگاهوش کردیم، شیفته‌ی آن جمله‌ی آقای... (خب! ما سر تلفظ اسم آن بزرگوار، آن عزیز رفته، آن... آآآآآه! آن مرحوم، همیشه جنگ داشتیم که هر کس یک چیزی می‌گوید. به‌هرحال از امروز به بعد ما هم می‌گوئیم ونه‌گوت! به دیده منت! هرچه حضرت‌اش بفرمایند) ونه‌گوت بودیم درباره‌ی سیگار. باری، بعد از این مدت یادمان نمی‌آید که ترجمه‌اش شکنجه‌مان داد یانه، به‌هرحال،‌گاس که آن موقع عقل‌مان نمی‌رسیده و باز در هر حال، امروز به تٱسی از شما عرض می‌کنیم لعنت بر آدم بیکاری که روی یک کتاب خوب ترجمه‌ی آشغال بریزد! و ای کاش، ای کاش، ای کاش، واقعا جائی بود که جلوی این تیریپ رفتارها را می‌گرفت. یعنی بعضی ترجمه‌ها پدر آدم را می‌سوزانندها! (پدر ما که الآن برنزه شده کاملا!!!). خلاصه... چه بگوئیم؟ آه میکشیم با اجازه.
وردی... را هم خیلی دل‌مان می‌خواهد بخوانیم. منتظریم رفیق سربازی‌رفته‌مان که پرینترش مرامی هم پرینت می‌گیرد برگردد و دوباره ما را رهین منت خود کند.
راستی! در این بند یکهو فکر کردیم چه بامزه! مثل آنکه روح‌القدس مسیحی باشد! یا مثل همان مثل معروف، منتها عکس‌اش، مارکس که مارکسیست باشد!
/
بله! گیری افتادیم، بزرگا! چیز دیگری نداریم عرض کنیم، غیر از عجبا!
/
بزرگا هرمسا! سیدنا! گستاخی به نظر نرسد امیدواریم. جسارت نباشد. پیشاپیش عذر می‌خواهیم بابت این سوال، ولی ما تا جائی که یادمان میآید، یک بار در سرعین خودمان را با روزی اقلکم 5 کاسه آش دوغ خفه کردیم و در تمام‌شان به وفور نخود یافت می‌شد. یعنی الآن دچار یک پارادوکس هستی‌شناختیک شده‌ایم که اگر آنچه ما خوردیم آش دوغ بود، چرا نخود داشت و اگر می‌بایست نخود می‌داشت، به چه حقی آن غلط را کرده بود و نخود داشت، وقتی شما با این اشاره‌تان نخود داشتن‌اش را منع کرده‌اید!؟ یا شاید آنچه ما می‌خوردیم آش دوغ نبوده! اما دم در نوشته بودند هست... ما گیج شدیم!) بعد ببخشید... جسارت نباشد. گستاخی امیدواریم به نظر نرسد. اما ما گمان‌مان گوشه‌ای از مغزمان کلا اختصاص یافته به دپارتمانی برای کشف وجه تسمیه‌ی آن بزرگوار. یعنی روی جلد یک کتاب دیدیم نوشته بود "مکین" خواستیم بخریم شاید توانستیم آنجا سر در بیاوریم. یک مدت توی نخ سیستم اپل بودیم، گفتیم شاید ارتباطی باشد. چند وقتی از در و همسایه می‌پرسیدیم شاید پاسخی بیایند. و ما واقعا در این مرود داریم از کنجکاوی دق می‌کنیم. جسارت نباشد، ما را به بزرگی خودتان ببخشائید، به موتان قسم ما فضول نیستیم، اما روی نام‌ها خیلی حساسیم و هی دوست داریم بفهمیم هر کلمه‌ای چرا!!! التوبه!
/
درباره‌ی یازده باید عرض کنیم که: شما چون لایزال هستید و ورای زمان، هر چه کنید از ازل انجام شده و تا ابد ادامه یافته. در نتیجه شما با همین کار هم سنت‌شکنی کرده‌اید، چرا که همان‌دم که قصد کرده‌اید سنت‌شکنی کنید با دو سه بند، دو سه بند خود تبدیل به سنت حسنه شده‌اند و با دو سه بند ننوشتن شما آن سنت را شکسته‌اید. البته گاس وقتی شما آن سنت را شکسته‌اید خود سنت‌شکنی هم تحت تاثیر وجود ازلی و ابدی شما، خود سنت شده باشد و در نتیجه... خب! :دی! بگذریم اگر اجازه بدهید. شما که خودتان می‌دانید چی در مغز ما می‌گذرد، ما خودمان بخواهیم بگوئیم گیج می‌شویم. شما خودتان بخوانید لطفا!
/
به قول آقای آرش کیوسک: صبح شد باید بیدار شیم... هم‌الآن یاکریم آن بالا می‌خواند و وقت رفتن ماست.
بزرگا! گمان‌مان این‌بار خیلی طولانی‌تر از همیشه نوشتیم. محتاجیم به نظر لطف آن حضرت؛ وگرنه گمان‌مان دفعه‌ی بعد عملا ما راهی دنیای زیرین باشیم و روا نیست خون بنده‌ای ریخته شود، فقط به خاطر ارادت به خداوندگارش.
بزرگی گفته بودند چرا از پست شما طولانی‌تر می‌نویسیم. عرض کنیم: مگر ما چه کم از بندگان آن خدایان سامی داریم که خدایشان چار خط می‌گفته، بندگان ده هزار سال، صد هزار خط تفسیر می‌کرده‌اند. البته ما که باشیم که تفسیر کنیم! ما فقط با هر کلمه مغروق نور تماس با آن حضرت می‌شویم...
/
سرخوشی الوهی‌تان مدام و خوشبختی‌های قدسی‌تان مستدام سیدنا و مولانا
 
آی ملت
این ساسان از اون دنیا هم کامنت مینویسه
اگرنه من اینو کشتم
گرمه هنوز خودش نمیفهمه مرده!
 
همینه دیگه خداها هم همه مث هم هستین.....
تا حالا خواستین برای یه خدا کامنت بذارین.. نه جدان خواستین؟؟؟؟
تازه فهمیدم خدای ما چرا جواب نمیده خوب بابا نمیرسه بهش...ای روزگار
.
.
.
حالا که این فرصت بالاخره به ما داده شد تا خدمت برسیم...
آقا شما ن تنها خودتان خداین بلکم هم که این بانو مارانی شما هم جدان الهه ای هستند و ما کلی در کف این خانواده مارانا ماندیم با آن جونیور خان که .....
بعد از رویت عکسهاتون دوباره این حس به من برگشت که آره عکس رو دوست هم می توان داشت.. چون من به خاطره کارم زیادی با عکس سروکار دارم البته نه اینگونه عکس ها که کاره یک خداست .. ازاین عکسها که انسانهای فانی برای تشخیص هویت می گیرند و حس تنفر نسبت به عکس را در ما ایجاد نموده...خلاصه که بابا عجب عکس های که همانا تابلوست کار یک خداست دست بشر در کار نیست .
.
.
اینجا انقدر نوشتن سخته که ما بقیه حرف هامان یادمان رفت...
حقا که این بنده ی شما جناب عاصی حقیقتن بنده ای است مخلص که با این وضع کامنتدانی بازهم در راه عبادت خویش پایدار است.....
سایه تان برسربندگان به حقتان مستدام
 
بر پدر ِهرچی اجباریه!
 
برادر هرمس

در مورد کامنت اخیرتان! کم هوشی منو ببخشین ولی من راستش نفهمیدم که تو تعریف کردی یا فحش دادیا!ها؟

من چرا اینقدر خنگ شدم؟
 
به گمانم پیدا کردن «این جا» و به طور کلی «این ها» را باید در بارگاه باری تعالی تان پیگیری بفرمایید. در این دنیای فانی جز این که بگویم کاملا اتفاقی پیدایش کردم و حالا هی هر دفعه عکس تازه و گالری تازه توش پیدا می کنم و از ترسم درست و حسابی نمی گردم که هیجانش از دست برود، جواب دیگری ندارم.
 
خوب شد که آقای ساسان عاصی آمد. ما که کم کم داشتیم نگران می شدیم.
 
اقای سر هر مس مارانا از دیروز دادیم این پدرسوخته ها اب و جارو کنند برای شما ،گفتیم به قول بزرگ هرمس مارانا گاس که نظر دونی رو قابل نمی دونید.اصلن اقا شما از هر طرف بیاین نظر بذارید اولید و کور شوم اگر دروغ بگویم.
 
دیگه برث‌دی ِ هانی ِ سانسورشده‌ی ما هم هپی شد کجایی ستوان؟!
 
آقا ما هی آمدیم هی لینک های آن بیلبیلک بالا را که گذاشته اید باز کردیم هی ذوقیدیم، بعد یکهو رسیدیم به یک متن آشنا هی گفتم ا! این چقدر آشناست، باز کردم دیدم خودمم=))
ده دقیقه ای به خودم می خندیدم:))
خوشحالیم که این آقای عاصی برگته ها، منتها باز کولاک کردی که برادر! حالا باز قهر می کنه میذاره میره!
آقا مارانا حالا شما کجایی پسرم؟!!!! دونقطه دی
 
خب اومدیم و ما ‌خواستیم چار تا پست پایین‌تر هم فضولی کنیم، حتماً باید آرشیو بگردیم؟
 
سلام .... داشتم آمار سایت رو میدیدم ... متوجه شدم از لینک شما ... خیلی اومدن بازدید..... ممنون
 
سلام .... داشتم آمار سایت رو میدیدم ... متوجه شدم از لینک شما ... خیلی اومدن بازدید..... ممنون
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017