« سر هرمس مارانا »



2007-04-22


1
آقای مرحوم مارسل دوشان، از آن آدم‌های نیک روزگار است که فی‌الواقع دل خجسته‌ای (کپی‌رایت خانم پیاده‌مان) دارد و درنتیجه در قلب سر هرمس مارانای بزرگ جای ابدی دارد. یک کتاب معرکه از گفتگوی ایشان با یک بنده‌خدای دیگری هست که خانم لیلی گلستان عزیز ترجمه فرموده‌اند و کمافی‌السابق، حافظه‌ی شاه‌کار سر هرمس مارانای بزرگ در این زمینه هم دست‌ش در پوست گردو است! حالا این‌ها را ول‌ کنید! ایشان می‌فرمایند:
هنر من زندگی کردن است، هر ثانیه و هر نفس کشیدن، یک اثر است که هیچ کجا ثبت نمی‌شود، نه دیدنی است و نه فکر کردنی. نوعی سر خوشی مدام است.
این را داشته باشید تا بگوییم. یک کتاب جیبی باارزش و کوچولو هم از سری مجموعه‌ی هنرهای تجسمی معاصرِ نشر و پژوهش فرزان روز هست به اسم مارسل دوشان که گفتگویی است با آقای فیلیپ کولن و باز هم، خوش‌بختانه، به ترجمه‌ی معرکه‌ی خانم گلستان که خواندن‌ش از نان شب برای شما آدم‌های فانی، واجب‌تر است. جایی در همین کتاب درباره‌ی مجموعه‌ی حاظر- آماده‌های‌ (Ready made)شان می‌خوانید:
یک حاضر- آماده یک شیء ساخته‌شده است و ایجاد شده که به مقام یک شی‌ء هنری برسد، آن هم فقط به انتخاب هنرمند. (این تعریف البته از آن آقای آندره برتون است) همیشه هم انتخاب هنرمند است. حتا اگر یک تابلوی معمولی بکشید باز هم این خودش یک انتخاب است. رنگ‌های‌تان را انتخاب می‌کنید، بوم‌تان را انتخاب می‌کنید، موضوع‌تان را انتخاب می‌کنید. همه‌چیز را انتخاب می‌کنید. هنر وجود ندارد. اساس کار یک انتخاب است. در این‌جا هم، همان چیز است. انتخاب شیء هست. به جای این که آن را بسازیم، خودش ساخته شده است. و این بسته‌گی دارد به این که شما چه چیزی را انتخاب کنید.
(یادتان می‌آید آن اثر معروف آقای دوشان را که چشمه نام دارد و تاریخ 1917 خورده و عملن یک توالت فرنگی مردانه‌ی مستعمل است که امضای آقای دوشان را روی خودش دارد؟)
قضیه همین است. یعنی وقتی یک نفر را به عنوان یک آرتیست شناختیم، خیلی هم فرقی نمی‌کند که یک اثر خلق کند و امضای‌ش را پای آن بگذارد یا یک چیزی را که موجود است بردارد و پای‌ش را صرفن امضا کند. موضوع انتخاب است و بس. همین است که وقتی مکین می‌گوید اگر محسن نام‌جو، شماعی‌زاده هم بخواند، دوست دارد. وقتی مکین محسن نام‌جو را در این جای‌گاه برای خودش تبیین کرده باشد، تمام انتخاب‌های محسن نام‌جو، اثر هنرمند را در خودش دارد، حتا اگر شماعی‌زاده باشد! پس خیلی هم بی‌خود هم نیست که این مجلات زرد، از آدم‌های معروف درباره‌ی خورشت مورد علاقه‌شان می‌پرسند!
می‌دانید؟ داریم روی مو راه می‌رویم! همین مولف‌بازی‌ها است که منجر می‌شود ‌مثلن هر چیزی که آقای اسکورسیسی یا آلمادوآر بسازد، ظرفیت تاویل‌پذیری بالایی داشته باشد و شیفته‌گان آن اثر، هزار راه برای توجیه همه‌چیز آن داشته باشند. همین می‌شود که کتاب حافظ به روایت کیارستمی که درمی‌آید، کلی سینه‌چاک دارد. در حالی که ایشان صرفن برداشته و از غزل‌هایی که دوست داشته، یک مصرع یا بیت را با تقطیع مدرن، در صفحه‌ای گنجانده. مهم هم نیست برای‌ش که بر سر غزل‌های منسجم آقای حافظ چه آمده است. مهم این جا است که آن چه با آن سر و کار داریم، نه حافظ و غزلیات‌ش، که انتخاب‌های آقای کیارستمی است.
هرچه می‌کشیم داریم از همین دار و دسته‌ی آقای برتون می‌کشیم ها!
2
آقای گل‌مکانی عزیز در نوشته‌ای درباره‌ی امیرخان قادری و نوشته‌های‌ش، با اشاره به نوع نگاه آقای قادری در نقدهای‌اش، جمله‌ی درستی می‌گوید:
همه‌چیز فیلم در مضمون و داستان و شیوه‌ی روایت‌ش نیست.
در همین راستا است که آن پلان عمودی (که انگار روح مرحوم دارد ورود دخترک را به جمع سیاه‌پوشان عزادار مشاهده می‌کند و اگر درست یادمان باشد، به سبب همین تغییر زاویه‌ی دید از زنده به مرده، این پلان سیاه‌سفید است) ورود خواهر پنه‌لوپه‌ کروز به مجلس سوگ‌واری خاله/عمه‌‌اش در فیلم بازگشت این همه ول‌مان نمی‌کند و آرزو می‌کنیم کاش این لحظه‌ی گران‌بها در فیلم دیگری بود یا به قول آقای وزعیت بینابین، انسجام کلی بیش‌تری در این کار آقای آلمادوآر بود.
3
هزارتوی لذت چند وقتی است که منتشر شده است. داشتیم فکر می‌کردیم این نسبت جنسیتی نویسنده‌گان هزارتو، نسبتی که اصولن خیلی وقت‌ها و خیلی جاها، واقعن این همه اهمیت ندارد که درباره‌ش حرف می‌زنید، در این شماره خیلی خودش را نشان داده است. وقتی که لذت از نگاه مردانه می‌شود غالب، عکس زیبای صفحه‌ی اول هم از همان جا می‌آید. ما به شخصه، خیلی کنجکاو بودیم خانم‌های بیش‌تری در این شماره مطلب داشتند تا درباره‌ی مفهوم لذت و خوشی، از آن نظر – که گاس که دیگر خیلی هم ارتباطی به مرد و بدن‌ش هم نداشته باشد، بیش‌تر می‌خواندیم.
4
دل‌مان می‌خواهد یک بار، در یک لحظه‌ی فراتحمیلی و آرام و خلوتی، بنشینیم و درباره‌ی آقای علی صیاد شیرازی و دیگر فرماندهان باهوش جنگ‌مان، بنویسیم. آدم‌هایی که خودشان و خاطره‌شان له شدند زیر این همه مزخرفاتی که جمهوری اسلامی عادت دارد درباره‌ی همه چیز از خودش صادر کند و همه چیز را به لجن ایدئولوژیکی بکشد.
5
یعنی هیچ حواس‌تان هست که ما همین‌جوری نمه‌نمه، هی فوتوبلاگ خودمان و فوتوبلاگ جناب جونیور را گاه‌به‌گاه (!)، آپ‌دیت می‌کنیم یا نع؟!
6
یادتان باشد اگر شما هم مثل ما رفتید سراغ این خانم نشانه‌شناس، این را حتمن بخوانید که در باب عکس‌های قدیمی عکاس‌خانه‌های مشهد است با آن پرده‌های نقاشی حرم در بک‌گراندشان.
7
یعنی آن روابط فوجیتسویی‌تان معرکه بودها! کلی مشعوف و این‌ها شدیم!
8
یادتان باشد که این هم یک بازی نه‌چندان جدید است و به همان اندازه و نه بیش‌تر جدی‌ش نگیرید و غصه و حرص و جوش نخورید که اول هر تابستانِ این سال‌ها، از همین بامبول‌های مذبوحانه داشته‌اید و هر بار، یکی دو هفته‌ای که گذشته، چون نمی‌شود جلوی تابیدن آفتاب را گرفت و باد را خانه‌نشین کرد، خودش ورم‌ش خوابیده و حل شده در روزمره‌گی‌های این ملت. این قضیه‌ی برخوردهای با بدحجابی و این‌ها را می‌گوییم. تنها چیزی که ما را در این بالا، غصه‌دار می‌کند، ریشه‌دارشدن احتمالی مفهوم برخورد با این‌جور چیزها حتا در ذهن آدم‌های فانی آزاد است، وقتی که قیافه‌ی حق به جانب می‌گیرند و می‌گویند: طرف اون‌قدر تابلو بود که واقعن حق‌ش بود بگیرنش!
یادتان باشد! هیچ‌کس حق‌ش نیست که به‌خاطر پوشش و ظاهرش، با او برخورد شود. هیچ‌کجا و هیچ‌وقت. این را ما، از این بالا، با صدای رسا و بم و بلند و طنین‌اندازمان داریم می‌گوییم!
9
می‌دانید؟ موسیو ورنوش را با همه‌ی گوشت‌تلخی‌ش برای همین چندباری که حوالی سه‌ی صبح اس‌ام‌اس داده به ما که bia hermes, bia berim…، دوست داریم. نمی‌دانید چه موجود دل‌انگیزی می‌شود این‌جور وقت‌ها. مست که نمی‌شود معمولن اما همین که هوس می‌کند در جوار ما، خیابان‌گردی‌های بی‌هدف کند، پیاده، از هزار پیکِ تلخ، بیش‌تر رسوای‌ش می‌کند و شعف‌ناک‌مان. باید حواس‌مان باشد جوری که خانم مارانای دوست‌داشتنی‌مان و جناب جونیور بیدار نشوند، آرام‌آرام تخت را ترک کنیم و لباس بپوشیم. سیگارمان را برداریم و کلید را.
سر کوچه ایستاده. کلاه کشی‌ش را کشیده تا درست زیر ابروهای‌ش. بارانی گشاد و شل‌ش را هم طبق معمول پوشیده. سرش پایین است. سلام و این‌ها که در کار نیست. راه می‌افتیم. دو تا سیگار باید دود شود، تا سکوت‌ش را بشکند و رگبار خزعبلات بامزه‌ش را شروع کند. یادمان هست که نباید حرف‌ش را قطع کنیم. شما هم یادتان باشد. گوش کنید:
اولین بار در یک کافه‌ی مهجور، ریودوژانیرو، سال‌ش را یادم نیست درست، داشت برای خودش می‌رقصید. پارتنر هم داشت. جوان بی‌خیال درشت‌هیکلی بود انگار. سفید پوشیده بود با گل‌های ریزِ زیادِ قرمز، دخترک. سرم به کار خودم بود، تکیلا. Solo Por Tu Amor که شروع شد، دیدم‌ش. دورگه بود. باید عاشق‌ش می‌شدم. می‌دانی؟ بعضی آهنگ‌ها هست که وقتی گوش می‌کنی باید عاشق یکی بشوی. نه که باشی، باید همان موقع عاشقیت‌ت اتفاق بیفتد. شانس بیاوری دور و برت یکی به‌درد‌بخور باشد. بود آن شب. آهنگ که تمام شد، با جوانک رفت. این کوچه بن‌بست نبود قبلن؟ جوانک را باز هم دیدم بعدن. یک جایی داشت ویولن سل می‌زد. نمی‌زد که. نوازش می‌کرد. دیدی چه‌طور نوازش می‌کند وقتی سولو و غریب باشد و باشی؟ یاد دخترک افتادم. تصورش کردم که دارد نوازش‌ش می‌کند. با همین نغمه‌ای که الان می‌زد. با همین دستی که آرشه را گرفته بود. همین‌جوری گذاشته بود دخترک را بین خودش، بین پاهای‌ش. داشت از سر تا پای‌ش را نوازش می‌کرد، با همین آهنگی که داشت می‌زد. چی بود؟ انگار تمِ فهرستِ شیندلر بود. بی‌ربط! رفتم جلوی جوانک. دست‌م را کشیدم روی ویولن سل‌ش. انگار که من‌م دارم نوازش می‌کنم دخترک را. نفهمید. یا به روی خودش نیاورد که آن شب، دنبال‌شان که نرفتم، دخترک خودش برگشته بود پیش من. چه می‌دانم از کجا فهمیده بود. شب را پیش من مانده بود. خب حرفی هم بین‌مان نبود. تو خوب می‌فهمی این چیزها را نه هرمس؟ یکی بوده که اسم‌ش پ بوده انگار. هم او بوده که این‌جوری دیوانه‌وار این آهنگ را دوست داشته. همانی که در کافه پخش می‌شد. بعد هم رفته چندجا، برای چند نفر تعریف کرده این‌ها را. دخترک آن شب هم از جوانک شنیده بوده که یکی هست، دختری در ونکوور که اسم‌ش پ است و دیوانه‌وار این آهنگ را دوست دارد. این دیوانه‌واردوست‌داشته‌شدن‌ش، آدم را انگار مبتلا می‌کند. بدانی که کسی هست، حالا با هزار تا واسطه، که یک جور بی‌سابقه‌ای این چیز را دوست دارد. خب نمی‌توانی که بی‌تفاوت باشی، می‌توانی هرمس؟
باقی حرف‌های‌ش را آن‌قدر جویده‌جویده و زیرلبی می‌گوید که ما، سر هرمس مارانای بزرگ هم با تمام علم غیب‌مان، نمی‌توانیم که سر دربیاوریم. سکوت شب هم دارد کم‌کم ترک می‌خورد. وقت‌ش شده موسیو ورنوش را همین‌جا، همین وسط ول کنیم و برگردیم. خداحافظی هم که در کار نیست.
10
خب شما فرض کنید که آقای افشار نادری هم بی‌تاثیر نباشند. این دلیل نمی‌شود که به شدت به این ایده فکر نکنیم که با این رفیق‌مان که طراح صنعتیِ خوبی هم هست، یک مجموعه‌ای راه بیندازیم و بلند شویم برویم به کمپانی‌ها و موسسات و شرکت‌ها پیشنهاد بدهیم که برای‌شان هویت سازمانی (Corporate Identity) طراحی و اجرا کنیم. هم فال و هم تماشا. گستره‌ی وسیع و بامزه‌ای از طراحی نشان و خرت و پرت‌های دوبعدی بگیر تا گیفت و مبلمان و دکوراسیون و اصلن معماری دفتر و شعبه‌ها. یادمان باشد قبل‌ش فقط چاه مربوطه را پیدا کنیم تا وقت منارش هم بشود!
11
جا دارد همین‌جا، در همین بارگاه آسمانی و مقدس و متبرک، از این آقای الف‌مان بابت آن دو فقره فیلمی که از آقای گای ریچی برای‌مان رایت فرمودند و از خانم شین‌مان بابت آن مجموعه عکس‌های خاطره‌انگیز از مهمانی‌ها و باهم‌بودن‌های اخیر ما و این فسقله‌جات - عکس‌هایی که معمولن ما بلد نیستیم بگیریم و گاهی بی‌خودی فکر می‌کنیم که این عکس‌ها زیادی معمولی است و بعد، عکس‌های ملت را نگاه می‌کنیم، دل‌مان شاد می‌شود که فقط ما داریم این‌جوری فکر می‌کنیم و آدم‌های نیکوکاری هستند که همین لحظه‌های معمولی را خیلی معمولی ثبت می‌کنند و به این جور چیزها هم فکر نمی‌کنند و بعد، گیریم بعدترها، می‌نشینند و نگاه‌شان می‌کنند و لذت درک بی‌واسطه‌ی آن ثانیه‌ها را می‌برند – تشکر ویژه و مبسوطی کنیم و علی‌رغم ابروهای پرپشت آقای الف، در اسرع وقت، ایشان را یک فقره ماچ آب‌دارِ ماراناییک بنماییم. (حالا این که این ماچ آب‌دار ماراناییک دقیقن چی است و چه خصوصیاتی در خودش دارد، گاس که بعدترها برای‌تان تعریف کردیم!)
12
فعلن داریم پیشنهاد‌ها را جمع می‌کنیم. تا این‌جا ایده‌ی میرزا رتبه‌ی اول را دارد که بیاییم برای ساسان‌خان عاصی‌مان، همین بغل یک فضای دایمی ایجاد کنیم تا هر از چندی خودشان بیایند و اعتکافی و عبادتی و این‌ها! این دخترمان، مسعوده‌خانم هم بد نگفتند که یکی پیدا بشود و برای هر کامنت هم یک کامنت‌دانی علی‌حده درست کند یا به زعم ایشان، متادیتابازی‌ش کامل بشود!
حالا فی‌الواقع دقت کرده‌اید که این بنده‌ی مخلص، چه‌قدر دقیق متن را می‌خواند؟ چند نفر را سراغ دارید که اصولن نه فقط این‌جا را، که باقی وبلاگ‌ها را هم این‌طور موبه‌مو بخواند و درباره‌شان تفکر کند؟ داریم جدی می‌گوییم این را: آقای ساسان‌خان عاصی، خواننده‌ی معرکه‌ و ایده‌آلی برای وبلاگ‌های‌تان است. حالا خود دانید!
13
فرزند عزیزم، کیهان‌جان! نکند آن‌قدر ایمان‌ت نسبت به ما المپی‌ها سست شده که لحظه‌ای گمان برده‌ باشی که ما، سر هرمس مارانای بزرگ هم ممکن است ترس‌هایی داشته باشیم که در این بازی شما، روی‌شان کنیم؟! شما یک چیزی بگویید ساسان‌خان!
14
این بارگاه ما هم شده عین روزنامه دیواری هفته‌گی! هیچ هوس نکرده‌اید که عین بچه‌ی آدم هر بند را در یک پست برای‌تان پابلیش کنیم روزانه؟!
15
یادش به‌خیر، روح‌ش شاد، روان‌ش غرقِ رحمت! حوالی شبِ هفت آقای ونه‌گوت است و یادی از این غلامِ اهلِ بیتِ عصمت و طهارت، خاکِ پایِ آقا امامِ هشتم، مخلص و چاکر شهید کربلا، نوکر خانه‌زادِ مولا علی کرده باشیم که می‌فرمایند:
سیگار می‌کشم چون روشی مطمئن و آبرومندانه برای خودکشی است!
16
ها راستی چرا بعضی وبلاگ‌ها feed نمی‌شوند با این گوگل‌ریدزِ شما؟
17
سر هرمس مارانای بزرگ گاهی وقت‌ها که خدای لیبرال‌ی می‌شود، فکر می‌کند که باید هر اثر هنری را در متن خودش و خالق‌ش دید و ارزیابی کرد. البته این لیبرال‌بوده‌گی ما معمولن خیلی هم طول نمی‌کشد. به همین دلیل از الان تا چند دقیقه‌ی دیگر فکر می‌کنیم نباید این همه به این فیلم لوس و بی‌مزه و ضعیف و آبکی آقای ده‌نمکی، بد و بی‌راه گفت.
18
پرستیژ آدم را بی‌اختیار یادِ شعبده‌باز می‌اندازد. به همان اندازه البته می‌تواند سرگرم‌کننده باشد. مخصوصن اگر مثل سر هرمس مارانای بزرگ اصولن در این هزاره‌ی جدید هم هنوز شیفته‌ی دنیای شعبده‌بازی و سیرک و این جور چیزها باشید. فقط ایده‌ی شعبده/ اختراع نهایی آقای تسلا، آن قدر که تخیلی و غیرممکن است، حتا در بستر فیلمی که اصولن درباره‌ی شعبده‌بازی است، آزاردهنده است. یعنی تمام توجه شما را به این جلب می‌کند که از نظر فیزیک این اصلن ممکن نیست! (یادتان باشد که دارید به قصه‌ای در زمان اواخر قرن نوزدهم گوش می‌کنید) زرنگیِ فیلم شعبده‌باز در این بود که ترفندها را رو نمی‌کرد. همه‌جای فیلم شما شعبده می‌دیدید. قرار هم نبوده که ترفندها را بفهمید. شما هم جای‌گاهی مشابه تماشاگران سالن شعبده‌بازی داشتید. اما اشتباه پرستیژ این جا است که تمام شعبده‌های قبلی را یک‌جوری باز می‌کند. شما را در جای خودتان، با تمام علم انباشته‌ی این دو قرن و ورای شخصیت‌ها، قرار می‌دهد. در نتیجه، دست‌ش پیش تماشاگر رو است و همین باعث می‌شود که پایان فیلم، که کاملن بیش‌تر از شعبده‌باز قابل پیش‌بینی بود، توی ذوق آدم بزند.
19
داریم روی مخ این رفیقِ معرکه‌مان کار می‌کنیم عکس‌های خوب‌ش را از سفر کوبا یک جایی در این اینترنت شما بگذارد که فیض‌ش را همه ببرند. سیگار برگ‌ها و قهوه‌ای که برای ما آورده که شعف‌ناک است. گاس که شما آدم‌های فانی هم از عکس‌ها حالی بردید!
20
گفتگویی که آقای کولن با آقای دوشان انجام داده و ذکرش رفت، 21 ژوئن 1967 اتفاق افتاده است. آقای دوشان در سال 1968 مرحوم می‌شوند. در پایان گفتگو، آقای کولن می‌پرسد: در حال حاضر چه می‌کنید؟ آقای دوشان، جوابی می‌دهند که هوش از سر ما برده است و هی یاد آن تعبیر قیامتِ آقای مرحوم سپهری می‌افتیم که می‌گفت: ... رفت تا لبِ هیچ/ و پشت حوصله‌ی نورها دراز کشید...
آقای دوشان می‌گویند:منتظر مرگ هستم، به همین ساده‌گی. می‌دانید زمانی می‌رسد که دیگر آدم دل‌ش نمی‌خواهد هیچ کاری بکند. من دل‌م نمی‌خواهد هیچ کاری بکنم. میل به کاری ندارم یا میل به انجام‌دادن چیزی. بسیار حال خوبی دارم. فکر می‌کنم وقتی می‌رسیم به این که اصلن دل‌مان نخواهد کاری بکنیم، زنده‌گی بسیار زیبا می‌شود. یعنی کاری نداشته باشیم! حتا نقاشی. دیگر مساله‌ی هنر برای‌م جالب نیست.

Labels:



Comments:
ای پدر آسمانی ما که در المپ هستید ! شما چقدر مهربانید که با وجود خواندن ذهن ما از پیش ، باز هم روی ما رو زمین ننداختید و به ما اشاره کردید . آن هم اشاره لینک دار ! آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی چه حال وصف ناشدنی داره این که اسمت توی پست وبلاگ یه خدای المپی هم باشه . هیچ وقت یادم نمیره !
در ضمن ، من گاهی به فتو بلاگ شما و جونیور خان سر می زنم . اما فتو بلاگ شما : هر کار می کنم همه عکسا رو نمی تونم ببینم ، آرشیو که دیگه اصلاً حرفشو نزنید ! یه مشکلاتی هست که دقیقاً نمی دونم از کجاست ! فقط خواستم بگم اگه جاپای یه فانی فضول اون جاها بود ، مال ماست ( یعنی بنده )
ممنون از الطاف المپی تون
* اولین بار بود که اومدم این جا و اسم آقای عاصی رو پیش از اسم خودم ندیدم هااااااااا . نکنه این پست هم مال شما ... استغفر .... هیچی . اصلا ً من برم بهتره !
 
لابد در جریانی، خب در جریانی که بر می داری ان تکه را می گذاری همین طوری وسط یک عالمه حرف از سینمایی که نمی فهمم. هوایی می کند آن جور نوشته ها، همانها که باید کلیدت را یواشکی برداری و بی سلام شروع می شوند و بی خداحافط تمام. اینها لای روزمرگی گم نمی شوند هرمس، اینها روزمرگی را می شکنند.
 
اولی و آخری: wow
3. اوهوم.. کلی فرق می کرد.
10. ا، منم بازی.
14. چرا، چرا.
17. منم همینو یه بار تو دلم گفتم.
 
عجالتا برای بند 16تان آقا مارانا جان، بعضی وبلاگها خصوصا وبلاگهای پرشین بلاگ بازی در میارن! انتهای آدرس این رو اضافه کنید/rss.xml این هم مال خانم مارنای دوست داشتنیتانhttp://coca.persianblog.com/rss.xml
تا جایی که من گشتم همه سرویس های وبلاگ نویسی این رو ساپورت می کنند جز بلاگ اسکای! با اجازه تون سر وبلاگ موسیو ورنوش و بلاگ اسکای کلی حرص خوردیم اتفاقا!
فعلا برویم سر درس که ...
پ.ن. آقا مارانا جان شما باید پست شماره دار بنویسید نه مثل ما هر شماره در یک پست!
 
براي گوگل ريدرز در انتهاي آدرس وبلاگ ها اضافه كنيد
/atom.xmlيا
/rss.xmlيا
/rss.bs يا
كه واسه بلاگ اسكاي ها هست
اگر روي علامت فيد خود وبلاگ ها برويد فيد اصلي آدرس اش در انتهاي نوار ابزار ويندوز اكسپلورر پديدار ميشود
(البته اگه از اين نرم افزار استفاده ميكنيد)
به فاير فاكس وارد نيستم

راستي من هميشه ميخوانم ولي كامنت نميگذارم
 
اسم اون کتاب اولی "پنجره‌ای گشوده بر چیزی دیگر" است.
بعضی وبلاگ‌ها را به‌خاطر اشکالاتی در طراحی قالب یا سرویس‌دهدنده گوگل‌ریدر نمی‌تواند بخواند
 
در بابِ عنوان : دلمان برای این آهنگ بدجوری تنگ شده بود . یادمان انداختید از گنجه هاردمان بیرون بیاوریم و گوش فرا دهیم.تشکر
در بابِ 10: با اینکه خودِ آقای افشار نادری را یه جورهایی نیستیم ولی این ایده را بدجوری هستیم.به ذهن حقیر و جن 100 سال دیگر هم خطور نمیکرد
در بابِ17:برای این مقام حقیر آگریفونتی ،تفسیر هرمنوتیکی سر هرمس مارانای کبیر که البته مخترعش کسی جز خودشان نیست مرحمی بود بر آلامِ هنریمان
در بابِ این سبک رفرنس دادن : ما را عجیب یاد پیتزایی میاندازد، نمیدانیم چرا
 
تا ساسان نیاد امکان نداره من کامنت بزارم
:دی
 
ساسان خان عاصی کم کم داره بهت حسودیم می‌شه ها! حتی اگه بند مکین اول باشه و قبل از بندهای عاصی!

4. یعنی خیلی هستم که تو اینو بنویسی هرمس !
5. بعله!
9. منم کلی این موسیو ورنوشتون رو دوست دارم با همون تصویر...
14. نه. نه شما را به خودتان! اون وقت زندگی تعطیل!
19. منم می‌خوااااام!
 
هر وقت آمدیم کامنت بنویسیم . ثبت نکرد . این بار را هم نمی دانیم
 
خدايان به سلامت باد
ما هر چه ويت كرديم اين ساسان خان عاصي بيايد كامنتش را بگذارد نيامد گفتيم خودمان شرف حضور بيابيم تا بعد بياييم كامنت اين بنده ي مخلصتان را بخوانيم . كم بد هم نيست البت ! به قول ميرزا آدم گازش را مي گيرد مي رود پايين گاهي زبانم لال اشتباه كامنت مي گذارد .
+
آقاي مارسل دوشان كه حرف ندارند و شما هم كمتر از ايشان نيستيد با اين جمله تا كه ما را نفله كرد "لذت درک بی‌واسطه‌ی آن ثانیه‌ها را می‌برند " . واقعن اين را از كجايتان در آورديد .
+
اوليش را سخت هستم . همان تفسير عشق و كوري كه به چشم مجنون همه چيز خوب ي آيد حالا والومش بالا پايين مي شود . شايد عشق نباشد ولي من+زورم چيزي در مايه هاي علاقه ي مفرط است كه خدايان بهتر مي دانند . و خب يك اعتراضي دارم اگر خاطر عظيم اشانتان را مكدر نكند و اين كه فقط طرح مساله استاد ؟ خب نظرتان را هم مي گفتيد كه اين خوبست يا نيست !‌ما حالا هي نشسته ايم با خودمان فكر مي كنم هنر از هنرمند جداست يا اصولن هنر غالب است بر هنرمند يا چي ؟ و الخ .
+
پس اين طور كه خدايان گفته اند موضوع عباس پروري كه توي چهارديواري مطرح شد (اگر خوانده باشيد) موضوع مملكت ما نيست . همه جاي دنيا مكين ها اگر نامجو شماعي زاده هم بخواند دوستشان دارند و الحق هم كه اينطورست ! واقعن اين طور است ؟
+
موسيو ورنوشتان انقدر به دلمان چسبيد كه اصلن حرفي نداريم بزنيم . مي گذاريم همين طور دست نخورده بماند حرفهاي تلخ ِ شيرينش (نسكافه ايش ) .
+
چقدر ما هم دلمان مي خواهد شما درباره ي اين فرمانهان باهوشمان بنويسيد تا شايد از آن چاه ابتذال كه ميرزا مي گويد اجتناب ناپذير است شايد به در آيند . همه چيز مي رود زير قير داني اين جمهوري اسلامي . انزجار همه را فرا مي گيرد و همه فكر مي كنند همه چيز همان هاييست كه حالا آن قيافه هاي ركيك مي آيند و به دست و پايت گير مي دهند . و خب عذر است كه بگويم چقدر به خودت مگر ايمان داري كه اين وظيفه را گردن گرفته اي بيايي مردم را امر به معروف و نهي نمي دانم از چي كني . حالمان به هم مي خورد ...
+
اين جواب فيد ها را يافتيد دريغ نكنيد كه ما هم بسي به اين درد گرفتاريم .
+
حرف آخر آقاي دوشان معركه بود . و چقدر خوب اگر آن رفيقتان عكسهاي كوبايش را بگذارد . كلي دعاگوي شما و خانوم مارانا و اون جونيور ناناز هستيم و اينها
+
اذن خروج
 
سیدنا و مولانا! پیش از هر چیز و پیش از حمد و سپاسی که همیشه بدهکار شما هستیم و خواهیم بود (راستی بزرگا! اینها واقعا خجالت نمی‌کشیدند می‌گفتند حمد و سپاس؟ این بندگان خدایان سامی واقعا ضایع هستندها! ما هم اینضایع‌بازی را درآوردیم محض اشاره به همین نکته به موتان قسم!)، عرض کنیم: اینکه ما یک‌روز دیر کامنت‌مان را ادا می‌کنیم، زئوس نکرده به این معنا نیست که چون بلاگ‌رولینگ بی‌پدر (کاش آن‌روزها که فرموده بودید فحش‌اش بدهیم، کم نمی‌گذاشتیم، مگر آدم می‌شد!) کپه‌ی مرگ گذاشته، ما نفهمیده‌ایم بارگاه ملکوتی آپ‌نعمت شده است. ما فهمیده بودیم. ما روزی 17 و گاس 19 رکعت به بارگاه مقدس جناب‌عالی سر می‌زنیم و شما یک نقطه اینجا بگذارید ما به سجده افتاده‌ایم. باری، عذر تقصیر ما این است: ما دیدیم همه به خون این بنده‌ی شما تشنه‌اند. گفتیم بگذار یک‌روز دیر خدمت برسیم، ببینیم این خلق‌الهرمسی که ما را مثله می‌خواهند، چه می‌کنند. و بگوئیم: ای کسانی که ایمان آورده‌اید! آن‌روز که روز جزا رسید، گفتید فرصتی نداشتیم. عاصی می‌آمد و جای همه را می‌گرفت. زین‌رو عاصی یک روز نیامد تا شما جبران کنید. هان ایها المومنون! دیگر چه می‌خواهید به این عاصی بگوئید؟ زئوسی‌ش، حسن‌نیت را دارید؟
به‌هرحال، ما سعی می‌کنیم تاخیرمان را جبران کنیم. گرچه خودمان را بکشیم هم جبران‌مان به گرد پای جبران‌های اهورائی مارانا خان جونیور عزیز و دوست‌داشتنی نمی‌رسد.
نکته‌ی دیگر اینکه: بزرگا نه که حساب کودتا باشد. اما ما دیدیم در پست قبل واقعا تهدیدی نبود که به جان ناچیز این بنده‌تان وارد نشده باشد. به موتان قسم می‌خواستیم کامنت ننویسیم این‌بار. اما لطف مدام شما بزرگوار، و اصرار دوستان، به زئوس قسم، به ما فهماند که ما دیگر متعلق به خودمان نیستیم. مثل این خادم‌های حرم کفتردار هستند که از آن پرپرهای تپل دارند و متعلق به خودشان نیستند دیگر!!!
P:
رخصت بدهید، برویم سر پست و کامنت و ادای فریضه:
1. بزرگا هرمسا! در یک اسم اقای دوشان آمده و در 20 هم. و ما وقتی می‌خواهیم درباره‌ی 1 چیزی بنویسیم، آنچ در 20 آمده سرمان را به دوار می‌اندازد و می‌گوئیم: "لعنت! خیلی خفنه که آخه!"و بله بزرگا... ما آه می‌کشیم و فکر می‌کنیم روزگاری دنیا جای عجیبی بوده، گیریم جنگ‌های خانمان‌سوزی هم داشته. و امروز هنوز جنگ‌های خانمان‌سوز هست (نفرت‌انگیزش اینجاست که باید بگوئیم نه به آن صداقت جنگ‌های لعنتی اول و دوم. و جنگ‌های کثیف اول و دوم، صادقانه‌تر نبودند از جنگ سرد و جنگ‌ لعنتی ویتنام و جنگ مضحک خلیج فارس و جنگ‌های نفرت‌انگیز عراق و افغانستان، چچن و روسیه، صربستان و بوسنی،...؟ بزرگا اشک‌مان دارد در می‌اید! از این همه جنگ که خود نفس جنگ بودن‌شان نفرت‌انگیز است و روز به روز از مفهوم مضحک و انتزاعی "جوان‌مردانه" هم دورتر و دورتر می‌شوند... چه می‌دانیم... حرف درباره‌ی چیزی‌ست که چوب دو سر...! ببخشید!) ببخشید، بحث در رفت؛ احساساتی شدیم. عرض می‌کردیم این روزگار جنگ‌های لعنتی هنوز هستند و آن آدم‌ها دیگر نیستند. شاید هستند و ما نمی‌شناسیم، ولی مشخصا دنیا کسانی مثل آنها را به خودش نمی‌بیند الآن، گیریم کسان دیگری به همان جالبی هم باشند. بگذریم... نقل‌هایتان از جناب دوشان که بی‌شک بنده‌ی مخلص شما بوده‌اند ما را به شوری انداخت (و البته علت این غم غریب غربت (واج آرائی غ را دارید!!!؟).
ما همیشه هم‌زمان احساس کرده‌ایم در دو جبهه نسبت به امضای هنرمند بوده‌ایم. هم دوست داریم و هم نه. مثلا همین چشمه‌ی آقای دوشان. در جبهه‌ی دفاع: من فانی، صد سال هم بنشینم جلوی مستراح فرنگی و خیره نگاه‌اش کنم، به ذهن‌ام نمی‌رسد که این لعنتی می‌تواند چشمه هم تعبیر شود (چه برسد به این واقعیت رو به دیوارانه کهما فانی‌ها اصولا فقط روی مستراح فرنگی می‌نشینیم و به دیوار روبرو خیره می‌شویم و به فکرمان نمی‌رسد آن دیوار هم می‌شود به صخره تعبیر شود! البته جسارت‌مان را عفو بفرمائید جان آپولون! خواستیم فقط حقیقتی را عرض کرده باشیم). در نتیجه، دقیقا آقای دوشان، پای همین انتخاب‌اش، همین نگاه‌اش است که امضا می‌زند. می‌گوید: "آهای ملت! ما بودیم که دفعه‌ی اول فهمیدیم این چشمه هم می‌تواند باشد، این هم امضاش! آه (صدای امضا بود این آه!)". در واقع این انتخاب که شما و ایشان فرمودید، همان نگاه، همان صدا، دست‌خط، ردپا یا هرچیز مخاص آن هنرمند، همان چیزی‌ست که هویت هنرمند است. وجه تمایز هنرمند است. و هنرمند با این انتخاب‌اش شیء را از شیء مشابه متمایز می‌کند. و مستراح فرنگی، یا دسته دوچرخه دیگر مستراح فرنگی و دسته دوچرخه و سوپ کمپل نیستند. نشانه‌های تازه‌ای‌اند،‌مخلوق آفریدگاری امضامند!
اما آنجا که به مخالفت می‌افتیم، جائی‌ست که احساس می‌کنیم: خب اگر آدم بیچاره‌ی بی‌امضائی چنین هوشمند بود چه؟ اگر بنده‌ی شما یا بنده‌ی زئوسی همین تعبیر را داشت چه؟ اینجاست که احساس می‌کنیم، آن امضا گاهی بدون خلاقیت هم کار می‌کند. مثلا احساس می‌کنیم اگر ما هم می‌امیدم و شعرهای حافظ را دسته‌بندی و تقطیع می‌کردیم، زرشک هم نصیب‌مان نمی‌شد. اعتراضی البت به آقای کیارستمی نداریم، چون هوش ایشان را می‌ستائیم، با این‌حال، اینجا امضا برایمان مسئله می‌شود. و البته مسئله‌ای که به زعم این بنده، اهمیتی هم ندارد یا شاید دارد. خلاصه ما وقتی به این مسئله فکر می‌کنم گوگیجه‌ی فرنگی (همان جنون گاوی!) می‌گیریم و ترجیح می‌دهمی باز بنشینیم فکر کنیم به سوپ کمبل!!!
اما درباره‌ی محسن خان و نام‌جو و مکین گرامی و بزرگوار: به شدت این مسئله را درک می‌کنیم. اصولا در موسیقی این قضیه بسیار جالب می‌شود زئوسی‌ش قسم. مثلا همین قضیه را ما درباره‌ی منوهین خان تجربه کردیم که به قول یکی از دوستان ایشان باد هم در قوطی بفرستند و ضبط کنند (تمنا دارم بد برداشت نفرمائید. باد دهان منظورم است. مثل سوت و اینها!) به خاطر شعور عجیب موسیقائی‌شان، آدم خوش‌خوشانش می‌شود بشنود. منوهین جاز بنوازد، با شانکار بنوازد، مندلسون و باخ بنوازد، منوهین است که می‌نوازد و اتفاقا همین است که ماجرا را معنامند! می‌کند.
محسن خان نامجو هم، جسارت نباشد، موافقت ما ارزشی که ندارد، اما با شما موافقیم که دارای این شعور آرتیستی هستند. برای همین وقتی مردی که دنیا را فروخت را با مرغ شیدا ترکیب می‌کند، آدم چپه نمی‌شود، بلکم حال در می‌کند! (گرچه اعتراف می‌کنیم مثلا به اندازه‌ی "گذر گذر" حال‌پخش‌کن نبود!)
و درباره‌ی آقای اسکورسیسی هم همین‌طور. اتفاقا ما در این قضیه آن‌قدر با شما موافقیم که از ذوق‌مان دوست داریم به عنوان سجده با پیشانی از طبقه‌ی سوم بپریم روی زمین به طرف شمال شرق و سر بر نداریم چند دقیقه‌ای! دقیقا ما هم مدت‌ها بحث‌مان این بود که جائی می‌رسد ک بعضی آرتیست‌ها نیازی نیست خودشان کاری بکنند، مفسران کارها را انجام می‌دهند و اتفاقا نمی‌دانیم بحث بر سر کدام کارگردان بود که سوتی بدی در فیلم‌اش داشت و داشتیم سعی می‌کردیم خوب تعبیرش کنیم و ما به دوستان عرض کردیم سوتی آقای فلانی آوانگاردیسم می‌شود و آوانگاردیسم فلان دانشجوی بیچاره، سوتی!
خلاصه که ما خودمان نفهمیدیم در همین چند خط که گفتیم، چقدر تناقض داشتیم با خودمان!!!!
/
التوبه بزرگا! ما بازگشت را هنوز ندیده‌ایم! ما را ببخشید.
/
با آنچه درباره‌ی لذت از نگاه زنانه فرموده‌اید، جسارتا خیلی موافقیم باز.
(اول اینکه راست‌اش ما نمی‌فهمیم خب اگر تعادل مسئله است، مشکل چیست؟ مثلا همین خانم کامران بزرگوار، یا خیلی خانم‌های دست‌به قلم دیگر در همین مجازستان را خب چرا دعوت نمی‌فرمائید؟ خاکمان به دهان، جسارتا قصد فضولی در امور قدسی نداریم‌ها! محض پیشنهاد عرض کردیم.) به‌هرحال... البته زبان‌مان لال، شما را به زئوس ما را ببخشید، با اینکه لذت از نگاه زنانه خیلی ربطی به مرد و بدن‌اش ندارد موافق نیستیم. البته صادقانه عرض کنیم آدم خودشیفته‌ای نیستیم و باشیم هم چون اصولا یکه و یالقوز هستیم، در نتیجه هیچ‌وقت هیچ کس از جماعت محترم اناث لذت را در رابطه با ما توصیف که نکرده هیچ،‌ اصولا هیچ‌وقت در هیچ رابطه‌ای هیچ‌کس ما را توصیف نکرده!!! با این‌حال، ما معتقدیم که مسئله‌ی لذت، اگر بخواهیم به طور خاص به لذت در رابطه با تن هم اشاره کنیم، خیلی این طرف و آن‌طرفش فرقی نمی‌کند. گاس که به شیوه‌ی پست‌فمینیست‌ها لذت زنانه اول از تن خود آغاز شود و بعد با واسطه‌ی تن خود، به تن دیگری هم برسد و گاس که مستقیم سراغ تن دیگری هم برود. به‌هرحال، ما معتقدیم در این بند بیخود شلوغ کردیم و باید توبه کنیم و حرف زیادی نزنیم!!!! تاکید می‌کنیم قصدمان مخالفت نبود. تمجمج صرفا کنجکاوانه‌ی بنده‌ای نادان بیش نبود و خلاصه که امیدوارم عفو بفرمائید البت. زیراک ما مخلصیم
D:
/
جسارت نباشد، رخصت بدهید ما درباره‌ی جنگ چیزی نگوئیم. ما یک آنارشیست صلح‌طلبیم و چند سال پیش یک بار رومان به دیوار، به چه‌گوارا و توماج و رفیق بیژن‌اش هم شک کردیم. البته دیری نپائید. با این‌حال، اسم جنگ که می‌آید گریه‌مان می‌گیرد. نه از بزدلی که اتفاقا ما پای فطیر بازی‌هائی چون مکس‌پین و دوم و من هاونت و مافیا بوده‌ایم و در فانتزی‌هامان گاس که به جنگاوری فکر کرده باشیم و حالا نمی‌دانیم اینها دلیل می‌شود یا نه. اما جنگ خیلی دل‌مان را می‌لرزاند. ما طفلی بی‌خیال و خجالتی و کمی بازیگوش بودیم وقتی بر سر تهران بمب می‌ریخت و البته...
ممنون کسانی هستیم که مردند تا بگذارند ما طفلی بی‌خیال و بازیگوش باشیم، نه طفلی مرده! این را صادقانه می‌گوئیم و صادقانه نفرت‌مان را به آن لجن ایدئولوژیک ابراز می‌داریم. (خوب شد خواستیم چیزی نگوئیم تازه! بزرگا هرمسا، صادقانه بگوئیم، ما از عبادت در پیشگاه شما، لذت می‌بریم خب! چه کنیم خب!؟)
/
بزرگا هرمسا! جسارت ما را ببخشید. سیدنا و مولانا! ما هر چیزی را تحمل می‌کنیم جز بهتان کفر! حتی اگر از سوی خود شما باشد. ما را به هر کیفر که خواستید بسوزانید، اما این‌طور ایمان‌مان را زیر سوال نبرید. حواس‌مان هست؟ عرض کنم ارگ اینجا مکه باشد، فوتوبلاگ شما مسجدالاقصی‌ست برای ما و فوتوبلاگ جناب جونیور مدینه‌ی ماست! مگر می‌شود حواس‌مان نباشد. فرمایش‌ها می‌فرمائید‌ها. جسارت نباشد! ما کلی تو کف آن پرده‌ی سبز و آن گل‌های سرخیم و جسارت نباشد، التماس می‌کنیم کمی درباره‌ی نورش راهنمائی‌مان بفرمائید. آن عکس، دور از شما، جسارت نباشد، خودش کلی خداست در عکس‌ها.
/
بله قربان! خدمت آن مطلب ارادت داریم. البته ما از طرف خودمان گفتیم و دیگر بنده‌ها را نمی‌دانیم. انصافا وبلاگ آن بزرگوار خواندنی‌ست.
/
ببخشید. ما نمی‌دانیم فوجیتسو چیست تا جائی که یادمان هست. عفو بفرمائید.
/
ما درباره‌ی 8، امسال را عجیب گرخیده‌ایم راست‌اش. تصور وحشتناک ما این است که امسال انگار دیگر صرفا بحث قدرت‌نمائی نیست و انگار عده‌ای در سایه‌ی دولت فخیمه‌ی ابن میمون (من خرگوش‌ام! منظورم آن فیلسوفه است اصلا!!!) امسال یادشان افتاده که مذهب را باید جدی جدی به خورد ملت بدهند. راست‌اش ما کمی ترسیده‌ایم از طالبان‌بازی شدن قضیه. به خصوص که مردم هم به نظر خیلی بی‌خیل می‌ایند و این بیشتر ما را می‌ترساند. اما حالا که شما می‌فرمائید، ما از فرموده‌ی شما قوت قلب می‌گیریم و امید می‌بندیم که امسال هم زود این بی‌پدر و مادر بازی‌ها تمام بشود. باشد که بالاخره چاره‌ای بیاندیشیم، زئوسی‌ش، همه!
و اجازه بفرمائید، ما هم با این صدای خفیف فانی‌مان با شما در این فریاد هم‌صدا شویم، از ته دل (باز اشک‌مان دارد در می‌اید. این چندروزه نمی‌دانیم چه مرگ‌مان شده اشک‌مان دم مشک‌مان است هی!)، با اجازه ما هم داد می‌زنیم "هیچ‌کس حق‌ش نیست که به‌خاطر پوشش و ظاهرش، با او برخورد شود. هیچ‌کجا و هیچ‌وقت." و این را ما با صدای خفیف و فانی‌مان، اما هم‌دل و همراه با شما و از ته دل فریاد می‌زنیم. (یاد همراه شو عزیز افتادم. محسن خان این را هم با حال خوانده‌اند. آن‌قدر که حتی یک لحظه هم فکر نکردیم باید بین این و آن یکی، یکی را انتخاب کنیم و هردوشان جای عزیز خود را پیدا کردند.)
/
بزرگا هرمسا! اول اینکه این شب‌روی با موسیو ورنوش بزرگوارتان، چقدر ما را، جسارت نباشد، جسارت نباشد، دور از مقام‌تان، یاد خودمان انداخت. یعنی هم یاد شب‌روی‌های گاه به گاه با رفیقی که الآن سرباز شده پدر صلواتی و عین برادر کوچک‌مان می‌ماند و حال می‌کنیم وقتی می‌بینیم این‌همه هی زود زود بزرگ می‌شود، و هم یاد شب‌روی‌های تکانه‌ی خودمان با خودمان...
و اینکه، وقت خواندن چقدر دل‌مان خواست، رمانی بخوانیم به قلم جناب‌عالی و موسیو ورنوش.
/
بزرگا طرح 10 خیلی خفن است. ما کف کردیم. ما بریدیم و گرخیدیم. خیلی عالی است. به زئوس قسم ما حاضریم در این طرح بیائیم برایتان چای بریزیم و وقت استراحت‌تان طنزهای آلنی از خودمان برایتان درآوریم، بس‌که این طرح جذاب به نظر می‌رسد./
ما سعی کنیم کوتاه کنیم عبادت را. چون می‌ترسیم با قفیله‌اش، به صبح بکشد!!!
/
ما یک بار اشتباها آقای ریچی (روجیرو) ویلنیست شهیر را با این اقای گای بزرگوار یک جائی اشتباه گرفتیم. آی ضایع شدیم. به‌هرحال، ما چقدر این آقا را دوست داریم، به خاطر آن اسنچ لعنتی!
/
بزرگا هرمسا! ما از خجالت و شوق آب شدیم رفتیم توی زمین که... چوبکاری فرموده‌اید. ما را قرین نعمت و رحمت فرموده‌اید.
جسارت نباشد بزرگا! ما که باشیم که روی حرف شما حرف بیاوریم. و البته ارادت هم که به میرزا خان داریم. با این‌حال، اگر اجازه بفرمائید، ما همین‌طور درویشی زندگی کنیم. البته گاس که این زندگی درویشی مزاحم دیگر کامنت‌گذاران باشد و به هر حال تصمیم با شماست و ما سرنهاده‌ایم. اما به قولی "درویش رو هر گلیم پاره، هی کامنت می‌ذاره" و ما برایمان مهم عبادت شماست. هر جا که باشد.
به‌هرحال، ما مخلصیم و جدی عرض می‌کنیم شما خیلی لطف دارید.
و نه به خاطر خودشیرینی، که صادقانه عرض کنیم: متن خوب است که آدم را دعوت می‌کند به خوب خواندن. پس اگر متنی را خوب خوانده باشد این بنده، همانا به خاطر خوبی خود متن است. متن خوب آدم را دعوت می‌کند به خواندن، به گفتگو.
و آدم تا خوب نخواند، نمی‌تواند خوب بنویسد. و این را با تمام تعابیر ممکن‌اش عرض کردیم.
و باز ممنونیم. ما زبان‌مان در برابر این همه لطف شما قاصر است از تشکر در خور. شما بینای جان هستید خودتان، می‌دانید که صمیمانه ممنونیم.
/
آخر بزرگا هرمسا! ما چه بگوئیم؟ حرف شما حرف آخر و حجت است. به‌هرحال ما به زبان فانیان می‌گوئیم شاید اثر داشته باشد: بزرگوار کیهان عزیز! خدایان نمی‌ترسند، اولا. دوما: آقامان هرمس در پستی در همین چند ماه پیش رسما نوشته بودند مدت‌هاست کابوس هم نمی‌بینند (و ما چه می‌فهمیم کابوس یک خدا چیست؟ بی‌گمان هیچ! بی‌گمان تاب یک لحظه‌اش هم را هم نخواهیم داشت). در نتیجه: خدایان ترسی ندارند. و اگر ترسی باشد که خدائی داشته باشد، بدانیم و آگاه باشیم، که خداوندگارمان هرمس به ما رحم کرده‌اند که آن را ننوشته‌اند، چرا که بی‌گمان با خواندن‌اش ما فانیان جا در جا قالب تهی می‌کردیم. ظرفیت ما خیلی کمتر از ظرفیت خدایان است و این را باید بدانیم دیگر.
بزرگا هرمسا! خوب بود زئوسی‌ش؟
/
شما هر جور که هوس بفرمائید ما هم همان‌جور هوس می‌کنیم. هر جور که پابلیش بفرمائید، ما سه برابر شکرگزار خواهیم بود.
/
ونه‌گات! به قول شاعر "رفتی و از رفتن تو، قلب ما بدریخت شکسته!" ما شیفته‌ی این یک جمله‌اش بودیم و پیش از آنکه سیگارمان را کم کنیم، همیشه این جمله‌ی آن بزرگوار را تکرار می‌کردیم. مرگ ونه‌گات خیلی دلگیر از آب در آمد بدمصب! مثل مرگ استاد ممیز که بدجور حال‌مان را گفت... ای روزگار.
/
بزرگا هرمسا! خیلی طولانی شد. زود درز بگیریم و خلاصه کنیم: راست‌اش درباره‌ی جناب ده‌نمکی،‌مسئله‌ی ما این است که اثر در متن حکومت بیشترست تا در متن او مثلا! جسارت نباشد، اما اعتراف کنیم مستقل از اینکه فیلم‌اش به‌غایت ضعیف بود، ما نمی‌توانیم از این یارو بدمان نیاید.
و متاسفانه پرستیژ را ندیده‌ایم، ولی شعبده‌باز (جسارت نباشد، جسارت نباشد، نظرتان درباره‌ی ترجمه‌ی کاملا مستقیم‌اش به "تصویرساز" چیست؟ به خصوص ازین‌باب که به هرحال اندکی جای این ماند که دلخوش باشیم بعضی چیزها واقعا بوده، گیریم خیلی ذهنی.)
و آخر باز حرف آقای دوشان... هنوز توی مخ‌مان می‌کوبد. جسارت نباشد. قصد دور از جان مقایسه نداریم. اما ما چند وقت پیش یادداشتی نوشتیم درباره‌ی مرگ که گاس همین‌روزها پابلیش‌اش کنیم درمنزل محقرمان. احساس نزدیکی فکری شدید صرفا در این باب بهمان دست داد، جسارت نباشد البته.
/
گمان‌مان این‌بار به چارمیخ کشیده شدن‌مان حتمی باشد، چون گمان‌مان رکورد زدیم این‌بار! زئوس رحم کند و البته محتاج مرحمت شم. به شما قسم ما بی‌گناهیم.
سرخوشی الوهی‌تان مدام و مستدام
و نورتان از زندگی ما فانیان کم نشود
 
من از صبح تا حالا ، همین طوری دستامو زدم زیر چونه م . می گم من چه ثوابی کردم که هم خدایگان هرمس اسم ما فانی کمترین رو در پست مبارکشون قلمی ( کیبوردی ) کردن و هم بنده مقرب درگاهشون ساسان خان _ م ک عاصی !
ای بنازم کــَرَم زئوس را ، هی !
 
پرستیژ علاوه بر مواردی که گفتی یه حسی از جنتلمن بودن داره
فیلم جنتلمنی هستش نه؟
با کلاس, شیک, مرتب
 
ای س هرمس مانای بزرگ! دم شوما گرم اما ما چه گناهی کردیم که شما رو اد کردیم تو گوگل ریدرمون؟! اون ازین پستای مفصلت، اونم ازین ۱۰۰۱ لینکی که ما رو نصف روز مشغول می‌کنه، کار داریم د نه! اذیت نکن ما رو! ارادتمند
 
هر چی فکر می کنم این نقل قول فوق العاده شما ، کما بیش پا پی ذهنم می شه و دست از سرم بر نمی داره : " هنر من زندگی کردن است،" ... و این " نوعی سرخوشی مدام "... عالیه ! البته من دارم ذهنیات یه بشر فانی رو براتون بیان می کنم ، والا اصل و ذات هر چیزی برای شما روشنه !
اشاره ای که به انتخاب یه هنرمند داشتید و تلقی بقیه از اون انتخاب به عنوان یه اثر هنری ، خیلی جالب بود ! اما بیشتر که فکر کردم ، دیدم من یکی که عادت کردم به شاهکارها هم _ بعد یه مدت که توی ذهنم نشست کردن _ با دید انتقادی نگاه کنم . اما این انگار یه اصل کلی و ناخودآگاهه که همه چنین برداشتی داریم .
آخ این شماره 4 شما اگه تحقق پیدا کنه ، خوندن داره ها ! ای کاش می تونستم با یه بشکن ( مث مری پاپینز ) یه چنین لحظه ای رو خلق و بهتون هدیه بدم !
8 _ با این که ابهت و طنین معرکه صداتونو گرفتم ، اما نمی تونم بازم 100% با ذات بزرگتون موافقت کنم . اما به نظرتون خیلی احترام میذارم .
11_ قوای متخیله م داره در مورد چیزی که اشاره فرمودید ، یه چیزایی بهم می گه ! آقا ، بیایید تعریفش کنید تا ما تو ذهنمون کاملش نکردیم !
12_ به نظرم اگه این روند رو دستکاری نکنید خیلی جالب تره ! این که وقتی داریم پست های بلند بالای شما رو می خونیم ، به طور اتفاقی این کامنت ها هم به رویتمون می رسه . در ضمن ، همین که معمولاً جای مشخصی نداره و به عنوان مثال ، معلوم نیست کامنت شماره چند به ایشون تعلق داره ، مزه شو صد چندان می کنه . شاید اینم لطفی داشته باشه که قبل از دودوتا چارتای منطقی ، قبل این که انتخاب کنیم و تصمیم بگیریم کی بریم سراغ کامنتهای شیرین ایشون ، خودشون ییهویی سبز بشن جلوی دیدگانمون . حالا چون شما نظر سنجی می کنید ماهم به خودمون جرأت دادیم یه چیزی گفتیم . خوشتون نیومد جدی نگیرید و خم به ابروی مبارک هرمسی تون نیارید .
این شماره 15 تون هم منو علی حده کــُشـت ! اصلاً شهید شدم !
19 _ باید خیلی ایده جالبی باشه ! حالا اینو ربط بدید به همون نظریه هنرمند و انتخاب و ... اینا که از فرمایشات اخیر خود شماست . ببینید ! ما فانی ها در مقابل یه خدا عکس العمل سریع تر و عمیق تری نشون میدیم تا یه هنرمند . چون شما دم از سورپرایز کردنمون می زنید ، میزان برخی هورمون های خون ماها میره بالاتر و منتظریم ببینیم اینی که مورد اشاره شماست ، چه ماهیتی داره .
20 _ اما این نقل قول آخری ! همیشه هضم و فهمش برام سنگینه . اما یه آرزوی دور و روشن رو برام زنده می کنه . تنها چیزی که توی ذهنم دور می زنه اینه که : گفتن این حرفا خیلی جنم می خواد .
اون فیلم خوب خوبا رو هم که اشاره کردید من هنوز ندیدم . لابد مث match point باید یه قرنی از اشاره شما بگذره تا من پیداش کنم .
زئوسی ش قصد دراز تر کردن پا از گلیم خودم رو نداشتم . نمی دونم این کامنت چند متر شده ! با آقای عاصی هم کار ندارم . کسی منو با ایشون مقایسه نکنه ها ! یه چیز دیگه هم که از دل همین جمله آخری اومد تو گلوم گیر کرد و باید بگم : منظورم از مقایسه ، تنها و تنها مقایسه متریک و وجبیه . والا واژه های بی مایه من کجا و افاضات سرخوشانه ایشون کجا !
شاد و پیروز باشید !
 
حالا ما یه چیزی گفتیم بابا که وقت برنامه‌تونو بیشتر نکنن زار و زندگی‌مون تعطیل می‌شه، ولی نه که دیگه اصن نیاین که! واسه خاطر ساسان/کیهان می‌گم ها وگرنه ما که با شما صنمی نداریم!!
 
والا ما فکر می کردیم شما خدای جامع الاطرافی هستین وگرنه حداقل کلی کار بی ناموسی می تونستیم بکنیم در عدم حضور شمادر آن اتاق
;)
حالا هم عکس بعدی رو تقدیم می کنم به خدای لیبرالی که بدون اجازه کسی سرک نمی کشه
:D
لطف عالی مستدام
 
به اَبلفرض رفته جلسه‌ی ساختمون!
 
خواهشاً ، شما رو به زئوس ، یکی یه عالمه آیکن به من قرض بده تا تأثیرات مختلفی که از خوندن کامنتهای بانو مکین دریافت می کنم رو همین جا نشون بدم !
منم « به ابلفرض » دوست دارم این یه خط رو صد بار بخونم !
 
يه ذره، شايدم بيشتر به شما حسوديم شد راستش. چون هم خانواده ی خيلی خوبی دارين و هم با خانواده های خيلی خوبی دوستين.
 
سلام آقا رامين گل
آقا اگر بدوني ارشد گروهان دو - گردان چهار در بين دوره 153، اونايي که در پادگان کلاهدوز هستند چه شخصيت محبوبي شده
زمان که به عقب بر نمي گرده!
حيف!!

سبز باشي ;)
 
مکین به‌ش بگو سومی‌ش شد! اجرش هم با خودت، هرطور خواستی (بی‌ادب!!)
 
سلام دوباره
از گروهان دو با ما در نمايندگي کسي نيست. اما بچه هايي که با ما بودند توي ستاد هستند که بعضي هاشون با بچه هاي شما هم خدمتند و صبح ها توي صبحگاه هم رو مي بينيم
از بچه هاي شما که در ستاد مشترک هستند اسم اين افراد به دستم رسيد که همگي سلام رسوندند به شما:
مجتبي کشوري
مجتبي شهيريان
مسعود دژبان
سعيد عرب
اسي
محمد صمدي
حسين با خدا
پويا
امين طرهاني (تجديد دوره)
تام کروز لاهيجان
جناني
 
جناب هرمس ولی این‌جور دیگر حال نمی‌دهد ها! که همه‌توی گوگل ریدر باشند، از هیجان ماجرا کم می‌شود. همین‌که یک‌سری نباشند آن‌جا هییجان‌انگیز تر می‌شود وبلاگ خوانی !!
 
نظرتون در موزد کامنت های آقای عاصی رو کاملن تایید می کنم.
میون این همه آدمی که هدفشون صرفن کامنت گذاشتن به قصد افزایش ویزیتوره و یه وقت هایی کامنت هایی می ذارن که معلومه حتی پستت رو نخوندن، چه برسه به فهمیدنش، کامنت های آقای عاصی کلی قوت قلبه.

البته بارگاه شما که از اون کامنت های حرص درآر نداره که، منظورم کامنت های هر از گاه ایشون واسه خودم بود!
 
سر هرمس اگه جسارت نباشه این یک فقره پیشنهاد هم رو چک کنید:
آقا دیدید بعضی از وبلاگ‌ها فقط برای بعضی از خواننده‌ها باز هستن؟ حالا شما هم که شماره بندی شده می نویسید می تونید در پایان هر شماره یک سوال نیمچه طنز نمیچه فلسفی هنری طرح کنید تا فقط به کسانی که جواب درست دادند شماره های بعدی نشون داده بشه! بالاخره هر خدایی یه جوری باید بنده های خودش رو بچزونه و آزمایش کنه.
(جسارتاً وقتی جناب عاصی کامنت می گذارن، اینجا مثل صف رستوران هایی می‌شه که باید تا ده تا کوچه پایین تر بری تا بتونی تهش رو ببینی! بعد تازه شک می کنی که این اصلاً صف همون رستورانه یا نه!؟)
 
والاگوهر!چنان غیبت فرموده اید در وبلاگستان که آدم تصور میکند زئوس بار دیگر شما را فرستاده پیش هادس تا پرسفون را باز پس بیاورید
 
اینجا انگار یه چیزایی عوض شده
مبارک
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017