« سر هرمس مارانا »



2007-10-06

1

راویِ رمانِ مون‌پالاسِ آقای آستر، در خطوط پایانی صفحه‌ی 132 می‌گوید:

«یک مکالمه‌ی خوب مثل بازی خوب است. هم‌بازی خوب توپ را مستقیمن توی دست‌کشِ تو جای می‌دهد؛ کاری می‌کند که به هیچ‌وجه توپ را از دست ندهی. وقتی موقع‌اش می‌رسد که توپ را بگیرد، هر چیزی را که برای‌ش می‌فرستند می‌گیرد، حتا پرتاب‌های کج و کوله را؛ آن‌هایی را که از مسیر منحرف شده‌اند.»

2

داشتیم فکر می‌کردیم حالا همه‌ی حرف‌های آقای بابهانه در باب رستوران‌هایی که می‌روند و غذاهایی که می‌خورند و این همه دقت دارند که از موضع بی‌طرفی و در نهایت امانت، رستوران‌های مربوطه را نقد کنند، درست؛ اما سر هرمس مارانای بزرگ از همین بالا می‌خواهد به یادتان بیاورد که باکی‌رفتن، خیلی وقت‌ها مهم‌تر از کجارفتن و چی‌خوردن است. و باز، به یادتان بیاورد که وضع و حال لحظه‌ی آدم، چه‌طور می‌تواند فارغ از همه‌ی این حرف‌ها، مزه‌ی غذا را در دهان‌تان تغییر دهد. آقای بابهانه هم روبات که نیست، هرچه‌ هم سعی کند احساسات‌ش را پشت این نقابِ جزیی‌نگرش پنهان کند.

3

نشسته بودیم با معماران گاس در باب فضاهای معماری سنتی گپ می‌زدیم. سوژه، بازسازی خانه‌ی قدیمی خوانسار بود. صحبت این بود که اثر معماری هم مثل قورمه‌سبزی، باید جا بیفتد. باید زمانِ جاافتادن‌ش را طی کند تا قوام بیابد. شتاب‌زده‌گی آفتِ معماری است. (مثل فاقِ کوتاه که آفتِ لگن است) فی‌المثل، فضایی مثل ساباط، در گذر زمان به این شکل و شمایل درآمده. انگار که معمار زبده‌ای نشسته و قریب به هزار سال روی طرح آن فکر کرده. بی‌خود نیست که این همه پخته‌گی دارد. نمی‌شود به همین راحتی از آن چشم‌پوشی کرد. قدرت انطباق معماری‌ای که اصالت دارد، که پشت دارد، که به قول همین آقای بابهانه‌مان، قدِ آدم را بلند می‌کند، با پیرامون‌ش، با واقعیتِ سناریوهایی که حول‌ش، در جریان فصل‌ها و سال‌ها، ارتباطی زنده و ارگانیک دارد. تاروپودش در زنده‌گی تنیده شده. همین ها است که وقتی می‌بینیم به نیمکت‌های چوبیِ دست‌سازِ خانه‌ی دایی‌جان، یکی درست کنار در ورودی خانه، اضافه شده و علت‌ش را می‌پرسیم و می‌شنویم که دایی‌جان که تمام شد، پیکان 51 اش هم با خودش تمام شد. چهار نفر ماندند بی‌ماشین. حالا برای دیدوبازدیدها باید منتظر ماشین کرایه‌ای بمانند. زنگ هم که نمی‌زنند لاکردارها. این‌ها هم که دل‌شان نمی‌آید راننده‌ی بخت‌برگشته را منتظر بگذارند. همین جوری است که نیمکت‌ای به نیمکت‌های خوش‌رنگ حیاط اضافه می‌شود، درست پشتِ در، که تا آمدن آژانس، این آدم‌های نازنین فرتوت با زانوهای به‌دردنشسته، همان جا منتظر بمانند.

4

بروید این نسخه‌ی پنج‌پاره‌ی آرامش با دیازپامِ 10 را که آقای سامان سالور، سه‌چهار سال پیش، درباره‌ی آقای محسن نام‌جو ساخته ببینید. جا و راه‌اش را هم همین آقای سانسورشده‌ی خودمان، هفت‌هشت پستِ پیش‌اش، نشان داده است.

در این که آقای سالور، آدمِ تیزهوش و فرصت‌شناس و آینده‌نگری است، شک نکنید. این که آن روزها که تعداد آدم‌هایی که موسیقی آقای نام‌جو را تحویل می‌گرفتند، به دویست نفر هم نمی‌رسید، بلند شود برود دنبال این آدم و قریب به پنجاه ساعت ویدیو از ایشان تهیه کند، ارزش دارد. می‌دانید؟ دل‌مان می‌سوزد برای این که فرصت‌سوزی شده است. یعنی طرف فرصت را شناخته، ظرفیت را دیده، اما سوژه را حرام کرده است. محسن نام‌جو را همین طوری هم بنشانید رو به روی دوربین، آن‌قدر شیطنت و گرمی و شور و دیتا در خودش دارد که برای سه ساعت هم سرگرم‌تان کند. همان طور که در تمامی مجالس دوستانه، می‌تواند برای ساعت‌ها سکان‌دار سخن باشد و شنونده را سر ذوق نگه دارد و خسته نکند. به قولِ آن رفیق‌مان، مستندش را تبدیل کرده به یک بیانیه، تدوین و انتخاب کاری کرده که انگار این آدم، نام‌جو را می‌گوییم، دارد تمام مدت غر می‌زند و نق می‌زند و به آدم‌های موسیقی، بدوبی‌راه می‌گوید. هیچ فکر نکرده که می‌توانست از آن همه اجراهای جان‌دار و منحصربه‌فردش، فیلم را و مخاطب را سیراب کند. (دقت کنید که همان چند لحظه‌ای که دارد در سیلوئت، عوعوی سگ را می‌خواند، چه‌قدر فیلم اوج گرفته است.) آقای سالور فراموش کرده است انگار که فیلم تجربی با فیلم آماتوری فرق دارد. که اگر قرار است مستندی حتا درباره‌ی مدرنیسم دهاتیِ آقای نام‌جو (با کپی رایتِ هفته‌نامه‌ی شهروند) بسازد، باید در وهله‌ی اول، جنس نور و تصویرش را به یک حداقل استانداری برساند. که به قدر کافی در موسیقی و حرف‌های این آدم، جست‌وجوی زبان و بیان و دیدگاهِ نو هست که دیگر چرخاندن و کج‌کردن دوربین و نصفه‌نیمه نشان‌دادن آدم‌ها، زیادی و زیان‌آور است. که این که به قول همان رفیقِ عزیزمان (ر.خ. !) آدم‌های بی‌نام‌ونشان‌ای که جاوبی‌جا درباره‌ی آقای نام‌جو و کارهای‌ش، حرف‌های کلیشه‌ای می‌زنند، چه ثانیه‌هایی را حرام کرده است.

گرچه سرهرمس مارانای بزرگ لانگ‌شات‌ها را می‌پسندد و فرم‌های بیانیِ بدنی آقای نام‌جو را هم جزیی از پرسونای‌اش می‌داند. اما این‌جوری تقطیع‌کردنِ حرف‌ها بین حمام و چمن‌زار، یا این تاویل‌های تصویری دانشجویی از مضامین حرف‌ها، باز هم به قول آن رفیق‌مان (اَه! مردیم از دست این کپی‌رایت ها! کاش این‌جا را نمی‌خواندی رضاجان که با خیال راحت همه‌ی حرف‌های‌ات را به نام خودمان سد می‌زدیم!)حرام‌کردن سوژه است.

ولی بروید ببینید کلن!

5

داشتیم فکر می‌کردیم این که اصولن ریتمِ زنده‌گی در شهرستان‌ها کندتر است، تا کجای‌اش لذت دارد. تا کجا تحمل می‌کنیم این گشاده‌گی ساعت‌ها و دقیقه‌ها را. نکند همین وفور اکسیژن است که زمان را هم کش‌دار می‌کند که فرصت داری برای هزار و یک کار. که می‌توانی شبانه‌روز را پنج‌شش ساعت بخوابی و آخ نگویی. که اوضاع شبیه این تهرانِ شما نباشد که خسته و گیج و منگ بی‌هوش شوی و صبح، بعد از هشت ساعت خواب، خسته و گیج و منگ، بیدار شوی.

6

گفتیم هزار و یک کار، یادمان افتاد که هزارتوی بعدی موضوع‌اش، خیانت است. میرزا را نمی‌دانیم اما سر هرمس مارانایی که پیش‌نهادِ موضوع را داده، خیلی استقبال می‌کند از رفقا که بیایند و زودتر، بنویسند در این باب و بفرستند برای هزارتو.

(این را خصوصی به میرزا داریم می‌گوییم؛ نخوانید! یک فقره داستان معرکه برای صفحه‌ی آخر و یک موضوع خوب برای صفحه‌ی اولِ هزارتوی خیانت داریم. نقدن مشغول گشتن دنبال تایپ‌کننده‌ی آن هستیم. عکس هم یک چیزهایی پیدا شده است. رقیه هم اگر ماترک، چیزی داشت، بده به همان امام‌زاده، خوش‌حال می‌شود طفلی. امام‌زاده را می‌گوییم.)

7

ما که تلفن‌بزن و این‌ها نیستیم اما اگر آقای پسرخاله‌ی سفرکرده‌مان این‌جا را می‌خواند، یکی‌دو فقره فوتوگراف از خودشان بفرستند که دل‌مان هم‌چین تنگ شده است. گاس هم که ینگه‌ی دنیا، ایشان را به ما نزدیک‌تر کند.

8

آقا ما تصمیم خودمان را گرفتیم. برای خوش‌حالی آقای لوبوفسکیِ بزرگ هم که شده، سر هرمس مارانای بزرگ از همین لحظه‌ی مقدس و مبارک، ورزش اختصاصی و تخصصی‌اش را بولینگ اعلام می‌کند. گاس که یادمان ماند و بعدهای درباره‌ی ماهیت این بازی و ریشه‌های جذابیتِ فوق‌العاده‌اش برای سر هرمس مارانا بیش‌تر این‌جا نوشتیم.

9

شک داریم که کمپانی برادران وارنر از اول نمی‌دانستند که ساختن فیلم‌های هری‌پاتر، یک باخت است. که در به‌ترین حالت، باید یکی از این آدم‌های معرکه‌ی بی‌بی‌سی، سریال‌ی با هفت سیزن از آن می‌ساخت. نه این پنج فیلم ای که نخ تسبیح ندارند. که تصویرکردن صحنه‌های کتاب‌اند، البته به شکلی عالی و نفس‌گیر، ولی برای خودشان قایم به ذات نیستند. که روحِ مجرد ندارند. که این تخلیصِ ماجرا، داستان را اگر خوانده باشید، ریتمِ فیلم را بیش‌ از حد تند کرده و فرصتی که کتاب برای نفس‌تازه‌کردن لابه‌لای حوادث می‌دهد، فیلم نمی‌دهد. این‌جوری است که کندترین و ملال‌آورترین و کم‌اتفاق‌ترین کتابِ هری‌پاتر، هری‌پاتر و انجمن ققنوس، این همه پرشتاب و البته بی‌دروپیکر از آب در می‌آید در سینما.

راست‌ش هنوز هم دل‌مان همان آقای ریچارد هریس را می‌خواهد با آن قد رعنا و لبخند پنهان در چشم‌های‌شان. به جای این یکی دامبلدوری که هراس و دلهره، غالب‌ترین جلوه‌ی نگاه‌های‌ش است. نمی‌شد حالا از همان ریچارد هریس‌های تمامن کامپیوتری برای این چهار تا فیلم استفاده می‌کردید؟

10

راست‌ش هیچ چیز ملال‌آورتر از این نیست که بخوابی فقط و فقط به این علت که مجبوری، می‌فهمید که، مجبوری چند ساعت بعد بیدار شوی.

11

یعنی این آقای دکتر رازجویان، اگر همان یک جلسه‌ی روش‌تحقیق را هم برگزار کرده بود، برای این که تا مدت‌ها از ایشان نقل قول کنیم و به ایشان احترام بگذاریم، کافی بود. همانی که حوالی ده سال پیش، تمرینی داده بود که سعی کنیم آثار معماری را با کلمات مفصل‌تری توصیف و نقد کنیم. که تمرین کنیم برای بیان احساس‌مان درباره‌ی چیزی یا کسی، گستره‌ی واژه‌های کابردی‌مان را وسعت بدهیم. همین کاری که حالا این آقای محمودخانِ سلطانیِ شما، درباره‌ی آموزش بیانِ احساس به کودکان می‌گوید. یادِ آقای پروست هم افتادیم این وسط!

12

راست می‌گویید دخترم. این خاکسترهای لای کی‌برد هم داستانی دارد برای خودش ها.

13

جایِ تو بندِ سیزده نیست مکین! برگرد برو تا صدای‌ات کنیم!

14

داشتیم فکر می‌کردیم کاش آقای افشین قطبی هیچ‌وقت درست و حسابی یاد نگیرد که فارسی حرف بزند. که آقای چلنگرمانندی هم نباشد که همه‌ی این هیاهوها را برای‌ش ترجمه کند. ‌که بتواند تا حداکثر زمان ممکن، متدِ خودش را جلو ببرد و پرسپولیس، همین جوری نتیجه بگیرد. یک زمانی می‌گفتند کمپانی معظم بنز، مدیران منطقه‌ای‌اش در ایران را بیش از چهار سال، این‌جا نگه نمی‌دارد. چون اعتقاد دارد که محیط ایران مسموم است. چهار سال کافی است تا آقای برانکوی فارسی‌ندان هم یاد بگیرد که عین مربی‌های وطنی توجیه کند و وعده‌های بی‌ربط بدهد. گیریم با زبانی بیگانه.

15

داریم گوگل‌ریدرمان را خلوت می‌کنیم. سعی کنید این پست‌های آخرتان کم‌مایه نباشد که حذف می‌شوید ها! راست‌ش نمی‌رسیم دیگر به خواندن و دنبال‌کردن این همه وبلاگ. کامنت‌ها که دیگر جای خود دارند.

16

این خانه، همین خانه‌ی چندده ساله‌ی ولایتِ اجدادی، جان می‌دهد برای پروست‌خواندن. آرام‌آرام. جرعه‌جرعه. همان‌طور که در هر دیدار، گوشه‌ای به نرمی تغییر کرده. عزیزی کم شده یا زیاد شده. گام‌ها لرزان‌تر و سست‌تر شده و سرفه‌ها خشک‌تر. ناله‌های میان خواب، کشیده‌تر. این طوری است که هیچ‌وقت مثل این‌جا، گذشت زمان را احساس نمی‌کنی، سال‌های رفته از جلوی چشم‌ات عبور نمی‌کند، عکس‌های قدیمی را هربار دقیق‌تر نگاه نمی‌کنی، در جست‌وجوی چین‌های جدید، صورت‌ها را نمی‌کاوی، پروارشدن کودکان، شادمان‌ات نمی‌کند.

گاهی فکر می‌کنیم این خانه همیشه آبستن است. آبستن هزار قصه و هزار تصویر تازه. همیشه فکر می‌کنیم، مثل محمودِ درختِ گلابی، روزی اگر بخواهیم رمان بنویسیم، باید به همین حیاطِ همیشه سایه برگردیم.

چرا این نوستالژی نیست؟ یاد بی‌خبریِ آقای کوندرا می‌افتیم. اولیس که بازگشت، همه مشتاق بودند از اتفاقات آن‌جا برای‌ش بگویند. کسی حوصله‌ی شنیدن شرح سفر پرماجرای‌ش را نداشت. نوستالژیِ واقعی در سرگذشت اولیس بود. این یک نوستالژی نیست چون این‌جا، این خانه، هیچ‌وقت تغییر نمی‌کند. یا دستِ کم نه آن قدر که به چشم بیاید. نه آن‌قدر که کلیت‌ش را بازنشناسی. این خانه، تار و پودش، ماهیت‌اش، همیشه همان است که بود. تا این نازنین‌های فرتوت هستند و نفس می‌کشند در آن، آرام‌آرام فاصله‌ی ایوان‌چه را تا دالانِ تهِ حیاط طی می‌کنند، با خس‌خس نفس می‌کشند و بازدم‌شان، مهربانیِ بی‌انتها است، چیزی عوض نشده که بخواهند برای‌ات تعریف کنند. چیزها، بیست سال است که در جای خود قرار گرفته‌اند. پیداکردن هیچ‌چیز و هیچ‌کس، اگر برای همیشه ترک‌ات نکرده باشد، کار سختی نیست. انگار تا قیامت وقت دارند که بنشینند تا برای‌شان از شرح سفرت بگویی. کاش اولیس این‌جا برمی‌گشت. فرصت داشت تمام شرح سفرش را موبه‌مو، تعریف کند.

همین‌ها است که می‌گوییم این یک نوستالژی نیست.

17

سر هرمس مارانای بزرگ ول‌کنِ این بازی‌های وبلاگیِ شما نیست. وطن و این‌ها که خز شد رفت اما داشتیم فکر می‌کردیم – و انصافن در حد ایده از نوعِ تی.آیِ آن است هنوز و اگر داریم قلمی‌اش می‌کنیم، شما بگذارید به حسابِ ایده‌سوزی‌های ما که فردا مثلن این آقای آزموسیس برندارد همین‌ها را، گیریم به‌تر و تکمیل‌تر و بامزه‌تر، بنویسد- بازی مثلن این باشد که هرکس بردارد پنج تا وبلاگ را انتخاب کند و برای هرکدام پستی به تاریخ چهل سال بعد بنویسد. گاس که این‌جوری:

یک- خانمِ کوکا

(این وبلاگ استثنائن از آخرین پستی که چهل سال و اندی قبل نوشته، تکان نخورده است. همان ماجرای سی و یک ساله‌گی و جمشیدیه و این‌ها. ملت هم هر سال آمده‌اند و کامنت گذاشته‌اند که سی و دو سال‌ات شد و ما منتظر پستِ جدیدت هستیم... پنجاه و هفت ساله شدی و ما هنوز... و الخ)

دو- آقای گل‌-کو

(صحنه را مجسم کنید که عکسی از دیواری سیمانی با سیمی کش‌آمده که قطرِ تصویر را پیموده، سیاه‌سفید، آن بالا است. زیرش هم نوشته عکس از این‌جا که جای‌ش، فوتوبلاگِ خانم آنانیموس است و بعد، نویسنده اضافه کرده که حیف که شما بعد از چهل سال، هنوز هم نمی‌توانید عکس‌های پابلیش‌نشده‌ی این هنرمندِ مشهور را ببینید. بعد زیرِ آن، آقای گل‌-کو، با جدیتِ فراوان، دارد در جست‌وجوی زمان از دست‌رفته را بازنویسی می‌کند.)

سه- خانم کپی‌لفت (چیه؟! منتظر هستید آدرس بدهیم؟!)

(شروع صد و شصت و هفتمین وبلاگ‌شان را جشن گرفته‌اند. البته برای ردگم‌کردن، دست‌خط‌شان را عوض کرده‌اند. وگرنه با چهارتا سرچِ می‌دوستمش و خوششم میاد و بدلی و خسته‌شمه‌نه، می‌شود وبلاگ‌های این خانم را ردیابی کرد. بعد دارند درباره‌ی قدرمطلقِ دوستی‌ها و دوستیِ مطلقِ شبِ قدر و مطلق‌بودنِ دوست‌های قضاقدری و رابطه‌های توی گیومه و رابطه‌های قابلمه‌ای و فازدوکردن در کهریزک و خاطره‌ی خنده‌های نیم‌قرن پیشِ آقای جورج کلونی و خانم جولیا رابرتز، جملات قصار و تشبیه‌های معرکه می‌سازند. بعد کتاب وجدانِ زنو را هم هنوز نخوانده‌اند. و بالاخره از وقتی بازکردن وبلاگ جدید در بلاگ‌اسپات، گزینه‌ی حداکثر سن دارد، وبلاگ‌های‌شان را رویِ همان آدرس‌های قبلی، باز می‌کنند.)

چهار- خانم شین

(امضا کرده‌اند مادربزرگ شین. دارند قربان‌صدقه‌ی پسرشان می‌روند که ده سال پیش چنین زنی گرفته که پارسال چنین بچه‌ای زاییده است. در عین حال، یواشکی یک عاشقانه‌ی طوفانی‌ای هم برای شوهر مرحوم‌شان، حاج‌آقای مهندس الف، صادر می‌کنند. اضافه می‌کنند که این هفتاد ساله‌گی، سنِ خانمِ شین است وگرنه ایشان چهل و هفت سال بیش‌تر ندارند.)

پنج- خانم فروغ

(تعریف می‌کنند که تا امروز، سه میلیارد و هفتصد و بیست و دو هزارتومان خرج آموزش گیتار کرده‌اند و دل‌شان برای گل‌ِ شمعدانیِ قدیمی‌شان تنگ شده و این گل‌های سایبراسپیسی، بو ندارند و این که نوه‌ی پدرژپتوی مهربان‌شان، در جلسه‌ی هیات‌مدیره‌ی شرکت شل، حرف تندی زده که باعث شده تمام شب، خواب بد ببینند و تازه قرص ساعت 5 صبح‌شان را هم فراموش کنند.)

شش- آقای ونگز کبیر

(برای خودشان یک شوگردَدیِ درست و حسابی شده‌اند و به شدت پی‌گیرِ هیستوریکال وارمینگ در کره‌ی مریخ هستند.)

هفت- آقای خواب بزرگ

(بر اثر شوخی با کلیت نظام، هنوز مشغول اضافه‌خدمت هستند و از همان داخل پادگان، یک‌تنه، مجله‌ی پرتیراژِ چهارصدچراغ را درمی‌آورند.)

هشت- میرزا پیکوفسکی

(روی واکینگ‌چیر نشسته‌اند و منتظرند آلبالوی رسیده و سرخ از درختِ بالای سرشان، درست بیفتد در دهان‌شان. ده سالِ اخیر، در همین وضعیت بوده‌اند. درختِ مزبور، گلابی است.)

نه- آقای سانسورشده

(تعریف می‌کنند که در این چهل سالی که محمود رفته، دل و دماغِ هیچ کاری را نداشته‌اند. و این که یک سریال معرکه کشف کرده‌اند که این روزها، در آسایش‌گاه روان و اعصابِ نیوجرسی، به شدت مشغولِ دیدنِ آن هستند: اوشون یا یک چیزی در همین مایه‌ها.)

ده- خانم 76

(شصتمین کتاب‌‌شان را نوشته‌اند و قبله‌ی عالم‌شان دارد دکترای شیطان‌پروری در سینما می‌گیرد. با این که سال‌ها است که بازنشسته شده‌اند اما هنوز هم هر روز سری به توسعه‌ی یک می‌زنند. هنوز موفق به گذاشتن یک قرار خانواده‌گی با خاندان ماراناها نشده‌اند.)

یازده- خانم انار

(شوهای لاغری در شصت‌ثانیه‌شان پربیننده‌ترین برنامه‌ی تاریخ تله‌ویزیون است و جدیدن در وبلاگ‌شان، با نوک انگشت به چیزی اشاره می‌کنند و بعد، سیل هشتاد هزار کامنت و نظر، که به تک‌تکِ آن‌ها جواب می‌دهند در همان کامنت‌دانی، روانه‌ی وبلاگ‌شان می‌شود.)

دوازده- خانم فرانکلین

(از این که چرا آقای ف. جان‌شان دیگر قوه‌ی تمیز ندارد که رنگِ موی جدید ایشان را ببیند، مشغول غرزدن هستند و بزرگ‌ترین ان. جی. اوی ایران را در مقابل دزدانِ مسلح خودروهای عتیقه، راه انداخته‌اند. با کسی هم شوخی ندارند کلن.)

سیزده- آقای بوکوفسکی

(بعد از این جان خودشان را در راه مبارزه‌ی شرافت‌مندانه با پیلترینگ از دست داده‌اند، شهید ثانی لقب گرفته‌اند. وبلاگ‌شان از یک جای نامعلوم، آپ‌دیت می‌شود مرتبن.)

چهارده- خانم فالشیست

(بر اثر پیلترشدن‌های هرروزه، نام‌شان بر اثر کثرت استعمال، به خانم فلاشیتاسالتیستپ تغییر کرده است. با مادرشان آشتی کرده‌اند و قول داده‌اند از کابرد کلمات رکیک، به شکل تقطیع‌شده، تا اطلاع ثانوی خودداری کنند.)

پانزده- خانم ئه‌سرین

(موسسه‌ی کارآگاهی ئه‌سرین‌پوارو را سرپرستی و هدایت می‌کنند. درگیر برگزاری یک کنسرت خصوصی جمع‌وجورِ ششصدهزارنفره برای فرد گم‌نامی به نامِ نامجورِ محسنی هستند. قیافه‌ی وبلاگ‌شان در آخرین دوره‌ی جشنواره‌ی وبلاگ‌های عصر حجر، پینگِ طلایی گرفته است.)

شانزده- آقای پالپ‌فیکشن

(پول‌سازترین نویسنده‌ی سریال‌های برنامه‌ی خانواده‌ی شبکه‌ی یک شده‌اند. کامنت‌دانی را از وبلاگ‌شان برداشته‌اند.)

هفده- آقای ساسانِ عاصی

(کتاب گینس را منفجر کرده‌اند.)

هجده- مکین

(هنوز در کامنت‌دانی آقای مرحوم سرهرمس مارانای بزرگ به سرگردانی و آرشیو‌پراکنی مشغول‌ است و هی از خودش سوال می‌کند که بالاخره وبلاگِ چهل‌ساله‌شان آن‌قدر برای خودش هویت شخصی پیدا کرده است که عمومی‌اش کند یا همان آقای سانسورشده و روحِ سر هرمس، بخوانندش، کافی است.)

این قصه هیچ بعید نیست که برای سایر رفقا هم ادامه داشته باشد.

18

این را هم بگوییم و برویم بخوابیم. این قصه‌ی بی‌پرده‌ی ساقی‌خانمِ قهرمان، فصل تازه‌ای را در ادبیات اروتیکِ فارسی باز کرده است. لینک‌اش نمی‌کنیم. بروید پیدا کنید. همین ده روز اخیر نوشته شده است. لحظه‌ و حس بکری را برای روایت انتخاب کرده است. با جرئت می‌گوییم نظیر ندارد. نگذارید اخلاقیات مانع لذت‌بردن‌تان از تازه‌گی سوژه و حس و فضا بشود. کاش آقارضا قاسمیِ عزیزمان آن را بردارد و به عنوان یک نمونه‌ی موفق، در پرونده‌ی ادبیاتِ اروتیکِ دوات‌اش بگذارد. باز هم هیچ بعید نیست که سر هرمس مارانای بزرگ، یک روزی بنشیند و مفصل‌تر درباره‌ی چراییِ این‌همه‌خوب‌بودنِ این قصه، همین‌جا بنویسد.

19

واضح است یا سورپرایزمان را برای‌ات بازتر کنیم مکین؟!

Labels:



Comments:
تسبیح آقا جان. تسبیح!
 
حقیقتش آن قدر با طول و تفضیل می نویسی حین خواندن هزار حاشیه به ذهن می رسد و می رسی به کامنت می بینی باید برگردی بالا و بعد بیایی پایین و عین تمرین آخر فصل حل کردن می شود و تازه هر از گاهی زیادی پایین می روی و می رسی به آن یکی کامنت دانی و غیره. خلاصه خودت که در جریانی. عرض شود در باب خیانت خیالم تخت شد و یک سره این شماره را خودت منتشر می کنی، منتشر که شد خبرم کن. دوم هم عرض شود که گلابی، هووم، بالاخره که به هم می رسیم. یعنی یک خدمتی بکنم خدمتت هزار بار یاد کرمانشاه کنی. مرد مومن ما این همه سال است زیر درخت خرمالو منتظریم تو بهش می گی گلابی؟
 
آوخ آوخ سیدنا و مولانا... صدای ما را استثنائا این بار شما از طریق رادیو وحی می‌شنوید. ما در اعتکاف بودیم و سوگند خورده بودیم هر وقت این پست‌تان آمد (وقتی سوگند خوردیم، گفتیم پست بعدی) بیائیم مناجات‌نامه‌ی تازه‌ای بنویسیم. اما به دلایلی که توضیح خواهیم داد کمی قضیه را به تعویق انداختیم... خلاصه به خاطر همین تعویق ما الآن خودمان نیستیم که با شما حرف می‌زنیم. بلکه روح هرمس‌بخشیده‌مان است که به سخن در آمده با شما... اما توضیح: ما دیدیدم آیات جدید نازل فرموده‌اید و طبق عادت به سرعت شماره‌ها را از نظر گذراندیم، اما آن وسط چشم‌مان به اسمی خورد که چشم‌مان را ترساند و فکر کردیم خطر نکنیم. اما وسوسه نگذاشت و پائین‌تر که آمدیم دیدیم باز اسم بنده‌ی خود را با قلم خود منور فرموده‌اید (خودمان را می‌گوئیم دیگر) بعد از کلی حالات معراجی، فکر کردیم... این کات نوین را داشته باشید: چشم‌مان به اسم هری پاتر خورد و ترسیدیم ادامه بدهیم... حالا این خرق عادت را تقدیم می‌کنیم: خواستیم برای به جا آوردن شکر هم که شده، عرض کنیم که فی‌الحال در خدمت شما هستیم به خاطر رکوردی که فی‌المجلس داریم برجا می‌گذاریم: بزرگا هرمسا! تقریبا 12 ساعت است که بی‌وقفه داریم هری پاتر 7 را می‌خوانیم و سوگند خورده‌ایم دست از طلب برنداریم تا جان‌مان در آید!!!
حالا گمان‌مان همه‌چیز روشن شد: برای همین با دیدن نام هری پاتر کبیر چشم‌مان ترسید و ادامه ندادیم. در واقع پروای آن داشتیم که نکند چیزی پیش از خواندن‌مان لو برود... جسارت‌مان را ببخشائید. اما حتما خودتان خوب می‌دانید. الآن خود خانم رولینگ هم بگوید برادر من، بنشین عین آدم آیات تازه را بخوان، چیزی لو نرفته، باز هم جرات نمی‌کنیم بخوانیم. تنها کسی که می‌تواند به چنین کاری امرمان کند و جرات سرپیچی نداشته باشیم، خود شمائید، که می‌دانیم آن مهر بی‌کران‌تان که در نعت‌اش قلم‌ها برا کاغذها چرخیده‌اند، مانع آن می‌شود که با چشم ترسیده‌مان و دل لرزیده‌مان بازی قدرت لایزال کنید.
بله بزرگا! گفتیم پیش از ادامه دادن خواندن، این را عرض کنیم و بعد برویم.
اگر آن‌طور که خودمان حدس می‌زنیم، مناجات‌مان زیاده آشفته شده هم، به خاطر این است که توی کلمه‌مان مدام اسم هری و هرماینی و رون و جان پیچ دنگ دنگ می‌کند! امیدوارمی به بزرگی خودتان جسارت‌مان را ببخشید.
اما راستی! غیر از این، و مناجات‌هامان که از ارادت بی‌پایان‌مان بر می‌آید، زئوسی‌ش مگر ما رکورد دیگری هم بر جا گذاشته‌ایم؟
انی‌وی! به شرافت‌مان سوگند، بعد از تمام کردن کتاب، بلافاصله مناجات‌مان را ادامه می‌دهیم و بعد هم به این قضیه فکر می‌کنیم که رکوردی داشته ایم یا نه... (آها! یکی ادمان آمد که شما هم حتما با دانش الوهی‌تان حتما خبرش را دارید. چند سال پیش هم یک‌بار 72 ساعت نوشتیم با وقفه‌های اندکدر حد از مرگ نجات دادن انگشتان و فرو نشاندن گرسنگی و باقی حاجات) اما رکورد خاص دیگری زئوس به سر شاهد است به یاد نمی‌آوریم.
بزرگا هرمسا! مادام رولینگ صدای‌مان می‌کنند. با اجازه فعلا مرخص شویم. (راستی! جسارت نباشد. اما به دل سوخته‌ی این بنده‌ی دل‌سوخته‌تان که ما باشیم قسم‌تان می‌دهیم به حرمت این همه عبادت مخلصانه‌مان، یک جای خوب کنار آقای انده، در قطعه‌ی فانتزی‌نویس‌های کبیر، برای این مادام رولینگ بزرگوار در نظر بگیرید. جسارت‌مان را ببخشائید. ما به شوق وصل و فنا مناجات می‌کنیم نه به شوق صله... برای خودمان چیزی نمی‌خواهیم به موتان قسم. اما این مادام شایستگی‌اش را دارند، اگر جسارت نباشد).
حالا با اجازه‌تان ما فعلا مرخص شویم که این خودش معجزتی‌ست از معجزه‌های آن بنده‌ی بزرگوار شما (مادام رولینگ) که آفتاب زده باشد و جغدی مثل ما کماکان بیدار باشد.
سرخوشی الوهی‌تان مستدام. جای سجده‌مان خشک‌نشده برگشتیم به جان زئوس
 
اي آق مارانا شما هم ديشب‌بيدار بودين كه ظاهرا !
امضاء: ئه سرين‌پوآرو=))
2- و اينگونه است كه يك كبابي ساده بي هيچ دك و پزي تبديل مي شود به مفرح ترين و لذت بخش ترين رستوراني كه با دوستان رفته اي!‌
3- كلي جمله خوشگل داشت ها اين شماره.
4- ما هم مي خواهيم ببينيم،‌كلي هم پارسال منتظر يك كاسه خرما شديم لامصب نيومد كه!
5- با مكين مي گفتيم اين سالها اصولا انگار دارند زود زود مي گذرند كلا!‌ خب با اين شماره آدم فكر مي كنه پاشه بره تو شهرستان زندگي كنه كه اينقدر اندازه يه هورت كشيدن تموم نشن. بعد يادم افتاد كه همينجوري هم كه يك چندباحي دور مي شيم از اين تهران فقط مي شه اونجارو تحمل كرد،‌بيشتر شروغ مي كنيم به نق زدن... يادمون نيست تو كدوم شماره بود از همين نوشتيد؟ كه تا كجايش مي شويد تحمل كرد؟ تا كجا لذت برد و اينها!‌رسيديم به شماره مي گوييم!
6- نخوانديم خب! ولي اونجايي كه چشممون خورد،‌خودمون نخونديم ها داديم كسي كه اصلا وبلاگ خوان نيست ادامه اش رو برامون خوند،‌منتظر عكسش هستيم بدجور!
10- به قول ميرزا وحدت مي كنيم بدجور!
16- هموني كه تو 5 مي گفتم!
17- ايول ايده! اين قسمت ميرزاش خيلي باحال بود، يك پست ميرزايي بود اصلا ها(الآن باز ميرزا مياد يه چيزي به من ميگه!! دونقطه دي)
ميان برنامه: مكين؟ رد كن بياد!
19- بازتر كنيد بلكه ما هم گرفتيم! دونقطه دي

در رابطه با هزارتو: آقا خداييش آدم مياد بشينه يه چيزي بنويسه،‌ بعد يادش ميفته مميزيش شما و ميرزا ممكنه باشه بعد سوت زنان بي خيال مي شه! تيريپ پيش اوستاد ِ‌خط مشق خط بردن و اينها!
 
اي آق مارانا شما هم ديشب‌بيدار بودين كه ظاهرا !
امضاء: ئه سرين‌پوآرو=))
2- و اينگونه است كه يك كبابي ساده بي هيچ دك و پزي تبديل مي شود به مفرح ترين و لذت بخش ترين رستوراني كه با دوستان رفته اي!‌
3- كلي جمله خوشگل داشت ها اين شماره.
4- ما هم مي خواهيم ببينيم،‌كلي هم پارسال منتظر يك كاسه خرما شديم لامصب نيومد كه!
5- با مكين مي گفتيم اين سالها اصولا انگار دارند زود زود مي گذرند كلا!‌ خب با اين شماره آدم فكر مي كنه پاشه بره تو شهرستان زندگي كنه كه اينقدر اندازه يه هورت كشيدن تموم نشن. بعد يادم افتاد كه همينجوري هم كه يك چندباحي دور مي شيم از اين تهران فقط مي شه اونجارو تحمل كرد،‌بيشتر شروغ مي كنيم به نق زدن... يادمون نيست تو كدوم شماره بود از همين نوشتيد؟ كه تا كجايش مي شويد تحمل كرد؟ تا كجا لذت برد و اينها!‌رسيديم به شماره مي گوييم!
6- نخوانديم خب! ولي اونجايي كه چشممون خورد،‌خودمون نخونديم ها داديم كسي كه اصلا وبلاگ خوان نيست ادامه اش رو برامون خوند،‌منتظر عكسش هستيم بدجور!
10- به قول ميرزا وحدت مي كنيم بدجور!
16- هموني كه تو 5 مي گفتم!
17- ايول ايده! اين قسمت ميرزاش خيلي باحال بود، يك پست ميرزايي بود اصلا ها(الآن باز ميرزا مياد يه چيزي به من ميگه!! دونقطه دي)
ميان برنامه: مكين؟ رد كن بياد!
19- بازتر كنيد بلكه ما هم گرفتيم! دونقطه دي

در رابطه با هزارتو: آقا خداييش آدم مياد بشينه يه چيزي بنويسه،‌ بعد يادش ميفته مميزيش شما و ميرزا ممكنه باشه بعد سوت زنان بي خيال مي شه! تيريپ پيش اوستاد ِ‌خط مشق خط بردن و اينها!
 
لابد وقتی ئه‌سرین پوارو می‌گه بازتر کنین سورپرایزتون رو، باید بشه دیگه! حالا بی‌خیال! شاید سورپریزش خیلی سورپریز نبوده! ئه‌سرین تو هم یه خورده دیگه سعی کن!

خیلی چسبید این چهل سال بعدا ها! (خودم می‌دونم، گاس که مالِ چسب‌ش بوده)

راستی این آدرس خانومِ فلاشیتاسالتیستپ یه "تی" آخرش کم داره، بعید می‌دونم به این سرعت دختروی شیرازی بشه جاکارتایی، نه فالشیست جان؟

اصن افشین قطبی و پرسپولیس حکایتِ مورینیو(ی مرحوم)/چلسی یا مثلن رایکارد/بارسا است.

این سیزده مالِ آقای بکس بوده، نمی‌خوادش خب بده من دیگه!

این آق سانسوریِ ما هم هی از خیلی وقت پیشا می‌گفت این هری پاتر باید سریال می‌شد، هی کسی گوش نکرد.

پ.ن. سر هرمس شما خدایی ها یادت که نرفته؟ فنا مَنا تو کارت نبود، به روح هم که اعتقاد نداشتی، پس چی می‌گی چهل سال دیگه؟
 
فعلن بلاگ رولینگ خر است
تا برم ببینم چی نوشتین!!؟
 
راستی آقا مارانا تسبیح رو که قبلا غلط دیکته ای گرفتند، اون یکی هم عصر حجر است پسرم!!!!!دونقطه خیلی دی
ما که می دونیم البته اینارو نباید به شما گفت ولی به خاطر مازیار مارانا گفتیم، فردا اومد وبلاگ باباش رو خوند فکر نکنه ما کامنت نویس ها حواس پرت بودیم!!

مکین: راستش رو بخوای یه چیزی حدس زدم ولی به قول تو به نظرم خیلی هم سورپرایز نبودا! حالا اگه می خوای درگوشی به خودت می گم تا بعدا که اسرار هویدا شد نگن شنیدی گفتی منظورم همین بود!

اون کامنت دونی واسه خودش دوباره کامنت منو گرفته! به من چه ها!
 
وای، من مردم از خنده از خوندن وبلاگ های چهل سال بعد.
در ضمن ما حاضریم با شما مسابقه ی بولینگ بدیم، بله!
 
راستش ما آمدیم موافقت کنیم کلا به دو مورد مخالفت برخوردیم(آدم سراغ آقای آزموسیس می رود برای مخالفت نه اینجا)
یکم اینکه به نظر ما آرامش با دیازپام خیلی هم فیلم خوبی می باشد و اساسا برای این حرفمان دلایلی داریم و پاساژهای فیلم را و نمایش غیر متصنع یک موجود غیر عادی را در این فیلم خوش داریم


دوم این که این داستان خانم قهرمان که یحتمل همان است که ما خواندیم چند پاراگراف خوب دارد و یک چند پاراگراف افتضاح
از قضا موقع خواندش با خودمان گفتیم این که شبیه داستان/خاطره / خزعبلاتی است که جوانان عزب در وب می نویسند که
بی خیال اخلاقیات و اینها من باب استاتیک عرض شد.

پ.ن 1: پیش بینی تان در مورد آینده خواب بزرگ محتمل مقرون به حقیقت باشد.(باید فکری به حال خودمان بکنیم)

پ.ن 2: هفته پیش یک سوتی/شوخی دیگر سر کلاس قرآن نزدیک بندمان را آب بدهد اساسی .که کسی دید و ستار شد و خدا با ستارش محشور دارد.
وگرنه این کامنت را به عنوان برآورده شدن آخرین آرزوی یک اعدامی می گذاشتند بنویسم.
 
حقیقتش خیلی نفهمیدم آن ماجرای گفتگوی خوب پاراگراف اول را. شخصن کماکان همان مثال کلاسیک پینگ پنگ را به این مثالهای بیس بالی (بیس بال است دیگر؟) ترجیح می دهم. گاس که اگر چند باری دستکش بیس بال دست کنیم، قرابتهایی پیدا شود. ولی فعلن خیلی وحدت نمی کنیم. حواست هست که تفاوت ماجرا را؟ وقتی می گیری، بر عکس وقتی که با راکت جواب می دهی، انرژی توپ را می گیری و بعدش دو باره از صفر شروع می کنی. ولی در پینگ پنگ، هر ضربه که می زنی، حتی اگر ریتم را تند تر نکند که معمولن می کند، جوابی است متناسب با ضربه ای که طرفت زده. تازه، مطمئن نیستم که لازم باشد همه توپها را بگیرد، حتی آنهایی که پرت و کج زده شده اند را. به نظرم این اتفاقن می تواند آفت دیالوگ نویسی باشد. بعضی ا زجمله ها باید همین طوری در فضا رها شوند. گاس که اگر چند دقیقه ای در فضای قصه، به حیاتشان ادامه دادند، ناگهان یک نفر پیدا شود و با یک ضربه جانانه دوباره زنده شان کند و تازه قدر ببینند. گاس هم که همین طوری رها شوند و در فضا معلق بمانند و ما را تا همیشه خمار خود کنند.
یک صفحه ای هست در یکی از کتابهای آقای جعفر خان مدرس صادقی، (آدرس دهی را حال کردید؟ گمانم شماره صفحه 121 بود، ولی نام کتاب را هیچ یادم نیست. اینقدر یادم هست که از 4 کتاب اخیرشان است). دو طرف دیالوگ که اتفاقن دارند پینگ پنگ هم بازی می کنند، یک نمونه مثال زدنی از دیالوگ پینگ پنگی را، احتمالن بیشتر به قصد آموزش دیالوگ نویسان جوان، مجسم می کنند. خوانده اید یا بگردم آدرس دقیق تر پیدا کنم؟
 
دو- این فرمایش شما متین، ولی وقتی در همه این رستوران ها این طعم تغییر یافته رو مزه کنی، باز هم منصفی. مگه نه؟
 
این سه گزینه رو ما حدس زدیم فعلا، خب حالا اگه یواش هم راهنمایی کنید شما بلکم بیشتر دستگیرمان شد!
1- دیازپام 10
2- خونه خوانسار
3- هزارتو
خداییش همینها هم که می گم خیلی به نظرم سورپرایز نیست خب! دونقطه دی
 
آقا یک کامنت مرحمت کرده اید که به هیچ لطایف الحیل و انکودینگی قابل رویت نیست.تدابیر لازم اتخاذ فرمایید.
 
آقا یک کامنت مرحمت کرده اید که به هیچ لطایف الحیل و انکودینگی قابل رویت نیست.تدابیر لازم اتخاذ فرمایید.
 
ها ... چشممون خشک شده بود به این در ، از بس که سرباز بودین و آپ! و جارو نمی شد در این حجره تون ؛ ...
راستی یک قرار چپقی،چیزی بگذاریم جهت تحکیم روابط ، بلکم این بار جا نمونیم ما از قافله کنسرت نامجور محسنی ؛
...
 
البته من درست نفهميدم كه به من فحش دادين يا از اين بوق گاويهاي استاديومي زدين برام، لذا اصل رو بر برائت مي‌ذارم و كمال تشكر را ابراز مي‌كنم و دو كامنت با يك بليط مي‌گذارم:

تيريپ باسواد و قلمچي و افاضات و اينا:
نوستالژي را برايتان آناليز لينگوئيستيك مي‌كنم كه نوستوس يعني بازگشت به خانه و آلگوس هم يعني درد و رويهم مفهموم اوليه‌ي ترم «درد ناشي از آرزوي بازگشت به خانه» مي‌شود، خب، حالا وقتي شما وسط خونه ايستادين، وجود نوستالژي در اون حالت نقض غرض و بلكمم يه چيزي بدتر از اونه (خداييش خودم لذت بردم از اين جدل فلسفي-علمي)ء

تيريپ شيطون بلا و مچ‌گير و بانمك و اينا:
آقا يه بار ديگه برگردين و به املاي كوندرا كه نوشتين نگاه كنين. قاه قاه قاه. بطرز عميقي ياد قضيه‌ي پيراهن نامريي پادشاه افتادم كه كسي روش نمي‌شد بگه و الان حس اون پسربچه رو دارم كه داد زد آهاي مردم، پادشاه لخته، و البته يه بار هم زيپ معلم فيزيكمون باز بود.
 
آقا استپ استپ!
این مکین قبلا لینک نبود، بود؟
مکین لینک نبودی که ها؟
ایوکس! دونقطه ضربدر
 
ئه سرین بانو!
مکین بانو قبلاً لینک بود، اما فقط در یک جا.
به‌تازگی در آواز در باران لینک‌نمایی ـ معادل رونمایی!؟ـ گردیدند.
المبروک
 
.
 
.
 
یه بازی دیگه‌ به ذهنم می‌رسه: چه پستی بنویسیم که فلان وبلاگ نویس پای اون پست کامنت بگذاره یا لینک بده. خلاصه این‌که جذبش بشه. / بعد من با بند یک پست قبلی تون هم موافق نیستم (اون "هم" برای اینه که با خیلی چیزها موافق نیستم!) اگر قرار باشه در بیست و خورده ای سالگی مثل یک چهل ساله فکر کنیم اون وقت کلاً باید فکرهامون رو در سالهای مختلف بیست سال شیفت بدیم عقب. بعد اینجوری تکلیف اون بیست سال انتهایی زندگی معلوم نیست. البته اصلاً اگر با این افکار تا نیم قرن زندگی دووم آورده باشیم
 
هاه! یک بخشی داشت این پایان نامه ی ما در باب هویت مجازی و این چیزها
بعد هم که خوب ما برداشتیم و یک جاهایی از آن نوشته ی شما در هزارتوی هویت را نوشتیم (راستش با ذره ای تغییر)
بعد هم در پانویس نوشتیم: سر هرمس مارانای کبیر
استدلال هم کردیم که وقت بحث هویت مجازی می شود استناد کرد به نوشته های مجازی شخصیتی مجازی
توی ریفرنس ها هم لینک دادیم!
خلاصه آخر صداقت و امانت داری و اینها
اما هنوز شک دارم که اساتید گرامی اصلا فهمیده باشند این اسم شما کمی غریب است و یک خارجکی نیست

راستی دانشگاه ما زیادی خونه ست، اتاق پایان نامه و میکروفون و اینا نداره، همه چی دور یه میز حل می شه!
 
شب که دارد صبح می‌شود و فردای‌اش هم که تعطیل باشد، وقت خوبی برای دوباره خواندن این جاست.
مستند سالور را همان وقت که دیدم خیلی ذوق کردم ولی بعدتر که بیش‌تر با نامجو و کارهای‌اش آشنا شدم...کاملن حق باشماست. توجیه‌اش نمی‌کنم ولی در آن سال‌ها یافتن چنین «فنومنون»‌ای، هول شدن هم دارد. اگر کمی بیش‌تر فکر می‌کرد به‌تر از آب درمی‌آمد.
از رستوران‌ها هم که گفتید، از آن جهت که به دلایل خاصی غذا را بسیار دوست داریم!، این آقای بابهانه یا علی‌بی را بسیار دقیق و موشکاف و با انصاف و مفید یافتیم و مشتری پر و پا قرص نوشته‌هاشان شدیم. اما در یک مورد متوافق! با ایشان نبودیم که هر چه فکر کردیم به همان نتیجه‌ی فضا و با چه کسی رفتن افتادیم. حکایت‌اش این است که یک بار با مادر و دخترمان رفتیم بوکای نیاوران، نزدیک عید و حال و هوای گل‌های پامجال و بوکاییان نامردی نکرده بودند و منتخبی از موسیقی پاپ یادگار جوانی و نوجوانی ما را چاق کرده بودند و «ما سه زن» حالی بردیم بسیار خاطره‌انگیز. غذا هم ایضن بسیرا چسبید و مزه کرد.(بگذریم که گویا باید این قطعه را در همان زیر نوشته‌های آرشیوی ایشان می‌گذاشتم. اما انگار این کامنت‌دانی را هم مرتب سر می‌زنند.)
و نکته‌ی بعدی... ساقی قهرمان است. خوشا به حال‌تان که خدایید و راحت حرف‌تان را می‌زنید. خیلی سخت است که بخواهی کمی هوای تازه به ریه‌ها بدهی. یا این طور بگویم به‌تر است... سخت است که تمدن چندین هزارساله‌ی بشری را با تمام دست اوردها و تجربه‌ها، کنار بگذاری و مثل آدم و حوا با همه‌ی مسائل مدرن و پسامدرن بشری برخورد تازه و ابتدایی داشته باشی.به نظر من ساقی قهرمان این است. انگار همیشه و مخصوصن ترجیح می‌دهد توی کوچه‌ی چپ باشد. می‌فهمید که؟ از فضاهای رایج به شدت دوری می‌کند. نگاه‌اش به تمام معنا انتزاعی است. مجرد است. یکّه...(نه خیر! انگار این ساعت اگر ساعت فرخنده‌ای باشد برای راحت و سرفرصت خواندن این‌جا، طالع مساعدی نیست برای نظر دادن! یا من فکر می‌کنم که خیلی سخت منظورم را می‌رسانم؟ خدایان دانند...)
***
راستی هیچ دقت کرده‌اید که بیش‌ترمان که این‌جا نظر می‌دهیم و چیزکی می‌نویسیم همان لحن شما را ادامه می‌دهیم؟! من باب کپی رایت‌اش تذکر دادم تا راضی باشید.
 
در باب نوستالژیک بودن یا نبودن آن مکان باید بگم که شبی را اگر در آنجا زیر پتو های مطبوعشان گذراندید وقتی بدانید که این پتو ها همان پتو هاییست که پدران و مادران و سایرین در زیرشان بوجود آمده اند بسیار نوستالژیکتر یا همان غیر نوستالژیکتر می شود...
 
عنقریب دیگه وقت ِ آپ کردن ِ ، ما هم منتظریم
 
به شرطی که عنقریب‌ش یکی دو روز دیگه باشه که بشه همون دو هفته یک بارِ معمول.
 
آخه وقت دومادیتون هم گذشته بگیم رفتید گل بچینید که!
 
2- بعضي وقت ها اصلا مهم نيست با كي ميري رستوران! مهم اينه كه مشروب بخوري و حسابي هم بخوري!
4- چه چيزي آقاي نامجو را اينقدر سر زبان ها انداخته است؟؟؟
5- زندگي وقتي زنده گي شد ديگر اهميتي ندارد ريتمش چطور باشد!
14- شما يه نگاهي به مربيان خارجي بياندازيد! اولش كه مي آيند ايران كلا رفتارشان فاز ديگري دارد! بعد كه نيم فصل گذشت آن ها هم ياد مي گيرند اعتراض كنند كولي بازي در بياورند و اخراج شوند!
15- اه؟ اينجوريه؟ حالا ادامه بدم كامنت بنويسم يا نه؟؟؟

كات!
 
khandam gereft too diyare ghorbat!!! baba man 40 sale dıge ye archıtecte maroofam ke hame dar morede asaram baham mosahebe mıkonan .... oonvaght migam ke khandeyı ke emshab be 40 sale baadı ke to neveshtı kardam baes shod ke man ın besham!!!!! aman az daste to
 
آقا من 50 سال دیگه ی آقای اولد فشن رو همین جا می نویسم !
لیست پیوندهای کنار صفحه ی شان به 400 تا رسیده است که هر کدام از این ها تقریباً دقیقه ای یک بار آپ می شوند از جمله پیوند های کنار صفحه ی شان می شود "تند نویسی به سبک آقای ا.ف" و "ماجراهای مادام اوفک (اوف کوچولو )"رو نام برد. در ضمن سال هاست که خانوم سبز از گوشه ی دنجشان در آمده اند و رفته اند با آقای اوف توی اون قوطی کبریت دارن باهم به خوبی و خوشی زندگیشان را می کنند و این میان ! آقای اولد فشن وبلاگی منتشر می کند که تمام پست هایش خالی است. چون دیگر نه آقای اوف نه خانوم سبز... از قوطی مذکور سر بیرون نیاورده اند تا سوژه ی این آقا بشوند!!
 
سلام به هرمس ماراناي كبير .. ما را خبر رسيد كه شما سخت مشتاق شنيدن خاطرات مو به موي سفر ما هستيد اگر اجازت دهي تا بازگو كنيم.... فقط حالا نمي دانيم منظورتان ما بوديم يا اوليس ديگري خطاب شما بود... اما اگر ماييم كه بگذاريد تا تلماخوس پسر بزرگم و همسرم پنلوپه هم باشند....تا برايتان از همه چيز تعريف كنم از لستريگونها.. و سيكلوپ ها و بازارهاي فنيقي و ....!
 
تا به حال وبلاگ شما را زيارت نکرده بوديم، که کرديم، و خوشمان آمد. به خصوص نديده بودم کسی تا اين حد در مورد فيلمهای هری پاتر و مرحوم ريچارد هريس عزيز با من همدل و همدرد باشه!
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017