« سر هرمس مارانا »



2007-11-02

لذت پرسه
لذت پرسه‌ی مجازی
لذت پرسه‌ با هویت مجازی

این‌ها‌ را حین دیدنِ حرفه، خبرنگارِ آنتونیونی، یادداشت می‌کنیم. بار اولی که این فیلم مشعوف‌مان کرد، خبری از وبلاگستان و این‌ها نبود. پرسه‌ها، پیاده بود و گاه دوتایی. خودمان بودیم که پرسه می‌زدیم. دیده می‌شدیم و می‌دیدیم باقی جماعت پرسه‌زن را. به فکر کبریایی‌مان هم نمی‌رسید که روزی برسد که بشود این‌جوری گم‌نام و بی‌ردپا پرسه زد. که توی آدم‌ها را ببینی به جای خیابان‌ها و کوچه‌ها و نمای ساختمان‌ها.
بعد هی دل‌مان می‌خواست کسی را داشتیم مثل آقای گائودی که بشود لابه‌لای شعرهای غریب‌ش پرسه زد. دست کشید روی بافت‌های درهم‌تنیده‌ی پوسته‌های‌ش. روی سنگ‌ها و کاشی‌هایی که خرد شده و دوباره به اراده‌ی معمار، کنار هم نشسته. روی اعوجاج خودخواسته‌ی نرم و انسانی فرم‌های‌ش. تقلیدناپذیری معماریِ آقای گائودی، غبطه‌برانگیز بود: جاه‌طلبیِ دیوانه‌وارش را که گاه در هیات یک معمار، گاه مجسمه‌ساز و گاه نقاش، وقتی پوسته‌ها را آن طوری نقش می‌زد.
سر هرمس مارانای بزرگ از انتخاب آقای جک نیکسلن برای نقش دیوید لاک، به شگفت درآمده است. از این غریزه‌ی افسانه‌ای آقای آنتونیونی برای انتخاب جاها. از درک عمیق و درونی و شهودی آقای آنتونیونی از مکان. از معماری. چه کسی به‌تر از آقای نیکلسن می‌توانست این همه هیچ‌ سمپاتی را در بیننده ایجاد نکند؟ صورتِ بی‌حالتِ آقای نیکلسن، پرسه‌های‌ش را با هویت خودساخته‌ی مجازی‌ش، غریب‌تر می‌کرد. راستی یادمان نمی‌آید جایی، در فیلمی، پرسونای آقای نیکلسن را با همراهی دیده باشیم. با رفیقی. این تنهایی، در آقای نیکلسن، در اجزای صورت‌ش، منحصر به فرد است. چه در همین حرفه، خبرنگار باشد، چه در دیپارتد. گاهی فکر می‌کنیم از آن دسته‌ آدم‌هایی است که نه روی دوستی‌اش می‌شود حساب کرد نه دشمنی‌اش.
تکراری است که بگوییم جست‌وجو تمِ مورد علاقه‌ی آقای آنتونیونی بود؟ جست‌وجویی بی‌سرانجام‌های مرسوم؟ داریم برای خودمان ربط‌ش می‌دهیم به معماری‌کردن. یک جور جست‌وجو است دیگر. از جایی شروع می‌کنی، بی‌آن که بدانی به کجا می‌رسی. بی‌آن که به غلط فکر کنی به جوابی محتوم و مشخص و تغییرناپذیر خواهی رسید.
به بهانه‌ی کاری، یکی از ابرسال‌بالایی‌های معماریِ ملی را دیدیم. با کمری رنجور از دیسک، نشسته بود روی صندلی. داشت بر مسند تجربه‌ی چهل‌ساله‌اش در معماری، حکم می‌داد که معماریِ خوب آن است که وقتی درآمد، هیچ نقطه‌اش را نتوانی تکان بدهی. که اگر به جواب درست نرسیده باشی، لابد می‌شود خطی را جابه‌جا کرد بدون آن که کار صدمه‌ای ببیند. دل‌مان نیامد ناامیدش کنیم. برای‌ش بگوییم که معماری برای ما، جست‌وجو نیست. پرسه‌زدن است. پرسه هم آخر و عاقبت محکمه‌پسندی ندارد. به هزار جا و راه می‌کشاندت. ته‌ش را هم که نگاه کنی، یک چیزهایی برای خودت جمع کردی که خیلی قابل بیان نیست.
جمله‌مان را اصلاح کنیم – بعله! خدایان اصلاح‌طلب‌اند خب! – جست‌وجو در قالب پرسه، تمِ مورد علاقه‌ی آقای آنتونیونی بود.
یادتان هست که ماریا اشنایدر، با آن صورت بی‌نظیرش، با آن سبک‌بالیِ کارپه‌دایم‌ای همیشه‌گی‌اش، حتا اسم نداشت در این فیلم؟
یادتان هست که دوربین چه‌طور مستقل بود از شخصیت‌ها و بازی‌گرهای فیلم؟ که ول‌شان می‌کرد و برای خودش در فضا/ مکان می‌چرخید؟ که چه طور دوربینِ آقای آنتونیونی، پرسه‌های مدامِ آدم‌ها را ول می‌کرد و برای خودش جست‌وجو/ پرسه‌ای متفاوت می‌گزید؟
در سکانسِ آخر، لاک/ رابرتسون در آن متلِ پایانِ راه، روی تخت دراز کشیده و دختر، ماریا اشنایدر، رو به پنجره ایستاده و بیرون را تماشا می‌کند. لاک/ رابرتسون می‌پرسد: چه می‌بینی؟ دختر می‌گوید: شن، پسرکی که سنگ می‌اندازد، مردی که شانه‌های‌ش را می‌خاراند.
دوربین که در آن نمای ستایش‌شده‌ی پایانی، از اتاق بیرون می‌رود، برای خودش پرسه می‌زند و باز می‌گردد، مدام دقت می‌کنیم به شن، پسرکی که سنگ می‌اندازد و مردی که خودش را می‌خاراند. فکر می‌کنیم باید رازی، چیزی در این‌ها باشد. دنبال حرکتی می‌گردیم که آبستن سرنوشت محتومِ لاک/ رابرتسون باشد. نه! چیزی نیست. همه‌چیز روند خودش را دارد. همین است که پایان‌بندی فیلم، روی غروبی است که در پس‌زمینه‌ی ورودی متل است و صاحب هتل که آرام‌آرام، بیرون می‌آید، سیگاری روشن می‌کند و راه‌اش را می‌گیرد و می‌رود.
به قولِ آقای قاسمی، هر چیزی غرامت خودش را دارد. لاک/ رابرتسون غرامت هویتِ جدیدِ خودخواسته‌اش را می‌پردازد. با رنگی از افسرده‌گی، دل‌بریده‌گی، خسته‌گی. از آن چه پشت سر گذاشته است.
لاک/ رابرتسون و دختر، داخل ماشین روبازی هستند و در جاده‌ای خلوت و سرسبز، با ردیف درختان حاشیه، می‌رانند. دختر از مرد می‌پرسد: تو از چی داری فرار می‌کنی؟ مرد جواب می‌دهد: پشت سرت را نگاه کن. دختر بلند می‌شود، روی صندلی عقب، و به پشت می‌نگرد. به جاده‌ای خالی که از آن عبور می‌کنند.
راستی passenger را به جای مسافر، به‌تر نبود عابر ترجمه می کردند؟ لاک/ رابرتسون دارد عبور می‌کند در پرسه‌های‌ش. سفر، هیچ‌وقت شاعرانه‌گی و حزنِ خوش‌آیندِ عبور را ندارد.

Labels:



Comments:
یه بار مث جت سر تا ته‌ش رو خوندن، یه بار و چند بار و چند بار مزمزه کردن‌ش...
ای بابا! من خودی‌ام! کامنت‌م رو نمی‌گیره :(
 
آره ... زود می‌گذره، کلن زود می‌گذره
 
آن‌زمانی که این‌جا همه فیلم‌های جزیره‌ی تنهایی‌شان را می‌نوشتند، نوشتم نمی‌دانم کدام فیلم ِ آنتونیونی را باید انتخاب کنم. بعدتر فرصتی دست داد برای مرور دوباره‌ی کارهای‌اش و چندوقت پیش گمانم به نازلی بود که می‌گفتم حالا اگر قرار به انتخاب یک فیلم استاد باشد، حتمن حرفه: خبرنگار را انتخاب می‌کنم. ما این‌همه کویر و فضای لخت داریم توی ایران. یک نفر تا به حال شعور استفاده ازشان را نداشته. یکی هم آمد ساخت و نتیجه‌اش شد آن فیلم بنجل «خیلی دور خیلی نزدیک». آن آدم در قلب اروپا با همه‌ی شعور معماری که از شهر دارد. این‌طور از این فضاهای لخت استفاده می‌کند. مخصوصن در همین فیلم و صحرای سرخ. بعد نمی‌دانم چرا از همان شروع این نوشته تا همین الانی که دارم این کامنت را می‌نویسم، این فکر توی سرم است که مجید اسلامی چه‌قدر آدم بی‌شعوری است. نوشته‌اش را که حتمن خوانده‌اید در هفت سی-و-نهم: "در مورد آنتونیونی می‌توان از این فراتر رفت و نزولش را به حرفه خبرنگار و زابریسکی‌پوینت هم تسری داد. حرفه خبرنگار یک سکانس هم‌آغوشی بی‌پرده کم داشت تا جناب اسلامی این فیلم را هم در کنار دیگر آثار از نظر خودشان بی‌ارزشی چون: اروس،بر فراز ابرها، استیلینگ بیوتی، و احتمالن دریمرز بگذارند.
 
این پستهای اخیر آقا مارانا در راستای بند شانزده و آقای آغداشلوست نه؟
 
اینجانب از وقتی وبلاگ حضرتعالی را پیدا کرده ام خیالم راحته که دیگه مجبور نیستم راجع به فیلم هایی که دوست دارم حرف بزنم. شانس بیارم مردم را حواله میدهم به پست های سرکار. خودم هم اگر کسی از فیلمی پرسید که دوست می داشتم اکتفا می کنم به گفتن این که : خوب بود. خووب.
 
سلام. وبلاگ من از یک پرشین استیتی باز شده بود که من هم طبعن بسیار فوضولانه بازش کردم و خب استیت وبلاگ شما بود. فقط خواستم بگم چقدر مفرح است این کلمات سرچ شده ای که ملت را به اینجا می رساند. می خندید ها! من را که عصر شنبه ای کلی شاد کرد :)
بعد هم حالا که می نویسم, این را هم بنویسم که چندی پیش داشتم فکر میکردم یک زمانی یک نکته هایی را سر هرمس برای ما می نوشت , ما هم طبعن می گرفتیم قضیه را که کلی کمک می کرد به جریان نوشتنمان. حالا ما که فعلن آفیم بماند, ولی یعنی به هر حال , خب ... همین دیگر!
 
می‌گم ئه‌سرین! تو اصن تعارف نکن ها! تا وبلاگت از عنکبوتویی درنیومده هرچی دوس داری این‌جا بِن‌ویس! (این الان یعنی ندا؟!)
 
ازین پرسه زدن روی آنتونیونی و نیکلسون و ماریا اشنایدر و این‌ها کلن استقبال می‌کنیم. پرسه‌ای که خودش برای خودش پرسه‌ای هم بود.
دنیا را زیادی می‌پیچانیم دراین پرسه زدن‌ها یا پیچش‌ها را پرسه می‌زنیم یا اصولن پیچشی در کار نیست این کاییم که دور خودمان گاهی می‌چرخیم به جای نگاه به اطراف. و انشای این پست‌تان آدم را سفت می‌گیرد که بخواندش و لذتش ببرد بدجوری!
اتفاقن در نقاشی هم یک چیزی هست که می‌آیند تابلوها را یک طوری آنالیز می‌کنند، مثلن به قول خودشان تحلیل است بعد رنگها و جاها این‌ةا را عوض می‌کند. سرآخر اگر به این نتیجه برسند که ترکیب‌بندی اولی از همه بهتر بوده آن‌وقت آن کار واقعا کار قوی‌ایست! خب من البته باورش را ندارم که اینطوری‌هاست!
اصلن به کسی چه که یک چیزی قوی هست یا نه... کجا اصلن این میزان‌ها را گذاشته اند. من+زورم این‌است که اصلن بر چه اساس؟ من که می‌گویم خود ِ خالق هم زیاد حق دخل و تصرف ندارد بعد از خلق. چون هنوز هم زیاد نفهمیده که چه خلق کرده. کس دیگری شاید درکش کند. به قول شما در پرسه‌هایش چشمش را بگیرد. مثل همان دختر که شن چشمش را گرفت نه آسمان! چرا مثلن نگفت آسمان، ابر، خورشیدی که ...
ما چیزهایی را می‌بینیم که می‌]واهیم ببینیم. ما سلکشن خاص خودمان را از واقعیات موجود داریم حتی اگر معنایی هم نداشته باشند. گاهی مفصل‌تر می‌شود و معناهای خاص خودمان را هم بهشان و به تفکیک و تلفیق‌شان می‌دهیم.
و البته عابر کلمه‌ی مناسب‌تریست اصولن..
 
ایول مکین زودتر می دادی خب این ندارو(دونقطه دی) فعلا هم که من از عنکوتویی می خوام دربیاماین هاستمون مسخره بازیش گرفته! گیری کردیم ها! حالا ملت فکر می کنن چه قالبی داریم می سازیم اینقدر طول کشیده!!!
ها راستی آقا مارانا، این پست یک خطی سوسول بازیهارو نداریم ها! چه معنی؟ انگار بگی بیا یه گیلاس بزن بعد بخوری ببینی یه گیلاس آب دادن دستت بعد توش سه قطره چکوندن واسه مزه!! بعد هم می گن ایول دیدی مهمونت کردم؟ نوش! والا دیگه!!

وبلاگ ئه سرین خر است که صاحابش یه پست انتقادی توضیحی می خواد بنویسه از این شهروند امروز و نمی تونه!!!
 
می‌گم ئه‌سرین راس می‌گی اون بندِ شونزده و آقای آغداشلو و اینا رو. آقای مارانا تازگی‌ها بیش‌تر با مزدک می‌پره!
 
هرمس جان یک نردبان هم برای تو ساختم در وبلاگ ام. در کمال پررویی هم دعوت ات کردم به بازی جدید. اصلن هم منظورم این نیست که دعوت ام را بپذیری
:دی
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017