« سر هرمس مارانا »



2008-02-23

Alta_matematica__by_LethalSin اهالی اسکاتلند رسم کارایی داشتند. روزهایی بود از سال، که رضایت‌مندی‌شان از روزگار، آن‌قدر کاهش پیدا می‌کرد که می‌نشستند در خانه، برای عزیزان‌شان نامه‌ای می‌نوشتند و از آن‌ها می‌خواستند که برای‌شان بنویسند برای چه دوست‌شان داشته‌اند و می‌دارند. نامه‌ها را پست می‌کردند. می‌نشستند به انتظار. جواب‌ها که می‌رسید، آن‌ها را اول چند بار می‌خواندند. آن‌قدر که حلاوتش رسوب کند در دل‌شان. بعد، نامه‌ها را جایی پنهان می‌کردند تا هر بار که دل‌شان گرفت از خاکستری‌ِ دنیا، دوباره بروند سراغش و روح‌شان را جلا بدهند به مهری که پیدا و پنهان بود در لابه‌لای خطوط. ‌

البته واضح و مبرهن است که این رسم، سال‌ها است که در آن دیار از خاطره‌ها رفته است. نگردید بی‌خود در این ویکی‌پدیاهای‌ بی‌خاصیت‌تان.



Comments:
سالها پیش دختری بود که رسم کارایی داشت. هرچندوقت یک بار بی مخاطب می نوشت روی کاغذ هرچی! بعد یک وقتی یک جایی یک زمانی که معلوم نبود کی، از جلوی ساختمانی یا خانه ای رد می شد و فکر می کرد هی اون نامه باید برسه اینجا! بعد اسم خیابان و کوچه و پلاک خانه رو یادداشت می کرد و نامه رو می فرستاد اونجا. برای آدمهایی که اصلا نمی شناخت و شاید دیگه هیچوقت از جلوی خونه شون یا شهرشون رد نمی شد!

بی‌خود هم بین دوستانتون نگردید که گمون نکنم به اون دیوونگی کسی رو پیدا کنید!

پ.ن. برم تا بیشتر از این آبرو خودمو نبردم!
 
زئوس‌هُمّ صل علا هرمــــــــــس و آلِ هرمس!
ای بابا! اصن چی می‌خواستم بگم حالا که با این سلم و صلوات تونستم بیام کامنت‌دونی‌تون؟!
 
م م م چیزه! چه سخت شده این‌جا نوشتن بعد یه مدت!
حالا عجالتن آقای ب ایمان بیار به صلواتِ المپی تا ببینیم بازم ما رو راه می ده یا نه :ي
 
اِ! آخ جون شد!
همین.
اصن همون رسوب‌ه فقط.
 
اسکاتلندی ها همان وایکینگ ها بودن دیگه ؟ نه ؟
 
چه جالب که امروز این رو نوشتی یعنی دیشب که من بخاطر مشق کلاس مجبور شدم! می فهمی مجبور شدم بشینم و تمام لحظات خوب زندگیمون رو دوره کنم و این نوشته رو امروز سر کلاس که خوندم کلی تو چشمم اشک جمع شد و صدام لرزید و خانوممون هم گفت خونه شما پر از عشقه! حالا می خوای برات پستش کنم یا اینکه پستش کنم؟؟؟
 
نه، پستش کن عزیزم!
 
این روزها چقدر از این رسوم دلم می خاد
 
خو چخبر از اسکار بچه ها ؟
 
جون
پست بعدی چه پست پری خواهد بود
هفهشتا کامنتو افتادیم
 
به نظرم یک مبحثی باز کنیم مریضی‌های وبلاگی. یا وسواس‌های وبلاگی کلن. یا وبلاگیسم/ رئالیسم. اصلن گاهی می‌شود این دنیای حتی آ>‌ور را که می‌گویند آبش فلان و آب پرتقالش بهمان بایند کرد روی نهرهای جاری اینترنت. بعد این روح‌هایمان است که جدا از جسم می‌چرخد توی این دنیای مجازی. دیگر نه جسمی‌ست نه نیازی. اگر که این مادی‌ گرایی رفع شود اصلن چرا که نه. کلن تمام جزئیات هر محیطی که آدم‌ها تویش جریان دارند می‌شود مثل هم. اتوبان، شرکت .. همه‌اش نمونه می‌شود مثلن از یک شهر بزرگ که تمام رفتارهایش می‌شود بایند شود یا همان منتسب شود به رفتارهای جامعه‌مان. بعد دقیقن من هم دچار شده‌ام به همون ربط دادن وبلاگ و واقعیت به هم. یک‌جور در وبلاگ زیستن ِ‌زندگی. یا در زندگی زیستن ِ وبلاگ. دقت کردید مکان هم نسبتن بی‌مفهوم می‌شود توی این مجاز. آن‌وقت فاصله هم که نداریم. زمین هم لابد کم‌کم معنای واقعیش از بین می‌رود.
اتفاقن از وقتی گیر داده‌بودید به پروست و این‌ها که اصلن چرا وبلاگ نویس نبودند و اگر بودند چه وبلاگ‌نویس‌های خدایی می‌شدند و حالا این آقای بائودولینوی دوست داشتنی یک وقت‌هایی فکر می‌کنیم دقیقن این چیزهای دلپذیر منتخب را می‌شد در همه‌ی نوشته‌هایشان پیدا کرد یا از صد تا نوشته سه تایشان قابل‌ شِر کردن می‌شد که همین‌هایست که نوشته‌آند. بعد لابد خودم برمی‌"ردم و نفی می‌کنم و سرآخر به این نتیجه می‌رسم که یک‌جاهایی بوده از زندگی‌شان که کلش شرد آیتم بوده آن هم بالای ... نفر. کانت‌لس نیست ولی خب فرق می‌کند دایره‌ی وبلاگی. فکر می‌کنیم حرف‌ها تِمِ دایره‌ی وبلاگی‌شان را می‌گیرند.
اصولن مجبور شدیم- می‌فهمید مجبور که یک پست بنویسیم در جواب آن پست ابسترکت ِ‌وبلاگ‌گرایانه‌ی سورئال‌تان آن‌جا، در جاکامنتی‌تان (منم سلام آیدا!)
 
خیلی قاطی پاتی حرف زدم به گمانم. تازگی‌ةا نوشتنم برای خودم حکم رمز پیدا کرده باید رمز گشایی شود. می‌گویم مثلن. وبلاگ/ کهکشان/ خون / زهل/ خورشید
و کل من+زورم اینست که در سال‌های آینده که دنیا بیشتر به وبلاگ بودن شباهت پیدا می‌:ند به خاطر سهم کلمه‌ها و تبدیل کارها به مجاز حتی بوسه‌ها و این‌ها لابد باید خون را طوری طرح‌ریزی کنند که نیازی به خوراک و آب نداشته باشد برای گشنگی و تشنگی و یک سعی‌ای کنند تا مدار زهل را یک چرخشی بدهند یا نمی‌دانم یک بلایی سرش بیاورند چه چیزش را نمی‌دانم حس ششم می‌گوید یک بلاهایی سر زحل می‌آورند آن ملت. بعد خورشید که خاموش شد بپرند بچسبند به آن یکی کهکشان یا همین زحل شاید هم اصلن.
انی وی مقصود رمزگشایی بود. حالا اگر خیلی نافهمیدنی و گسسته بود یک پی‌اسی می‌آییم زیرش.
 
سلا.........م! واي خداي من باورم نمي شه كه اومده باشي برام پيام گذاشته باشي... مرسي... از اون بيشتر حقيقتش اصلا باورم نمي شه كه پدر شده باشي... من كه تا اين جوان رعنا را به چشم نبينم باور نمي كنم... ابروي من بردي با اين جريان دماغ، بابا جون... آره يادمه همچين با چكش زده كه هنوز يه خورده ناصافه!!! يادته دسته جمعي مي رفتيم جشنواره فجر؟ گمونم 10-11 سال گذشته باشه... به خدا، پير شديم ،رفت
 
راستي اين رسم اسكاتلندي ها خيلي جالب بود... توي كامنت ها يه چيز ديگه هم خوندم... خوشحالم كه خونه تون پر از عشقه... اميدوارم عشقتون پاينده و ابدي باشه
 
khoobeh
 
به مکین برمی‌خورَد، مکین نوستول می‌زند (ها؟!!)، مکین دوباره افشا می‌کند. خوب شد تو زودتر اومدی مسعوده ها، حالا الان باید واسه این افشاگری این پایین که از کامنت‌دونی‌ت دزدیده‌مش به تو سلام بدم؟ ها جناب علیبی؟


حالا این مرض ای که شما می گویید در باب بهانه شدن همه چیز و همه کس برای نوشتن در وبلاگ، یک نوع کمی متفاوت اش در ما مدتی است ریشه کرد که ربط دادن هر مبحث ای است به پدیده ی وبلاگ! یعنی شور قضیه را وقتی در می آوریم که که داریم بائودولینوی آقای امبرتواکو را می خوانیم و هی فکر می کنیم این آقای بائودولینو عجب وبلاگ نویس یکه بوده برای خودش، بالقوه! (ماجرای پروست و این ها را که یادتان هست؟!) بعد گاهی فکر می کنیم اصلن یک روزی ممکن است کلن این دنیای مجازی بشود مستر و این دنیای بی خاصیت واقعی بشود اسلیو. بعد یک وقت هایی در روز کانکت بشویم به دنیای واقعی. مثلن چراغ مسنجرمان را هم خاموش کنیم تا مجبور نشویم با همه سلام علیک کنیم. بعد لابد یک وقت هایی از سر شلوغی سر، مثلن یک هفته می گذرد که سری به دنیای واقعی نزدیم ببینیم کسی کارمان داشته یا نه. حال همسایه مان خوب است یا نه. گرسنه شده ایم یا خواب مان آمده یا نه. بعد هم هیچ بعید نیست که دچار افسرده گی واقعی بشویم (در مقابل افسردگی وبلاگی) و زندگی واقعی مان را کلن تمام کنیم و برای همیشه بمانیم در همین وبلاگستان.

( همین جوری من-زورتان بود پست بنویسیم در جاکامنتی (سلام آیدا. بهتری؟!) دیگر، نه دخترم؟)

از بی‌نیم‌فاصله‌گی‌ش معلومه که کارِ خودِ خودِ سر هرمسه نه؟
هی بکس! چرا عید؟ بیا از همین الان شروع کنیم اصن، چطوره؟ برو بچز هم خبر کن!
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017