« سر هرمس مارانا »



2008-04-20

اول بروید این‌جا را بخوانید.

 

 

خواندید؟

نع؟ عجب آدمی هستید ها! بروید بخوانید، همین الان!

 

خب، خواندید.

                داشتیم فکر می‌کردیم به همه‌ی این نویسنده‌های بی‌مخاطب‌شده‌ی مغضوبِ ارشاد، چند تا توصیه بکنیم. اول این که همه‌شان بروند دنبال یک شغل بگردند. هرشغلی که ربطی به نویسنده‌گی نداشته باشد. این توصیه کاملن جدی است. اگر نان‌تان هنوز قرار است از قلم‌تان بیرون بیاید، دوره‌ی سختی، خیلی سختی در پیش خواهید داشت. توصیه‌ی دوم این است که از کسی بخواهید که برای‌تان یک وبلاگ بسازد. بعد کمی بچرخید در وبلاگستان. تمام ایده‌هایی را که داشتید در باب این که وبلاگ اصولن چیز چیپی است و حالاحالاها کاغذ کهنه نمی‌شود و کتاب اصلن چیز دیگری است و من دوست ندارم روی مونیتور چیز بخوانم و این‌ها را دور بریزید، سریعن. خب شما الان وارد عصر روشن‌گری شده‌اید. قدم به جایی گذاشته‌اید که روح زمانه را در خودش دارد. اکنون باید یاد بگیرید که وبلاگ، مدیومی است که مختصات و مشخصات خودش را دارد. یاد بگیرید که وبلاگ جای داستان‌های بلند و رمان نیست. جای داستانِ کوتاه هم نیست، مگر این که خیلی کوتاه باشد، در حد مینی‌ژوپ. بعد شروع کنید به نوشتن. از آن جایی که نویسنده‌ی مشهوری هستید، یا حداقل آدم‌هایی هستند در حوزه‌ی ادبیات که شما را می‌شناسند، اسم‌ و لینک‌تان در زمان کوتاهی سر از وبلاگ‌هایی زیادی سر در خواهد آورد. شما در زمان کوتاهی، بازدیدکننده‌های زیادی پیدا خواهید کرد. اما سخت‌ترین قسمتِ کار، نگه‌داشتنِ این بازدیدکننده‌ها است. از تمام تخیل‌تان کمک بگیرید. یادتان باشد که این‌جا وبلاگستان است! این‌جا مثل آن طرف نیست که هم شما که تازه کلاس‌های قصه‌نویسیِ کارنامه‌ را تمام کرده‌اید و هم شما که سی سال است قصه می‌نویسید و هم شما که اصلن مادرزاد نویسنده به دنیا آمده‌اید و هم شما که قصه‌نویسی تدریس می‌کنید اما قصه‌های‌تان بدجور حوصله‌ی آدم را سر می‌برد، همه‌گی با تیراژ 2000 تا منتشر شوید. این‌جا آدم‌های بی‌شیله‌پیله‌ و ساده‌ای هستند که از خانه و زنده‌گی‌شان می‌نویسند و پانصدنفر خواننده‌ی ثابت دارند. این‌جا آدم‌های باشیله‌پیله‌ای هستند که خیلی خوب بلدند چه‌طور مخاطب پیدا کنند و سه‌چهار هزارنفر خواننده‌ی ثابت دارند. دل‌تان خواست؟! دل‌تان خواست که هر کتاب‌تان قبل از چاپ، حداقل چهار هزارنفر مشتری آماده داشته باشد؟ بعله این‌جا وبلاگستان است! اگر آدمِ باهوشی باشید – چون دلیلی ندارد که همه‌ی نویسنده‌ها آدم‌های باهوشی باشند – خیلی زود تبدیل به یکی از قله‌های وبلاگستان می‌شوید. فراموش نکنید که این‌جا هم مثل آن طرف، باید با آدم‌ها معاشرت کنید. باید به آدم‌ها سربزنید. باید با آدم‌ها حرف بزنید. معاشرت‌کردن را از آقای اولدفشن یاد بگیرید. این یک راهنمایی بود. این‌جا وبلاگستان است. داشتیم می‌گفتیم اگر آدم باهوشی باشید، خیلی زود خواننده‌های دست‌اول برای خودتان مهیا می‌کنید. حرف‌های‌تان پخش می‌شود. حالا دیگر وقتش رسیده که کتاب‌های‌تان را بدهید برای‌تان پی‌دی‌اف کنند. بعد آن‌ها را در وبلاگ‌تان رونمایی کنید. لینک برای دانلود بگذارید. به هر کس که خواست ایمیل کنید. این‌جور کارها را از آقارضای قاسمی یاد بگیرید که از چشم‌وچراغ‌های وبلاگستان هستند. بعد بگردید بازخوردهای قصه و کتاب‌تان را از گوشه‌وکنار اینترنت جمع کنید. همه را بگذارید در وبلاگ‌تان. این کار دوباره جمع بیش‌تری را به وبلاگ‌تان خواهد کشاند. شما مخاطب‌های جدید و جالب‌تر و هیجان‌انگیزتری پیدا کرده‌اید. نگران مطبوعات نباشید. تا همین‌جا هم مطبوعات، تاثیرات اولیه را از وبلاگستان گرفته‌اند. وبلاگیزه شده‌اند. این روند به شدت ادامه خواهد داشت. شما را از در بیرون انداخته‌اند اما شما یاد گرفته‌اید که از پنجره وارد شوید. اسم و اثر شما، مطبوعات را دور زده است. ارشاد را دور زده‌ است. با خودتان در زمینه‌ی حقوق مولف کنار بیایید. اصلن چه حساسیتی است؟ مگر کتاب‌تان چاپ بشود، کسی نمی‌تواند بردارد هر جایش را که خواست، تایپ کند و بگذارد در سایت و وبلاگش؟ به هرحال وبلاگستان است. بعد اصلن کتاب و این‌ها را فراموش کنید. حالا مخاطب‌های جدیدی دارید که ارشاد و مرشاد و دولت و مولت، خیلی هم نمی‌توانند مانعی باشند برای‌شان. حالا نوشته‌ها و آثارتان، خیلی راحت دور کره‌ی زمین می‌گردند اگر لیاقتش را داشته باشند. حالا مخاطب‌های بی‌تعارف‌تری دارید، رک و راحت مجیزتان را می‌گویند و فحش‌تان می‌دهند. انتظارش را داشته باشید. این‌جا وبلاگستان است، جَنَم و جَنبه می‌خواهد!



Comments:
شود آيا كه اين كامينگ سون كتابتان باشد ؟
 
:)
اینجاست که آدمی دلش میخواد نویسنده هم باشه!
 
لینکی که بالا گذاشته بودید، دیروز دیدم اما شک داشتم که به این بازی می گویند یا نه! این بیشتر جدی است تا بازی. خیلی جدی است اصلا! حتی کمی عصبانی هم هست! دلخور هم هست اما خوب باید بهش فکر کرد. نمی شود گفت برایش راهی باید پیدا کرد. چیزی جای چیزی را نمی گیرد. وبلاگ نوشتن و معاشرت اینترنتی جای کتاب نوشتن و چاپ کردن را نمی گیرد. جای خودش را باز می کند.( چه جای خوبی هم دارد و در این شکی نیست)اما این عکس العمل مثل این می ماند که به کسی که بچه اش مرده به زور می گویند یکی دیگه دنیا بیاور! حالا این هم ، همان بچه قبلی ت! دیدی بیخود برای بچه مرده ت گریه می کردی!
 
لالا خانم منصف کلن که راست می گوید اما بالاخره آدمی که بچه اش از دست رفته، باید یک راهی، یک راهی پیدا بکند که حناق نگیرد دیگر، نه؟
 
آقای مارانا
فکر نمی کنید نویسنده بیچاره را از چاله در می آورید و در چاه می اندازید با این پیشنهاد؟
طبق گفته شما آن نویسنده بی نوا برای جذب سه هزار خواننده باید شیله پیله ای به هم بزند و اگر شیله پیله ای نداشته باشد همان دویست سیصد نفر خواننده اش خواهند بود پس سفسطه می کنید
نویسنده ای که داستان در وبلاگش می نویسد هر آن در این وبلاگستان بی در و پیکر باید خطر دزدیده شدن اثر یا ایده اش را به جان بخرد
یک دفعه می بینید نوشته اش از یک وبلاگ دیگر با نامی دیگر سر در می آورد. حقوق مولف کجا بود؟ به کی می شود شکایت کرد؟
 
خانم مرضیه خانم، دخترم چاله و چاه کدام است؟ ما مثال زدیم وگرنه چه بسا وبلاگ نویس باشیله پیله که سه نفر هم خواننده ندارد و ای بسا هم که وبلاگ نویس بی شیله پیله که چهارهزار نفر خواننده دارد. تازه ما که تکلیف مان را با حق مولف، این جا روشن کرده ایم که. وقتی در وبلاگستان می نویسید، باید حق مولف را فدای مخاطب بکنید دخترم. همین طور شکایت. اصلن در این دنیای مجازی، شکایت کیلویی چند است؟ آن وقتی هم که ما خودمان از حق مولف و این ها نوشته بودیم، زمان آقای نامجو، مربوط به همان بیرون از این جا بود. وگرنه آدمی که خودش به دست خودش اثرش را این جا پابلیش می کند، باید پیه این چیزها را به هم به خودش و اثرش بمالاند قبلش.
 
به قول میرزا : ما نیز با شما وحدت می کنیم.خودمان هم دوست داشتیم از همین چیزها بگوییم که گفتید شما
 
آقای مارانا اول اینکه من جای مادرت هستم. بعد هم شما می خواهید مرا راضی کنید که اثرم را در وبلاگستان منتشر کنم که امکان ندارد بنده راضی شوم.
 
آقای مارانا اول اینکه من جای مادرت هستم. بعد هم شما می خواهید مرا راضی کنید که اثرم را در وبلاگستان منتشر کنم که امکان ندارد بنده راضی شوم.
 
خانم مرضیه خانم، سر هرمس مارانا است دیگر، گاهی مادربزرگش را هم دخترم خطاب می کند. شما به دل نگیرید. اثرتان را هم منتشر نکنید. کسی که کسی را هُل نداده است این جا.
:D
 
یا سر! کتاب خودتان را بخوانیم الهی!
 
خوب من فقط شیله و پیله رو متوجه نشدم! باشیله پیله باشیم بهتر است یا نباشیم؟
بعد یه اشکال دیگه هم دارم داستان کوتاه ننویسیم یا لینک پی دی اف اش را بگذاریم یا چی؟
 
درباره این که حناق نباید گرفت، بسی موافقم و تسلیم!آقا تسلیم!اصلا مردن از حناق مرگ بیخود مزخرفی است! بعد هم آقای مارانا بنده طبق قوانین نانوشته وبلاگستان لحن خانم مرضیه جان را می دزدم( یوهاهاها) و می نویسیم من جای دخترت هستم!می فهمی؟ ( مرضیه جان حالا ناراحت نشوید یک وقتی! آمدیم توی وبلاگ بابای مجازی مان که فوق فوقش ده سال ازمان بزرگ تر است خودمان را ننر کنیم دیگر)
توی پرانتز تر: من که گفتم این بحث، کلا عبوس و عصبانی و دلخور است
 
دِ همین دیگر لاله خانم، دخترم! ده سال در مقیاس شما، می دانید در مقیاس مجازستان و المپ ما چندین ده سال می تواند که بشود؟
 
خانم «دختر آيدين» عزيز! دستم به دامن‌تان! شما به اين آقای «سر هرمس» بفرماييد كه من هم به وبلاگ‌های ديگر سر می‌زنم و آن‌ها را می‌خوانم (همين اواخر بود كه برای‌تان نوشتم كه مگر می‌شود من وبلاگ نخوانم. نوشته بودم كه اگر نخوانم، اساسا ً مختصات وبلاگ‌های خودم را نسبت به چه چيزی می‌توانم تعريف كنم). خلاصه يك‌جوری ايشان را متقاعد بفرماييد كه اين‌‌شكلی به ما كنايه نزنند؛ همان‌گونه آن دوست‌ موطلايی‌تان، شما را در اين زمينه متقاعد كردند. اما در مورد معاشرت؛ خب، در اين مورد واقعا ً تسليمم. دفاعی ندارم. واقعيت – واقعيتی كه دوستش ندارم، اما شايد گريزی هم نه - اين است كه دايره معاشران حقيقی‌ام بسيار كوچك است؛ اصلا ً شايد به جبران همان واقعيت است كه دايره معاشران مجازی‌ام را گسترش داده‌ام. خانم «دختر آيدين» عزيز! اين‌ها را شما خدمت‌شان بفرماييد؛ ارادت را ما شخصا ً به ايشان عرض می‌كنيم
 
آقای جالب‌توجه عزیز، به نیابت از جناب سرهرمس- که البته بنده جای دخترشان هستم، اما چه می‌شود کرد :ي- عرض شود که گمان نکنم جناب هرمس قصد کنایه زدن داشته باشند و به نظر من هم معاشرت شما مثال زدنی است. خودم هیچ وقت ذوق مرگی ناشی از دیدن کامنت شما را در وبلاگم فراموش نمی‌کنم.
و البته من علیرغم تلاش دوست‌ موطلایی هنوز بابت آن قضیه متقاعد نشده‌ام :ي چه می‌شود کرد، ذهن است دیگر :ي شما هنوز همان آقایی که گفتم هستید در ذهن من :ي
 
با این وجود به نظرتان چیزی از جنس تخیل برای نویسنده ی بخت برگشته می ماند که بخواهد بنویسد ؟ من که می گویم نه .نویسنده ای که شغل دیگری دست وپا کرده وبقیه ی وقتش به پرسه گردی در اینترنت می گذرد چه می ماند در برش ؟
 
هرمسا...ما ترجيح مي ديم رو كاغذ بينويسيم شايد ارشاد جلوشو بگيره.... چند نفري از سر كنجكاوي هم كه شده مطالب مارو بخونن...
تو دنياي بلاگ كه والا جاي رقابت ما دهه شصتي!!( به قول خود شما) نيست كه
 
آقای اولدفشن عزیز، خانم نازلی بدجوری راست می گویند. کنایه کدام است آقاجان! ما خیر سرمان داشتیم از این قابلیتی که شما دارید و ما اسمش را گذاشتیم معاشرت و آن این است که ملت را خاطرخواه خودتان (حالا پرسونای تان) بکنید، تعریف می کردیم. شما عجب برداشت پیچیده ای کرده بودید ها!
 
سلام موسیو هرمس
من در این مورد یک پست دادم امیدوارم که به درد بخوره. اگه نظر بدید خیلی خوشحال می‌شم.
با تشکر از شما که باعث آشنا شدن من با این بحث شدید
 
قربان يك قرار از خودتان در كنيد لطفن،‌ مي آييم از هركجا به هر كجا كه آدرس بدهيد، غر هم نمي زنيم ديگر!
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017