« سر هرمس مارانا »



2008-06-08

...

گاهی با خودم فکر می‌کنم آدم‌ها با رازهای‌شان زنده هستند لابد که وقتی شبی، نیمه‌شبی، این‌جوری تمام خودشان را بیرون می‌ریزند، می‌بینی تمام شدند و رفتند پی کارشان.

بعد قهوه‌ام را تنگِ لپ‌تاپ می‌گذارم و سیگاری آتش می‌زنم. یاد آدمی می‌افتم که حالا دیگر نیست. نه که رفته باشد به دیار باقی، در پیرامون من نیست این روزها، در جهانِ من نیست. یادم می‌افتد که همیشه قسمتی از هر ماجرایی را برای خودش نگه می‌داشت. هیچ وقت همه چیزِ همه چیز را تعریف نمی‌کرد برایت. هاله‌ای از رمز و راز - به زعمِ خودش - درست کرده بود دور خودش. بعد، روزی آن‌قدر این هاله عمیق و شدید و غنی شد، آن‌قدر مملو از ماجراهای ریز و درشت، حرف‌ها و سکوت‌ها و نگاه‌ها، که دیگر نمی‌شد آن آدم را از ورای آن دید. گم شد رفت پیِ کارش.

خوب که فکرش را می‌کنم می‌بینم اصلن همین فیلمی که این روزها از آن آقای خواننده ساخته‌اند، همانی که شش‌هفت نفر نقشش را بازی می‌کنند، از جمله کیت بلانشت، اصلن باید به‌ترین برگردانِ تصویری بیوگرافی یک آدم باشد. مگر می‌شود یک روایت خطی، با یک هنرپیشه، ساخت و پرداخت از آدمی که سال‌ها بوده؟ (البته عکس‌ها اصولن دروغ زیاد می‌گویند. مگر تمام سفر به خنده و قیافه‌گرفتن و شادخواری گذشته که عکس‌ها، مجموعه‌عکس‌های سفر، همه‌ دارند همین یک حس را ثبت می‌کنند؟ گاهی لازم است وقتی داری فیلمِ تفرجی می‌گیری از تفرجت، آن لحظه‌های بی‌خودِ بی‌خاصیت را هم ثبت کنی. همان‌ها که طرف نشسته دارد ناخن‌هایش را کوتاه می‌کند، یا آب در سماور می‌ریزد، یا دندان‌هایش را مسواک می‌کند، چه می‌دانم، دارد با یکی بحث می‌کند که کدام‌شان برود چمدان را بیاورد.)

حالا حکایتش این‌جا است که آدم‌ها خودشان را تکه‌تکه کرده‌اند در جاهای مختلف. در آدم‌های مختلف. تکه‌ی من با آقای ایکس را کسی جز همان آقای ایکس نمی‌داند. تکه‌ی من با خانم ایگرگ را هم فقط خودش می‌داند. این‌ها اصلن با هم جمع نمی‌شود. دو تا آدم مختلف هستم من در هر کدام از این تکه‌ها. حکایتِ ساختار هولوگرافیک نیست که هر جزئی، همان کل باشد، تمام و کمال، با تمام خصلت‌هایش. من دی‌ان‌ای و این‌ها سرم نمی‌شود. فقط این را می‌دانم که این تکه‌های پراکنده‌ی من مانع‌الجمع‌اند با هم. لابد برگردانِ تصویریِ من را باید یک دوجین هنرپیشه، مرد و زن، بازی کنند تا قسمتی از جانِ کلام، از کلیتِ من، به دست بیاید.

این تکه‌ها، بااهمیت و بی‌فایده، بی‌خاصیت، رازهایی هستند از من. راز هستند چون فقط من و آن آدم از آن‌ها خبر داریم. گاهی سعی کرده‌ام این رازها را به شراکت بگذارم. هم‌زمان برای دونفر، یکی باشم. بعد واکنشِ هرکدام، من را، رازم را، تبدیل کرده به چیزی دیگر. همین‌جاها است که هنرپیشه‌ی بعدی باید وارد شود.

گاهی فکر می‌کنم آدم‌ها هیچ‌رقمه قابل ترسیم نیستند. فقط روایت‌های مختلف‌اند که کنار هم نشسته‌اند. یک تناقض‌های عجیبی هم دارند، گاهی، با هم.

سیگارم را خاموش می‌کنم. وبلاگستان جای خوبی است برای رمزآمیزی و رازآلودی. خودبه‌خود، هر چه هم که سعی کنی تمامِ خودت را بنویسی، باز یک تکه‌هایی همیشه مفقود است. انگار اصلن جذابیت وبلاگستان و آدم‌های وبلاگی، به همین رازهای تمام‌نشدنی‌شان است.

...

 

سیمون

ششم ژوئن 2008

مون‌پلیه



Comments:
سلام مهرداد هستم .از شیوه ی نویسش شما بسیار لذت بردم.لقب وسوسه برانگیزی هم برای خودت انتخاب کرده ای. موسیو ورنوش هات مرا یاد مشابه هایی البته با حفظ استقلال در بلاگ معروفی می اندازد. اگر نظرت را در خصوص بلاگ ما هم بدهی مخصوصا" در باره ی نامجو خوشحال می شوم.
painofbeing.blogfa.com
 
و از همه جالبتر اینکه این تکه ها رو نمیشه تو هیچ پازلی کنار هم چید حتی اگر صاحب تکه ها خودت باشی
 
و بدانيد و آگاه باشيد شما هم يك ستاره هستيد:
http://iranian-idiot.blogspot.com/2008_06_01_archive.html#1075673563058729406

خوش وقتم!
 
به ادرس . رامین .gmail یه میل زدم. نخوندیش هنوز؟
 
‏اتفاقا خوب مي‌شه همه اين تيکه ها رو جمع کرد... فرض کن مثلا ميخواي يه رمان بنويسي‌ در مورد هرمس مارانا... دقيقا تمام اين تيکه ها و تک ‏تک ين ماجرا ها که هرمس مارانا با ايکس و ايگرگ و زد داشته بايد با هم جمع بشن که يه هرمس ماراناي درسته ساخته بشه... حالا ممکنه يکي‌ اين کتاب و ‏بخونه و بگه من نميفهم اين شخصيت اصلي‌ چه جور موجوديه اصلا و کتابو نصفه ول کنه... يکي‌ هم ممکنه تا تهش بخونه و همه چيز رو بفهمه بهتر از ‏خودت...

‏مخاطبت بايد صاحب نظر باشه...
 
جناب آنونیموسِ صاحب نظر:

اتفاقن، اتفاقن قبلن در مورد «هرمس مارانا» کتابی نوشته شده است که برحست تصادف، آقای ایتالو کالوینو هم نویسنده ی آن کتاب بوده اند. اما در بابِ «سرهرمس مارانا» هنوز کتابی نوشته نشده و گاس که اگر نوشته شود، مصداقِ همین حرف شما باشد فرزندم.
 
‏وا !!
‏پسرم مگه فقط يه دونه هرمس مارانا فکر ميکني‌ داريم که يه نفر کتابشو بنويسه و تموم شه ؟ مثل اينکه بگي‌ فقط يه دونه انت داشتيم که رومن رولان کتابشو نوشت و تموم شد... اينطوري نيست جان دل... همين گوشه موشه ها سرتو بچرخوني‌ 1000 تا انت و هرمس و ژان ‏کريستف ميبنيني‌ همچين استه آسته مي‌رن و ميان... سر و کنت و کنتسش هم توفيري نداره چندان.
‏خلاصه که حيفه... اگه خوندني‌ هستي‌ بنويس... همچين کامل و خلص هم بنويس ... حالا شايد تا وقتي‌ تو تموم کردي کتابتو يه ناشر مجنوني‌ هم پيدا ‏شد و چاپش کرد اونم با جلد زرکوب عنابي‌ ! خدا رو چه ديدي...
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017