« سر هرمس مارانا »



2008-07-09

«شماها دارید شورِ قصه‌گویی را از دست می‌دهید. چرا؟ این فاجعه است.

... شما جوان‌ها می‌خواهید پز بدهید که تئوری بلدید که از قافله‌ی نقد جدید و نو عقب نیستید و یادتان رفته که اول از همه باید قصه بگویید، کو قصه‌ی شما؟ ما که بد یا خوب قصه‌ی خودمان را گفتیم...»

هوشنگ گلشیری

«... که به گمان من هولناک‌ترین چیزها سیاه‌چاله‌های بی‌روزن‌اند و اساسی‌ترین روزن در سیاه‌چاله‌ی وجودِ آدمی زبان است و همین است انگار دلیل آن که اجدادمان قصه‌گو بوده‌اند در دلِ غارها، آن‌طور که گلشیری می‌گفت تا که شاید گفته‌ باشد هیچ مفری نداریم برای گریز از این غار وجود، جز همین زبان که قصه‌گو است و قصه‌پرداز...»

منیرالدین بیروتی

 

دقایقی از نیمه‌شبی خسته گذشته، سرهرمس نشسته پایِ جادویِ قصه‌هایی که سینمایِ این‌روزها، انگار دارد دوباره به خاطر می‌آورد که چه‌طور باید تعریف‌شان کند. با خودش فکر می‌کند یک‌وقتی باید دستِ حسین‌آقای معززی‌نیا را بگیرد و دونفری به آقای افخمی ثابت کنیم که قصه‌گفتن‌های سینما، هنوز تمام نشده است.

گیرم که تلخیِ هول‌ناکی داشته باشد به اندازه‌ی تمام خون‌هایی که در «سوئیتی‌ تاد» روی تیغِ سلمانی می‌ماسد و این بی‌فرجام‌ترینِ اسطوره‌ی امروزینِ آقای تیم برتن را رقم می‌زند. همانی که انگار دارد انتقامِ همه‌ی لحظه‌های دل‌نشینِ قصه‌های پیشینِ آقای برتن را از تماشاچیِ بخت‌برگشته می‌گیرد. گاهی فکر می‌کند سرهرمس که تادِ آرایش‌گر، بت‌من‌ای است که نفرتش از اجتماعِ خشمگین به آن درجه از شکوفایی و اقتدار رسیده که دیگر مهم نیست گناهی بر آدم، بر قربانی، متصور باشد یا نه. که دیگر صبح که می‌شود، خسته از مبارزه‌ با آدم‌های شریرِ گاتهام‌سیتی، به کاخِ امن‌اش برنمی‌گردد تا لباسِ بزم بپوشد. آقای تاد درست جایی شروع می‌شود که بت‌من امیدش را به رستگاریِ نوع بشر، می‌گذارد دمِ کوزه. تیغِ تیزِ سلمانی‌اش را می‌کشد و حمامِ خونی راه می‌اندازد که کیل‌بیل‌های آقای تارانتینو، بازی‌چه‌ی کودکانه‌ای است در سرفصلِ خشونت، در سینما.

گیرم که حلاوتِ گیرا و معصومانه‌ای داشته باشد قدِ Stardust. که میشلِ فایفر را بگذارد در قامتِ جادوگرِ عفریته‌ای در جست‌وجوی نامیرایی و رابرت دنیروی دوست‌داشتنیِ نقش‌های فرعیِ این روزها را، در هیاتِ کاپیتان شکسپیرِ خشنی که پشتِ ستاره‌ی حلبی و ترس‌ناکش، قلبی از طلا دارد و پیانو می‌نوازد و والس می‌رقصد و در خلوتِ خودش، گیِ مهربانی است. گاهی آدم باید با خودش کلنجار برود که دقایقی از نیمه‌شبیِ خسته گذشته، افسانه‌ی شاهِ پریان را انتخاب کند برای دیدن و بعد هی به خودش و آباء و اجدادش درود بفرستد که دست‌اش روی عجب آب‌نباتِ خوش‌آب‌ورنگ و پرمزه‌ای درنگ کرده.

راستی چرا کسی این «کاپیتان اسکای و دنیای فردا» را زیاد جدی نگرفت؟ یادتان هست؟

Labels:



Comments:
MY LORD!
مدتي است كه بارگاهتون اون حس و حال جووني قديم رو نمي ده... انقدر كه از پرسوناژهاي بلاگي تعريف مي كنيد گاهي حس مي كنم خودتان هم يك فاتحه براي اين پرسوناژها خوانده ايد و اكنون خداوار به دنبال زنده كردن اين مرده هاييد كه بيش از پيش درگير روزمرگي شده اند... آنهم روزمرگي كه دوستش ندارند نه آن روزمرگي شيرين كه خودتان مي دانيد...
دلم براي بارگاه قديميتان تنگ شده شدددديددد...
 
برای من هم کمی مثل همین آقا یا خانوم خاکه. ضمن اینکه مثل قدیما که اینجا مرجع رفتن به وبلاگ هایی که دوسشون د ارم بود، نیست.(به کار بردن سه فعل پشت سر هم نوبره) چون دیگه لیست وبلاگ های به روز شده این بغل نمیاد.
 
والا ما جدی گرفتیم اما علمای عظام چنان (‌ هم به کسر چ هم به ضم چ ) چپ چپ ( فقط به فتح چ ) نگاهمان کردند که یعنی تو نمی فهمی و اینا که ما در حالی که با نوک پا بر زمین می نوشتیم زنده باد آنجلینای یه چشی و لارنس اولیویه دیجیتالی سکوت اختیار کردیم. حجتی مثل سین سیتی می خواستند برای معجزه سینمای فانتزی تمام گرین اسکرین...
انگار
 
حق با شماست هرمس مارانایِ عزیز؛
این آقایِ افخمیِ ما چندسالی‌ست که جفتِ پاهایش را کرده تویِ یک کفش و حرفِ خودش را می‌زند و حرف هیچ‌کی را قبول نمی‌کند. باید یک‌جوری درستش کنیم. حیف است به خدا.
بعدِ تحریر: آقا، مخلصیم. زنگ می‌زنم که قرار بگذاریم حتماً.
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017