« سر هرمس مارانا »



2008-07-26

امروز جمعه است. حوالی نه بالاخره از آغوشِ خواب جدا می‌شویم. جناب جونیور یک ساعتی هست که بیدار شده. خودش بلند شده رفته از یخچال آبِ سردِ سردِ سردش را برداشته و نوشیده. بعد رفته کارتونِ پیگلت را گذاشته. عسل‌شیرش را هم خودش در مایکروویو گرم کرده و خورده. بعد هم پوشکش را عوض کرده. قهوه‌ی دم‌کشیده منتظر است، خودش. پن‌کیک‌های خانم کوکا خودشان ور آمده‌اند. ریشِ مبارک را همین دیشب اصلاحات فرموده‌ایم. حوالی ساعت ده، سرحال و بی‌خسته‌گی و بی‌فرسوده‌گی، داریم می‌رانیم به قصدِ کلوپِ باغ‌موزه. پخشِ ماشین هم خودش برای‌مان تشخیص داده که این وقتِ صبحِ روز تعطیل، لابد باید اول زلف‌برباد‌مده‌ را گوش کنیم، نسخه‌ی بدوی. ماشین را در پارکینگِ کلوپ پارک می‌کنیم. تا باقی رفقا بیدار نشده‌اند، استخر خلوت است. آب‌جوی خنکی برمی‌داریم و می‌پریم در آبِ خنک. بعد از نیم‌ساعت، ایستاده‌ایم کنارِ میزِ بیلیاردِ کلوپ. با همان حریف‌ همیشه‌گی. جناب جونیور دارد در اتاقِ امنِ بازیِ بچه‌ها، سرش را به درام‌ و ساکسیفونش گرم می‌کند. خانم کوکا، هنوز صدبار طولِ استخر را کرال نرفته است که بیرون بیاید. سیگارِ دوم‌مان را که خاموش می‌کنیم کنارِ میز، تک‌تک و جفت‌جفت، باقی رفقا هم رسیده‌اند. دو دسته‌ی شش‌نفری می‌شویم و به زمینِ سرپوشیده و خنک و نرمِ والیبال می‌رویم. حسابی که خیسِ عرق و کل‌کل‌های بی‌پایان‌مان شدیم، ساعت تازه به یک ظهر رسیده. وقتش شده که برویم دورِ باربی‌کیوی محوطه‌ی کلوپ. کبابی و شرابی. احیانن هم ربابی. بعد سیگارهای شکم‌پری و گُله‌بحث‌های این را دیده‌ام و آن را خوانده‌ام و فلانی و فلانی هم بعله و این‌ها. ها خبر خوب هم این که امروز در سینماتکِ کلوپ، آخرین نسخه‌ی بت‌من را نشان می‌دهند. اصلن فیلمِ اکشن جان می‌دهد برای بعد از نهار. جناب جونیور نهارش را در همان پلی‌هاوسِ کلوپ نوش جان کرده، با رفقا لابد. خانم کوکا هم خودش را یله داده در گرمای مطبوعِ ساعتِ دوی ظهر و گذاشته که باد، از حوالیِ پیکرش بگذرد بی‌دغدغه. فیلم که تمام می‌شود، با سایر رفقا جمع می‌شویم کنار زمینِ گلف. گل می‌گوییم و گل می‌شنویم. می‌خندیم. قهقهه می‌زنیم حتا. غیبت می‌کنیم و غر می‌زنیم و خطابه‌های پرشور و بی‌شور سر می‌دهیم. سایه‌ها که شروع کردند به بلندشدن، غروب که کم‌کم خودش را کشید داخلِ کلوپِ باغ‌موزه، وقتِ قهوه است لابد. وقتِ سیگاردودکردن‌های پی‌درپی و حرف و گفت‌های روشن‌فکریِ دمِ غروب، با آن عزیزترین‌هایی که سرشان درد می‌کند لابد برای این گپ‌های تکراری. دوسه ساعتی که از ولویی‌ها گذشت، موسیقیِ آقای ویوالدی که پخش‌تر شد در فضا، جناب جونیور که کم‌کم آرام گرفتند در آغوش‌های ما، خانم کوکا که کیفش را برد از آبجویِ پنج‌درصدی که آرام‌آرام رخنه کرد در خونش، دوتایی و سه‌تایی و چهارتایی، یک گوشه‌ای، تراسی، غروبی را لابد گیر می‌آوریم یک گوشه‌ای، به حرف‌های یواشکی‌مان. به شاعرانه‌هامان لابد. بعد هی دلت می‌خواهد از این گروه بروی سراغ آن یکی. سر همه‌ی میزها دمی بنشینی. جرعه‌ای با هرکدام بنوشی. کله‌ات را گرم و گرم‌تر کنی. بعد لابد دوسه‌تا از حواس‌به‌جاترها را با خودت برداری بروی به محیاکردنِ آتش. برای جوجه‌ی شب. ساعت حدود ده باید باشد که جناب جونیور در تخت‌خوابی گرم و تمیز، کنار یه مشتِ بچه‌ی خوردنیِ دیگر، آرام گرفته به خواب. بعد تازه تو زنده‌گی‌ات را آغاز می‌کنی لابد. جرعه‌جرعه بالا می‌روی و آواز می‌خوانی دورِ آتش. گونه‌های قرمزشده را می‌بوسی به مهر. در آغوش می‌گیری آدم‌های مهربانِ پیرامونت را به خوشی، خرمی. یکی لابد دارد سازدهنی می‌زند. یکی هم آکاردئون. عیبی هم ندارد که فردا روزِ کاری است لابد. یکِ نیمه‌شب نشده، گرم و زنده چون شن‌های تابستان، بچه‌ات را بغل می‌کنی و دستِ عشقت را می‌گیری و برمی‌گردی خانه.

ها لابد یادت می‌ماند که فردا باید شارژِ ماهیانه‌ی کلوپِ باغ‌موزه‌ات را هم بدهی.

 

 

بادآورده‌ها، از ریشه‌ی همان بربادرفته‌ها هستند. با این تفاوت که بربادرفته‌ها، زمانش ماضی است و این یکی، آینده لابد. برای اطلاعات بیشتر ر.ک به *.



Comments:
دقت دارید که تازگی ها -هم مثل قبل تر ها- دارید حسودی ما را انگول می کنید
ما هنوز در کف کامنت های 3 ونیم شب عالی مانده ایم به ولله
 
ببین هرمس،من اعتراض دارم اصلن.حالا بگذارند به حساب اینرسی سکون یا هر چیز دیگر اما کامنت دونی تو اصولن برای من و خیلی های دیگر پر است از نوستالژی با طعم های مختلف.بعد هیچ رقمه این شر آیتمز ویت
نوت ها توی کتمان نمیرود که نمیرود.مثلن یکیش همین مکین مک مک شده اش که خودش هم قبول داشت همین حرفمان را و گلایه میکرد از جبر تکنولوژی لابد
حالا یعنی نمیشود یک کاری کنیم برایش که کامنت دونی اینجا بیفتد به رونق دوباره؟
 
واه گلف چه به سرهرمس میاد
 
چقدر همه مان شوق رسیدن این روزها را داریم ... چقدر همه مان دلمان می خواست این دور هم جمع شدنهای جداجدایمان در خلوت آپارتمانهای تنگ و تاریک به جمع های بزرگی در روشنای روز بدل شود ... چقدر از خفاش بودن خسته ایم ... چقدر هنوز از این خاک نبریده ایم به انتظار این روزها
چقدر مرسی از این تابلوی بی نظیری که کشیدی!! ، پرینتش را می دهم همسر م هم بخواند که دلش نگیرد از این بی کسی این روزهایمان ... از این جمع بزرگ دوستانمان در ونکوور و مونترال و تورنتو و ... هرجا به جز تهران
آخ که چقدر دوستان جدد نیاز داریم
 
من همین الان فتوکپی گرفتم از شناسنامه و 2 قطعه عکس هم ضمیمه اش کردم. آفا جان هرکی دوست دارید ما را هم عضو کنید
 
This comment has been removed by the author.
 
سر هرمس یه مطلب با همون عنوان نکنید نوشتم یه نگاه بنداز ببین چطوره.
 
خوب به‌گمونم اون‌وختا این‌جا شَر به پا می‌کردیم حالا تو گودرسسون شِر. حالام کاری نداره فاطمه جان بپریم وسط میدون؟!
بعد هم به جون مامانم همچین منظوری ندارم از اون مک‌مکه ها! نصفه‌شبی به سرم زد یهو! می‌خوای اسمِ بچه آدمیزادیمو بذارم ها؟ :ي
 
یک لحظه خواستم باور کنم .جایی در نه ذهنم از شدت آرزو باور کردم که جایی در تهران در مکانی عمومی اینهمه رخ می دهد .اما فقط برای یک لحظه
 
یعنی ميشه آخر خدمت رو اينجوری تموم کرد؟
من که پايم.
هرمس جان من هم در پايان دوره به سر مي برم و آي لذتي مي برم.
اين هم عکس حال و روز اين ايام من
اين
پاينده باشيد و شنگول :D ;)
 
عرضی نیست. خواستیم بگوئیم که "دونت درینک اند درایو" مخصوصا با جونیور... یادمان افتاد که این ماشین هوشمند شما یحتمل آدرس خانه ببخشید کاخ شما را هم بلد است و خودش میبردتان صاف داخل حیاط مجلل عمارت...
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017