« سر هرمس مارانا »



2009-03-01

(آن‌چه بود..)
«در باب این که احساس تنهایی نکنی نادر!»
ساعت هفت و ربع صبح یکی از روزهای اسفند است. نشسته‌ام در اتاق به صبحانه‌خوردن. مدیر مالی‌ کارگاه می‌آید تو که آجرفروش و سنگ‌فروش وگازوییل‌فروش امروز دارند می‌آیند برای مطالبات‌شان. می‌گویم مگر قرارنبود فردا بیایند؟ مگر قرار نبود قبلش تلفن بزنند اگر قراری بر پرداخت بود بیایند؟ می‌گوید بس که پی‌گیری کردند گفتم امروز بیایند! می‌گویم خب. چایی‌ام را هم می‌زنم. تلفنِ همراه‌اولم زنگ می‌خورد. پیمانکارنقشه‌برداری است. می‌گوید مهندس به خدا با امروز می‌شود سه هفته که هی داری امروزفردا می‌کنی. می‌گویم می‌دانم. من هم سه هفته است منتظرم ازمحل پیش‌پرداخت فاز دوی پروژه، که از آذرماه شروع شده، علی‌الحساب بگیرم که به شماها پرداخت کنم. صبر کن. این هفته را هم صبر کن. پنیر رامی‌گذارم لای نان. آدمِ تامین ‌تجهیزاتِ کارگاه می‌آید که امروز موعد پرداخت هزینه‌های آژانس شب‌های بتن‌ریزی ماه قبل است بعلاوه‌ی فیش‌های تلفن. الوارفروش هم مرتب تماس می‌گیرد برای گرفتن چک‌ش. می‌گویم صبر کن. تا ظهر خبرت می‌کنم که چه‌کار کنی. لقمه را می‌جوم. تلفن داخلی زنگ می‌خورد که دیروز تا حالا هردو پمپ بتن خراب شده‌اند. امروز بتنِ تاپ‌ دکرا باید بریزیم. سیمان هم کفاف نمی‌دهد. می‌گویم به بچینگ بگو آمار دقیق بدهد. دیروز که داشتیم! آدمِ ترانسپورت را صدا می‌کنم. می‌گویم به هرمصیبتی شده امروز تا ظهر پمپ‌ها باید کار کند. وگرنه به هزینه‌ی خودش پمپ کرایه خواهم کرد. یک قورت چایی‌شیرین می‌خورم. آدمِ کنترل‌پروژه می‌آید که لوله‌های صدوشصت پی‌وی‌سی هنوز وارد کارگاه نشده. می‌گویم قول امروزرا داده پدرسگ. می‌گوید آندرگراند رفته در مسیر بحرانی. می‌گویم خودم می‌دانم! مربای آلبالو می‌ریزم داخل بشقاب. یادم می‌آید به امور مالی سپرده بودم گزارش بستانکاری پیمانکاران را امروز صبح بگذارد روی میزم که برای پرداختش با دفتر مرکزی هماهنگ کنم. تلفن ایرانسل‌م صدای اس‌ام‌اس‌ش درمی‌آید. عزیزی است که باید جوابش را درجا بدهم. دل است دیگر. آدمِ آزمایش‌گاهِ بتن می‌آید که این پرداخت ما چی شد؟ می‌گوید بتن‌تان اگرجواب نداد من را مقصر ندانید. می‌گویم تو خجالت نمی‌کشی روز روشن من را تهدید می‌کنی؟ این را در دلم می‌گویم. بعد بلند می‌گویم که لطفن عصر به من سر بزن. تلفن روی میز زنگ می‌خورد. از یزد پلی‌اتیلن‌کار زنگ زده برای صورت‌وضعیتش. دعوایش می‌کنم که حساب تو در امور مالی منفی است. صد بارگفتم که بیا دنبال تایید صورت‌وضعیتت باش خودت! چایی‌ام سرد شده. آدمِ امور قراردادها آمده که مهندس فلانی درخواست وام دارد. دارد زن می‌گیرد. می‌گویم غلط کرده! فوقش علی‌الحساب از حقوقش را بتوانم بدهم، آخر هفته. به سرپرست کارگاه مشهد تلفن می‌زنم. می‌گویم مگر قرار نبود برای من میز وکامپیوتر بفرستی تو؟ می‌گوید همین هفته. تلفن می‌زنم به دفتر مرکزی. می‌گویم وصل کند به تامین‌تجهیزات. می‌گویم مگر به من نگفتید که دیروز رنگ‌های لایه‌ی پرایمر ارسال شده است. به من که نباید دروغ بگویید دیگر!می‌گویم وصل به امور مالی مرکز. می‌پرسم رسید سندهای شن‌وماسه‌فروش؟ می‌گوید نه! در اسناد ما فقط همان پیش‌پرداختش است، یعنی بدهکار! از دفترکارفرما تلفن می‌زنند که آقا این بلوک هشتِ پایپ‌رک کمکی هنوز از کارگاه سندبلاست نیامده. می‌گویم آمده. از دیروز پای کار است. تا ظهر نصبش شروع می‌شود. تلفن می‌زنم به بانک که این دسته‌چک من را بدهید همین آقا برایم بیاورد. اس‌ام‌اس می‌آید به ایرانسل. خوشحال می‌شوم که لابد... آقای ایرانسل تبریک گفته تولد کوفتیِ کسی را، یا چه می‌دانم تسلیتِ مرگِ یک مزخرف‌مردِ دیگری را. می‌گویم به تخم‌م آقا، به تخم‌م. آدمِ حراست می‌آید که دیروز رفته‌ایم سی‌دی پیدا کرده‌ایم از کمپ کارگری. می‌گویم غلط کردید شما! تلفن می‌زنم به گریتینگ‌فروش که تو مگر قول ندادی گریتینگ‌های دابلیوتی‌پی را برسانی امروز؟ می‌گوید شما مگر قول نداده بودی مانده‌حسابم را صاف کنی دیروز؟ می‌گویم بردار بیاور، همان‌جا حسابت رامی‌دهم. صبحانه‌ی نخورده‌ام ماسیده روی میز. با انبار تماس می‌گیرم که آمار ورق‌های ورودی به کارگاه را بدهد. تلفن می‌زنم به آهن‌فروش که لیستم را دارم برایت می‌فرستم. می‌گوید از پول خبری شد مهندس؟ می‌گویم هفته‌ی بعد. همراه‌اول زنگ می‌زند. می‌گذارم روی اسپیکر. دارد دادو‌بی‌داد می‌کند که حساب منِ شده فلان‌قدر. می‌گویم سندش نخورده هنوز. می‌خورد، صبر داشته باش! می‌گویم زیرسیگاری برایم بیاورند و این یعنی روز تخمی‌ای در پیش دارم. چون روزهای غیرتخمی می‌روم بیرون سیگارم را می‌کشم. تلفن می‌زنم به مدیر پروژه که دیروز برایت فرستادم برنامه‌ی بتن‌ریزی این ماه را. برای تامین سیمانش چه کردی؟ می‌گوید خبرت می‌کنم تا عصر. به امورمالی زنگ می‌زنم که لطفن تا عصر صورت حقوق آذر پرسنل را برایم به تفکیک کارگری و مهندسی بیاورید. بعد هم سنگ‌فروش را صدا کنید. سه عدد چک به تاریخ فلان و بهمان و بیسار بدهید دستش. اس‌ام‌اس‌ای می‌آید محتوی محبت وتوجه و مهر. دلم می‌رود. غنج می‌رود. یادم می‌آید ورق‌های بیست و پنج میلی‌متری هنوز از برش‌کاری برنگشته‌اند. تلفن می‌زنم به مدیرعامل. می‌گویم آرماتوربند را فردا دریاب که صد و اندی نفر کارگرش اگر چیزی دست‌شان را نگیرد، تعطیل می‌کنند و از برنامه عقب می‌افتیم. نصاب اسکلت آمده که من چهار نفر را دارم امروز تسویه می‌کنم. هرجور شده حق‌الزحمه‌ی این‌ها را امروز بدهید به من که بپردازم. از ساختمان زنگ می‌زند مدیر ساختمان که این حسابِ شارژتان را تسویه نمی‌کنید؟ می‌گویم چرا. امشب چک‌ش را می‌دهم. خانم منشی می‌آید که ساعت یازده جلسه‌ی ایمنی دارم. می‌گویم بگو بروند به درک. این را در دلم می‌گویم. به آدمِ اجراییِ کارگاه اس‌ام‌اس می‌دهم که جرثقیلِ چهل‌وپنج‌تن را فرستادم برای رفع دیفکت‌های جزیی. رویش حساب نکن امروز. با پیمانکار بنایی که همین الان وارد اتاق شد، شش نفر ایستاده‌اند دور میزم. از دفتر بهره‌بردار زنگ می‌زنند که این تلفن‌های اف‌ایکس باید تا عید راه بیفتد. می‌گوید آخر این هفته دارند می‌آیند برای نصب. آدمِ دفتر فنی را صدا می‌کنم که چه‌قدر ازمیلگردها را توانستی جزء مصالح پای‌کار بگیری؟ می‌گوید هزار و نهصد تن. می‌گویم پس چه‌طور آمار ورودی انبار دوهزار و سیصد تن است در این ماه؟ می‌گوید آدمِ کارفرما گیر داده، امضا نمی‌کند صورت‌جلسه را. در دفترم یادداشت می‌کنم که جلسه‌ای در مورد ضریبِ تجهیز کارگاه فاز دو، بگذاریم با مدیرپروژه‌ی کارفرما. ساندویچ‌پنل‌فروش تلفن می‌کند به همراه‌اول که آقا اگر می‌شود این پانزده‌هزارمترمربع ورق را در سه نوبت بفرستیم. می‌گویم شما بفرستید، در پنج نوبت بفرستید. آقای تامین نیرو می‌آید که ازمن بیست نفر کارگر جدید خواسته واحد اجرا. بدهم یا ندهم؟ می‌گویم بده!می‌گوید حساب آن سی‌نفر تسویه‌ای دی‌ماه را کی می‌دهی؟ می‌گویم می‌دهم! زنگ می‌زنم به تاچ‌آپ‌کارف می‌گویم آدم‌هایت را دوبرابر کن که تا آخرهفته پاورهاوس دو را تحویل بدهی. آدم‌ِ کنترل پروژه را صدا می‌زنم تاگزارش هزینه و درآمد این ماه را با هم نگاه کنیم. بعد مقایسه می‌کنم باصورت‌وضعیت تاییدشده. می‌گویم نامه‌ای تنظیم کن درباره‌ی شرایط فورس‌ماژور ناشی از فشرده‌گی برنامه. شاید بشود بعدن چیزی از آن درآورد. فروشنده‌ی باسکول اس‌ام‌اس داده که آقا اگر باسکول را نصب نمی‌کنید ما برویم. می‌گویم فردا صبح. بعد صداها و آدم‌ها شروع می‌کنند تداخل کردن. بعد لپ‌تاپ را باز می‌کنم که چیزی بنویسم. بعد صداها و آدم‌ها و درها و تلفن‌ها، بعد دلم خلوت می‌خواهد، سکوت می‌خواهد. قدرِ یک ساعت. بعد نشسته‌ام نهار می‌خورم. بعد وسط نهارخوردن سه بار تلفن‌م را می‌کوبم به زمین. بعد سینه‌ام از سیگارهای پی‌درپی سنگین می‌شود. بعد دلم می‌خواهد این هوای خنکِ پیش‌بهاری را بردارم با خودم ببرم. دستِ کسی را بگیرم وبروم. بروم، بروم، بروم، بروم. بعد نادر را ببینم که نشسته دارد ماهی‌گیری می‌کند. بعد بروم کنارش بشینم. بعد از توی کیفش یک بطر عرق فرانک دربیاورد و دو گیلاس. بعد آرام‌آرام عرق‌مان را بخوریم و منتظر شویم که ماهی‌ها پیدای‌شان شود. بعد هی نسیم بوزد و هی سکوت باشد و هی عرق آرام‌آرام چشم‌های‌مان را سنگین کند. جوری که روح‌مان خلاص شود ازاین ازدحامِ هستی. از این همه آدم. از این همه زنده‌گی، بی‌زنده‌گی.
[+]
.
.
.
(آن‌چه شد..)
«عطا ماهی‌ها نادر را خوردنداش!»
ساعت هفت و ربع صبح یکی از روزهای اسفند است. نشسته‌ام در اتاق به صبحانه‌خوردن. گودر بالا می‌آید که پانصد و اندی آیتم امروز دارم که باید بخوانم‌شان. می‌گویم مگر قرارنبود چهارصدتا بیشتر نشود؟ قرار بود اول وبلاگ بخوانم یا فرندز شرد آیتمز؟ می‌گویم حالا یک گلی می‌گیرم به سرم دیگر! پنج تا اس‌ام‌اس محبت با هم می‌رسد. نيش‌م جر می‌خورد. دل‌پيچه می‌گيرم. آدم تدارکات نگاه‌م می‌کند. لبخند می‌زنم. يکی از اس‌ام‌اس‌ها حراج بنتون است. فاک. ديليتش می‌کنم. چایی‌ام را هم می‌زنم. تلفنِ همراه‌سومم زنگ می‌خورد. یکی از این گودری‌های لاکردار است. انقدر می‌خندم که تمام اندام فرسایشی‌ام درد می‌گیرد. پنیر رامی‌گذارم لای نان. یکی یک نوتی گذاشته جواب می‌دهم. باز جواب می‌دهد. باز جواب می‌دهم. هی دوباره جواب می‌دهد. خب باز هم جواب می‌دهم. ول کن معامله نیست که. آدم ساندويچ‌پنل سه تا ساندويچ آورده. به صفحه‌ی همراه دومم نگاه می‌کنم. دلم شور می‌رود. رفقا هم افتاده‌اند روی استتوس فیس‌بوک دارند هم می‌زنند. می‌گویم صبر کنید. استتوس را عوض می‌کنم. یک حالی به‌شان می‌دهم. لقمه را می‌جوم. گودر رسیده به سیصد و پنجاه، وقت نیست. باید عجله کنم . یک بابایی هم زنگ می‌زند که امروز بتنِ تاپ‌ دکرا باید بریزیم. سیمان هم کفاف نمی‌دهد. می‌گویم الان وقت ندارم حالا سیصد و پنجاه تا مانده باشه بعدن. آدمِ کنترل‌پروژه می‌آید که لوله‌های صدوشصت پی‌وی‌سی هنوز وارد کارگاه نشده. می‌گویم به درک پدرسگ. می‌گوید چرا فحش می‌دی در مسیر بحرانی. می‌گویم خب! مربای آلبالو می‌ریزم داخل بشقاب. یادم می‌آید به امور مالی سپرده بودم گزارش بستانکاری پیمانکاران را امروز صبح بگذارد روی میزم که برای پرداختش با دفتر مرکزی هماهنگ کنم، سعی می‌کنم از یادم ببرم‌اش‌ات‌شو. تلفن ایرانسل‌م صدای اس‌ام‌اس‌ش درمی‌آید. عزیزی است که باید جوابش را يک‌جا بدهم. دل است دیگر. بقيه‌ی همراه‌هايم را می‌ريزم زمين. سه بار. آدمِ آزمایش‌گاهِ بتن می‌آید که این پرداخت ما چی شد؟ می‌گوید بتن‌تان اگرجواب نداد من را مقصر ندانید. می‌گویم تو خجالت نمی‌کشی روز روشن من را تهدید می‌کنی؟ این را در دلم می‌گویم، بعدن يادم‌تان باشد حتمن در مورد این در دل گفتن یک چیزی بنویسم. یادم باشد. بعد بلند می‌گویم که لطفن عصر به من سر بزن. تلفن روی میز زنگ می‌خورد. عزيز نيست. از یزد پلی‌اتیلن‌کار زنگ زده برای صورت‌وضعیتش. دعوایش می‌کنم که الان چه وقت زنگ زدن است مرد، من الان کار دارم. سیصد تا آیتم مانده. هی هم این نامردها شر می‌کنند! چایی‌ام سرد شده. مربای آلبالويم نيست. رفته بيرون سيگار بکشد يعنی روزش غير تخمی است پدرسگ. می‌جوم. می‌خوانم یکی از یکی خواستگاری کرده توی گودر. آن یکی نمی‌دانم رفته کجا. باید روی همه‌شان نوت بنویسم. به سرپرست کارگاه مشهد تلفن می‌زنم. می‌گویم مگر قرار نبود برای من میز و کامپیوتر بفرستی تو؟ می‌گوید نه. می‌گويم خب. می‌گویم نمی‌فهمی که! نمی‌گويم. يعنی می‌گويم، اما توی جايی می‌گويم که معلوم نيست. می‌گويم نمی‌فهمی دویست آیتم روی زمین مانده. از آن ور می‌گوید دویست تن چی مهندس؟ داد می‌زنم دویست تا شرد آیتمز احمق! تلفن می‌زنم به دفتر مرکزی. بیخود زنگ زدم، قطع می‌کنم.
[+]


Comments:
یعنی شاهکار بود این چیزی که شد، البته چیزی هم که بود در ژانر خودش معجزه بود.
خوبه که شما و دوستان دست جمعی به سوال کلیدی من در زندگی سعی کردین جواب بدین که چگونه و چطور می شود انقدر فعالانه در گودر حضور داشت و زندگی هم کرد و کار هم!!
 
من که همبشه با این آدمهای آز خاک مشکل داشتم. ای مفت خورین. حالا امیدوارم 28 روزه ات کمتر از 7 روزه ات نشود
 
بشینی از صب تا غروب که جر بدی و بدنت که چرا نقشه ایشو نشده و کار لنگ و پیمانکار کلایم می کنه،گزارش ارن ولیو بده و آخ که توربین رسیده بندر و فونداسیون هنوز بتن ریزی نشده و .... به درک...روشن کن سیگارو که می گن صد قافله دل همره اوست...می دونی سرهرمس؟ گاهی آدم حیف می شه....
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017