« سر هرمس مارانا »



2009-03-08

من شاید تکه‌ی خسته‌ی او باشم که این‌طور هربار که حوصله‌اش از خودش سر می‌رود، بی‌اختیار یادِ من می‌افتد. به سراغم می‌آید. با هم حرف می‌زنیم. فایده‌ای هم ندارد. به جایی نمی‌رسیم. دوباره می‌رود سراغ خودش. از همین رفت و برگشت‌ها، خیلی وقت‌ها، چیزهایی درمی‌آورد. یا من، درست نمی‌دانم. می‌گویم آلوارز هم تکه‌ی پراگماتیکِ من است که هروقت دچار بی‌عملی می‌شوم، هر بار که حرص می‌خورم از این که چرا خودم را از بالای این بلندی‌های دوروبر پرت نمی‌کنم، دل‌ام برای جسارتش تنگ می‌شود. می‌گوید پس سیمون چی؟ چرا از این آدم کم‌تر از همه حرف می‌زنی ورنوش؟ می‌گویم سیمون هم تکه‌ی دیگری از من است. چه‌ می‌دانم. لابد نیمه‌ی خاموش و پذیرا و بدبخت و توسری‌خور و تحقیرشده‌ی من. از سیمون اگر بخواهم که بنویسم، باید لابه کنم. باید هزار تا چیز بگویم که پس‌فردا گریبان خودم را می‌گیرد. ول کن این سیمون را. از اولش هم بی‌خودی راهش به این‌جور جاها باز شد. حوصله‌اش را ندارم این روزها. می‌گوید ایرما هم لابد نیمه‌ی زنانه‌ت است ها؟ کلیشه شدی ورنوش که! می‌گویم ایرما از نیمه‌ کمی بیش‌تر است. بیش‌تر، من، منِ او هستم. ته‌سیگارش را پرت می‌کند. دست‌اش را می‌کشد روی سرش. لای موهای‌ش. با انگشت سبابه‌ی دست راست‌ش، آرام می‌کشد روی غبار نشسته بر رف، درست بالای گوش‌ها. می‌گوید سید هم که شده گم‌شده‌ی زنده‌گی‌ات، ها؟ رفتی سراغ این بازی‌های مسخره که چه؟ ول کن ورنوش!

ول کنم؟ چی را ول کنم؟ من به این چهارتا و نصفی وصلم دیگر. این‌ها هم به من. نباشند این‌ها، من هم باید بروم کشکم را بسابم خب. داریم سپری می‌کنیم همین‌جوری. گیر نده!

می‌گوید خواندی این کتاب آخر آستر را؟ همانی که پیرمرد نویسنده نشسته روی تخت و هی شخصیت‌هایش، آدم‌هایش، می‌آیند سراغش؟ آشنا نیست برایت؟

راست می‌گوید.

چرا داری این‌ها را به من می‌گویی؟ خودت مگر نمی‌دانی؟ زجرم می‌دهی که چه بشود؟

چرا قصه‌هایم را، قصه‌های‌شان را تعریف نمی‌کنم برایش؟ چرا نمی‌گویم که خان‌باجی به مرض غریبی دچار شده که حرف‌ش با نیتش نمی‌خواند؟ که زبانش بر مدار خودش می‌چرخد. که چیزهایی که می‌گوید هیچ ربطی به آن چه در مغزش می‌گذرد ندارد. که دکترها جوابش کرده‌اند. که شاه‌عباس هربار خان‌باجی حالش بد می‌شود و دری‌وری می‌گوید، ذوق می‌کند و دست می‌زند و می‌خندد و دور خودش می‌چرخد.

چرا برایش تعریف نمی‌کنم که آلوارز این روزها خودش را حبس کرده در زیرزمین و هی دارد خودش را در کپی‌های نامرغوب، تکثیر می‌کند. که نسخه‌های بدلی خودش را می‌برد سربه‌نیست می‌کند و باز دوباره می‌سازد. که یک بار یکی‌شان از پنجره خودش را کشیده بود بالا و داشت لب‌های ایرما را می‌بوسید که آلوارز اصلی یا یکی از نسخه‌های مرغوب‌ترش، سررسید و با یک چاقو خلاصش کرد. شاید همان چاقویی که سر خانواده و خودش را با آن بریده بود.

چرا از سید نمی‌نویسم که هر بار که از محدوده‌ی خانه‌اش عبور می‌کنم، ناغافل، سر می‌گردانم و چشم می‌چرخانم و دنبالش می‌گردم. می‌دانم که هست. می‌دانم که از این بقالی شیر و خرما می‌خرد. از آن نانوایی، سنگک و هفته‌ای یک‌بار، به گالری کوچه‌ی پشتی، سر می‌زند و قهوه‌ای می‌خورد و سیگارش را در دستمال‌کاغذی خاموش می‌کند و محکم لای دو انگشت شست و سبابه نگه می‌دارد و بعد می‌اندازد ته جیبش. این‌ها را می‌دانم و به ایرما نمی‌گویم. لابد برای این که نرود دوباره مست کند و لخت شود و تا کمر، از پنجره آویزان شود و موهایش را تاب بدهد پایین و فریاد بزند که دیگر شراب هم تا کنار بستر خوابش نمی‌برد.

نمی‌دانم؛ شاید غریبه‌گی‌های تنِ سیمون این‌روزها دیگر عجیب نباشد. فقط این مادرمرده صدایش را درنمی‌آورد. وگرنه که من می‌دانم چه دردی در رگ‌های‌ش جریان دارد وقتی می‌خواهد و نمی‌تواند و نیست.

 

من تکه‌‌ی خسته‌ی او هستم و حواسش نیست که دارد حرامم می‌کند این‌جوری.



Comments:
وقتی تکه پراگماتیک ت هم حبس کرده خودش را و تکثیر وجودی می کند...تکثیری که عین تکثر است. وقتی آلوارز به جنگ با آلوارز می نشیند...تا بلندای بوسه
 
من همه‌ی این ها را توی اتوبان با یک دست در ان شیشه‌ی چنداینچی مزخرف خواندم. گاهی هست که چیزی را که می‌خواهی نمی‌یابی. هیچ جایی هی کلمه می‌بافی. کلمه می‌بافی. کلمه می‌بافی آن‌قدر می‌بافی که خودت در این کلاف سردرگم اسیر می‌شوی. دست و پایت گره می‌خورد به هم. مستاصل می‌شوی بعد یکی مثل تو که می‌آید از ایرما می‌نویسد که مست می‌شود. از ایرمایی می‌نویسد که می‌شود نیمه‌ی گم‌شده‌ی همه‌ی زن‌های امروز ما انگار بال می‌دهی به آدم. انگار نفس می‌دهی به آنی که نفسش دارد می‌برد. که از آن آب، از ان شنا، از آن دست و پا زدن و طعم مرگی و خفه‌گی جان سالم به در برده حواسش نیست و امیدش هست به زندگی. که یکی بیاید نه که زندگی‌اش دهد، چیز دیگرش دهد از این زندگی و تو بااین نوشته چیز دیگرم دادی از این زندگی. نگفتنش طعم تلخی داشت و گفتنش شیرینی زمزمه‌ی تشکر دوستانه‌ای. مرسی
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017