« سر هرمس مارانا »



2009-03-11

حس‌هایی هست اصولن در زنده‌گانی که مبتذل است، از هر طرف نگاهش کنی مبتذل است و فربد شاهد است که این مبتذلی که می‌گوییم، فحش نیست، توهین هم حتا نیست، صرفن یک‌جور صفت است، مثل قرمساق یا بدبو یا فاق‌کوتاه. این که مثلن اسفند دارد به ته می‌رسد و تو از فرط شلوغی دل و دست و زبان و سرت، دلت می‌خواهد برداری خودت را بروانی یک جای بی‌ربطی. (سلام آقای راسل کرویِ a good year که این همه فحش‌تان داده بودیم از لحاظ فیلمِ مبتذلی که بازی کرده بودید) بعد هی حواست برود به درکه مثلن، کافه‌عمران. یادت بیفتد که سال‌ها پیش، چه بی‌بهانه و راحت خودت را برمی‌داشتی با یک پاکت سیگار، نیم ساعتی پیاده کوه را گز می‌کردی، بعد لم می‌دادی به درخت‌های بلندِ کافه، آن بالا، روی نیمکت‌های چوبی. بعد خب طبعن وسط هفته بود و خلوت. بعد تا عدسیِ مربوطه را برایت بیاورند، سیگار اول را روشن کرده بودی. بعد آفتابِ نیم‌چه‌گرمِ زمستان بود که داشت می‌تابید بی‌دغدغه روی صورتت. بعد یک جویِ آبی هم بود برای خودش کنار پاهایت. بعد سایه‌هایی بی‌لک بود، گوشه‌ای روشن و پاک بود، از لحاظ آلوده‌گی‌های بزرگ‌سالی و این‌ها. بعد خب گاهی یاری، رفیقی کنارت نشسته بود، به سکوت. بی نگاه و دستی حتا. بود فقط. (حتا سلامِ علی‌توکِ الاغ! خیلی دیوثی که کلن رفتی گم شدی.) بعد همین که بخارِ روی عدسی را رویت می‌کردی، دلت شاد می‌شد. از خوش‌بختیِ ساده‌ی پیشِ رو. بعد کم‌کم یله‌گیِ آفتاب کار دستت می‌داد. لبه‌های کاپشنت را بالا می‌دادی و هی خیره‌تر و سکوت‌تر، تو بگو سکون. بعد مجال بود که می‌ریخت از سر و روی زمان. بعد افکار بود و فضیلت‌های ناچیز و باچیز بود و ایده‌های نابِ محمدی بود و ترنماتِ متکثرِ مغزِ مبتذلت بود و گاهی، از فرط بی‌اختیاری، شعر بود و حتا دیده شده بود که فروغ و شاملو و براهنی و این‌جور چیزها، از لحاظ مزمزه و امکانات دهه‌ی هفتاد. بعد خب زمان و همه‌چیزی کش می‌آمد، خودت را می‌دیدی که چه‌طور داری کش می‌آیی، شل می‌شوی، حل می‌شوی، جاری می‌شوی. خالی می‌شوی. بعد کوه در سکوت فرو می‌رفت. آفتاب خسته می‌شد. پاهایت آرام‌آرام تو را بر می‌داشت با خودت برمی‌گرداند به خانه‌ات که همان‌جا پای کوه بود. بعد خنکیِ شب بود، منقلی بود با سیخ‌های کباب، شرابی بود و تخته‌نرد و آدم‌هایی که روزشان را پشت سر گذاشته بودند تا شب‌هنگام، بساط چای و سیگار و غیبت، تا خودِ شروعِ روز، خالی نماند. (سلام شهریار که تلفن‌زدنمت نمی‌آید بس که فکر می‌کنم حرف‌هایم ماسیده دیگر، بس که زیاد شده احادیث و روایات، بس که آلمان دور است، بس که انگار هزار سال است تو رفته‌ای و هیج‌کس به قدر تو بلد نبود آن شب‌ها را صبح کند، بی‌قضاوت)

بعله، روزهای مبتذلی هست در زنده‌گانی، که آدم فیلش یاد می‌کند، از لحاظ هندوستان. که آدم نوستالژی‌ قرقره می‌کند، از همان اول صبح. که آدم دلش می‌رود، از لحاظ غنج، برای بادآورده‌ها و بربادرفته‌هایش. یک هم‌چه چیز مبتذلی می‌شود گاهی، زنده‌گانی.

Labels:



Comments:
چه رقم نسل کوفتی هستیم ما یا که ربطی به ما ندارد که سر سی سالگی یا حالا سی و اندی (نه کورس) سالگی یک مدلی نوستالژی بازی می کنیم انگار تارکوفسکی ۵۰ ساله آواره منورالفکریم. گیریم که (گاس؟)آواره و منورالفکر هم بودیم اما نه ۵۰ سالمان است نه تارکوفسکی می باشیم (خودم را می گویم. شاید خیلی ها باشند. اساعه ادب نشود). راست راستی سی و خورده ای هستیم و نوستالژی را که حرفش را می زنیم و خاطراتی را که درش زنگی می کنیم راست راستی است و خالی هم نمی بندیم.
پدرم اینقدر درد گذشته را ندارد که من که اصولن گذشته ای ندارم. حداقل در برابر پدرم.
 
راستش اين ابتذال بي پدر مادر اگر نبود، يقيناً زندگي چيزي كم داشت
 
اتفاقا همین نوشته اخیرت اصل ابتذال ئه.که چی مثلا؟تو این هیر و ویر که کسی به فکر کسی نیست و این همه اتفاقات جورواجور داره میفته برای حذف واقعیات به کوه و عدسی و فراموشی پناه ببریم.یه جور عرفان بی بو و خاصیت سپهری وار.و ای مهندسان بی خاصیت در و پنجره ساز!نصف افسردگی ما وقتی بیرون میرویم به خاطر این آلونکهای زشتیه که شماها به خاطر پر کردن جیبتون و پولدار شدن یه مشت بسازبفروش بی شرف ساخته اید.
 
نه اینکه روزهای پر بار دیگر خالی از ابتذال است؟‌کلا زندگانی مملو است از ابتذال، از هر لحاظ، حالا بعضی از این مبتذلجات آلامدند و پذیدفته شده و برخی از مد افتاده و جواد. شاید اگر این مغز گنده نبود، می‌شد همه روز را لم داد زیر نور آفتاب تا جنبنده‌ای، از لحاظ خوراکی، رد شود. بعد شکار و نهار و نماز! و چرت بقیه روز. اما با این کله گنده کار سخت شده. دیگر سیگاری باید و کتابی و ... . در واقع مهم اینست که آدمیزاد به طریقی وقتش را تلف کند
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017