« سر هرمس مارانا »



2009-03-31

می‌فهمی که ایرما؟ سید نمی‌توانست سواری‌ای غیر لندکروز سیاهِ تک‌کابینِ مدل 78 داشته باشد. بدون هیچ آپشن و اضافه‌ای. نمی‌توانست جاده‌پیمای روز باشد، شب‌نورد بود اصولن. ایرما می‌گوید سید شب را به خاطر سایه‌های مبهم‌اش دوست داشت. من اما می‌دانم سید آدمِ شب‌رو بود چون دل می‌بست مدام به نورهای تک و جفت‌ای که از روبه‌رو، یا پشت سر، می‌آمد. تا برسند به سواری‌اش و عبور کنند، هزار راه رفته بود و برگشته بود خیالاتش.

ایرما می‌گوید سید عشق می‌کرد با جاده، عشق‌بازی می‌کرد با نوار سیاهِ پهنی که جلوی پایش پهن شده بود مثل فرش، تا بی‌نهایتی که تاریک بود و تاریک بود. می‌گوید بارها و بارها خودش شاهد بوده چه‌طور هوایی می‌شد و ناغافل چراغ‌ها را خاموش می‌کرده، بعد چند ثانیه به صدای جاده که خاموش زیر لندکروز سیاهِ تک‌کابین سپری می‌شد، گوش می‌کرده، بعد شیشه‌ها را می‌کشیده پایین، سیگارش را روشن می‌کرده، انگار در فاصله‌ی دو هم‌آغوشی، بعد دوباره نورافکن‌های جلو را روشن می‌کرده تا پیکر جاده را سرتاپا تماشا کند. مثلِ استریپری خسته از رقصی جنون‌آمیز، که خودش را کشانده تا میزی، جرعه‌ای آب‌جوی تگری نوشیده، پشت لب‌هایش را با دست خشک کرده، دانه‌های عرق را از سرشانه‌های برهنه‌اش پرانده و حالا دارد کیف می‌کند از هرم نگاه‌های مردهای تشنه‌ی تن‌اش، روی تن‌اش. این‌جوری جاده تماشا می‌کرد از آن پایین، نگاهِ برق‌دارِ سید را، روی تن‌اش. می‌گوید سید آن‌قدر خیالِ زن‌هایی از هر نژاد و تاریخ‌ای در سر داشت، آن‌قدر خاطره از راه‌های رفته و نرفته، که جاده برایش معشوقی ابدی بود، زنی که همیشه آغوش‌اش گشوده بود، پذیرا بود برای سید. پسِ هر ماجراجویی‌ای دوباره و دوباره لندکروز سیاهِ تک‌کابین‌اش را آتش می‌کرد، یورش می‌برد به جاده، در شبی طولانی، هذیانی و تمام‌نشدنی، راه را می‌پیمود، خطِ سفید وسطِ جاده‌ی سیاه را می‌انداخت درست زیر سواری‌، سوار می‌شد بر جاده، تن‌اش را می‌پیمود، کیلومتر به کیلومتر. پستی و بلندی‌ها را می‌شناخت، جنس‌شان را، گیرم جاده، جاده‌ای دیگر باشد. می‌دانست وقتِ بالارفتن، کجا نفس‌اش را حبس کند، کجا رها کند بدن‌اش را و نفس‌اش را، کجا تمامِ وزن‌اش را بیندازد روی شانه‌های آن نوارِ سیاهِ پهنِ ناپیدا، وقت پایین‌آمدن از تپه‌های‌اش. می‌دانست کجا جاده باید یله بدهد خودش را حول کوه، کجا بپیچد، تاب بخورد میانِ تنه‌های استوار درختان صنوبر، کجا باید جاده را ول کند، رها کند تا برود برای خودش دراز بکشد کنار رودی، ساحلی. کجا باید پیاده شود، کفِ دو دستش را بچسباند روی سطحِ دم‌کرده‌ی راه، دم و بازدمِ داغِ آسفالت را کجا فرو ببرد در مشامش. کشاله‌های جاده را می‌شناخت که کجا ختم می‌شوند به دره‌ای سیاه، تاریک و کجا، دشتی پر از لاله‌ها، خاموش و باددرمیان، انتظارش را می‌کشند. بلد بود سید دنده‌های سنگین‌اش را بگذارد برای خسته‌گی‌های جاده، سبک‌ها را برای شیطنت‌های‌اش، بازی‌گوشی‌ها و فرارکردن‌ها و غمزه‌ریختن‌های‌اش. هر بار، خورشید که سروکله‌اش پیدا می‌شد از افق راه، سید خسته و کوفته از بستری تب‌دار و طولانی، چشم‌های‌اش را می‌بست و آرام می‌گرفت. جاده را ول می‌کرد به امان خدا، برود برای خودش.

من اما می‌دانم سید جایی تمام شد عاقبت، که اسیر جاده‌ای شد که ته داشت، که بدجوری هم ته داشت. آن‌قدر پیمود و پیمود و پیمود تا راه به دره‌ای ابدی ختم شد. به چشم‌انداز بی‌انتهایی که آن پایین گسترده بود، درست هزاران متر زیر نقطه‌ای که جاده تمام شده بود، با انبوهِ بی‌آب‌وعلفی از ریشه‌ها، که سرشان را از خاک درآورده بودند. همان‌جا، خورشید همیشه داشت از یک جای بی‌مکانی خودش را بالا می‌کشید. نور را مثل سمی کشنده داشت پخش می‌کرد در سرتاسر دوزخی که آن پایین، هزاران متر در اعماق دشت، چشم‌انتظار سید بود. لندکروز سیاهِ تک‌کابین، غرش‌ای کرده بود، گازش را تا ته گرفته بود، در کسری از ثانیه، بی‌وداع، تنِ جاده را رها کرده بود و رها شده بود در آسمان. پایین‌آمدنش را هم کسی ندید. چرخ‌دنده‌های سواری دیگر صدا نکردند، پیستون‌ها در یک خلاِ بی‌زمان، بی‌اصطکاک، تا تهِ تاریخ، رفتند و آمدند. این‌ها را بعدها، کسانی تعریف کرده بودند که عروج سید را به چشم خودشان دیده بودند. و هنوز باید کسی، جایی خاطره‌ای داشته باشد از جاده‌ای که درست آن بالا، در بلندترین نقطه‌ی سربالایی، تمام شده بود.



Comments:
نفسمان گیر کرد توی جاده‌ش
 
یا سید، پسرخاله بود؟
 
در
 
دمت گرم و سرت خوش باد
هر پستت دنیایی است برای ما در این دنیای تنگ
 
سال نو به شادی
نویسنده ی خوبی هستید و حتما خودتون هم می دونید
قبلا نوشته هایی از شما رو خونده بودم و خوشحالم که دوباره گذرم به بلاگت افتاد. قصد دارم برم آرشیو طولانیت رو بخونم
سلامت و شاد باشید
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017