« سر هرمس مارانا »



2009-11-16


1. آقای فون تریه کار خوبی کرد که برای کاراکترِ زن در Antichristاش اسمی انتخاب نکرد. وگرنه نمی‌شد این طوری او را جهان‌شمول تماشا کرد. نمی‌شد آدم بنشیند پیرامونش را نگاه کند و با خیالِ راحت، ذره‌ذره‌های زن را لای زنده‌گی‌های همه‌مان ببیند لابد. اسم اگر داشت این طوری نمی‌شد نماینده‌ی بشر، نمی‌توانست این‌جوری با زجری که می‌برد، رنج‌های تاریخیِ آقای مسیح را پیشِ چشم‌مان خوار کند. مسیح گفته بود که به خاطرِ تمامِ بشریت رنج کشیده. هنوز هم سرِ همین ادعایش هست. اما آقای فون تریه برای‌مان تعریف کرد که «درد» و «زجر» و «ناامیدی» زن، از تجربه‌ای انسانی، بسیار انسانی‌تر شروع شده بود. از تلفیقِ ابدی و دردناکِ لذت و درد، آسایش و زجر، زایش و ناامیدی. بی‌خود نبود که هیچ مسیحی، هیچ‌ نجات‌دهنده‌ای، هیچ تراپیستی برایش پیدا نشد و سرنوشتش نارستگاریِ ابدی بود. که «طبیعت» هم او را از خودش راند. که تمامِ تقاصِ اختلاطِ ویران‌گرِ لذتِ جسمانی و دردِ آسمانی را یک تنه به دوش کشید. وحشی‌ترین قیچیِ دنیا را برداشت و جزیی از تنش را جدا کرد که مرکزِ وجودی درد و لذت و زایش و امیدواری بود. در اوجّ نامیدی، حمله برد به ادواتی از بشر، مونث و مذکر، که وظیفه‌ی تاریخی و ازلیِ انتقالِ حیات، انتقالِ امیدواری به آینده را بر گرده می‌کشند. و مسوولیتش را هم.

2. ما مردها همیشه چند قدم عقب‌تریم از زن. عقب‌تریم در تجربه‌ی هستی. کاریش هم نمی‌شود کرد. گاهی باید دست‌مان را بگیرند و زیرِ گوش‌مان چند صفحه‌ای از شکوه/تراژدیِ زن‌بودن بگویند.

3. سکانسِ مقدمه‌ی فیلم که تمام شد، دلم می‌خواست چشم‌هایم را ببندم و برای ابد درنگ کنم. آقای فون تریه در همان چند دقیقه کاری کرده بود با من، با چشم‌ها و گوش‌ها و تتمه‌ی انسانیتم، که چرخیدنِ جهان بعد از آن چند دقیقه بر مدارِ سابق، شدنی نبود. نمی‌شد آدم این مقدمه را ببیند و بعد باز هم ببیند. نمی‌شد آن قطعه‌ی آقای هندل را بشنود روی آن غنایِ بی‌نظیرِ تصاویر و باز بتواند چیز دیگری بشنود. این جوری بود که تا خودِ رسیدنِ صبح، بارها و بارها مقدمه و موخره‌ی فیلم را ریوایند کنی و در تاریکیِ تنهاییِ نیمه‌شبت، تکرار کنی. می‌خواهم بگویم برقِ خنده‌ی چشم‌های پسرک را اگر ببینید وقتی والدینش را دیده بود در عمیق‌ترینِ لحظه‌های درهم‌آمیخته‌گی‌شان، وقتی آرام‌آرام راهش را باز کرده بود به پنجره، وقتی به پرواز درآمده بود و رقصیده بود سبک‌بال، دیگر دست از سرتان برنمی‌دارد. انگارِ تمامِ مسوولیتِ والدبودن می‌افتد روی دوشِ شما هم.

4. سرهرمس دلش می‌خواهد نمابه‌نمای این دو فصل مقدمه و موخره را قاب کند، بگذارد جلوی رویش و همه‌ی آن‌ چیزی را که سینما بلد است برای‌تان بگوید از تراژدی/شکوهِ انسان‌بودن، در همین چهارتا و نصفی عکس خلاصه کند.

5. برای واردشدن به دنیای گروتسکِ آقای فون تریه، باید تجربه‌ داشته باشید. باید زنده‌گی کرده باشید. باید در اعماقِ روح‌تان بارِ هستی را به دوش کشیده باشید. باید درگیرِ آن لحظه‌های کشنده‌ی انتخاب بین دوسویه‌های متنقاضِ وجود شده باشید. خیال‌تان را راحت کنم. اگر تا به حال عزیزِ دلی را رها نکرده‌اید پشتِ دری، پنجره‌ای، جوری که چشم‌های منتظرش را به شما دوخته باشد و شما این سوی در، این سوی پنجره، به رواکردنِ کامِ دل‌تان، گیرم گیراندنِ سیگاری، مشغول نباشید، تا درد و لذتِ توامانی را نکشیده باشید، راهی ندارید برای فهمیدن این فیلمِ آخر.

6. سرهرمس دیدنِ فیلمِ آخرِ آقای فون تریه را به هیچ‌کس توصیه نمی‌کند. به هیچ‌کس.

7. شارلوت گینزبورگ را باید روی سر گذاشت. با همین یک فیلمی که از او دیده‌ایم. با همین یک باری که توانسته بار این همه رنج و عصیان و دیوانگی را به دوش بکشد. زنِ این فیلم، شیطان است. شیطان اما به مثابه فرشته‌ای که عصیان کرد. درست به همان اندازه‌ای که Satan با Devil فاصله دارد.

8. در آن نمای معروفی که زن از بسترِ ناکامِ عشق‌بازی‌اش می‌گریزد به طبیعت، تا خودش مرهم بگذارد روی دردناک‌ترین نقطه‌ی وجودش، با آن حریصیِ انگشت‌هایش، جایی که مرد به او می‌پیوندد و در حرکت بطنی، آرام‌آرام، انگار نه از جنسِ ریتمِ پرشتاب و آشنایِ معاشقه، که از جنس آهنگِ منظم فصل‌ها و روزها و ماه‌ها، خوابیده میانِ زن و دست‌ها و اندام‌های بیرون زده از ریشه‌های درخت تنومند در پشتِ زن، خیال می‌کنم که مرد به بارورکردنِ طبیعت مشغول است. جزیی از چرخه‌ی حیات. ریتمِ حرکتِ اندامِ تحتانیِ مرد به تنها چیزی که شباهت ندارد عشق‌بازی‌ست. دیده‌ایم حرارتِ فی‌مابین‌شان را قبلن. این بار گویی در مرز ناامیدی مطلق، درخت و آب و جنگل را به کمک گرفته‌اند. هرچند بی‌نتیجه.

9. نمی‌شود فیلم‌های آقای فون تریه را دوست داشت. نمی‌شود اصلن با خط‌کش دوست‌داشتن رفت سراغ این سینما. فون تریه چیزی را به شما نشان می‌دهد که در اعماق‌تان از آن باخبرید. با بی‌رحمی‌ِ تمام آن را می‌آورد می‌نشاند جلوی روی‌تان. این جور چیزها را نمی‌شود دوست داشت یا دوست نداشت. می‌توانید نبینید و مازوخیستِ درون‌تان را بی‌خود خبر نکنید. می‌توانید ببینید و درگیر شوید تا روزها و ماه‌ها و سال‌ها، اما. می‌توانید با وحشتِ تمام برهنه‌گیِ درون‌تان را به عینه ببینید، تجسم‌اش را ببینید. و لذت‌بخش‌ترین زجرِ هستی را تجربه کنید. آیا می‌شود کسی را دعوت کرد به زجر کشیدن؟

10. دیدید چه‌طور تمشک را چید؟ چطور زخم‌هایش خوب شد؟ چه‌طور باورش شد که رستگار شده، که منجی‌ست؟ دوربین هم از پایین نشانه‌اش گرفت تا مسیحای دروغین را رنگ و لعاب بدهد. مردبودن یک چنین ناآگاهیِ همیشگی‌ای در خودش دارد.

Labels:



Comments:
فک کنم خود آقای کارگردان هم بدش نمی آمده ریتم و جذابیت فیلمش را توامان لذت و رنج کند برای بیننده.
افتتاحیه ی باشکوه و تکان دهنده با ادامه ای دردناک و تحمل ناپذیر.
به هر حال شاید می شد تمام این مضامین هستی شناسانه! را کمی مخاطب پسندتر گفت. می شد حتا تلخ تر از رقصنده در تاریکی سرودش اما بیننده را فراری نداد.
ای کاش ترفند سکانس اول دوباره در گوشه ای جایی تکرار می شد.
 
دیدم راجع به فیلم نوشتی، گفتم اول فیلم رو ببینم، بعد اینو بخونم. غافل از این که نکته ی 6 نکته ی مهمی بوده! بعد از یک روز پر از اتفاقات بد، اختتامیه ی عجیبی بود.
 
9-از وقتی فیلم رو دیدم مدام سعی میکنم بهش فکر نکنم!حتی در حدی که نمیتونم به سکانس هایی کهدرست نفهمیدم درست فکر کنم
10-بهترین پایان
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017