« سر هرمس مارانا »



2010-05-18

گل‌یا«پوچ»

1. «شاخ» پیمان هوشمندزاده بی‌بروبرگرد یک وسترنِ بومیِ استیلیزه است. با چیدمان مختصر و هدف‌مند از اجزایی که لازم داشته. پیمان هوشمندزاده همیشه برای سرهرمس مصداق آدمی است که نوشتن را از جای خوبی شروع کرده. مثال نقضی برای آن‌هایی که پیشینه‌ی وبلاگ‌نویسی را چیز خوبی برای یک نویسنده‌ی دنیای حروف سربی نمی‌دانند. «شاخ» یک مجموعه داستان پیوسته است و این پیوسته‌گی‌ را یک جور خوبی به رخ‌ات نمی‌کشد. یک جوری که می‌شود تک‌تک فصل‌ها را جداجدا خواند و تصویر کرد و حالش را برد. می‌گذارد بن‌مایه‌ی قصه آن پایین برای خودش خیس بخورد، گوشه‌ی لپ داستان. تا فصل پایانی که یک‌هو دوربینِ نویسنده یک زوم‌بکِ کلان می‌کند و یک لانگ‌شات اساسی نشانِ خواننده می‌دهد.

2. بیایید صبور باشید و اجازه بدهید سرهرمس با خیال راحت دوسه تا از درخشان‌ترین فصل‌ها را برای‌تان نام ببرد:

ستوان، مرغ ریقو، خروس ریقوتر
:خروسه گفت؟
یازده، یازده

3. خلاصه‌گی نمادگرایی می‌آورد. مثل طوفان که فرزندان ناهم‌گون می‌زاید، یا یک هم‌چه چیزی. تویِ خواننده ناچار می‌شوی هر عنصر را از میان عناصر محدودِ داستان، نماینده‌ی چند عنصر و مفهوم دیگر فرض کنی. مثل دمپایی‌ای که به پای مرغی وصل می‌شود. یا خروس، خروس با آن خراش‌داریِ خ اش و سوتی که در پایانش می‌کشد تا س اش تمام شود. بعد اگر تا این‌جای کار را با سرهرمس آمده‌اید، این را هم اضافه کنم که این جور خلاصه‌گی، این جور بوم سفیدی که جابه‌جا آثار کامل‌نشده‌ای از یک چیزی روی خودش دارد، راه به اروتیسم هم می‌برد. در یک اتاق سفید، سرتاپاسفید که باشید، تن برجسته می‌شود خودبه‌خود. غرایز اصلی هم به دنبالش. حالا این‌جا در این ناکجاآبادِ ماه‌های بعد از آتش‌بس، در این سنگر دورافتاده، در این پست نگهبانیِ بی‌فایده در گوشه‌ای از بیابان‌های جنوب، «سیا» و راوی، دو شخصیت اصلی قصه، مرغ و خروس، شخصیت‌های فرعی اما به شدت مهمِ قصه، ستوان و همه‌ی آن‌ چیزهایی که هربار می‌آید و با خودش می‌آورد و می‌برد، برجسته‌گی‌ها می‌شود تشنه‌گی، می‌شود فقدانِ زن و جنسیت و چالش‌های مرتبط با آن، می‌شود همه‌ی آن تم‌های اساسی که اساسن در دوران سربازی، در یک فضای استیلیزه مانند پادگان و نظایر آن، خودشان را نشان می‌دهند. پیمان هوشمندزاده سربازی را خوب جوری خلاصه کرده، تمام آن بیهوده‌گیِ مدامی را که لحظه‌لحظه با آن دست به گریبانی. تمام آن بی‌حوصله‌گی و تفته‌گی و بی‌انگیزه‌گی و مردانه‌گیِ کسالت‌بارش را.

4. در «شاخ» جنگ تمام شده. دشمنی وجود ندارد دیگر، در عمل. چقدر این به پوچ‌بودن کل ماجرا اضافه می‌کند. هدف اصلی، انگیزه و علت اصلی جای دیگری تمام شده و قهرمان‌ها ابزوردتر از پیش ادامه می‌دهند. حالا بیش از قبل نیاز دارند به ذره‌ای امید، ذره‌ای آرزو. حالا بیش‌تر از پیش احتیاج دارند به یک‌چیزهایی، مثلن؟ زن، زنانگی، شعر، نارنجی، وهم و خیال. تا برسند به توهم مطلق. به جنون.

5. فصلی که ستوان (رابطه‌ی ستوان و سیا را می‌شود یک جور دیگری، یک جورِ لاجرم‌هم‌جنس‌خواهانه‌ی دیگری هم تفسیر کرد که خودش یک قصه‌ی دیگر است، بماند برای بعد) مرغ و خروس را برای این دو سرباز می‌آورد، سیا به راوی می‌گوید: حالا ببین اینا چی‌کار بکنن باهامون. ایجاد کنتراست یکی از اصلی‌ترین کارکردهای حضور مرغ و خروس در فضای داستان است. وجودِ یک زوج، یک «به‌شدت» زوج. این که درست جلوی چشم‌شان خروس با تمامِ نمادگراییِ جنسی‌اش، با مرغ جفت‌گیری می‌کند، این که شهوت در این حد عریان و پراگماتیک همه‌ی آن چیزهایی را که دو سرباز از آن محرومند، به رخ‌شان می‌کشد. تا بعد در یکی از به‌ترین تصویرسازی‌های آقای هوشمندزاده، سیا یک کینه‌ای را از خروس به دل بگیرد، حوالی همان وقتی که از زنِ بیسیم‌چیِ دشمنِ سابق ناامید می‌شود. تا برسد به آن سکانسی که دشمنی‌اش با خروس، با این حیوانِ مغرورِ سلطه‌گر و مهاجم و «نر»، به اوج خودش برسد.

6. در فصل «بیست، بیست» روایت در یکی از پخته‌ترین حالت‌هایش اتفاق می‌افتد و این از آن جور جاهاست که باید برای پیمان هوشمندزاده کف زد. بی‌اغراق. راوی و سیا دارند گل‌یاپوچ بازی می‌کنند. در تمام طول فصل، در پیش‌زمینه. جهت نگاه‌شان اما مدام به سمت مرغ و خروس است که در پس‌زمینه هستند، و می‌مانند، ظاهرن. دیالوگ‌ها اما حول نوشتن «کاغذی، یادداشتی» به مثابه وصیت‌نامه می‌گذرد. فضا و آدم‌ها و حرف و عمل و نگاه‌شان چندپاره شده است. اما در این چندپاره‌گیِ ظاهری، ارتباط عمیقی میان آن‌چه در پس‌زمینه، زوجیتِ مرغ و خروس، اتفاق می‌افتد با مضمونِ حرف‌های دو سرباز ایجاد می‌شود. با خواست و انگیزه‌ و نیاز اصلی این دو.

7. یک فصلی دارد فیلم «کوهستان بروک‌بک»، جایی که دو قهرمان اصلی برای اولین بار تنِ هم را، خواهشِ بی‌سابقه‌‌شان را برای تنِ هم، کشف می‌کنند. عجیب‌ترین جای فیلم، سخت‌ترین جای فیلم برای کارگردان، درآوردن همین شهوتی است که خیلی هم به کلام درنمی‌آید. این که چه‌طور تنها ماندن و گیرافتادن و خلاصه‌گی مکان، یک چنین حس‌های نامالوفی را بیدار می‌کند. گرچه، سرهرمس هنوز هم ترجیح می‌دهد کوهستان بروک‌بک جور دیگری ادامه پیدا می‌کرد. می‌خواهم بگویم ورسیون شخصی سرهرمس از این فیلم معرکه، این جوری بود که بعد از آن شب عجیب، این دو نفر تبدیل به دو هم‌جنس‌گرای متعارف نمی‌شدند. اتفاقن می‌گذاشت تا آن شب بشود یک شب، یک شب عجیب و باورنکردنی.

Labels:



Comments:
وقتی نه فیلم کوهستان بروک بک را دیده باشی و نه کتاب شاخ را خوانده باشی ، وقتی هیچ محله ای را حتی اگر که دروس باشد درک نکرده باشی و نقاشی های گیل گمش را که قرار است بعدها صدایش در بیاید هم ندیده باشی و یکهو ! می رسی به سه چار پست اینجوری ،آنوقت است که حس بابا طاهری ت گل میکند که: اگر پستم یکی بودی چه بودی !
 
7-اتفاقن سر هرمس ، کارگردان فیلم "مادر تو " هم همینکاری را کرد که شما خواسته بودید. نمیدانم دیدی یا نه . همان شبی که لب ولوچه هم را شناختند آن دو نوجوان ، یک شب شد شبی باور نکردنی برای آن دو نفر و من حتی . فردایش بود گمانم یا چند روز بعدش که یکی ازدیگری در کافه پرسید آخر هفته میبینمت ؟ و دیگری گفت بله حتمن اما نریشن فیلم گفت هرگز دیگر فیلانی را ندیدم .
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017