« سر هرمس مارانا »



2011-07-19

1
یادم بیندازید تا این پست تمام نشده از «شهامتِ واقعی» آقایان کوئن هم بگویم، خب؟

2
آقای حسین سناپور در آخرین شماره‌ی شهروندِ امروز، در اقدامی بسیار جالب، از ژانرشناسی سینمای جاهل‌ها نوشته‌اند. اشاره‌ی موکد هم کرده‌اند که دارند از کتاب اخیرشان، لب بر تیغ، حرف نمی‌زنند و صرفن به خاطر حرف آدم‌هایی که مدام دارند شخصیت‌های کتاب را به کاراکترهای سینمای جاهلی ربط می‌دهند، برای به‌تر فهمیدن حرفِ این آدم‌ها و اصلن به‌تر فهمیدن همان سینما و نهایتن نسبتِ آن سینما با این کتاب است که ژانرشناسی کرده‌اند. جوری هم جمع‌بندی کرده‌اند که برسیم به این نتیجه که آن سینما و آن نشانه‌های ظاهری ربطی به قصه‌ی ایشان و کتاب‌شان ندارد. خیلی من‌دارم‌نان‌وماست‌خودم‌رامی‌خورم‌طور.

3
در «لب بر تیغ» دخترِ جوان مدیرعاملِ نسبتن مهمِ اداره‌ی بازرسی یکی از بانک‌ها گرفتار توطئه‌ی آدم‌ربایی‌ زن‌بابا و یک آدم دیگر می‌شود. درست در لحظه‌ی آدم‌ربایی پسرکی از طبقه‌ی کیف‌قاپ/لاتِ‌بامرام که عاشق دورادورِ دخترک است، از راه می‌رسد و با «تیزی» دونفر از چاقوکش/لات‌بامرام‌های اجیرشده جهت آدم‌ربایی را نفله می‌کند. دختر سوار بر موتور پسر می‌شود و می‌گریزد. باقی داستان شرح گرفتاری آدم‌های درگیر در ماجراست: زن‌بابایی که زنی از طبقات فرودست بوده و حالا توانسته خودش را در خانه‌ی آقای مدیرکل تا حدی جا بیندازد و اتفاقن رابطه‌ی خوبی هم با دختر دارد، شریکش در آدم‌ربایی، گنده‌لاتی که کل قضیه‌ی آدم‌ربایی را به دستورِ آقای شریک اجرا کرده است و حالا دنبال پسر افتاده تا انتقام دوستانش را بگیرد، سرگشتگی دختر بین خانه‌ی پدر و عشق پسری که به خاطر او دو نفر را کشته است و خود پسر، با پس‌زمینه‌ی دزدی و سرقت و زورگیری و فرودستی و موتور و این عشق بنیان‌کشِ تازه. نهایتن هم اگر خیلی نگران «اسپویل‌»شدن‌تان نباشید، داستان با یک صحنه‌ی خون‌وخون‌ریزی جانانه تمام می‌شود. زمانِ داستان هم به‌نظر سال‌هایی است که موبایل تازه به ایران رسیده بود و قیمتی در حدود دو میلیون تومان داشت، یعنی اواخر دهه‌ی هفتاد. لحنِ دیالوگ‌ها در داستان کتابی است. آزاردهنده هم. لحنِ روایت اما یک پیچیدگیِ ساختاری‌ای دارد که برای روایت چنین داستان سرراستی زیادی بی‌خودی پیچ خورده است. مثل این است که فیلمی از کیمیایی ببینید و فیلم‌برداری و دکوپاژش هم مثل دیالوگ‌هایش بامزه باشد.

4
می‌گویند اگر پولاد کیمیایی در همان سکانس اولِ «جرم» عقل می‌کرد و لج‌بازی نمی‌کرد و به همراه رفیقش سوار وانت می‌شد و فرار می‌کرد، فیلمِ آقای کیمیایی در همان دقایق اول عاقبت‌به‌خیر و تمام شده بود. لج‌بازی اما انگار امری ژنتیک است. شما بیست سال هم تلاش کنی نمی‌توانی به آدم لج‌باز چیزی را بقبولانی. رفته بودیم سینما که تفریح کنیم. نشد. نه که در سینمای آقای کیمیایی تغییر عجیبی اتفاق افتاده باشد. بیش‌تر به نظرم آمد من از خر شیطان پیاده شده بودم بالاخره. شد حکایت آن پیامبر دروغینی که وقتی به درخت امر کرد که بیاید و درخت، طبعن، نیامد، خودش بلند شد و به نزد درخت رفت. ماجرا این بود که سیاه‌وسفیدبودن فیلم‌برداری اتفاق خجسته‌ای شد. دوبله هم ایده‌ی درخشانی بود. هر دو کمک ‌کرد که آدم بتواند فیلم را فیلم‌تر ببیند، فانتزی‌بودنش بیش‌تر جلوه کند. دروغ چرا من حتا یادی هم از «شهرِ گناه» آقایان میلر و رودریگوئز کردم؛ به همان کمیک‌استریپی. این جوری شد که یاد گرفتم بعد سال‌ها که کافی‌ست با ابزارهای عمومی عقل سراغ فیلم نروم. قبول کنم که با یک دنیای دیگری مواجهم. دنیایی که مثلن در آن زندان‌بان در گوش زندانی توصیه به همراهی با مردم می‌کند. کیمیایی در این قضیه‌ی لج‌بازی البته تنها نیست. سال‌هاست که ما و امثال آقای فراستی و سایر رفقا گیرهایی این‌جوری داریم می‌دهیم به جزییات و کلیات سینمای کیمیایی. یک جدل کهنه بین دو گروهی که زبان مشترک ندارند، مترجم ندارند. انگار که از مریخ و مشتری. به‌هرحال فیلمِ آخر «استاد» اتفاقن این بار یک‌دست از آب درآمده. مضاف بر این که یک علی‌اکبر معززی دارد (مردِ خیاط) که فوق‌العاده‌ست، به همان شگفت‌انگیزی که در «محاکمه در خیابان» (سرایدارِ شرکتِ متروکه) بود. کلن هم که کاش یک روزی آقای کیمیایی ویدیوکلیپ بسازد، قیامت خواهد کرد.

5
خوب که فکرش را می‌کنم می‌بینم پشیمانم از این که به وقتش «نابخشوده»ی آقای کلینت ایستوود را ندیدم. کار درستی نبود. پیرمرد با آن چشم‌هایش. چشمِ ما بود این هم، لابد. آقای سناپور در همان مقاله‌ی مذکورِ شهروند، اشاره کرده‌اند به نابخشوده و شهامتِ واقعی. این جوری بود که یادم افتاد به این فیلم و این که چه‌قدر دوست داشتم فضای یک‌دست فیلم را. خب من معمولن «وسترن» انتخاب اولم نیست و اعتراف می‌کنم به این که فیلم را به خاطر برادرانِ کوئن برداشتم. آن‌قدر هم علیلطفیِ خون‌ام بالا نیست در این لحظه که حوصله کنم فکر کنم به مولفه‌های جهانِ کوئن‌ها در این فیلم. برای من یک داستان سرراست بود که خیلی خوب تعریف شده بود. و حوصله‌ام را سر نمی‌برد. و لحظه‌های خوبی هم داشت. و یک آقای جف بریجز داشت که اصولن جزء آقامون‌ها می‌باشد.

6
اصلن چی شد که این حرف‌ها پیش آمد؟ ها، داشتم فکر می‌کردم به این که چرا کتابِ آقای سناپور را دوست نداشتم. چرا به دردم نخورد اصولن. چرا اصلن مساله‌ی من نیست این فضای مرام و تیزی و کلاه‌مخملی و فرودستان و میلِ به حرکت به سوی فرادستی و الخِ قضیه. یا این که به قول آقای سناپور، کسبِ هویتِ اجتماعی مساله‌ی اصلی شخصیت‌های کلاه‌مخملی/جاهلی است. بعد یادم افتاد که دقیقن همین نکته‌ی بردنِ قصه به اواخر دهه‌ی پنجاه و سیاه‌سفیدکردنِ فیلم و دوبله و الخ بوده فیلم جرم را این همه به نظرم متفاوت کرده با باقی فیلم‌های اخیر کیمیایی. یعنی اساسن مشکل من به شخصه از آن جایی شروع شد که در ردپای گرگ، آقای قریبیان یک هو سوار اسب شد و در خط ویژه‌ی خیابان انقلابِ دهه‌ی هفتاد تاخت. (آخ راستی «گروهبان» و «دندانِ مار» و «سرب» را یادتان هست چه‌قدر کیف داشت؟ چدن کاش آقای کیمیایی همین مسیر جرم را ادامه بدهد لااقل) تابلوترین تفاوتِ «شهامتِ واقعی» یا «نابخشوده» با «لب بر تیغ» و فیلم‌های ردِ پای گرگ به‌بعدِ کیمیایی (غیر از جرم) دقیقن همین کشاندنِ کاراکترهاست به زمانِ حال. جداکردن‌شان از «کانتکست» خودشان. (بعید می‌دانم آقای کیمیایی یا آقای سناپور قصدشان اگزجره‌کردن وضعیتِ و موقعیتِ این تیپ آدم‌ها باشد. یا تمسخرشان، یا تماشای رقت‌انگیزی‌شان در دنیای جدید) می‌خواهم بگویم تکلیفم را نمی‌دانستم با شخصیت‌های کتاب آقای سناپور. نمی‌دانم چرا باید سمپات‌شان باشم/نباشم. کجای دلم بگذارم‌شان به قولِ شماها. شخصیت‌هایی که در آن تقسیم‌بندی معروف، کاملن هم «تیپ» هستند اتفاقن. حتا شخصیتِ «فرنگیس»، زن‌بابای دخترِ قصه. که سهم بیش‌تری از بقیه دارد، در تعریفِ خودش، در قصه.

7
در آخرینِ فیلمِ مردانِ ایکس، که طبعن به عنوان یک دنباله، زمانِ قصه را برده‌اند به قبل از زمانِ فیلم اول، زمانی که پروفسور ایکس جوان بوده، یک جایی که هست که پروفسور ایکس و آقای مگنیتو، که آن زمان رفیق بودند با هم، دوره افتاده‌اند به جمع‌کردنِ آدم‌های «جهش‌یافته». یکی‌یکی کشف‌شان می‌کنند و دعوت‌شان می‌کنند که به آن‌ها ملحق شوند. برعلیه دشمن. بعد آن وسط، وارد کافه‌ای می‌شوند که پشتِ بار، لوگان (هیو جکمن- قهرمانِ فیلمِ اولِ مجموعه) نشسته است تنهایی به نوشیدن. هنوز حرف و دعوت‌شان را بیان نکرده‌اند که لوگان سرش را کمی بلند می‌کند و می‌گوید: برین گم‌شین! می‌خواهم بگویم کل فیلم به همین چندثانیه حضورِ تلخ و بی‌حوصله‌ی آقای لوگان می‌ارزید.

Labels: ,



Comments:
دقیقاً با گم شین لوگان موافقم. وسط سینما نشد خنده ام را کنترل کنم که دمشان را گذاشتند لای پایشان در رفتند. وحدت آقا، وحدت.
 
ghorboonetoon besham baa een naghd haay-e aali.
 
البته که لازم نیست آدم دهاتی باشد تا قصه دهات بنویسید اما بد نیست لااقل اسن یکی دو ده را بلد باشد تا مثلا بداند و آگاه باشد نام همه ی روستاها به آباد ختم نمی شود و از قضا نود درصد روستاهای ایران اسامیی دارند به غایت ایرانی . آنهم ایرانی ی هزار سال پیش و شاید بیشتر .
البته که لازم نیست آدم خودش و یا پدرش نسبتی با دون کوردئونه ! داشته باشد تا کتابی بنویسد یا فیلمی بسازد راجع به مافیا و پدر خوانده های مافیا اما خوب است لااقل برای یکبار هم که شده است ، رد شده باشد از محله ای که احیانا" پاتوق دارو دسته های نیویورکی بوده باشد .
البته که آدم برای اینکه بگوید هنوز هیچ کتابی از سناپور به دلم ننشسته است لااقل باید یکی دو کتاب او را هر چند به زور و حتی با اعمال شاقه خوانده باشد اما این لب بر تیغ جار میزند که حضرتشان احیانا" حتی شاید که از محله ی کریم آب منگل یا آا منگل هم رد نشده است !
البته که خوب نیست وقتی یکی میگوید کتاب سناپور را دوست ندارم ،آدم در بیاید و فورا" بگوید من هم همینطور اما سرهرمس که "یکی" نیست !
البته ...
البته که در دیزی باز است اما حیای کامنتگذار کجا رفته است . هان ؟!
 
ولی من از اینکه فیلم رو دوبله کرده بودن راضی نبودم :(
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017