« سر هرمس مارانا »



2011-09-09


کتابِ لاباراکا ترجمه شده بود زمین‌های نفرین‌شده. مینی‌سریالش را ولی به همین نام نشان‌مان دادند، خیلی سال پیش. باتیسته و زن و بچه‌هایش تازه زمینی را خریده بودند و رویش مشغول شده بودند. پیمنتو قلدرِ منطقه بود، اربابی چیزی، یادم نیست. تهدیدشان کرده بود. لابد می‌‌خواسته همان اول نطق‌شان را بکشد. ایرج رضایی دوبلور باتیسته بود. باتیسته مدام صبوری می‌کرد. باج نمی‌داد، درگیر هم نمی‌شد. فقط صبر می‌کرد. اهالی ده بایکوت‌شان کرده بودند. زن و بچه‌هایش را هم. بچه‌های ده کوچک‌ترین پسر باتیسته را انداخته بودند توی لجن. مریض شده بود. تب کرده بود. مرده بود. صبرِ باتیسته تمامی نداشت لامصب. جنگ‌شان نابرابر بود. همه در مقابل یک خانواده. پسرک را که آن‌طور شکنجه کردند به خودم قول داده بودم خانواده نداشته باشم. مسوول جانِ کسی نباشم. دلم نمی‌خواست یک وقتی به خاطرِ من آدم‌های متصل به من بلایی سرشان بیاید. ترسیده بودم از این که مسوول کسی باشم. (آدم‌ قول‌هایی که به دیگران می‌دهد را یادش نمی‌رود. می‌شود که به روی خودش نیاورد اما یادش نمی‌رود. قول‌هایی که به خودش می‌دهد اما باد هوا هستند. دو روز، دو ماه، دو سال بعد یک جوری فراموش می‌شوند که انگار اصلن از همان اول نبودند.) از هفته‌ی پیش به این طرف دارم چانه‌زنی می‌کنم. مخِ اطرافیانِ یک آدم عزیزی را گرفته‌ام به کار، تار می‌تنم، بل‌که بنده‌خدا را راضی کنیم جانش را بردارد و برود. می‌دانم که اگر برود، نوکِ پیکانِ حمله می‌شویم. می‌دانم که سیل سمت‌مان خواهد آمد، مستقیم‌تر. حکایتش شده اما حکایت فرمانده‌ای که حاضر نیست بپذیرد بازنده‌ی جنگ است. مدام امید دارد. مدام به خودش امید می‌دهد. به اطرافیانش. امیدهایی که از این‌جا واهی به نظر می‌رسد اما. امیدهایی که از همه‌جا، غیر از پشتِ عینکِ آقای فرمانده، واهی می‌نماید. بالای تپه که ایستاده باشی، صحنه‌ی نبرد را که از دور، کمی دورتر، نگاه کنی، می‌بینی عاقبتِ بازنده‌ی جنگ کشته‌شدن است یا اسیری. تنها راه فرار است. امید که داشته باشی اما هی زخم می‌خوری. سواران‌ت را جلو می‌فرستی. دمِ گلوله‌شان می‌دهی. چون فکر می‌کنی نیروی کمکی، مهمات، آذوغه بالاخره از یک جایی خواهد رسید. می‌خواهم بگویم امید و خوش‌بینی و و صبوری این‌جور وقت‌ها آدم‌ را به کشتن می‌دهد. به اسیری می‌دهد. پسرکِ باتیسته که آن جور مُرد، باتیسته باز هم صبوری کرد. تحمل کرد. آن‌قدر که وقتی عاقبت دست به اسلحه برد دیگر دل‌مان خنک نشد. آرام نگرفتیم.


Comments:
از خوندن این متن نمی دونم چه حسی دارم در همین لحظه جایی ایستادم که آرزو می کنم کاش خودمو می شناختم. زدین به هدف.متن تکون دهنده ای.مثل لحظه بعد از زمین لرزه است.می خوای سرتو بالا بیاری تو چشمهای بقیه نگاه کنی و وحشت اونا رو با خودت مقایسه کنی
 
با سلام
ما یک تیم پژوهشی دو نفره از دانشگاه های علامه طباطبایی و شاهد هستیم که در مقطع کارشناسی ارشد رواشناسی مشغول به تحصیلیم. برای پژوهش تازه مان به تعدادی از افراد نیاز داریم که وارد سایت پژوهشی ما شوند و در پژوهش ما شرکت نمایند. پژوهش ما مرتبط با بررسی برخی از ویژگی های شخصیتی با توجه به گرایش جنسی افراد است. کافی است برای شرکت در این پژوهش به آدرس سایت ما که در زیر می آید رفته و پرسشنامه ها را تکمیل کنید. قطعا جز با پاسخ گویی شما دوستان انجام این پژوهش میسر نیست و با شرکت خود لطف بزرگی به جامعه علمی و ما خواهید نمود. پیشاپیش از نگارنده وبلاگ بدلیل استفاده از این محل برای اعلان خواست پژوهشی مان بدون توجه به مطالب وبلاگ عذرخواهی می کنیم و اعلام می کنیم از آنجا که این پژوهش با بودجه شخصی انجام می شود هیچ سرمایه ای جهت تبلیغات نداشتیم. از این رو ناگزیر به این کار شدیم. در ضمن ممکن است در وبلاگی از روی فراموشی چند بار این آگهی را درج کرده باشیم. از این بابت هم عذر می خواهیم. آدرس سایت پژوهشی ما عبارتست از:
www.ravan-azmoon.otaqak.ir
در نهایت باز هم سپاسگزاریم.
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017