« سر هرمس مارانا »



2013-01-15

۱
در «هری‌پاتر و جام آتش»، جایی که رویارویی اصلی بین هری و ولدرمورت اتفاق می‌افتد، رشته‌ای از آدم‌هایی که قبلن توسط ولدرمورت کشته شده‌اند از چوب‌دستی‌اش بیرون می‌جهند، یکی‌یکی، به حمایت از هری. گاهی خیال می‌کنم یک چنین رشته‌ای، پیوندی بین مرده‌های آدم باید برقرار باشد. که وقتی یکی مرده‌ی تازه داری، مرده‌های قدیم یکی‌یکی پشت سرش خودشان را به یادت می‌آورند. از یک جایی در عدم پرتاب می‌شوند بیرون و صف می‌کشند جلوی روی‌ت. جوری که آدم برای مرده‌ی کهنه گریه‌ی تازه می‌کند. انگار همین دیروز.

۲
گاس هم این‌جوری باشد که آدم هرچه بزرگ‌تر می‌شود رقتِ قلب‌ش بیش‌تر می‌شود. شاید هم کمیتِ مرده‌های‌ت، عزیزهای مرده‌ات، از یک حدی که گذشت، دیگر گریه‌کردن آن‌قدرها هم که فکر می‌کنی کار سخت و صعب‌ای نیست. همین که روضه را شروع کنند فیل‌ت یاد هندوستان‌ت کرده و اشک‌های‌ت سرازیر شده. امروز، وقتی که ایستاده بودم کنار در مسجد، کنار صاحبان عزا، دیدم که خیسی چشم‌ها لزومن از مرده‌ی اخیر نیست،‌ دارم صف تمام مرده‌های این سال‌ها را تماشا می‌کنم، صاحب‌عزای همه‌شان بودیم، همه‌مان. 

۳
نشسته بودم کنارش، دستش را گرفته بودم. یک سکوت لاجرم کوفتی‌ای داشتم. وسط گریه و لابه آن جمله‌ی جادویی را گفته بود، خودش، که: «ولی راحت شد.» این همه مرده، این همه درد، هنوز هم این کلید کار می‌کند لامصب. نامردی‌ست اما کار می‌کند. نفس‌م را بیرون دادم، بالاخره. گفت هفت سال جنگید. زجر کشید. دل‌مان خوش بود که هست کنارمان بالاخره. خودخواه بودیم اما. باید می‌گذاشتیم زودتر برود. سرطان داشت. گفتم لااقل خوب شد دفعه‌ی پیش دیدم‌ش. مردِ گنده شده بود چهل کیلو. با هم از خرید و فروش زمین‌ها و کار و الخ حرف زده بودیم. دوستم داشت. در این وانفسا، همین‌جور دورادور یک اعتقاد خوبی به من داشت همیشه. 

۴
رفته بودند سر خاک یکی دیگر. هفت‌ش بود امروز. نرفتم. نشد که بروم. پرسیدم مگر سه سال آخر چه‌طور بود. گفتند «مثل یه تیکه‌چوب». همه‌ی بدن‌ش خشک شده بوده. تکان نمی‌خورده. حرف نمی‌زده. فقط نگاه می‌کرده. از آن‌ها بود که رنگ صدای‌ش در خودش شوخی داشت. 

۵
اس‌ام‌اس زده بود که بند اول پُستِ هانکه‌ات یک‌بار دیگر هم تایید شد. فلانی تمام کرد. یادم افتاده بود به آن‌جایی که دخترِ پیرمرد آمده بود دیدن‌شان. پیرمرد اتاق پیرزن را قفل کرده بود. نخواسته بود. بعد هم تلخ‌تلخ شکوه کرده بود به دخترش که گفته بود نگران‌شان بوده، گفته بود نگرانی او به هیچ دردش نمی‌خورد. غر داشت پیرمرد. حق داشت. تا درست در همین وضعیت لامصب نباشی چه‌طور می‌خواهی بفهمی جنس این‌جور انتظارها را. که همین‌طور جلوی چشم‌ت آدم‌ت ذره‌ذره تمام بشود و تو در آن برزخ دیوانه‌کننده باشی که خلاص‌ش کنم یا بگذارم بماند و زجر بکشد.

۶
آدمی که اختیار خودش را از دست داده، که دارد می‌میرد، سهمِ کی می‌شود دقیقن؟ همسرش؟ بچه‌اش؟ مادرپدرش؟ خواهربرادرش؟ رفقای‌ش؟ کاش آقای هانکه عوض این که قصه‌ی مکرر این سال‌های ما را فیلم کند، آن‌همه هم سر صبر و کش‌دار، بردارد سراغ این سوال کوفتی برود که آدمی که مُرد ولی‌اش کی می‌شود دقیقن. کی حق دارد تصمیم بگیرد که هزینه‌های مراسم شب هفت آن مرحوم صرف امور خیره خواهد شد یا حلوا را به‌تر است از «شیرین» بگیریم. بردارد زوم کند روی چشم‌های مثلن پسرش، که چه‌طور باورش نمی‌شد این‌طور پدرش، مرده‌ی پدرش دیگر مالِ او نیست. دیگرانی هستند که دارند تصمیم می‌گیرند و جلو می‌روند. کاش آدم یک‌جوری تعیین کند که مُرده‌اش سهمِ کی باشد، لااقل. 

Labels:



Comments:
مرده فقط سهم خاک می شود. خرج حلوا و خرمایش هم بالاخره از یک جا جور می شود. آدمِ خَیرِ مرده پرست زیاد است در این دنیای فانی.
 
آدمی که تنها می میرد چی؟
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017