میشود سرهرمس الان یکهو در این ساعتِ نسبتن سردِ نه و خوردهایِ صبحِ آبان، از این ناکجاآبادی که در آن است، برایتان از لذتِ سماور بگوید در اتاق؟ که یک میز کوچکی باشد آن کنار، روی فرش و چندتایی استکان و نعلبکیِ گلدار، یک قابلمهای، ظرفی هم باشد که در آن آبِ داغِ ناشی از آبکشیدنِ استکان را بریزند. سرت را که از زیر لحاف بیرون بیاوری صدای قلقلای بشنوی و بخارِ تازهی چایِ بهاره. بعد دورتادورِ اتاق را پتو تا کرده باشند و یک ملافهای را لولهای کرده باشند پایینِ درگاهیِ پنجره که سوز نیاید. چاییات را هورت بکشی و دودِ سیگارِ وینستونِ قرمزت بپیچد توی اتاق، قاطی بشود با بویِ بارانیِ که از همان لایِ چوبیِ پنجره خودش را سُر داده تو. یک صبحِ روزِ تعطیلی باشد که بدانی دقیقهها آنقدر کشدار و پرحوصلهاند که کسی کاری با کسی ندارد. تا خودِ شب.
همین چند سال پیشِ بود که سرهرمس انگشتِ اتهامش را گرفته بود به سمتِ نوستالژیِ کلیشهی a good year، یادتان هست؟ چه بد که یادتان هست.
بعد یک عکسی هست از عموی مرحوم اینجانب که فضایش اینقدر نزدیک است به اینی که شما اشاره فرمودید، که گفتیم بیخیال پرایوسی و اینها شویم و لینکاش را بگذاریم همین زیر.
ReplyDeletehttp://i36.tinypic.com/w2ncs9.jpg
سرهرمسه نازنین در این صبح آبان مارو چه هوایی کردی، همه ی بخشهاشو دوست داشتم الان بود بجز سیگار... ولی اون تیکه ی استکان و نلبکی گلدار خیلی زیبا و نوستالژیک بود، خیلی.... یاد مادربزرگم بخیر
ReplyDeleteوای آرش
ReplyDeleteخیلی خیلی نزدیک بود
این صحنه رو از روی اون عکس الهام گرفته احتمالا
خوب کردی پرایویسی رو بیخیال شدی
انگشت اتهام شما را كه ما نديديم دراز شده باشد سوي نوستالژي ، اما انگشت اتهام ديگران را جاهاي ديگر ديده ايم البته .
ReplyDeleteطوري كه هميشه سعي كرده ايم كتاب خاطرات يا كه داستان يا فيلم يا هرچه كه بوي ي نوستالژي دارد را يواشكي بخوانيم و حتي اگر كلي حظ برده باشيم ، با احتياط ازش تعريف و تمجيد كنيم كه يكهو !انگشت اتهام بسويمان دراز نشود كه اي بابا چي ميگي ، اينا ارزش ادبي ندارن ،ارزش هنري ندارن . اينا همش نوستالژيه ، نوستالژي . و طوري بگويند نوستالژي كه انگار نوستالژي ، بلا نسبت ، فحش خارمادره !.
خلاصه سر هرمس جان ما كه نفهميديم توو اين نوستالژي چيه كه وقتي خوندنيشو ميخوني و ديدنيشو ميبيني ، يه جورايي مست و مدهوش اون متن يا فيلم ميشي .مث همين كتاباي پرويز جان دوايي . فكر كنم توو نوستالژي الكلي ، عرق سگي يي چيزي ريختن كه اينجور آدمو مست و ملنگ ميكنه .
بفرما .اينم آخر و عاقبت حظ بردن از نوستالژي !اتهام شرب خمر هم به اتهاماتمون افزوده شد بسلامتي!
عذرخواهي بابت كامنت طولاني
جناب کیقباد عیب ماها اینه که فکر میکنیم در ضمن اینکه سواد و اطلاعاتمون بهتر و بیشتر و منطقیتر میشه باید علاقمندیهامون رو هم عوض کنیم یعنی اگر نکنیم کسر شأنه، این میشه که به قول شما خیلی از کارایی که واقعن دوست داریم رو پنهانی انجام میدیم ولی جلوی بقیه همون قضیه رو میزنیم لهش میکنیم،، اگر این مسئله تو جامعه ی ما حل میشد خیلی مسائل رو نداشتیم...
ReplyDeleteیه دختر از همین حوالی
آن انگشت اتهام را یادم هست،آی دلخور شده بودم. حالا رفع دلخوری شد، طبعاً.
ReplyDelete