Pages

2013-10-14

یکی بود که هروقت تنگ‌ش می‌گرفت به آدم فحش بدهد می‌رفت زیر لحاف، یک جای«پرایوت» و خلوت، فحش‌ش را می‌داد، بعد با لبخند برمی‌گشت (بعدها درک‌ش کردم. دیدم گناهی هم ندارد طفلی. چه‌کاری‌ست آدم جلوی روی طرف فحش بدهد. مثل این می‌ماند که تا من می‌آیم غیبت پدرم را بکنم بچه‌م تلفن بزند به پدربزرگ‌ش بگذارد روی اسپیکر). یکی بود که آدم جرئت نمی‌کرد دوکلمه حرف در محضرش بزند. زرتی می‌رفت پست وبلاگ‌ش می‌کرد (این اواخر شده بود اسفنج. با چشم‌های دریده عالم را نگاه می‌کرد. منتظر که یکی چیزی بگوید، حرفی بزند، کاری بکند این بدوبدو برود پست‌ش کند). بعدها به زندگی بعد از مرگ و حریم شخصی آدم‌ها اعتقاد پیدا کرد و آدم خوبی شد. یکی بود که می‌گفت اگر «عالم محضر خداست، در محضر خدا معصیت نکنید» پس کجا بکنیم؟ یکی هم بود که می‌گفت منظور از عالم در این جمله، «پابلیک» بوده. یکی بود که می‌گفت آدم باید جوری در پرایوت رفتار کند که اگر روزی روزگاری «ستینگ» عالم عوض شد و پرده برافتاد، سربلند باشد (پرسیده بودم یعنی تو مسیج‌ و ایمیل‌ و این‌ها؟ چیزی نگفته و به افق خیره شد بود). یکی بود که «دایرکت» دوست داشت. یکی هم بود که بوس دوست داشت. یکی بود که مدام تمرینِ زندگی در «خانه‌ی شیشه‌ای» می‌کرد (بعدها به‌ش گفتند که مسابقه‌‌ای به نام «زندگی در خانه‌ی شیشه‌ای» نداریم، بی‌خیال شد). یکی بود کهشغلش حرف‌زدن بود. نان‌ش را می‌دادند. بعدها دچار این توهم شده بود که یک «آخ» را هم نباید مجانی بگوید جایی. یکی بود که پرایوت‌ش روزبه‌روز تنگ‌تر می‌شد (اتفاقن رفت عمل کند. گفتند برای سن تو خطرناک است. لاجرم با تنگی ساخت). اواخر عمر نوشته‌های‌ش را فقط خودش می‌دید. لایک‌هایش را هم. یکی بود که در پرایوت فحش می‌داد و در پابلیک بوس می‌‌داد. یکی بود که برعکس (این دومی خطرناک بود. از شهر بیرونش کردند). یکی بود که خودش پابلیک بود و خانه‌اش پرایوت. یکی هم بود که برعکس (همیشه‌ی خدا هم یکی هست که برعکس باشد. گرفتاری شدیم ها). یکی بود که نامه‌های همه را می‌خواند. یکی هم بود که هیچ‌وقت نامه‌هایش را نمی‌خواند. یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کی نبود. برای همین هم نمی‌شود مصداق داد، «منشن» کرد، یا با دست نشان داد. 

4 comments:

  1. Anonymous11:07 AM

    amazing.

    ReplyDelete
  2. اگر ستینگ عوض شد و پرده برافتاد میریم عمل می کنیم

    ReplyDelete
  3. نه... خوشمان آمد

    ReplyDelete
  4. Anonymous3:58 AM

    جالبه من هیچ وقت حوصله م نمی شه اینا رو بنویسم. مثل یه قطار سریع السیر فقط از ذهنم می گذره

    ReplyDelete