Pages

2009-07-04

حالا البته منظورم شما نیستید آقای دکتر!

حالا شماها هی روابطِ لانگ‌دیستنس ‌لانگ‌فیلان می‌کنید این روزها اما می‌خواهم بگویم غُرِ لانگ‌دیستنس‌ چیزی است به مراتب کوفتی‌تر از آن. یعنی این که آدم بردارد غُری را همین‌جور بگذارد داخل بطری، حواله کند به یک جایِ دور، تا برسد به دستِ آدم بدبختی که دستش از دنیای شما کوتاه است و ماکزیمم ازش بربیاید که ماچ‌تان کند صادقانه، بعد دردِ شما دوا می‌شود؟ جدن می‌شود؟ نه می‌خواهم ببینم واقعن چه انتظاری دارید از آن آدمِ لانگ‌بیسارِ بخت‌برگشته، در آن لحظه؟ که بلند شود بیاید چه غلطی بکند وقتی از خودتان هم کاری برنمی‌آید که وسطِ ماجرا هستید؟ خوش‌حال می‌شوید از این بی‌چاره‌گی‌ای که نصیبش می‌کنید در آن لحظه که دستش از دنیای شما کوتاه است، ها؟ که بعد ماچش را هم به آرنجِ مبارک بگیرید و قیافه‌ی من‌هنوز‌غُرم‌به‌قوتِ‌خودش‌باقیست به خودتان بگیرید؟ یا این جوری است که آدم‌ها گاهی لازم دارند در اوجِ وضعیتِ مچاله‌گی، یک بدبختِ دیگری را هم در مچاله‌گی‌شان شریک کنند، به قسمی که حتا ته دل‌شان هم بدشان نیاید یک خرده‌تقصیری هم گردنِ آن لانگ‌فیلان بیندازند که ببین! ببین من دارم چه می‌کشم الاغ! بعد خب آدم می‌فهمد که هم‌دلی چیزِ لازمی است. که نیازِ کوفتی‌ای است. اما لااقل یادتان بماند وقتی به نیتِ هم‌دلی غُرتان را به بدترین شکل ممکن پرزانته می‌کنید، هواار می‌کنید سرش، آن آدمِ بدبختِ دستش‌ازدنیاکوتاه که خیرِ سرش برای‌تان غصه خورد و ماچ و آخی و اینا، لااقل روی‌تان را آن‌طرف نکنید! می‌دانید که کاری از دستش برنمی‌آید که، می‌دانید! قبول کنید که خودتان هم از اول می‌دانستید! اِ!

No comments:

Post a Comment