Pages

2009-07-05

آقای امیرمهدی حقیقت یک وقتی کتاب کوچکی ترجمه و چاپ کرده بودند که متشکل از یک سری قصه‌های کوچک بامزه بود. (اسمش هم چیزی بود در همین مایه‌ها) بعد یک قصه‌ای بود در این کتاب که حکایتی یک زن و شوهر بود. آقای قصه عادت داشت تا فرصت خلوتی گیر می‌آورد برای خودش، می‌نشست به زمزمه‌کردن با خودش (حالا حافظه است دیگر، شما نقل‌به‌مضمون،خیلی‌مضمون را بگیرید پیش‌فرض اصولن!) بعد خانم هی گیر می‌داد به آقا. می‌آمد حمله می‌کرد به خلوتش که تو چرا مثلن با من معاشرت نمی‌کنی و این‌ها و هی می‌نشینی برای خودت به زمزمه‌کردن تا وقت گیر می‌آوری. یا چه‌ می‌دانم چرا وسط مهمانی حواست یک جای دیگر است: به زمزمه‌کردن با خودت. خلاصه یک سری اتفاقاتی می‌افتد در داستان (لالا تو رو قرآن روایت رو که داری که!) و آقای قصه ناچار می‌شوند دست از این عادت ناپسندشان بردارند. بعد در یک مهمانیِ بورینگِ خانوادگی، ناگهان خانمِ قصه آقا را گیر می‌اندازد که یواشکی برای خودش در گوشه‌ای نشسته و نیشش به شیطنت باز است و چشم‌هایش برق می‌زند. ولی زمزمه نمی‌کند. بعد وقتی با عصبانیت و پرخاش می‌رود در شکمِ آقا که چه می‌کنی و این‌ها، آقا با همان آرامشِ حرص‌دربیارشان می‌گویند: دارم در ذهنم جدول‌ضرب را تکرار می‌کنم!

بعد سرهرمس یادش نیست که چرا از همان وقت هی فکر می‌کرد این قصه بدجوری سیاسی است، بدجوری.

No comments:

Post a Comment