Pages

2009-07-02

بازگشتِ ابدیِ

یکی حوصله کند بردارد بنویسد از مساله‌ی اتفاق و تصادف و این‌جور چیزها. چیزهایی که در زنده‌گی واقعیِ آن‌طرف، پایه و اساس کلِ زنده‌گیِ آدم می‌شود و هر نتیجه‌ای را می‌شود معلول یک سری اتفاق‌های ریز و درشت دانست. بعد خب طبعن باشکوه‌ترین و تراژیک‌ترین و خفن‌ترین چیزهای عالم را هم می‌شود که خرد کرد و خرد کرد و رسید به یک مشت اتفاق‌های کوچکِ بی‌اهمیت که صرفِ کنارِ هم قرارگرفتن‌شان یک‌هو زنده‌گی آدم را می‌سُراند در یک مسیر جدید. بعد اما سرهرمس دارد با خودش فکر می‌کند در این مجازستان ماجرا چه‌قدر فرق دارد. این‌جا این‌طوری است که اتفاق عمومن خودش نمی‌افتد، یا به‌ندرت خودش می‌افتد، بل‌که افتادیده می‌شود. یعنی این جوری نیست که شما خیلی اتفاقی با آقای ایکس پشت یک میز در کلاس خطاطی بنشینید و بعد بشود صمیمی‌ترین رفیق‌تان. این‌جوری نیست که به خاطر سی ثانیه دیرتررسیدن به مترو، خانمِ ایگرگ از راه برسد و دلش به حال‌تان بسوزد و سوارتان کند و بعد، مثلن سه سال بعد، کارتان بکشد به ماه‌عسلِ بارسلونا و این‌ها. یا به قولِ روحِ امام، لاکن این‌جوری نباشد که دخترعمه‌ی همسایه‌تان شما را در آرایشگاه، زیرِ عملیاتِ سوزناکِ اپیلاسیون رویت کند و از دهانش بپرد که معلمِ گیتارش پدری دارد که برای شعبه‌ی قیطریه‌ی آجیل‌فروشی‌اش دنبال حسابدار می‌گردد و شما ظرف یک سال بشوید امینِ جان و مالِ مردم. می‌خواهم بگویم این‌جا قضیه به کل انگار ورای یک مقدار اتفاقات است. یعنی نه که نباشد، هست اما معمولن هدایت‌شده است. یک جوری که انگار آن جبریتِ زمانه و قسمت و طالع، کم‌تر رخصتِ هنرنمایی دارند. انگار دنیای مجازستان دنیای غلبه‌ی اختیار است. آن‌جا که تصمیم می‌گیری برای gigili2000 ات یاهو دات کام یک ایمیل جانانه بزنی و او را که از روی پروفایلِ یاهو 360 مدتی است در نظر گرفته‌ای، به یک چلوکباب جانانه دعوت کنی چون همان‌جا خوانده‌ای که چطور مریضِ کباب لقمه‌ی نایب است. آن‌جا که می‌گردی از بین این همه آدم کج و راست که تاملات چپ و راست خودشان را در جایی ثبت می‌کنند، سه چهار نفر را انتخاب می‌کنی تا یارِ غار و دروازه‌ات باشند. آن‌جا که یک روز برای همیشه دندانِ دل‌بری از فلان آدم را می‌کَنی وقتی خواندی که چه‌طور دل در گروی یاری دیرینه دارد. می‌خواهم بگویم در این مجازستان آدم مدام دارد انتخاب می‌کند، تصمیم می‌گیرد و بارِ تصمیمات و ایمیل‌ها و نوشته‌ها و فیلان‌هایش را به دوش می‌کشد. به سختی می‌شود که تقصیر را انداخت گردنِ سرنوشت. انداخت گردنِ اتفاق. بس که خودت داری سرنوشتت را می‌سازی. بی‌خود نیست که گاهی آدم می‌بیند آدم‌های این‌جا را دوست‌تر دارد، دشمن‌تر دارد، از آن طرفی‌ها. بس که گزیده‌های شخصیِ خودت هستند، با مسوولیتِ نامحدود.

2 comments:

  1. فکر کنم آبشخور اصلی‌ش همین است که حرکت و مکان در مجازستان بی‌معنی‌ست. یعنی آقا، ای آقا، در مجازستان بودن شما با فلانی به طور «همزمان» و در یک «مکان مشخص» اغلب بی‌معنی‌ست. اغلب نه هم‌زمانی معنای خاصی دارد (علی‌الخصوص با گودر و سایر مخلفات) نه هم‌مکانی.
    آن معدود پلت‌فورم‌های باقی‌مانده که زمان و مکان می‌شناسند (مثل چت و سایرین) هم اغلب امکان «بودن در عین دیده نشدن» را فراهم می‌کنند. در بدترین حالت که هم هستی و هم دیده شده‌ای، می‌شود حواله کرد و پاسخ نداد در صورتِ (عدمِ) تمایل.

    خلاصه این‌که زمان و مکان که بی‌معنا باشد، اتفاق هم نمی‌افتد اصولا.
    افتاندیده می‌شود به قول شما.

    ReplyDelete
  2. اما راحت می اندازیم گردن سرنوشت...

    ReplyDelete