Pages

2013-08-19


۱
همین اواخر آقای خواب بزرگ خلاصه‌ی قصه‌ی مینی‌سریال «آینه‌ی سیاه» را «شر» کرده بود، به کسر شین. این که «نیمه‌شب به نخست‌ویر زنگ می‌زنند و از رختخواب بیرون‌ش می‌کشند. چند دقیقه بعد او در رب‌دشامبر همراه چهار نفر دیگه به صفحه تلویزیون خیره شده‌اند. شاهزاده انگلیس دزدیده شده و گریان در این ویدئو خواسته گروگان‌گیران را مطرح می‌کند. قبل این که خواسته را بگوید یکی از مشاوران با چهره نگران و جدی فیلم را نگه می‌دارد و به نخست وزیر توضیح می‌دهد که متاسفانه فیلم جدی‌ست و شاهزاده واقعن دزدیده شده. بعد ادامه فیلم؛ شاهزاده خواسته گروگان‌گیران را می‌خواند: نخست‌وزیر باید ساعت چهار بعد از ظهر بصورت زنده در مقابل تمام دوربین‌های تلویزیونی ظاهر شود و با یک خوک سکس کند. نه شبیه‌سازی و نه جعل. وگرنه شاهزاده اعدام می‌شود.»
می‌بینید؟ الان دارد مورمورتان می‌شود که باقی ماجرا را بدانید.

۲
جریان زندگانی جوری شده که این اواخر مدام دارم به «قصه» فکر می‌کنم. به این که چه‌قدر قصه می‌تواند همان اول و قبل از هر عامل دیگری آدم‌ها را گیر بیندازد. گیر خوب البته. نشسته بودیم به گپ و غر که این فرم‌گرایی‌ای که سال‌هاست غالب شده در ادبیات‌مان عمدتن از فقدان قصه‌ست. از این که مهندس قصه کم داریم. از این که باید اصغر فرهادی بردارد کارگاه قصه‌پردازی راه بیندازد قبل فیلم‌سازی. داشتم می‌گفتم، جریان زندگانی جوری شده که جماعتی شدیم درگیر قصه. می‌نشینیم و کلنجار می‌رویم که چه‌طور مهندسی کنیم. بحث می‌کنیم که چی را کجا بگذاریم. چی را از کجا برداریم. «چی» می‌تواند به قصه ختم شود. حرف «هری پاتر» شده بود. به مثابه یک جهان کامل که جز قصه و قصه و قصه چیز دیگری برای جلوبردن مخاطب ندارد. بعد خیلی اشراق‌طور نشسته بودیم «تاثیرات جانبی» آقای سودربرگ را دیده بودیم. که خیلی مهندسی‌وار قصه‌اش را چیده و جلو برده. جوری که گام‌به‌گام فروتر می‌روی در سرنوشت شخصیت‌ها. گفتم بیایم توصیه‌اش کنم.

۳
به صحرای کربلا بزنم دوخط. the company you keep وسط موج فیلم‌های تروریست‌بیس این سال‌ها اتفاق جالبی‌ست. تطهیرشدن‌شان و سمپات‌کردن مخاطب با یک جماعتی که سال‌ها قبل حرکتی تروریستی کرده‌اند. از آقای رابرت ردفورد هم البته مخالف‌خوانی‌ای جز این انتظار نمی‌رود کلن. کربلای مورد نظر این‌جاست ولی: یک ماشاالله دسته‌جمعی دلم می‌خواهد بگویید الان. برای آقایی که هنوز و در این سن‌وسال، این همه اوووففف، این همه سرپا، این همه همه‌کس‌کش. اعتراف کنم و مجلس را ترک کنم: آدم است دیگر، گاهی فقط و فقط به این خاطر کلاه‌ سر خودش می‌گذارد که ظهرش هی قربان‌صدقه‌ی کلاه آقای ردفورد رفته.

۴
آدم‌ها را جای درست‌شان بگذارید. این صدبار. طفلک آقای زیباکلام را نشانده بودیم که از جغرافیای سیاسی تهران حرف بزند. حرف هم زد ها. اما بنده‌خدا خودش هم همان اول گفت که احساس می‌کند جای بی‌ربطی قرار است حرف‌های بی‌ربطی بزند. عوض‌ش الان سرهرمس می‌داند و آگاه است که فتحعلیشاه چه آدم جالبی بوده و چه‌قدر فحش‌هایی که نثارش شده بی‌جا بوده و چه‌قدر آدم‌ صلح‌وصفا بوده و کشورداری‌اش اتفاقن چه معقول بوده. 

۵ 
روزگار قدیم اگر بود از همان دکمه‌ی اول خط بند قبل برای‌تان صد قواره کت‌شلوار دوخته بودیم. حیف :)

5 comments:

  1. Anonymous7:13 AM

    والله مد شده که میگن فیلمی که قصه نداشته باشه مدرنه .
    ای امان از این مدرن و مدرنیته که قصه ی زندگیمون رو بن کل عوض کرده . بی قصه کرده .

    ReplyDelete
  2. Anonymous11:30 AM

    Dear Sir Hermes Marana,

    Could you please change your blog's font size. The problem is nowadays the monitors' resolution has been improved significantly and reading very small text on them makes your eyes cry. Although it is up to you, it will be appreciated greatly. I didn't write in Persian because I do not have Persian layout on my system at the moment and I didn't want to write in Pinglish.

    Cheers

    ReplyDelete
  3. سر‌هرمس عزیز
    به نظرم با توجه به تم فیلم که به دارو و اینها ربط داره "عوارض جانبی" معادل بهتری هست نسبت به تاثیرات جانبی

    ReplyDelete
  4. سر هرمس!
    ایراد از منه که قدیم‌ترها نوشته‌هات رو بیش‌تر دوست داشتم؟
    که این مدل نوشتن اپیزودیک - تماتیک که امضای خودت رو داره بیش‌تر به‌م می‌چسبید و بیش‌تر مو به تنم سیخ می‌کرد؟

    ReplyDelete