Pages

2013-08-21

نمی‌دانم اگر قرار باشد یک قرابت‌هایی بمانند به سال و ماه و تو بخوان ایام؛ تکلیفِ آدم‌ها با ما-زنانِ نافراموش‌کار- چیست؟ چگونه است؟ مهم نیست کجایِ هرمِ بلندبالای «نوع»/»تایپ»/»مدل» ایستاده‌ایم. مهم این است که چیزهای مشخص و حتی نامشخصی را به‌طوری غریزی در یاد نگه‌می‌داریم. نه مایه‌ی خشم و نه مایه‌ی انتقام و نه مایه‌ی فخر(حتی). مایه‌ی لحظه‌های جان‌کندنمان شاید…این‌جوری ست که من درد را؛ این درد را می‌شناسم. من آن زبان را که محکم میانِ لبان می‌چرخد و بزاقی را فرو می‌دهد و گازی که می‌ماند رویِ لبِ پایین را و فرارِ به روزِ شلوغ یا خلوتِ ایوان را می‌شناسم. من آن پلکی را که یک آن محکم به‌هم می‌خورد و زهرخندی را که به لب هم دیگر شاید نرسد؛ می‌شناسم. من آن پایی را که زیر میز بسیار آرام و بسیار دردمند جابه‌جا می‌شود حس می‌کنم. من آن «انی وی» را از حفظم.


سرکار خانم لیمان

No comments:

Post a Comment