Pages

2013-10-06

۱
من اگر بودم می‌دادم سردر فرم‌های استخدام و ارزیابی بپرسند از ملت که از کدام خصیصه و اخلاق و «چیز» و منش مدام دارید ابراز برائت و انزجار می‌کنید. جواب را می‌نوشتم کنار اسم‌شان، به مثابه اصلی‌ترین ویژگی‌های آن آدم. بعد تصمیم می‌گرفتم.

۲
«شبکه‌ی آفتاب» شهریورماه، یک پرونده‌ی خوبی دارد درباره‌ی «بازی». بنویسم game که درست متوجه شوید از چی دارم حرف می‌زنم. شادمهر راستین از ساخت داستانی در فیلم‌نامه‌های سینمایی و فیلم‌نامه‌های بازی‌های ویدیویی نوشته. بازی در روایت سینمایی و نسبت میان بازی و سینما و بازی در سینمای فون‌تریر و داستان‌گویی در بازی‌های رایانه‌ای نام باقی مقاله‌های پرونده‌ی خواندنی این شماره‌ی شبکه‌ی آفتاب است که توصیه می‌کنم نقبی به آن بزنید. به شبکه‌ی آفتاب برمی‌گردم در همین پست، جایی نروید.

۳
هری‌پاتر و یادگاران مرگ،‌ قسمت دوم. چرا من سیر نمی‌شوم از این فیلم. به فاصله‌ی دوهفته سه بار رفتم سراغش و هر بار فیلم سرحال بود و از ریتم نمی‌افتاد و قصه‌اش را درست تعریف می‌کرد و مستقل از کتاب هم سر جای خودش ایستاده بود و آدم را درست‌ودرمان درگیر خودش می‌کرد. همین‌جا بیرون پرانتز هم ابراز برائت کنم از همه‌ی آن‌هایی که هری‌پاتر را دوست ندارند. می‌توانید این را بنویسید کنار اسمم، والله. به هری‌پاتر هم برمی‌گردم. خیلی زود.

۴
سریال «آینه‌ی سیاه» که معرف حضورتان هست. یک اپیزود سوم جالبی دارد. حکایت زمانی که یک چیپ‌ای اختراع شده که بغل گوش آدم کار می‌گذارند و وظیفه‌اش حفظ هر آن‌چه دیده بیند است. کل خاطرات آدم را با امکان جستجو و زوم و پردازش برمی‌دارد ذخیره می‌کند. با امکان اتصال وایرلس به کلیه‌ی تجهیزات پخش صوت و تصویر. یک تایم‌لاین درست می‌کند برای آدم‌ها. چلنج قضیه هم این‌جاست که انکار کارِ کرده و حرف زده و جای رفته و الخِ نموده‌شده دیگر شدنی نیست. آدم‌ها هی استناد می‌کنند. کلن استنادکردن شده یک رفتار معمول و روزمره. قشنگ است دیگر، نه؟ مخاطره‌آمیز و قشنگ. حالا شما خودت برو تخیل کن به سر قوه‌ی قضاییه مثلن چه می‌آید. به سر عشق چه می‌آید. برو دیگر، برو جانم، برو خوب تخیل کن و بگُرخ و برگرد. آن وسط‌ها یاد همین فیسبوک خودمان هم افتادی افتادی. قبل از امکان ادیت استتوس ولی.

۵
کیلومتر ۱۹۳۰۰۰، تعویض روغن و فیلترهای ۲۰۶.

۶
فرناز تعریف می‌کرد که یکی بوده که نوستالژی را ترجمه کرده «غمیاد». چقدر قشنگ.

۷
یک وقتی هم یادم بیندازید که خودداری را کنار بگذارم و خودم را خفه کنم بس که از یوگا بنویسم. از همین یوگایی که ما می‌کنیم (نه اونی که اونا می‌کنن). از این که چه عرق‌ریختن کیف‌داری شده برای خودش. که چه‌طور از صبح‌ش حالم خوب است که غروب قرار یوگا داریم. از این تیم جور و خوبی که شدیم. قربان‌صدقه‌ی سیمین‌ هم بروم. خب؟

۸
شادمهر راستین در مقاله‌ی فوق‌الذکرش از قداست مرگ می‌نویسد که چه‌طور در game با آن بازی می‌شود. که چه‌طور مرگ بدل می‌شود به امری معمولی و بازگشت‌پذیر. من اگر جای مبلغین مذاهب بودم بساطش را کلن جمع می‌کردم، والله. یا این که چطور بازی تفکر رها از ایدئولوژی‌ست و تنها آیینی‌ست که ما انسان‌ها اجرا می‌کنیم و ریشه‌ی ایدئولوژیک و مذهبی و روحانی ندارد. (مثل همین هری‌پاتر خودمان که هیچ، هیچ، هیچ نشانی از امر معنوی، از لزوم وجود امور معنوی حتا در آن نیست. قصه این‌همه اومانیستی آخر؟!) قشنگ‌ترین جای مقاله‌ی آقای راستین اما آن‌جاست که از تفاوت the end و game over می‌گوید. که «بازی» به آدم یاد می‌دهد که شکست به معنی ضعف نیست، به معنی پایان. شکست یعنی تو تنها در «یک» بازی شکست خورده‌ای. می‌توانی صدبار از اول شروع کنی. می‌گوید بچه‌هایی که بیش‌تر «بازی» می‌کنند ظرفیت تحمل شکست‌شان در زندگانی بالاتر می‌رود. شما تعمیم بدهید دیگر. همین که بدانی در عرصه‌ی سیاسی و عشقی و کاری و مالی (و البته غیر جانی، طبعن) و الخ جای همه‌ی the endها بگذاری game over. چه‌قدر کار آدم‌ راحت‌تر می‌شود. برگردی بروی از نو شروع کنی. با یک کار و مال و آدم و الخ دیگر. قابلیت برگشت‌پذیری بی‌انتهای بازی همان بازگشت ابدی‌ای است که هی حرف‌ش را می‌زنیم. در بازگشت ابدی، در بازگشت‌های بی‌نهایت ابدی، موارد و آدم‌ها و الخ‌ها از خاصیت یکه‌بودن‌شان خالی می‌شوند. در عین سنگینی، در نهایت به گمانم این حرف حال آدم را به‌تر می‌کند. سبک‌تر می‌کند زندگی را.

۹
مایلم اضافه کنم که هری‌پاتر و دیوار پینک‌فلوید درست در مقابل هم ایستاده‌اند. در دومی نهاد مدرسه نماینده‌ی همه‌ی آن‌ چیزهای سرکوب‌کننده و ناامن‌کننده و نابودکننده است و در اولی، هاگوارتز یعنی خودِ خودِ امنیت. یعنی جایی که می‌شود برای حفظش جان داد. یعنی آخرین سنگر. خانواده کیلویی چند است آقا.

۱۰
کتاب «آمستردام» یک شروع رویایی دارد. طرح قصه را جوری باز می‌کند که آدم خیال می‌کند چقدر می‌شود تفرج کرد. زنی می‌میرد و شروع ماجرا از مراسم ختمی است که شوهرش، به اضافه‌ی سه‌تن از عشاق مطرحش در آن حضور دارند. همه هم ماشاالله از حال و احوال و معاشرت‌های فی‌مابین باخبر. قصه اما خودش را محدود به این سرآغاز نمی‌کند. سر از جاهای دیگری درمی‌آورد، جاهای به‌تری. کتاب زبان سختی دارد. سرهرمس به ترجمه‌ی میلاد ذکریا مشکوک است. کتاب اما یک فصل واقعن درخشان دارد. یک جایی که کلایو، یکی از عشاق موردبحث که موسیقی‌دان است، به تنهایی به یک پیاده‌روی طولانی می‌رود، در یکی از پارک‌های طبیعی. کل فصل شرح همین پیاده‌روی‌ست. تا در اوج‌ش، شاهد خاموش جنایتی باشد و درست وقتی که می‌تواند جلوی جنایت را بگیرد، دل بدهد به الهامی که به او شده، برای پایان‌بندی سمفونی‌ای که دارد می‌نویسد. شرح جزییات مکان‌ها و پیچ‌ها و راه‌ها و حس‌های این فصل سرذوق‌تان می‌آورد.

۱۱
نمایش‌نامه‌خوانی پدیده‌ی درستی‌ست. وقتی امکانات و مجال و سرمایه و جا و الخ این‌قدر در مضیقه باشد، یک راه لیزخوردن هیجان‌انگیزی‌ست نمایش‌خوانی، در این وانفسا. مایلم ارجاع‌تان بدهم به آن متن خوبی که عطا نوشته بود. که اصولن از ابتدا به همین نیت نوشته بود و این همه داستان‌ش را خوب روایت می‌کرد. مایلم به تجربه‌ی شخصی خودم اشاره کنم که چقدر خوش گذشت. که بعد از سال‌ها یادم انداخت بازی‌کردن چقدر حال آدم را جا می‌آورد. که چه‌طور یک حال مشترک خوبی بین آدم‌های درگیر نمایش، تولید و پخش می‌کند. از همین تریبون هم تشکر کنم از آن رفیقی که بانی این حال خوب بود. ممنون دخترم.

۱۲
داشت تعریف می‌کرد که تا به‌ حال برای بازی «باران سنگین» هفده مسیر مختلف پیدا شده. چهار شخصیت اصلی دارد بازی که قابل کنترل‌اند. می‌شود جوری بازی کرد که همه‌شان بمیرند و کودک ربوده‌شده پیدا نشود. می‌شود جوری بازی کرد که همه در پایان کار رستگار شوند. می‌شود در هر لحظه از بازی تصمیم گرفت و عمل کرد و نتیجه‌ی عمل را هم دید. عواقب‌ش را. حد اعلای مشارکت و هم‌ذات‌پنداری. می‌گفت ورسیون جدیدی در راه است که طبق ادعای سازندگانش «ته» ندارد. هر لحظه می‌توانی «انتخاب» کنی که چه کنی و بازی مطابق تصمیم تو جور دیگری جلو برود. اسمش را بگذاریم بازی‌های مستند؟ بگذاریم بازی-زندگی؟ من از کجا بدانم.

2 comments:

  1. Mehdy M2:38 PM

    یک نکته جالب اینکه هر اپیزود اولین اپیزود است. هر اپیزود آینه سیاه را یک کارگردان و یک گروه تولید جدید می سازد.

    ReplyDelete
  2. غمياد عالي بود.
    آمستردام كتاب كنار تختخوابم. از سبزي جلدش شادم اصلن.

    ReplyDelete