Pages

2014-06-18

سال ۴۲ که صرفن مدیوم وبلاگ برای ما این‌جوری‌ها موجود بود وضعیت من و خیلی‌های دیگر شبیه آدم‌های معمولی‌ای بود که دارند راه خودشان را می‌روند و یک‌هو گزارش‌گر رادیوتله‌وزیون سر راه‌شان سبز می‌شود و در کسری از ثانیه، پشت‌شان را صاف می‌کنند و موهای‌شان را مرتب می‌کنند و سرفه‌ای کرده و به‌نام‌خدا و باسلام‌برسرورفیلان و جملات ادبی و ثقیل از خودشان بیرون می‌دهند. در زندگی معمولی‌مان آدم بودیم به ولای علی، به وبلاگ که می‌رسیدیم اما استخوان قورت می‌دادیم و کلمه‌ها را پس و پیش می‌کردیم و سبک از خودمان می‌ساختیم تا ادبی باشیم. همین ادبی را هم می‌گذاشتیم توی گیومه تازه. فاعل و مفعول و مضاف و باقی الیه‌ها را جابه‌جا می‌کردیم و کردن‌ها را نمودن می‌کردیم و کم‌کم صاحب سیاق می‌شدیم برای خودمان. لباسی می‌دوختیم زربفت برای تن‌مان. وقت‌های نحافت این‌کاره‌ها مچ‌مان را می‌گرفتند که حرف نداشته‌مان را بزک کرده‌ایم و الباقی به‌به می‌کردند. وقت‌هایی هم که فحوای‌مان چرب و فربه بود لباس مربوطه مجلسی‌ترمان می‌کرد. یک وبلاگ بود و بر سایر جریده‌های عالم دوام‌‌مان ثبت نبود که مقایسه‌ای پدید بیاید خدای نکرده.

گذشت تا موسم گودر و بعد فیسبوک و توییتر و الخ رسید. همین خود من، سرهرمس، مچ خودم را گرفتم به اندازه‌ی موهای سرم، که یک چیزی را که شروع می‌کردم به نوشتن در آن نوار کذایی نوت گودر یا استتوس فیسبوک، با زیرشلواری و تاپ و سوتین بودم، تب را که عوض می‌کردم به بلاگر می‌شدم سر هرمس مارانا، با همه‌ی گاس‌ها و لاجرم‌ها و یکی‌بایدپیدابشودها و الخ‌ها. حالا گاهی که برمی‌دارم پست وبلاگ را منتشر می‌کنم در فیسبوک، می‌بینم چه‌همه (همین خود چه‌همه اصلن. کدام مومنی در زندگانی روزمره‌اش چه‌همه می‌گوید آخر) لهجه‌ام روی تایم‌لاین‌م تغییر می‌کند. بسته به این که اول‌بار کجا شروع کرده باشم به نوشتن.

داشتم غر می‌زدم. که نوشتن‌های فلانی و بهمانی و بیساری را دوست ندارم. که شبیه همان‌هایی هستند که یک‌هو وقت نوشتن یک‌چیزهایی بلند می‌شوند تی‌شرت و جین‌شان را درمی‌آورند کت‌وشلوار می‌پوشند و می‌نویسند. حال آن که اصلن تو همان تی‌شرت‌ و جین و تاپ و شلوارک‌‌شان برای‌ت شده هویت آن‌ها. مخصوصن که معاشرت غیرمجازی هم آمده و آدم‌ها دیگر صرفن یک وبلاگ نیستند برای‌ت. اواسط غر مربوطه بودم که دیدم هه، دارم پراجکت می‌کنم که. دچار همین‌ام به‌عینه خودم هم. گیرم تا حدی دوادرمان شده باشم و توانسته باشم خودم را کمی تا قسمتی خلاص کرده باشم از بند لهجه‌ی مارانایی این اواخر. ردش که مانده هنوز.

به این‌جای اواسط مربوطه که رسیدم شروع کردم به حکم‌دادن. مانیفست‌سرایی. که اصلن مشکل‌ام دقیقن با همان‌هایی‌ست که روزمره‌ و لباس خانه‌شان را دیده‌ام در زندگانی. شما این زندگانی را بگیر و بسط بده مثلن به کامنت‌های طرف توی فیسبوک. به معاشرت‌ش. آن‌جاها که لهجه‌ی معاشرت معمول آدم‌ها توفیر اساسی دارد با لهجه‌ی نوشتاری‌شان. که هرچه این فاصله بیش‌تر باشد بیش‌تر توی ذوق‌ام می‌خورد و نمی‌توانم که دل بدهم به نوشته‌ی آن بنده‌خدا. بعد گشتم دنبال مثال نقض. دنبال آن‌ها که لباس تن نوشتن‌شان این فاصله‌ی نجومی را ندارد. یک‌هو کلمه‌های‌شان از شدت احساسات ورم نکرده‌ست، رگ گردن‌شان بیرون نیست، نگشته‌اند کلمه‌های عتیقه پیدا کنند بچپانند لابه‌لای متن‌شان. یک‌چندتایی پیدا کردم. خوشحال شدم. گفتم همین‌ها را بگذارم جلوی چشم‌م، که یادم بماند. لینک‌تان ندهم دیگر، مثال بزنم: سرهرمس را بگذارید در دسته‌ی توفیری‌ها. احدیانی را هم بگذارید در دسته‌ی غیرتوفیری‌ها.

4 comments:

  1. به خدا مشکل از همین سوشال نتورکه. اصلا برداشتن این فاصله خوب نیست. چه بهتر که ندونیم رنگ زیرشلواری کسی که نوشتن هاش رو دوست داریم، چه رنگی. من چند صباحی که شاکیم از این وضعیت. ولی هنوز نوشته های اون آدمها رو دلم میخواد بخونم ولی در گیر حواشی میشم. اصلا این خاصیت سوشال نتورکه. الان که دچار جنگ درونیم برای حذفش. آخه آدم هایی پیدا شدن این وسط که تو دلت خواست که نوشتهاشون رو بخونی.اصلا همین سرهرمس رو من نمیشناختم ولی همین سوشال نتوورک باعث شد که من نوشته هاش رو بخونم. همین جذابیت سوشال نتورکه:"جذب مخاطب
    . ولی اصلا همین من مخاطب حرص میخورم وقتی ناخودآگاه درگیر حواشی میشم. انگار در کنار اینکه همه فیلسوف و تحلیل گر شدیم، یک پا مجله زرد خون هم شدیم. چه فرقی میکنه که من زندگی شخصی یه روزنامه نگار رو رصد کنم با لباس مایلی سایروس. همه حواشی هاییه که این ذهن رو میپرونه. خیلی حرف زدم. خواستم فقط بگم من دوست دارم نوشته های آدم هایی که خوب مینویسن رو بخونم ولی دچار بعدهای دیگه زندگی اونها نشم.

    ReplyDelete
  2. pouya9:03 AM

    خب ما عاشق همین گاس‌ها و لاجرم‌ها و یکی‌بایدپیدابشودها هستیم که هر روز چند بار فیدلی را چک می‌کنیم که سرهرمس نوشته است یا نه. دوست دار همین ادبیات و لهجه ای هستیم که سرهرمس را سرهرمس کرده است، همان لهجه مارانایی. اگر قرار باشد که خود معمولی سرهرمس بنویسد که دیگر اسم اینجا سرهرمس مارانا نیست، بیشتر حاجی هرمس است. خلاصه که کیپ کالم اند آپدیت یور بلاگ به روال و لهجه سابق. آیدای پیاده رو جای خود را دارد سرهرمس جای خود.

    ReplyDelete
  3. Anonymous1:49 AM

    حاجی شما کلا «متا» شدیا. یعنی دیگه موضوع اصلی حرفت وبلاگه، نه اینکه وبلاگ محلی باشه برای حرف زدن در مورد بقیه دنیا.

    ReplyDelete
  4. کامبیز11:28 PM

    گرررربون سوتینت برم
    (بقال سر خیابان - در راستای حفظ لهجه ی خود)

    ReplyDelete