Pages

2014-06-25



یک محور سرراستی را فرض کنید که یک سرش اوووفففف و لذت تام است و سر دیگرش انزجار. در اغلب موارد،‌ بسته به بخت‌یاری ما، فعل «سکس» یک جایی حوالی سمت لذت محور فوق‌الذکر قرار می‌گیرد. اتهامی که گاهی به «نیمفومانیاک» آقای فون تریر وارد می‌کنند این است که امر جنسی را برای بیننده خیلی نامردانه می‌برد و آن سوی محور قرار می‌دهد. که کاری می‌کند سکس بدل شود به پدیده‌ای چندش‌آور. در مواردی دیده شده بیننده‌‌ی فیلم شب را روی کاناپه صبح کرده‌ و از هرگونه تماس مشکوکی پرهیز کرده‌ تا وقتی که اثر فیلم بپرد. سرهرمس اما هم کاناپه و هم اتهام فوق را رد می‌کند. آقای فون تریر یک جایی درست در وسط محور فوق را انتخاب کرده و مورد مربوطه را دقیقن بر آن استوار کرده. جایی که نه خدا هست و نه شیطان، نقطه‌ی صفر مرزی، خنثی،‌ بی‌خطر و اثر. این جوری است که سکانس‌های پورنوگرافی فیلم تفاوت ظاهری زیادی با آن‌چه در صنایع معظم پورن می‌بینیم ندارند ولی پس و پیش‌شان جوری‌ست که بدل به ضد خود شده‌اند. نیمفومانیاک را از این منظر می‌شود یک محصول  asexual (بی‌جنس‌گرا) نامید، سردمزاج. به همین دلیل است که به‌ترین شنونده‌ و داور قصه‌ی زندگی «جو»، شخصیت نیمفومانیاک فیلم، سلیگمن سردمزاج است. همان‌کاری که آقای کارگردان با بیننده‌ی فیلم می‌کند. از او یک سردمزاج می‌سازد. کاری می‌کند که ورای واکنش‌های طبیعی به دیدن سکس، به قصه نگاه کنیم. یک‌جور تربیت‌کردن بیننده. سکس را از اروتیسم خالی می‌کند و تحویل‌مان می‌دهد. برای شنیدن قصه‌ی یک آدم شهوت‌پرست، باید از شهوت خالی شوی تا خود قصه را بشنوی. هرچند، واکنش پارادوکسیکال پایانی شنونده‌ی قصه‌ی جو در فیلم، امکان همین برداشت سرراست را هم از آدم می‌گیرد. آقای فون تریر است دیگر، سرحال و خلاق و معرکه و سرتق. 

No comments:

Post a Comment