Pages

2015-02-25

​داشت تعریف می‌کرد که سه‌ سال و اندی «مشغول» فلان پروژه‌ی تجاری بوده، دل و سرش گیر بوده، خودش می‌گفت «دربند» پروژه بودم. بعد، یک روز، فهمیده​ که باید برود. ول کرده و رفته تهِ شهران،‌ پاراگلایدر. هر روز. تعریف می‌کرد که یک جایی دیده مانده‌ی قضیه برایش خسران بوده. پول خوبی گیرش آمده اما آدرنالین‌ش را انداخته. می‌گفت با پریدن میزانش کرده. 



من؟ من گوش‌هایم وحدانی‌شان گرفته بود. از پروژه رابطه می‌شنیدم. از خسران بی‌حاصلی، تلفِ عمر. 

1 comment:

  1. آدم گاهی باس بِکنه. فاصله بگیره. از پروژه. از رابطه.

    ReplyDelete