Pages

2018-02-19




گفت برای‌ت ناهار می‌آورم. یک ساندویچ کتلت خانگی و یک ظرف پاستای دونفره. طبیعی‌اش این بود که با دو تا از بچه‌های دفتر شراکت کنم. کار به درازا کشید و ناهار مربوطه تاخیر شد و وقتی رسیدم سر میز که رفقا ناهارهای مربوطه‌ی خودشان را خورده بودند و رفته بودند. نشستم اول ساندویچ مربوطه را روانه‌ی خندق بلا کردم. بعد نیمی از پاستا گرم شد و میل شد و در انتها، همان‌طور که تا الان خودتان حدس‌ا‌ش را زده‌اید، نیم دومش را. بعد که بادکرده افتاده بودم روی مبل، با خودم فکر کردم این همه شهوت خوردن من، این طور تاته‌خوردن از کجا می‌آید. از مادرم؟ وطنم؟ مهشید؟ نه آقا. از ژن‌ها، ژن‌های لعنتی هوموساپینس‌ام که هنوز که هنوز است فکر می‌کند من،‌ ما، باقی‌مانده‌های گونه‌ی «انسان خردمند»، شکارگر/خوراک‌جوهای روزخوری هستیم در دشت و کوه و دمن. که بلد نیستیم غذا را ذخیره کنیم. که هرچی گیرمان بیاید، هرچه چرب‌تر و شیرین‌تر و پرکالری‌تر به‌تر، در دم می‌خوریم تا بیش‌تر زنده بمانیم. حرف من نیست، آقای یووال نوح هراری در کتاب مستطاب و خواندنی‌شان، «انسان خردمند» خاطره‌ای از حوالی همین ۶۰-۷۰ هزارسال پیش از یکی از اجدادمان تعریف می‌کنند. (از اجدادی که وقتی که طول تاریخ حدود ۶ میلیون‌ساله‌ی گونه‌های مختلف انسان و اجداد محترم شامپانزه‌نمای‌مان را بگذاریم کنار عمر زمین و حیات و نه حتا کائنات، آن‌قدر ناچیز است که در آن مقیاس، هنوز بیش‌ترین شباهت ژنتیکی را به همان اجداد لخت و پشمالو و عورمان داریم.) تعریف می‌کنند که زنی در گشت و گذار روزانه‌اش به درخت انجیری می‌رسد، می‌ایستد و تک‌تک انجیرهای درخت را می‌خورد. باد می‌کند؟ دل‌درد می‌گیرد؟ می‌میرد؟ الله اعلم. تمام انجیرهای درخت را می‌خورد چون اگر نخورد ممکن است ساعاتی بعد دست دیگر انسان‌ها به آن برسد و دیگر انجیری برای او نماند. همه‌ی انجیرها را می‌خورد چون معلوم نیست فردا دوباره درخت انجیری پیدا کند و چیزی نصیبش شود. من، از آن زن، از آن مادر[به‌توان‌ ان]بزرگم، از آن بانوی بزرگوار، در‌ آن دشت و کوه و دمن، باسن‌لخت و رها، چه کم دارم که همه‌ی غذای روی میز را نخورم. 

No comments:

Post a Comment