Pages

2009-10-05

1. امروز روي ديواري خواندم كه محمد گفته: بهترينِ اعمال امت من انتظار فرج است. امتي كه به‌ترينِ اعمالش انتظاركشيدن براي يك چيز موهومِ خيالي باشد، از اين به‌تر نمي‌شود. دلم براي خودم سوخت...
2. سي سال پيش در اين مملكت هم مثل خيلي جاهاي ديگر وزارتي بود به نام زيباي فرهنگ. حالا همان وزارت يك ارشاد هم با خودش يدك مي‌كشد. اين يعني از سي سال پيش به اين ور ما ملت احمق و كج و في‌النفسه مشكل‌داري شده‌ايم كه احتياج مبرمي به ارشادشدن داريم. دلم براي خودم سوخت...
3. گاهي وقت‌ها بد نيست به جاي اين كه بكوبيم و تا طالقان براي ملاقات شهردار برويم، قبلش تلفن كنيم ببينيم اصلاً مرتيكه امروز سر كار هست يا نه! دلم براي خودم سوخت...
4. دوباره دارم وزن اضافه مي‌كنم. زنم امروز عصر گفت كه بدجوري بدهيكل شده‌ام. بعد از مدت‌ها نهار پروپيماني خوردم. يك سيخ كوبيده، يك سيخ برگ و پلوي كره‌زده‌ي سماق‌آلود كه تا ته آن را بلعيدم. يك كيلو به وزنم اضافه شد. شام هم كباب ترش خوردم با پلو. يك كيلوي ديگر اضافه شد. ساعت 12 شب از توي يخچال يك ساندويچ مكزيكي برداشتم و بلعيدم. تا اين جا شدم 127 كيلو. ساعت 3 صبح از خواب بيدار شدم. قهوه درست كردم و با نان تست خوردم. روي تست‌ها را سرشير ماليدم. شدم 143 كيلو. صبح باز هم قهوه‌ي شيرين خوردم با نان تست كه اين بار روي آن عسل و خامه ماليده بودم. 167 كيلو را راحت دارم. شلوارم دور كمرم بسته نمي‌شود. كمربند را كنار گذاشتم و بندك بستم. پيراهنم را انداختم روي شلوار كه بزرگي شكمم گم شود. سر راه كارگاه، از سرهنگ كلاب‌ساندويچ يوناني خريدم، دوتا. تا رسيدم كارگاه به 203 كيلو رسيده بودم. ماشين به خس‌خس افتاده بود. به زور از روي صندلي بلند شدم. ساعت 9 با بچه‌هاي دفتر فني صبحانه خورديم. نان بربري تازه با كره و عسل و مرباي هويج. 230 را رد كردم. براي نهار چيزبرگر با قارچ از نادر سفارش دادم. 3 تا خوردم با سيب زميني سرخ‌كرده. مدير پروژه از مكه آمده بود، شيريني تر از وزرا آوردند. نيم كيلو خوردم. خودم را وزن نكردم ولي از سروصداي ميز و صندلي فهميدم كه بالاي 280 شده‌ام. سه تا از دكمه‌هاي پيراهنم روي شكمم كنده شد. نفسم هم درست و حسابي بالا نمي‌آيد. لايه‌هاي چربي دور قلبم را احساس مي‌كنم كه دارند به اين قلب نحيف كه همين‌جوري هم به زور به تمام رگ‌ها خون مي‌رساند، فشار مي‌آورند. ساعت 6 در دفتر با بچه‌هاي آتليه عصرانه خوردم. چيپس مزمز تازه و ماست موسير و سبزيجات كاله. از پله‌هاي دفتر كه پايين مي‌آمدم، زير پايم صدا مي‌كرد. 350 كيلو شده بودم و شكمم پشت فرمان جا نمي‌شد. ماشين را جلوي دفتر گذاشتم و با اتوبوس آمدم خانه. رفتم سر يخچال. 7 تا سوسيس كبابي ماسيس سرخ كردم با گريل و كره زدم و با نان همبرگري سحر خوردم. زنم گفت به‌تر است روي مبل نشينم چون توي كاتالوگ آن نوشته شده بود فقط تا وزن 400 كيلوگرم. نفسم به شماره افتاده بود. به جاي لباس‌هايم كه ديگر تنم نمي‌رفت، يك ملافه‌ي دونفره‌ي ليمويي با گل‌هاي زير بنفش دور خودم پيچيدم. تقريباً تكان‌خوردن برايم غير ممكن شده بود. زنم برايم ذرت بوداده با كره و كلم سرخ‌شده آورد. چون دست‌هايم حركت نمي‌كرد، ظرف غذا را در دهانم خالي كرد. روز بعد سر كار نرفتم. زنم تلفن كرد و به بچه‌ها خبر داد كه هيچ ماشيني نمي‌تواند من را كه 760 كيلو شده بودم، سوار كند و اين تازه در صورتي بود كه بتوانم از در خانه بيرون بروم. چند روز به همين منوال گذشت. قسمتي از سقف ريخت پايين و من خود به خود به طبقه‌ي همكف متنقل شدم. چندتا از ديوارها را برداشتيم تا جا براي من باز شود. قسمت‌هايي از پي ساختمان نشست كرد. ساير ساكنين ساختمان را كه تقريباً در حال ريزش بود ترك كردند. ديوارهاي بيروني هم در اثر فشار هيكل من خراب شد و ريخت. لخت و گوشتالو در زميني پر از نخاله‌هاي ساختماني افتاده بودم و شيشه‌ها‌ي مايونز را سر مي‌كشيدم. چند سال بعد، آن قطعه زمين در طرح ادامه‌ي بزرگراه نياوران افتاد. چرثقيل 120 تني شركت مانا توانست كمي من را جا به جا كند تا بتوانند اتوبان را ادامه دهند. ظاهراً شوراي شهر تصميم گرفته بود كه به خاطر عدم امكان حركت‌دادن من تهران را از سمت ديگري گسترش دهند و من كماكان لبه‌ي شهر بمانم. قسمت‌هايي از بدنم كه صاف‌تر بود را پيست اسكي كردند. زنم قبل از مرگش براي آخرين بار به ديدنم آمد. از يوسف‌آباد برايم پيراشكي كرم‌دار خريده بود. نديدمش چون نمي‌توانستم چشم‌هايم را باز كنم. همان پايين گذاشت و رفت. بعدها نمي‌دانم اين را شنيدم يا فقط خيال كردم كه در تنهايي و غربت مرده است. ابرهايي كه مدام حول و حوش من – كه ديگر جسم قابل تشخيصي نداشتم وگرنه بايد جايي حوالي زانوهايم بوده باشند- توده‌هاوار مي‌چرخيدند، ديد من را به زمين تنگ كرده بودند. قرن‌ها بود كه نفس نمي‌كشيدم چون نه اتمسفري اطرافم بود براي اين كار و نه قدرتي براي دم و بازدم داشتم. فقط مي‌توانستم اين را احساس كنم كه همه چيز به سرعت در اطرافم اتفاق مي‌افتد. يك چيز كوچك و آتشين و زرد داشت به سرعت خاموش مي‌شد. حركت‌هاي مشكوكي در پيرامونم رخ مي‌داد. توده‌هاي بي‌شكل و غبارمانندي كه مدام جابه‌جا مي‌شدند. صدايي در كار نبود اما حضور و عدم حضور متناوب نور را حس مي‌كردم. و بعد در يك لحظه‌ي كوتاه، خيلي كوتاه ديگر چيزي حس نكردم. نه سرما و نه نور و نه هيچ‌ حركتي. فقط گرسنه بودم. مثل تمام اين هزاران سال نوري كه بر من و كهكشان گذشته بود. دلم براي خودم سوخت...

No comments:

Post a Comment