Pages

2009-10-05

بال2بالتازار

یک اپیزودی داشت آقای پروفسور بالتازار آن قدیم‌ها، که قصه‌ی پلیسِ راهنمایی‌ای بود که هر روز صبح می‌رفت وسطِ یک چهارراه‌ای می‌ایستاد به هدایت‌کردنِ ملت. بعد این جوری بود قضیه که تا قبل از رسیدنِ آقای پلیس، ماشین‌ها در هر چهار سوی چهارراه به انتظار ایستاده بودند تا ساعت کاری آقای پلیس شروع بشود. آقای پلیس اما روزی دچارِ فرسوده‌گی و خسته‌گی و بی‌هوده‌گی شد از این همه تکرارِ سوت‌زدن. در نتیجه به جای سوتِ همیشه‌گی‌اش، از این سوت‌هایی دستش گرفت که صدای بلبلی می‌دهند و یک چیزِ درازِ بامزه‌ای هربار از دهانه‌شان بیرون می‌آید و بعد جمع می‌شود دوباره، وقتِ سوتیدن. استقبال مردم از این ابتکارِ آقای پلیس خوب بود، حتا رییس پلیس هم قهقهه‌ی جانانه‌ای زد وقتی این ماجرا را دید. اما خیلی زود قانون و وظیفه و این‌جور مزخرفات که به هر حال همه جا هست، آقای رییس پلیس را مجبور کرد که آقای پلیسِ خلاق را خلعِ درجه کند. (بعد اگر یادتان مانده باشد این آقای رییس پلیس خودش یک فانتزی‌ای داشت که بردارد روی تصاویر تبلیغاتیِ چسبانده‌شده به دیوارها، ریش و سیبیل‌های بامزه‌ بکشد.) خلاصه این که پروفسور بالتازار که طاقتِ دیدنِ ناراحتی هیچ کس را نداشت، فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد تا عاقبت یکی از آن اختراعاتِ درجه‌یک‌اش را رو کرد، قطره‌ای مایعِ رنگی از ظرفی چکاند و نتیجه این شد که پروفسور بالتازار روشی اختراع کرد برای این که ملت هیچ‌وقت حوصله‌شان از این همه بلاهت و بیهوده‌گیِ مستتر در امور روزمره سر نرود. جریان از این قرار بود که کافی بود دو نفر مقابل هم بایستند، بعد کفِ دست‌های‌شان را بالا بیاورند و ضربدری به کفِ دست‌های طرف مقابل بزنند. بعد هرکس سه بار خودش دست بزند. بعد یک‌هو هر دو تا از عالم موجود با یک صدای شترق‌ای غیب می‌شدند و وارد یک دنیای رنگارنگِ رویایی می‌شدند که پلیس‌ها همه عاشق بودند و سوت‌های بلبلی می‌زدند و رییس‌پلیس‌ها برای ابد نقشِ صورت‌هایی روی دیوارهای نامتناهی داشتند که می‌شد همیشه روی آن‌ها ریش و سیبیل‌های بامزه کشید. کلن در حد یک جور شهربازیِ دایمی بود قضیه.

بعد سرهرمس یادِ همینِ گودرِ این‌روزهاطفلکیِ خودمان افتاده بود. یادش افتاده بود به این روزهای تنگی که خسته که می‌شود از کارِ دنیا، که روزهایِ ماشالله ناتمامی هم انگار شده‌اند برای خودشان، چه‌طور سرش را می‌کند داخل گودر، نفس می‌کشد، نیشش باز می‌شود، اکسیژن می‌مکد و تا وقتی مجبور نشده، سرش را از گودر بیرون نمی‌آورد. یادش افتاده بود به این یک مشتِ آدمِ خل‌وچلِ دوست‌داشتنی که به قولِ آن رفیق‌مان انگار جایی وجود ندارد در جهانِ هستی که بشود چهار کلمه با این‌ها جدی حرف زد. یادش می‌افتد به این که کلن چه لازمش است این نفیِ جدیت، درکل.

می‌دانید، سرهرمس است دیگر، کلن آدمی است که اعتقاد دارد به ثنویت، به هی خط‌کشیدن بین این‌جا و آن‌جا. اعتقاد دارد به این که این دنیایی مجازی قرار نیست کپی‌ای از آن یکی باشد. به قولِ خانم وولف، از آن یکی همان نکبتی که هست کافی‌ست. می‌خواهم بگویم سرهرمس هی هر روز باید به یادِ خودش بیاورد که برندارد اخم‌ها و تَخم‌ها و عبوسیت‌ها و جدیت‌ها و آن همه بایدها و نبایدها را با خودش بیاورد این‌جا. شما را نمی‌دانم اما.

1 comment:

  1. چه سرهرمس ِ خوبی هستید شما. چقدر عزیز و خوش اخلاقید

    ReplyDelete