« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2004-09-08 ۱. چند دليل برای اين که چرا آقای هرمس مارانای بزرگ در عين فرهيختهگی مفرط، از HellBoy خوشش آمده است: ۱-۱. ژانر علمی/ تخيلی هميشه خلاقيتهايی در درون خودش دارد که آدم يکجوريش میشود و ناغافل خوشش میآيد. ۲-۱. ما مخلص آقای مرحوم ايزاک آسميوف هستيم دربست! اونقدر که در دوران نوجوانی با ايشان حال از نوع اسلامی آن کرديم! (اينو بايد دربارهی من، روبات میگفتيم که جا افتاده بود!) ۳-۱. جلوههای ويژه قرابت عجيبی با ذات قديمی و ناب سينما دارد. از همان روزی - يا شبی - که ملت با ديدن قطار متحرکی که به سويشان میآمد جيغ کشيدند و هيجانزده شدند و متجب، سينما يکی از از اصلیترين رسالتهايش را در ايجاد هيجان و لذت و شگفتی ديد. حالا آقای برگمان عزيز هم هی بروند و فيلمهايی بسازند که به قول آقای کيمياوی از ديدنشان يک جای بهخصوص آدم (آقايون البته!) باد ميکند! ما مخلصيم! ۴-۱. خونسردی عجيبی در کل فيلم موج میزند که صدالبته از کاراکتر خود جناب پسرجهنمی میآيد و در خشنترين صحنهها هم غالب است. همين که فيلم خودش را زيادی جدی نمیگيرد در اين دور و زمانه خودش خيلی است! ۲. سه نمايش کمدی را در تياترشهر ديديم که البته خانم مارانای دوستداشتنی قبلا يک چيزهايی در بارهاش فرمودهاند. ما فقط اشاره کنيم که ایکاش رژيستور محترم اول هر اپيزود به روی صحنه نمیآمد و تفسير نمايش بعدی را پيشاپيش تقديم تماشاچی نمیکرد! ۱-۲. اولي: دربارهی حرفهايی که زده نمیشوند و معمولا اصل قضيه هم هستند. اين بار نويسنده حرفهای نزدهی شخصيتها را هم از طريق دو بازيگر ديگر بيان کرده بود. ۲-۲. دومی: که خيلی هم خوب بود هجو کارهايی بود که آنقدر شخصی نوشته میشوند که بيننده/ خواننده تقريبا از هيچچيز سر درنمیآورد و فقط ديالوگهايی را میشنود که تعمدا هيچ اشارهای به اصل موضوع نمیکنند. به مدت نيم ساعت کنش و واکنشهای بازيگران را نسبت به اتفاقاتی شاهد است که اشارهی روشنی به آنها نمیشود! خانم مارانا با اين خاصيت کنجکاوی ـ من نگفتم فضولی ها! - وافری که دارند نزديک بود در پايان اجرا کارشان به بيمارستان بکشد! ۳-۲. سومی: اگر واژهها قراردادی هستند پس میتوان با جابهجاکردن آنها لحظههای بامزهای خلق کرد. فقط تصور کنيد که دو دلداده اين جوری دربارهي ماهعسل آتیشان حرف بزنند: مرد: عزيز قنداقم مرباهای صابون رو همين امشب بچسبون لای پاهات که فردا بايد بخنديم. زن: قبل از اين که غاز بچرونی خودم همهي فيلهای زنبوری رو تو گوشم گاز گرفتم همسر نخالهام. مرد: پس حالا میتونيم با چماق پر سمبادهی عشقمون رو لبپر کنيم. مگه نه؟ زن: آره ولی قبلش من بايد بخوابم رو ليسه و فشنگهامو ارزون کنم. مرد: پس تا تو بلرزی منم گند بزنم و نردبون رو از دنبلانم آويزون کنم! ۳. آخر شبی با خانم مارانای عزيز روی تراس قهوهی ايتاليايی خورديم و گپ وافری زديم و سيگاری گيرانديم و حالی برديم. فعلا تا اطلاع ثانوی حالمان خيلی خوب است. ۴. از اين ايده خيلی خوشمان آمد: شواليههايی که <نه> گفتند. ۵. آقای هرمس مارانای بزرگ باز هم امشب مهمان يک شاهکار جمع و جور کوچک و فراموششده بود: فيلم Mad Dog and Glory ساختهی آقای جان مک نوتون در سنهی ۱۹۹۳ خارجی و البته به تهيهکنندهگی آقای اسکورسيزی کبير و بازیهای خانمها و آقايان اوما تورمن، رابرت دنيرو و بيل موری. ۱-۵. شما همينجوری هم اسکورسيزی و دنيرو را کنار هم بگذاريد نتيجه درخشان است چه برسد به اين که فيلنامهی شستهرفته و عالی و کاراکترهای پخته و توپری هم داشته باشيد. ۲-۵. داستان پليسی با زندگی خالی از زن و علاقهی وافری به عکاسی که مدام فکر ميکند کاش به جای عکاسی از اجساد و در حين کار میتوانست يک عکاس آرتيست باشد. اتفاقا با مردی پرقدرت آشنا میشود که برای رفاقت همهکار میکند از جمله اين که برای تشکر از نجات جانش توسط مرد پليس، زنی زيبا را برای يک هفته به خانهی او بفرستد تا او را خوشحال کند. موضوع اين که است که بعد از يک هفته زن بايد حتما برگردد! ۳-۵. تصورش را بکنيد که اسکورسيزی و دنيرو بخواهند دربارهی رفاقت بگويند، مگر میشود شاهد يکی از آن رفاقتهای خاص و پر افت و خيز و جاندار نباشيد! واقعا آقای کيميايی عزيز! کمی فيلم ببينيد و ياد بگيريد و دست از اين فيلمهای آبدوغخياری و جوانهای باسمهای و شل برداريد. اين را آقای هرمس مارانا سر فيلم عالی Road to Predition هم به شما گفت ولی شما باز همخ رفتيد و آشغال ديگری به نام سربازهای جمعه ساختيد که فقط و فقط اسم خوبی دارد! ۴-۵. فيلم کاملا مردانه است! اصلا دربارهی مردانهگی است! اين را باور کنيد! ۵-۵. البته آقای مارانا دلايل شخصی برای دوستداشتن اين فيلم دارد که يکی از آنها اين است که برای اولين بار يک هنرپيشه در صحنههای اروتيک و عشقبازی، بازی میکند. يعنی فقط سکس نمیکند بلکه سکس شخصي ارايه میدهد! ببخشيد ولی منظورم اين است که شما شاهد سکس يک مرد و يک زن نيستيد و دقيقا سکس شخصيت آقای وين و خانم گلوری را میبينيد که به قول آقای کوندرا به اندازهی صد صفحه نوشته، آدمها و روابطشان و درونشان و پيرامونشان را نشان میدهد. اين که درست وسط کار زن به مرد بگويد لبهايت را از هم باز کن و مرد بگويد من خودم بلدم چهطور لب بگيرم!! Labels: پرشینبلاگ |
Post a Comment