« سر هرمس مارانا »



2012-06-30

كارگاه خاكى و متروك به نظرمى رسيد، گفتم: "چرا كار نمى كنند؟" جواب گرفتم كه" باد مى آيد."

(+)

Labels:

Link
  



2012-06-29

اینایی که تو برنامه‌ی "از مدرسه تا مدرسه" نشون‌شون می‌دن :دی

Labels:

Link
  



2012-06-26

Labels:

Link
  



2012-06-25

حالا مگر ما می‌کشیم بیرون از این خانم فورتونای شما


 یک درکی از عدالت کرده‌اند در کله‌‌ی ما، در همان عنفوان کودکی، که اگر شریف باشیم پاداش خواهیم گرفت و اگر شرور باشیم مجازات خواهیم شد. یک اعتقاد محکمی ساخته‌اند برای‌مان که کار جهان این طور است و لاغیر. یک «خدا»ی عادلی هم چپانده‌اند آن وسط و کرده‌اند در پاچه‌مان که جهان اساسن عادلانه است. 

آقای سنکا اما می‌گوید که ما همیشه نمی‌توانیم سرنوشت خود را با رجوع به ارزش اخلاقی خود تبیین کنیم (آقای دوباتن هم تایید می‌کنند البته) ممکن است موهوب به نعمتی یا مبتلا به بلایی شویم بی آن که پشت هیچ کدام از آن‌ها عدالتی موجود باشد. همه‌ی اتفاق‌هایی که برای ما می‌افتد، پیرو «چیزی» درباره‌ی ما رخ نمی‌دهد، لزومن. آقای سنکا اعتقاد دارد که بلایا و نامردی‌های روزگار کار «فورتونا»ست، الهه‌ای که قاضی اخلاق نیست. او نخست یک فرم ارزش‌یابی دست قربانیانش نمی‌دهد تا مطابق استحقاق آن‌ها مجازات‌شان کند یا پاداش‌شان دهد. ایشان اصولن بدون بصیرت اخلاقی تندباد بلا را نازل می‌فرمایند. 

یک چیز دیگری را هم آقای آلن دوباتن به صورت کلی عرض می‌کنند. که در جهان بشری، اساسن این‌جوری پرورش‌‌مان می‌دهند که باور داشته باشیم که همیشه می‌توانیم سرنوشت‌مان، سرشتِ سوزناکِ سرنوشت‌مان را تغییر دهیم، و بیم و امید ما مطابق همین عقیده‌ی لامصب است. از صدای امواج بی‌خیال و ممتد دریاها و پرواز سوت‌زنان ستاره‌های کهکشان هم درس نمی‌گیریم که بابا، به آرنج دنیا هم نیستیم. که نیروهایی وجود دارند که نسبت به آرزوها و امیال ما کلن بی‌تفاوتند. که این بی‌تفاوتی اساسن منحصر به کائنات نیست. آدم‌ها هم می‌توانند همین‌قدر بی‌هدف و بی‌مرض با خوارمادر آدم "معاشرت شخصی" داشته باشند. که نه تنها نیش عقرب، که نیش زنبور و پشه هم نه از ره کین است. حالا شما هی بیا حرف خودت را بزن که فیلان. 

یک زمانی، خیلی وقت پیش، شما یادتان نمی‌آید قطعن، یک بنده‌خدایی گفته بود که: چه لزومی دارد برای اجزای زندگی گریه کنیم؟ کل زندگی گریه دارد.

Labels:

Link
  




Link
  



2012-06-24

از فورتونا هیچ چیز بعید نیست، متاسفانه


می‌گویند آقای سنکا، از فیلسوفان دهه‌های آغازین بعد میلاد، شدیدن اعتقاد داشت که ریشه‌ی عصبانیت‌های ما عمومن در انتظارات غلطی است که از دنیا و مافی‌ها داریم. در برداشت‌های خوش‌بینانه و خام‌دستانه‌ای که درباره‌ی چگونگی جهان و آدم‌ها داریم، در امیدواری‌های اغراق‌شده‌مان. آقای سنکا معتقد بود خشمی که بعد از هر ناکامی به سراغ‌مان می‌آید، ناشی از نگرشی‌ست کمال‌گرایانه، به خودمان، داداش‌مان، میز، تخته، یا دختر همسایه، به جهان هستی کلن. به این که پیچ انتظارات‌مان را از هستی کلن یک جور بدی تنظیم کرده‌ایم. برای همین است که به تریج قبای‌مان برمی‌خورد. زیادی دنیا و آدم‌هایش را کامل فرض کرده‌ایم. واقعیت این است که دنیا هم آدم است دیگر، پیغمبر که نیست. یک چیز ناقص و علیل و معلول و درمانده‌ای‌ست برای خودش. پر از باگ.

آقای آلن دوباتن از قول آقای سنکا می‌گوید نگرش ما درباره‌ی این که چه چیزی بهنجار است اساسن تعیین‌کننده‌ی میزان بدبودن واکنش ما به ناکامی‌ست. ممکن است از این که باران می‌آید درمانده شویم اما چون می‌دانیم ماهیت باران در آمدن است کفری نمی‌شویم. می‌گوید این که انتظارات‌مان را از دنیا تعدیل کنیم، این که بدانیم داشتنِ کدام امید بهنجار است و کدام یکی خیالی عبث، ناکامی‌ها و درماند‌گی‌های‌مان را تا حد زیادی کاهش می‌دهد. این که خودمان را با نقایص ناگزیر هستی سازگار کنیم و بدانیم ماهیت کرم در لولیدن است و کاری‌ش هم نمی‌شود کرد و انتظار پریدن از آن نداشته باشیم. بعد هم از آقای سنکا خیلی مستقیم نقل قول می‌کند که:
می‌گویی: "فکر نمی‌کردم این اتفاق بیفتد." آیا فکر می‌کنی چیزی وجود دارد که اتفاق نیفتد، وقتی می‌دانی که امکان دارد اتفاق بیفتد، وقتی می‌بینی که پیش از این اتفاق افتاده... .

آقای سنکا اصولن برای رویارویی با رویدادهای هراسناکی که پس از آن دیگر هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود از الهه‌ای نه‌چندان خوش‌نام به نام «فورتونا» کمک می‌گرفت. نقش این الهه را می‌توان پشت بسیاری از سکه‌های رومی دید که یک کورنوکوپیا (شاخی در اساطیر یونان که نماد فراوانی‌ست) در یک دست و سکانی در دست دیگرش دارد. زیباست و معمولن لباس نازکی پوشیده و لبخند محجوبانه بر لب دارد، خیلی گول‌زننده و بلا. در بچگی الهه‌ی باروری بوده و اولاد ارشد ژوپیتر. بعدها اما حوزه‌ی عملش وسیع‌تر شده و پول و پیشرفت و عشق و از این قبیل امور بی‌اهمیت را هم به او سپرده‌اند. شاخ مذکور نماد قدرت او در ارزانی‌داشتن الطاف و عنایات بوده و سکان نمادی از قدرت شیطانی او در تعیین سرنوشت. این خانم قادر بوده باران هدایا و برکات را نازل کند و سپس با سرعت هولناکی جهت سکان را تغییر دهد و درست وقتی که انتظارش را نداریم، با لبخندی ملایم مرگ ما را در اثر جراحتی عمیق سوت‌زنان و معصومانه تماشا کند.

می‌گویند هیچ کاری وجود ندارد که فورتونا جرئت انجامش را نداشته باشد و آقای سنکا توصیه می‌کند که باید همواره انتظار وقوع فاجعه را در ذهن داشته باشیم. می‌گویند فورتونا دوره‌های طولانی خیرخواهی دارد، به همین علت هم آدم‌ها فریب می‌خورند و خیال می‌کنند که دنیا جای امن و راحتی است. یادشان می‌روند که درست همان وقتی که فورتوناخانم دارند به‌شان لبخند می‌زند، یک جایی پشت سرشان مشغول چرخاندن سکان کذایی است تا وقتی که سرتان گرم است به چشیدن لذت‌ خوش‌بختی، حال‌تان را بگیرد. می‌گویند وظیفه‌ی اصلی فورتونا گویا همین است که یک وقت‌هایی یادتان بیاورد که دل‌تان را خوش نکنید کلن و امید نورزید. که انتظار همه‌جور فاجعه‌ای را داشته باشید همیشه، که در معرض حادثه هستید به هر حال. گویا یک جور الهه‌ی کرمو تشریف دارند ایشان. (سلام آقای دکتر هاوس، کلن)


از کناره‌نویسی‌های کتابِ تسلی‌بخشی‌های فلسفه، آلن دوباتن، ترجمه‌ی [ناامیدکننده‌ی] عرفان ثابتی، نشر ققنوس

Labels:

Link
  




"چیزهایی پیش می‌آیند که دست می‌گشایند به نابودیِ هر آن‌چه شخص را وامی‌داشته وجود داشته باشد و به نابودیِ هویّتی که وابسته‌ی چیزهایی بوده که انجام گرفته‌اند."

"لحظه‌هایی‌ست در زندگی که آدم نه مُرده است نه زنده و تا دو سال پیکاسو نه مُرده بود نه زنده، برایش دوره‌ی مطبوعی نه، که یک دوره‌ی استراحت بود که او، که تمامیِ عمرش نیاز داشت خودش را و خودش را خالی و خالی بکند، تا دو سال خودش را خالی نکرد، یعنی با عدمِ فعّالیت، در عمل خودش را به‌راستی خالیِ خالی کرد، خودش را از خیلی چیزها خالی کرد و بیش از هر چیز از این‌که مغلوبِ دیدی بشود که دیدِ خودش نبود" 


درباره‌ی دوره‌ی دوساله‌ی «سکوت» آقای پیکاسو، اصن یه وضعی، این‌جا

Labels:

Link
  




با ریچارد هریس داشتیم قدم می‌زدیم در میدان شهدای مشهد. حرفِ «فاوست» گوته شد. به آقای هریس گفتم راستی تو هم به درد نقش مفیستو می‌خوردی ها. جالب می‌شد. گفت چطور؟! گفتم اتفاقن چشم‌های تو در آن صورت مردانه‌ات می‌تواند بسیار شیطانی هم باشد. خندید. گفتم جدی می‌گویم الاغ (یک چنین صمیمیتی برقرار بود بین‌مان) همیشه که قرار نیست مفیستو کریه باشد. من اصلن دارم تو را تصور می‌کنم در هیات یک مفیستوی تمام‌عیار. خوب می‌شوی، خوووب می‌شوی ها. بعد باز قدم زدیم. بی‌حرف. بعدتر در آمد که: این‌جوری نگو خوووب. هیچ چیزی در عالم این قدر خوب نیست که آدم این جوری بگوید خوووب. گفتم خب. اصلن بیا از روی این دیوار بپریم. دورخیز کردیم و پریدیم. رفتیم پی کارمان. صبح با گردن‌درد بیدار شدم.

Labels:

Link
  



2012-06-23

آیا بازگشت گودر؟
داریم تست‌ش می‌کنیم، عجالتن.

Labels:

Link
  



2012-06-21


جایی همان اوایل ظهور مفیستوی آقای سوخوروف بر آقای دکترفاوست، فاوست و جناب شیطان به یک حمام عمومی زنانه می‌روند. مفیستوی فیلم، پیرمرد کریه و معوجی است که بدن ناهمگونی دارد و آلت تناسلی‌ باریک و چندش‌آورش به جای جلو، پشتش آویزان است، چیزی شبیه به دم. مفیستو لباس‌هایش را درمی‌آورد و به درون «خزینه» می‌رود. دختران و زنان دستش می‌اندازند و با او شوخی/بازی می‌کنند. انگار چیز چندان غیرطبیعی‌ای اتفاق نیفتاده است. بعد هم دنبال کار و زندگی خودشان می‌روند. مادر مارگریت، دختری که فاوست به او دل باخته است، آشنای قدیمی مفیستو است. خانم خدمتکاری که کارهای فاوست را انجام می‌دهد، از مفیستو به عنوان مردی قابل احترام یاد می‌کند که معاشرت با او برای فاوست ضروری است. زن دیگری اصرار دارد که مفیستو را همراهی کند. مارگریت، شخصن هیچ‌وقت با مفیستو در یک قاب قرار نمی‌گیرد. کاری به کار هم ندارند. یک جور عجیبی، در جهان فیلم آقای سوخوروف، زن‌ها تعامل دارند با جناب مفیستو، تعارض خاصی ندارند. یا هم‌دست‌اند، یا از او خوش‌شان می‌آید، یا کاری به کارش ندارند و از کنار هم می‌گذرند. به آقای گوته که دسترسی نداریم عجالتن، یادمان باشد یک‌وقتی حکمتِ این قضیه‌ی «عجیب» را از آقای سوخوروف بپرسیم. شما هم یادتان باشد.

Labels:

Link
  



2012-06-19

می‌گویند در آغاز کلمه بود. لابد کیفیت پایان هم باید یک چیزی در همین مایه‌ها باشد. یک جایی، از یک وقتی، کلمه‌ها شروع کنند به رنگ‌باختن، لای کتاب‌ها، نامه‌ها، دفترها و شعرها. این‌جوری که اول از معنا تهی شوند، چشم از روی‌شان عبور کند بی‌که خاطره‌ای، کسی، چوبی، چیزی را تداعی کنند. یک جوری که آدم اعتمادش را به کلمه‌ها از دست بدهد. درخت دیگر درخت نباشد. سخت و استوار نباشد. بعد که دست تو را نگرفتند و جایی نبردند،که دیگر تسلی ندادند و التیام نبخشیدند، بعد کم‌کم شروع کنند به محو شدن. و صفحه‌ها بشوند الواح روشن بی‌معنی. پایان جهان یحتمل یک چنین گورستانی از صفحات سپید باید باشد.

(+)
Link
  




(+)
Link
  



2012-06-16


... به ناچار باید بین رفتن و مرگ یکی را انتخاب می‌کردم و من بخشی از خودم را جا ‌گذاشتم و رفتم. اما این زن همچنان دارد برای آن تکه‌ی جا مانده‌ام پیانو می‌زند، بی‌آنکه چیزی را فراموش کرده باشد. اسارت ابدی یعنی همین. 

این‌ها را بکس نوشته، این‌جا

Labels:

Link
  



2012-06-10

درباره‌ی یاد آن‌هایی که می‌روند ولی یک لنگه‌کفش پاره و کثیف‌شان را گوشه‌ای پرتاب می‌کنند و هر روز سراغش را می‌گیرند که مبادا دور ریخته شود، یاد وابستگی‌های مریض‌گونه.

دورانِ زنانه‌ی خانم زیرورو، این‌جا

Labels:

Link
  



2012-06-05

شب مردنش، قبل از مردنش، از بیمارستان که آمدیم خانه، بابام، بی صدا رفت مُهری در آورد و پرت کرد روی فرش و ایستاد به نماز خواندن. این از لحاظ احساسی، سهمگین‌ترین لحظه‌ایست که من تا به حال در عمرم تجربه کرده‌ام.
پ. مرد. و جهان تمام شد و پس از آن به شکل تازه‌ای دوباره پدید آمد. کند و کشدار و طاقت‌فرسا.

بلند شوید بروید این‌جا، کامل‌ش را هم بخوانید.

Labels:

Link
  



2012-06-02


آقای آرمسترانگ دارد از تنهایی‌اش می‌خواند. دست‌هایم را گرفته‌ام بالای آتش. دم‌دمای غروب شده و بالاپوش معنا می‌دهد. دارم به شتاب‌ها فکر می‌کنم. به این که چه‌طور ترمز بگیرم. چطور ریتم‌ام را بیاورم پایین. چطور کُندی کنم یک‌چندی. مچ خودم را بگیرم جاهایی که تند می‌روم، جاهایی که اصرار دارم، جاهایی که زیادم، آدم‌هایی که فیلان. بعد یادم می‌افتد به این عکس این بالا. به این که یک مدتی‌ست گذاشته‌ام درفت بماند این‌جا. که یک وقتی بردارم بنویسم از اتمسفر ساکن‌ای که در خودش دارد. دارم فکر می‌کنم این لحظه‌ای که بهناز از حیاط خانه‌ی پدری‌اش ثبت کرده، می‌تواند تا ابد طول بکشد. مرد می‌تواند ساعت‌ها در آن خنکی شبِ حیاط به خواندن ادامه دهد، زن همین‌طور که سرش را برگردانده به سویی دیگر، بماند. بساط قلیان و چای و تنقلات مرتبط هم همین طوری بماند. همه‌چیز همین‌طور بماند. ریتم زندگی آن‌قدر کش بیاید، آن‌قدر کند بشود که سالی یک بار هم که به سراغش بروی، همه در همین سکون ابدی باشند.
Link
  


Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017