« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2004-09-18 که به مژگان شکند قلب همه صفشکنان... ۱. فيلم ۱۱/۹ که مجموعهی چند فيلم کوتاه دربارهی ۱۱ سپتامبر است از سوی آقای هرمس مارانا رويت شد. البته واقعيت اين است که به غلت ضيغ وقت تنها چند اپيزود اول آن به سمع و نظر اين جناب رسيد. در باب اپيزود اول که ساختهی خانم سميرا مخملباف بود، ذکر چند نکته از سوی آقای هرمس مارانای بزرگ شديدا ضروری است: ۱-۱. حالا ديگر به همه ثابت شده است که کارکردن با نابازيگران کار هر کسی نيست. وقتی آقای کيارستمی اين کار را میکند چنان از مردم عادی ( که در بطن زندگی خود حضور دارند و نقش خودشان را بازی میکنند) بازی میگيرد و چنان ديالوگها را به صورت طبيعی در دهان ملت میگذارد ( و البته آنقدر انعطاف دارد که گاه داستان و نقش و ديالوگ را به خاطر آدمهای واقعی در داستان تغيير دهد) که طبيعی بودن جزيی از کل کار به نظر میآيد و اگر خودش بعدها رازش را فاش نکند، مشکل بتوان کلکهای او را فهميد و در اين ميان هيچ وقت فراموش نمیکند که شعارزدگی و تحميل چيزی از بيرون به اتمسفر فيلم، بزرگترين خطری است که اين ژانر را تهديد میکند. اين دقيقا همان بلايی است که دنبالهروی از آقای کيارستمی سر خانوادهی آقای مخملباف آورده است. البته شعار و جيغ و هياهو و فرياد هميشه جزيی جدانشدنی از زندگی آقای مخملباف بوده و هست و حالا خانم سميرا هم به همين مشکل ژنتيکی دچار شده است! قرار است صبح روز ۱۲ سپتامبر در يک مدرسهی افغانی در مرز ايران، معلمهی افغانی به زور به بچههای ۴-۵ سالهی افغانی خبر بدهد که ديروز چه اتفاقی در نيويورک افتاده و از آنها میخواهد که به خاطر اين اتفاق يک دقيقه سکوت کنند! درست زمانی که به علت احتمال حملهی آمريکا به افغانستان همه دارند برای خود پناهگاه خشتی میسازند! ۲-۱. سميرا مخملباف ايدهی نه چندان بد خود را به زور به فيلم تحميل میکند. همان طور که آن معلم به زور میخواهد خبر ۱۱ سپتامبر و سکوت يک دقيقهای را به بچههای کوچکی تزريق کند که حتی معنی برج را نمیدانند! به همين خامی کارگردان میخواهد ايده را به کليت فيلم، فضا و تماشاگرانش تزريق کند! ۳-۱. آقا اين خانوادهی مخملباف چندسالی است که خيلی کلاش شدهاند! آقای هرمس مارانا سالهاست که نه اخبار اين خانوادهی خودشيفته را دنبال میکند و نه فيلمهای آنها را. ۴-۱. در دل همين سينمای فلکزدهي افغانستان، فيلم خوبی مثل اسامه (گيرم به تهيهکنندهگی آقای مخملباف و خانواده) ساخته میشود که چون از بطن همان فضا آمده، فيلم گرم و خوب و پختهای شده است. اما فيلمهای خانوادهی فوقالذکر، تقلبی، توريستی و تصنعی است. ديالوگها به زور در دهان نابازيگران بيچاره چپانده شدهاند و همه دارند شعارهای آقای مخملباف را تکرار میکنند و قرار است به زور به نتيجهای که ايشان میخواهد، فيلم و تماشاگر، برسد. ۵-۱. آقای هرمس مارانا اصولا عادت ندارد وسط هيچ فيلمی از سالن سينما بيرون بيايد. مزخرفترين فيلمها را به هزار و يک بهانه آخر دنبال میکند اما سيب اولين فيلمی بود که آقای هرمس مارانا تاب تحمل آن همه اراجيف را نياورد و سالن مطبوع سينما عصرجديد را ترک کرد! متاسفم که اين فرانسويان زيادی انتلکتوئل آنقدر عشق کشفکردن فيلمسازهای تازه را دارند که گاه چنين ساده میشود سر آنها را کلاه گذاشت! ۲. چند شب پيش فرصتی پيش آمد تا آقای هرمس مارانای بزرگ اتوبان تهران-کرج را با سرعت ۷۰ کيلومتر در ساعت طی کند و تمام راه به موسيقی عجيب، هوشمندانه، شريف، متفاوت، نو، گيرا، هيجانانگيز و خارقالعادهای گوش کند که تا عمق روح وی نفوذ کرد و باعث ارگاسم روحی وی شد. محسن نامجو مرد عجيبی است با استعدادی بینظير در موسيقی. دوستی از سالهای پايانی دههی شصت که تا امروز همنشينی با او هميشه برای هرمس مارانا لحظاتی پربار و خلاق و شگرف و شاد و لذتبخش آفريده است. ممنون آقای نامجو که چنين موسيقی آرمانی و متفاوتی را خلق کردهايد! صدای شما، وسعت و قابليتهای آن، بيش از هر چيز آقای هرمس مارانا را به ياد فردی مرکوری عزيز و جاودانه میاندازد. ۳. بحث موسيقی شد، آقای هرمس مارانا اين روزها آلبوم بسيار خوبی با صدای آقای سالار عقيلی و تار آقای ارشد طهماسبی را در پخش ماشين خود دارد و لحظههای مفرح و دلنشينی به مدد آن در ترافيک دوستداشتنی تهران برای خود ايجاد میکند. صداي آقای عقيلی جوان بسيار شبيه دوران طلايی آقای شجريان است و آقای طهماسبی نيز به درستی حق شاگردی آقای عليزاده را ادا کرده است. پويايی و تنوعی که در کار آقای طهماسبی وجود دارد، همان چيزی است که میتواند دنيای پوسيدهی موسيقی ستنی اين ديار را از ورطهی افسردهگی و تکرار نجات دهد. تصنيف معروف اين آلبوم را حتما بارها و بارها از راديو پيام شنيدهايد. نام اين آلبوم را از خانم مارانا بپرسيد! ۴. آقای هرمس مارانا بالاخره دست از نگرانی برداشت و ياد گرفت که آقای ريموند کارور را دوست بدارد! مجموعه داستان هروقت کارم داشتی تلفن کن، با ترجمهی قابلقبول آقای اسدالله امرايی، نمونهی خوبی برای بررسی خط و ربط و فضای ذهنی آقای کارور است. به قول خود آقای کارور، شخصيتهای او همه آدمها کاملا معمولی در فضاهايی معمولی هستند که نه از قهرمان در آنها خبری هست و نه از اتفاقات عجيب و خارقالعاده. زندگی پيشپاافتادهي آدمهای متوسط و معمولی، موضوع کارهای کارور است. موضوع اين است که همهی ما در زندگی روزمره، لحظههايی را داريم که به شدت معمولیاند اما در ذهن ما انديشههای ماندگاری را میسازند و تغييراتی بزرگ در زندگی ذهنی ما میدهند. اما اين لحظات از فرط معمولیبودن، اصلا قابل نوشتن يا بيانکردن نيستند. شاهکار کارور درآوردن اين لحظات است در داستانهای کوتاهی که از سر تا ته آنها هيچ اتفاق مهمی برای شخصيتها نمیافتد و هيچ ايدهی بکری به ذهنشان نمیرسد و خلاصه هيچ تغييری نمیکنند اما خواننده میتواند هزاران حرف نگفته را از لابهلای عادیترين مکالمات آنها درک کند و برای خود بازسازی کند. حرفهای نوشتهنشدهای که خواننده به خواننده متفاوت خواهد بود. البته آقای کارور آنقدر باهوش هست که هيچ چيزی را به خواننده تحميل نکند و او را آزاد بگذارد تا هرآنچه میخواهد از متن برداشت کند. هنری که اوج آن متعلق به همينگوی بزرگ بود با آن داستان کوتاه معرکه و شاهکار تپههايی به شکل فيلهای سفيد. (راستی ياد آن جلسههای نقد فيلم کانون فيلم خادم با آقای شهرام جعفرینژاد سالهای ۷۴-۷۵ به خير!) ۵. متاسفم خانم مکينتاش عزيز که طولانی شد! Labels: پرشینبلاگ |
Post a Comment