« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2004-09-25 عرق بد از حج تمتع هم بدتر است! ۱. نمیگذارند آنجوری که میخواهی بميری که! يعنی آنطور آزاد و رها از پندار خدا زندگی میکنی و حالش را میبری، بعد وقتی مردی (بعد از ۱۲۰ سال!) برايت مراسم غسل شرعی ميت میگيرند و ابلهی بر جنازهات نماز میگذارد و بعد با سلام و صلوات خاکت میکنند، آن هم رو به قبله!، و رويت خاک میريزند و تازه صورتت را رو به خدا میگذارند مبادا نکير و منکر (با آن اسم بیتربيتشان) وقتی سراغت میآيند پشتت به ايشان باشد! انگار اين دو تا غولتشن قزوينی تشريف دارند! تازه اول مسجد و قرآنخواندن برای مرگت است و آن ابله ديگر بر منبر- بخوانيد لمبر!- نادانی خويش از تو و فضايلت و ارادت بسيارت به خاندان جسين و باقی رفقای خيالی میگويد و اين که لابد از عاشقان و غلامان امام رضا بودهای و الان در بهشت بين دو تا دلبر لم دادهای و برايت از جوی شير میآورند و ميمونهای بیکار از درختی که بر فرازت راست شده است، موز دول میچينند و در دهان مبارک میتپانند! بعد هم سوم و هفتم و چهلم و سال و ملت مردهپرست و شکمچران اين ور دنيا! تازه شانس بياوری ديوانهای پيدا نشود برايت نماز شب اول قبر بخواند و از آن کمعقلتری کمر همت ببند تا نمازها و روزههای بهجانياوردهات را جبران کند... ایکاش قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی... نمیگذارند که با افتخار بميری و حالش را ببری که! پینوشت: يادش به خير يک زمانی با دوستی قرار گذاشته بوديم هر که زودتر مرد آن يکی در مجلس ختمش به جای عرزوزههای عبدالباسط، آداجيوی آلبينونی بگذارد! نمیگذارند که! ۲. يک زمانی آن روزها که جماعت وبلاگنويسان فارسی تعدادشان به انگشتان دو دست نمیرسيد، رفيقی ناديده وبلاگی مینوشت به نام عرق سگی که خواندنش از نماز شب برای هرمس مارانا واجبتر بود. آن رفيق نمیدانم چه به سرش آمد که ناپديد شد و فقط در آن يکی وبلاگش (چخوف منو نديدی؟) نوشت و از عرق سگی دست کشيد. شايد هنگ اور کرد! ۳. اين مجيدخان روتوشباشی (برای لينکش به وبلاگ کوکای خانم مارانا مراجعه کنيد، میدانيد که آقای هرمس مارانا لينکبده نيست!) علاوه بر آن که عکسهای خوبی میگيرد، آدم بامرامی هم هست! همين امروز در معيت خانم مارانا به خانهی هنرمندان ايرانشهر رفتيم و نمايشگاه مجيدخان و رفقايش را مورد مرحمت و بازديد قرار داريم که از قرار تعدادی فوتوغراف بود بر ديوار از هر دو جنس ديجيتال و آنالوق. حداقل ۱۰ عکس خوب رويت شد! آقای هرمس مارانا شديدا عقيده دارد اين پديدهی خجستهی عکاسی ديجيتال اگر بخواهد به راه آنالوگ و چاپ دستی برود و با آن رقابت کند و ادای آن را دربياورد، بدجوری قافله را باخته است. توناليتههای متنوع و بیشمار چاپ دستی (خصوصا اگر هنر دست آقااميرخان چاپچی باشد) افقی است که چاپ ديجيتال حالاحالا ها بايد بدود تا به اندکی از آن برسد. ديجيتال رسانهی متفاوتی است و بايد که راه خودش را برود و چيزهای تازهای به عکاسی اضافه کند. اصلا ذات ديجيتال در دستکاریشدن است، وررفتن با عکس در محيطهای مثل فوتوشاپ و ... و هزار راه نرفتهای که سيستم آنالوگ نبايد و نمیتواند که برود. ۴. به لطف همان غولتشن اخيری که عکسش را چندروز پيش اينجا گذاشتيم، نسخهی دیویدی فيلم بامزهی The Gods Must Be Crazy 1 رويت شد که محصول ۱۹۸۰ آفريقای جنوبی بود و شايد بامزهترين آنها با طنزی ملايم و خاص و بکر و اسلپاستيکی که دربارهی قبيلهی بوشمن در وسط صحرای کالاهاری است که همانطوری زندگی میکنند که پنج هزار سال قبل میکردند و اثری از تمدن به ايشان نرسيده. خلبانی هنگام عبور از صحرای کالاهاری بطری خالی کوکايش را از هواپيما بيرون میاندازد و اين شيء عجيب در وسط قبيلهی بوشمن سقوط میکند و آنها خيال میکنند که از جانب خدايان هديهای رسيده! باقی ماجرا داستان سفر Xi (با تلفظی شبيه به اول صدای کليک!) است به لبهی دنيا برای پسدادن بطری به خدايان! اگر به هجويههای هاليوودی عادت کردهايد، بعيد میدانم از اين فيلم خيلی لذت ببريد اما طرفداران طنزهای انگليسی را به قهقهه خواهد انداخت! کارگردان فيلم Jamie Urs است و نام اصلی هنرپيشهی بوشمنی فيلم N!XAU (آقای هرمس مارانا شخصا به سه نفر از کسانی که بتوانند نام اين آقا را درست تلفظ کنند به قيد قرعه اجر معنوی هديه خواهد کرد!) ۵. دعا کنيد شهردار منطقهی شش عوض نشود، خب؟! Labels: پرشینبلاگ |
Post a Comment