« سر هرمس مارانا »



2004-11-11

اين هم كم‌آوردن است!
در ادامه‌ي پستِ قبليِ آقاي هرمس ماراناي بزرگ، ديروز كنارِ درِ وروديِ يك دبيرستان نوشته بود: شمارشِ معكوس براي نابودي اسراييل آغاز شد!
در فضيلت يادداشت‌برداريِ مزمن!
داشتم مصاحبه‌اي از بهمن قبادي مي‌خواندم. گفته بود قبل از ساختنِ فيلمِ لاك‌پشت‌ها هم پرواز مي‌كنند، سفري به كردستانِ عراق داشته و با يك دوربينِ كوچك يادداشت برمي‌داشته تا در تهران با ديدنِ آن يادداشت‌ها فيلم‌نامه‌ي فيلم را بنويسد. فكر كردم چقدر اين كار مي‌تواند كمك باشد براي نوشتنِ فيلم‌نامه درباره‌ي فضايي كه به طور معمول در آن زنده‌گي نمي‌كنيم. بعد فكر كردم همين اسكيس‌هاي كوچك و ساده و ابتدايي كه هنگامِ فكركردن درمورد يك پروژه‌ي جديدِ معماري، مي‌زنيم هم نوعي يادداشت‌برداشتن است كه هنگام طراحي به آن رجوع مي‌كنيم. بعد فكر كردم من عملاً براي عكس‌برداري از يك موضوعِ ايستا هم بيش‌ترِ اوقات همين كار را مي‌كنم. يعني اول به سرعت تعدادِ زيادي عكس از همه‌جاي موضوع مي‌گيرم. بعد با ديدنِ عكس‌ها كم‌كم چيزهاي را كه لازم دارم، نور و ساعت و كادر و پرسپكتيو و... را پيدا مي‌كنم و دوباره به موضوع برمي‌گردم و اين بار عكس‌هاي به‌تر و اصلي را مي‌گيرم. بعد دوباره‌ فكر كردم براي نوشتن هم گاهي همين‌كار را مي‌كنم. اول يادداشت‌هاي پراكنده و خلاصه‌اي مي‌نويسم و بعد با رجوع به آن‌ها، متنِ اصلي را مي‌نويسم. اين نوشته ممكن است همين وبلاگ باشد، متن يك پروپوزال باشد، يك قرارداد و يا صورت‌جلسه باشد. به هرحال يادداشت‌برداشتن كارِ مفيدي است كه هميشه به تمركزِ بيش‌تر كمك كرده است.
عجب آدمي هستيد آقاي كريمي!
مجله‌ي فيلم در آخرين شماره‌اش، پرونده‌اي را به فيلم لاك‌پشت‌ها... اختصاص داده است. شامل چند نقد و مصاحبه كه اولينِ آن‌ها را آقاي ايرج كريميِ دوست‌داشتني نوشته است. من فكر مي‌كنم آي. كيوِ آقاي كريمي جداً حدودِ 197 باشد! (يعني فقط يك ذره كم‌تر از آقاي هرمس ماراناي بزرگ!) يك مقاله‌ي تحليلي فوق‌العاده و خوب كه علاوه بر تشبيهِ نبوغ‌آميزِ بركه‌ي فيلم به زهدانِ آگرين، كه سعي داشت كودكِ حرامزاده‌ي خود را در آن غرق كند و به تعبيرِ آقاي كريمي آن را به زهدانِ خود برگرداند، تفسيرِ زيبايي نيز از اسمِ خلاقانه‌ي فيلم داشت كه لاك‌پشت استعاره‌اي از آگرين است كه هميشه كودك را در پشتِ خود حمل مي‌كند و جايي كه از بالاي پرتگاه خودش را پرت مي‌كند و كفش‌هايش باقي مي‌ماند، مثل اين است كه پرواز كرده باشد. بامزه اين‌جاست كه درست در صفحه‌ي مقابلِ همين مطلب، نويسنده‌ي ديگري از اسمِ فيلم نوشته بود كه مثل رازي سر به مهر باقي مانده است!
چيزِ آقاي بورن!
Bourne Supremacy يكي از همان دنباله‌هاي هميشه‌گيِ هاليوودي است. با همه‌ي همان ايرادهايي كه معمولاً همه به اين جور دنباله‌ها مي‌گيرند! درست مانند فيلمِ اصلي، هويتِ بورن، آقاي هرمس ماراناي بزرگ مشكلِ هم‌ذات‌پنداري با قهرمانِ فيلم دارد! بورن از هويتِ خود بي‌اطلاع است. روايت از ديدِ او ظاهراً‌ تعريف مي‌شود چون بيننده هم در اين بي‌اطلاعي شريك است اما در عين حال چيزهايي را مي‌بيند كه بورن نمي‌بيند! پس زاويه‌ي ديدِ فيلم متناقض است.
دوربينِ روي دست در همه‌ي سكانس‌ها حضوري شلوغي دارد. علتِ آن را نمي‌فهمم. اگر قرار است دوربينِ روي دست ناآرامي و بي‌قراري و هيجان و گيجي و آشفته‌گي را القاء كند كه خودِ داستان همه‌ي اين‌ها را در خودش دارد. با اضافه‌كردن اين تمهيد، چه چيزي به كليتِ فيلم اضافه شده كه قبلاً نبوده؟ ايده‌ي تكراري و دست‌مالي‌شده! (داشتم فكر مي‌كردم اگر براي يك قصه‌ي ملودرامِ معمولي و روان و كم‌تحرك، از دوربين‌ِ روي دست استفاده شود چقدر ايده‌هاي جديدي به فضاي فيلم اضافه مي‌شود.)
قصه هم همان داستانِ هميشه‌گيِ خيانتِ يكي از مديران است! اگر در فيلمِ اول مساله، مسالهِ هويت بود و پشت‌ِ خودش تاويل‌هاي زيادي به دنبال داشت، بسط پيداكردنِ آن در فيلمِ دوم، فقط موضوع را كشدار كرده است. اين روزها ديگر تريلرِ خوش‌ساخت و تعقيب و گريز و ريتم تند و سكانس‌هاي اكشنِ نفس‌گير، كم نيستند. فيلمي موفق خواهد بود كه چيزِ جديدي به همه‌ي اين‌ها اضافه كند.
لطفاً حرف بزنيد آقاي پاچينو!
آل پاچينو در آدم‌هايي كه مي‌شناسم، آدمي است كه با مشاهير و ستارگان سر و كار دارد. با آدم‌هايي كه توي ويترين هستند. اما خودش لحظه به لحظه درب و داغون‌تر مي‌شود. صداي افسانه‌اي خش‌دارش را اين بار جوري بيرون مي‌دهد كه هر كلمه‌اش انگار دارد خودش را ذوب مي‌كند. انگار موقعِ حرف‌زدن هوا را مي‌بلعد به جاي اين كه بيرون بدهد. اين درب و داغوني در راه‌رفتن‌اش هم هست، افتان و خيزان و هميشه در حال زمين‌خوردن انگار. هرچه در سايه‌ي كارهاي او، ستاره‌ها و آدم‌هاش مشهور بالاتر مي‌روند، او پايين‌تر مي‌رود. بيش‌تر در خودش فرو مي‌رود و كم‌تر از خودش حرف مي زند. تنها هنگامي به تنهايي خودش، وضعيتِ نابه‌سامانش و پريشانه‌گي‌اش اعتراف مي‌كند كه ساعاتي بعد مي‌ميرد. از زخمي كه جلوي كيوسكِ روزنامه‌فروشي مي‌خورد، در جلوي تله‌ويزيونِ روشن جان مي‌دهد. نتها و خاموش و وسطِ انبوهي كتاب و مجله و روزنامه و عكس و قرص‌هاي جورواجور و ليوان نيمه‌پري مشروب در دستش.

Labels:



Comments: Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017