« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2004-12-28 بياييد برای ادامهی اين داستان پليسی قهوهای دم کنيم! 1. نوشتن – چه بخواهيم و چه نخواهيم – نوعي فاصلهگذاري است: فاصلهي بينِ آنچه ميانديشيم و آنچه مينويسيم؛ آنچه مينويسيم و آنچه خوانده ميشود: آنچه تاويل ميشود. كسي كه دربارهي خودش مينويسد، بر اين دورافتادن، بر اين فاصله صحه ميگذارد: آنچه فكر ميكند، آنچه مينويسد و بالاخره آنچه خوانده ميشود. بر همين اساس و با توجه به اصلِ رياضيِ « منفي در منفي مثبت ميشود » پس ممكن است كه گاهي پيش بيايد كه اين دو فاصله در يك محور ولي در خلافِ جهتِ هم عمل كند و خواننده بدونِ آن كه بخواهيم، درست به نقطهاي برگردد كه ما تفكر را از آنجا آغاز كرده بوديم. – آقاي هرمس ماراناي بزرگ هم گاهي دچارِ جريانِ سيالِ ذهنِ بيهدف ميشود، خيلي كنجكاو نشويد كه آخر و عاقبتِ خوبي ندارد! -. 2. البته ما هرگونه ارتباطِ معنوي و فيزيكيِ خود را با عواملِ مجلهي وزينِ فيلم پيشاپيش انكار ميكنيم و دستِ اياديِ استكبار را در اين ماجرا دخيل ميدانيم و اميدواريم سربازانِ گمنامِ امامِ زمان هرچه زودتر پرده از اين شبكهي عنكبوتيِ سخيف و توطئههاي مذبوحانه - راستي آقاي سانسورشده يك زماني از اين كلمهي مذبوحانه خيلي خوشاش ميآمد! – بردارند. موضوع از اين قرار است كه درست در ايامي كه آقاي هرمس ماراناي بزرگ بنا به سنتِ ديرينِ خود مشغولِ انديشهورزي در بابِ بزرگانِ سينما است و به عنوان مثال آقاي تروفوي مرحوم را مورد مرحمتِ ويژهي خود قرار ميدهد و فيلمهاي او را بازبيني ميكند و دربارهي آن اينجا قلمفرسايي ميكند، تصادفاً و بدونِ اطلاعِ قبلي، همزمان ميشود با بيستمين سالروز مرگِ ايشان و مجلهي فيلم هم در شمارهي اخيرِ خود پروندهاي ويژهي ايشان به چاپ ميسپارد. از شما انتظار نداشتيم آقاي گلمكاني! 3. آقاي هرمس مارانا با حفظِ سمت، سه ستاره (***) نثارِ فيلمِ Garfield ميكند آن هم فقط و فقط به خاطرِ گلِ روي اين گربهي باهوشِ تنبلِ تنپرورِ پررو و ناز! چون برخلافِ نمونههاي متاخر، خلاقيتِ چنداني در فيلم موجود نيست و لحظههاي فوقالعادهي انگشتشماري دارد. در عوض، نويدِ يك انيميشنِ باشكوهِ ديگر را ميدهد كه در روزهايِ آتي اكران خواهد شد به نامِ Robots كه حاصلِ خلاقهي تيمي است كه شاهكارِ بامزهي پنجستارهي (*****) Ice Age را ساخته و لحظاتِ مفرح و لذتبخش و شعفناكي براي خانم و آقاي مارانا فراهم كرده است. 4. آقاي مارانا همچنين بعدِ از كتابِ عاليِ كافهي زيرِ آب، كتابِ جيبيِ ديگري از انتشاراتِ معظمِ خورشيد را در دستِ خواندن دارد كه پاريس، جشنِ بيكران نام دارد و از آثارِ متاخرِ آقاي همينگويِ بزرگ است و با ترجمهي آقاي مرحوم فرهادِ غبرايي كه سفر به انتهايِ شبِ آقاي فردينان سلينِ او را اگر هنوز نخواندهايد، اشتباهي هولناكي در زندهگاني مرتكب شدهايد! 5. آقاي سانسورشدهي عزيز! عجله كنيد جانم! آن وبلاگ همينطوري دارد خاك ميخورد و چشم به راهِ الطافِ جنابعالي است! وبلاگِ خودتان را هم گاهي آپديت كنيد بد نيست! 6. آقاي روتوشباشيِ محترم! هرتوش را راه انداختهايد خدا خيرتان دهد! پسوردِ ما را هم عنايت كنيد پسرم! 7. خانمِ ماراناي دوستداشتني! لطفاً زود خوب شويد دخترم! 8. خانمِ شينِ مديرتبار! چرا لينكِ ما را در آن وبلاگِ كذاييتان قرار نميدهيد؟! حتماً بايد به زور متوسل شويم؟! 9. آقاي الف غورغوري! ديگر با شكمِ پر و چشمهاي باباغوري نخوابيد و سعي كنيد خاطراتِ قديمي و تلخِ زمانِ بچهگي را از ذهنتان بزداييد! 10. آقاي مخمل! آن سوييتشرتِ ريبوكِ ما را پس بدهيد وگرنه ميدهيم غورباقه به خوابتان بيايد ها! عواقبِ آن را ميتوانيد از آقاي الف بپرسيد! 11. خانم مكينتاشِ گلِ گلاب! معلوم هست شما كجاييد؟! 12. آقاي ونگزِ ينگهي دنيايي! به ناموسِ ما كاري نداشته باشيد جانم! معلوم است كه ما موقعِ تولد اينقدر بزرگ نبوديم! Labels: پرشینبلاگ |
Post a Comment