« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2006-06-19 معماری پنهان کینشازارسالت داریم دیگر؛ کاریش هم نمیشود کرد! داشتیم شهر به مثابه بدن، کینشازا را در مجلهی معمار 36 میخواندیم. دربارهی پایتخت جمهوری دموکراتیک کنگو. عجیب یاد پدر معنویمان، آقای کالوینوی کبیر افتاده بودیم و کتاب گرانقدرش (یک چیزی در مایههای قرآن شما است برای ما این کتاب) شهرهای نامرئی. نمیدانیم آقای کالوینو گذارش به این کینشازا افتاده بوده یا نه اما ساختار این شهر، از جنس همان شهرهایی است که قوبلایخان و مارکوپولو در آن کتاب به شرح و توصیفاش میپردازند. سر هرمس مارانای بزرگ آنقدر مشعشع و مشعوف شده که قسمتهایی از این مقاله را عیناً برایتان تعریف میکند: به رغم این واقعیت که تحلیل محیطهای کالبدی مختلفی که شهر در آنها موجودیت مییابد به ما کمک میکند بفهمیم زیرساختهای مادی چهگونه مجموعهی مناسبات خاص موجود در شهر را به وجود میآورند، باید بگویم که در تحلیل نهایی، در شهری مثل کینشازا، این زیرساخت مادی نیست (یا در وهلهی اول نیست) که این شهر را به شهر تبدیل میکند. در کینشازا، فرم ساختهشده، محصول طرحریزی یا مهندسی دقیق فضای شهری نیست. این فرم به تصادف به عنوان فضای زیستی در محیط انسانی شکل گرفته است. این شهر که مرتباً به ابتذال گراییده و به اساسیترین کارکرد خود یعنی تامین سرپناه بدل شده است، بیشتر مجموعهای ناهمگون از فرمهای بیسروته و قطعات و بازماندههای مادی و ذهنی شهر در «جاهای دیگر» است (یک تیر برق، یک آنتن رادیو، یک پردهی تلهویزیون، رویاهای زندهگی در آوارهگی). همهی اینها در پویشی بومی و درونزا و نوعی زندهگی شهری ریشه دارند که خود محصول درهمتنیدهگی انواعی از جوانههای بیرونزده از زیرزمین و مناسبات و واقعیتهای شهری است. آنها به هم میپیوندند، در هم ادغام میشوند، میشکنند، تکهپاره میشوند و از طریق کردارها و گفتارهای ساکنان، فضای شهری را دوباره سازماندهی میکنند. در چارچوب این پویش محلی و این تکثیرشوندهگیهای درهمجوش، جایگاه فرهنگی فرم ساختهشده کماهمیت به نظر میرسد... . نخستین نکتهای که باید ذکر شود این است که آن زیرساخت و معماری، که بهترین عملکرد را در کنیشازا دارد، تقریباً به تمامی نامریی است. زیر درختان کنار اغلب خیابانهای اصلی و بلوارهای شهر میتوان انواع فعالیتها را به چشم دید: گاراژها، کارگاههای تجاری، نمایشگاههای مبل، تختخواب و سایر اثاثیه، آرایشگاهها، کارخانههای سیمان، عریضهنویسان، گلفروشان، کلیساها و مجموعهی کاملی از سایر فعالیتها و خدمات تجاری. اما هیچیک از این فعالیتها در سازههای احداثشده انجام نمیگیرند. (از اینجا بدجوری قضیه کالوینویی میشود- سرهرمس) آنچه شخصی احتیاج دارد تا به گاراژداری بپردازد، داشتن ساختمانی به نام «گاراژ» نیست، بلکه داشتن فکر یک گاراژ است. تنها چیز مورد نیاز برای تبدیل یک فضای باز به یک گاراژ، یک تایر کهنهی اتوموبیل است که گاراژدار روی آن واژهی quado را نوشته است. ریسمانی که میان دو درخت کشیده میشود کافی است که روزنامههای یومیه را روی آن بیندازند و به این وسیله یک محل گردهمآیی برای بحثهای پارلمانی ایجاد شود. مردم زیر درختان جمع میشوند تا دربارهی مطالب روزنامهها بحث کنند و با استفاده از نوعی معماری زبانآورانه، یا ساختمانی بناشده از واژگان گفتار، پارلمان خود را برپا سازند... این سطح از سازگاری، با دورزدن هرگونه زیرساخت و فنآوریهای ناپایدار، تنها سطحی است که حقیقتاً کار میکند. در این شهر آفریقایی، پس از تنهی درختان، عمدهترین واحد زیرساختی یا بلوک ساختمانی، پیکر انسان است. هانری لفور خاطرنشان کرده است:... میان بدن انسان و فضای آن، میان استقرار بدن در فضا و اشغال فضا، نوعی رابطهی بلاواسطه وجود دارد. هر پیکر زندهای، پیش از آن که اثراتی بر قلمرو مادی (ابزار و اشیاء) برجای گذارد، پیش از آن که با تغذیه از آن قلمرو خود را تولید کند، و پیش از آن که با تولید پیکرهای دیگر به بازتولید خود بپردازد، نوعی فضا است و فضای خاص خود را دارد: این پیکر خود را در فضا تولید و آن فضا را نیز تولید میکند. این رابطه حقیقتاً قابل توجه است: پیکری با انرژیهای حاضر و آماده، یک پیکر زنده، فضای خود را میآفریند یا تولید میکند... ... صرف این واقعیت که این همه پیکر حرکت میکنند، کار میکنند، مینوشند، عشق میورزند، نیایش میکنند، میرقصند، و با هم رنج میبرند و گرسنهگی میکشند، ضربآهنگ و سایقهی درونی و غالباً تبآلود شهر را پدید میآورد. این پیکرها به عنوان موجودیتهایی زنده، در دل آشوبی که کینشازا نام دارد، نظم معینی نیز ایجاد میکنند؛ به بیان دیگر، آنها منطق ارتباطی خود را بر شهر تحمیل میکنند... بنابراین، شیوهی تولید فضا و زمان در این شهر، با تولید جسم پیوندی اجتنابناپذیر دارد. جسم و جامعه یکدیگر را منعکس میکنند و در هم منعکس میشوند... (یادش به خیر؛ زمانی این آقای یلهتوکِ ما داستانی داشت به اسمِ صبح به خیر آقای مارتینی، دربارهی نمای ساختمانی بود که روز به روز بیشتر انعکاس باقی شهر میشد و رفتهرفته محو میشد و در این محوشدن، درون آن هم محو میشد و الخ!- سرهرمس)... از دیدگاه مردان و زنان کینشازایی، بدن ابزار اساسی تحقق فرهنگی خود و آفرینش عرصههای عمومی و خصوصی شهر است... . |
Post a Comment