« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2006-06-20 زنجیرهی بیانتهای کنشهاآقای کوندرا اعتقاد دارد هر کنشی، هرچهقدر معصومانه و با نیت پاک باشد، ناخودآگاه، موجب بروز کنشهای زنجیرهای فراوانی میگردد که ممکن است تا ابد به طول بینجامد. آقای کوندرا این سوال را مطرح میکند که مسوولیت آدمی که کنش اول را انجام داده، در این زنجیرهی نامتناهی کنشهای مرتبط، تا به کجا ادامه مییابد. یک نفر مثل آقای اودیپ شهریار، مسوولیت کنشگر اولیه را تا انتها میداند؛ در نتیجه، در پایان داستان، به دست خودش چشمهایاش را کور میکند. در امتیاز نهایی ِ آقای وودی آلن، کریس به عنوان آغازگر تراژدی، کنشگر اولیه (که اتفاقاً مسوولیتاش در کنشهای مرتبط بعدی بیش از اینها است) برای پایاندادن به تراژدی (که اتفاقاً به زعم سر هرمس مارانا، پایان نیافته است) دست به قتل موضوع تراژدی میزند. به عبارتی صورت مساله را پاک میکند در حالی که اصل مساله در وجود خودش هنوز (و تا ابد) پابرجا است. سر هرمس مارانای بزرگ آدم سادهای است. ساده یعنی دلرحم، یعنی خوشبین و امیدوار، یعنی نیت همهی آدمها را (عموماً) پاک میداند. در این چند هزار سال عمرش، بارها و بارها، چوب همین نگاه خوشبینانه و سادهلوحانهاش به آدمها را خورده است. بارها و بارها، در مقاطع مختلف، آدمهای دلسوزی ایشان را از سوءنیت برخی آدمها آگاه کردهاند، اما سر هرمس مارانا که در این خوشبینی ِ افراطیاش، پابرجا بوده، به حرف این آدمهای دلسوز گوش نکرده و در نتیجه، ضربه خورده، مورد توهین قرار گرفته و تخطئه شده است؛ زیر سوال رفته است. سر هرمس، بارها و بارها در مقام همان کنشگر معصومی قرار گرفته که زنجیرهی کنشهای بعدی، راه به جاهای بدی، واقعاً بدی، برده است. سر هرمس مارانا مسوولیت کامل همهی کنشهای بعدی را نه میتواند و نه میخواهد که به عهده بگیرد اما در عین حال، نمیتواند به طور کامل خودش را مبرا بداند. رنجی که به عزیزاناش و به خودش وارد میشود، جانکاه است. آقای اودیپ، در برابر این مسوولیت، چشمهایاش را کور میکند. سر هرمس مارانا، اگر قرار باشد، این زنجیرهی لعنتی کنشها، در نهایت موجب ایجاد کوچکترین رنجشی در عزیزترین آدم زندهگیاش بشود، محل بروز کنش اولیه را کور میکند: وبلاگاش را تعطیل میکند که هیچ، خودش را هم تعطیل خواهد کرد. سر هرمس مارانای بزرگ از آقای اودیپ چه کم دارد مگر؟! سر هرمس مارانا خسته است؛ از این همه سوءتفاهمی که موجباش، سادهدلی و خوشبینی افراطیاش بوده، از این همه رنجشی که در طول این سالها، در دل عزیزاناش، باعث شده (به سبب همان زنجیرهی لعنتی کنشها). سر هرمس مارانا از این همه چشمپاکی گاه احمقانهاش خسته است و نمیداند چگونه به این خستهگی سالیان خاتمه بدهد. سر هرمس مارانا از این موج سوءتفاهمهایی که پیراموناش ایجاد میکند و میشود، خسته است. از این همه تعبیرهایی که دور از او شکل میگیرند و به قضاوتاش مینشیند. سر هرمس مارانا روزها و شبهای سختی را میگذراند که به کسی جز خودش مربوط نیست. سر هرمس مارانا قبلاً هم بارها و بارها به این نقطه رسیده و بدون آن که اندوختهای بیندوزد، از این مرحله عبور کرده است. این تکرار احمقانه، این بازگشت ابدی، سر هرمس مارانا را بدجوری خسته کرده است. سر هرمس مارانا این بار هم به دنبال راهحل خواهد گشت. راهحلی که میداند فقط و فقط در خودش است. اگر اینها را هم در این بارگاه مقدس مینویسد، گاس که برای این باشد که مثل رد ناگزیر زخمی قدیمی، بر تناش بماند، تا هر بار که به پشت سرش مینگرد، این یادگار درد، کمی، کمی او را به خودش بیاورد، کمی به یادش بیاورد که دنیای آدمهای فانی از آن پایین، دقیقاً همانی نیست که او از این بالا میپندارد. گاس هم که سر هرمس مارانا، دارد باز هم خودش را اینجوری تبرئه میکند، کسی چه میداند؛ گاس هم که بلد نیست جور دیگری با دل آدمهای فانی مورد پرستشاش، تا کند. سر هرمس مارانا این روزها، بار سنگین همهی آن زنجیرهی لعنتی و پلید کنشها را، بار سنگین شکستن دل عزیزتریناش را، به دوش میکشد. سر هرمس مارانا از این بار خسته است و نمیداند تا کجا میتواند این بار را حمل کند. سر هرمس مارانا هنوز ابعاد و گسترهی عظیم صبر و تحمل عزیزاناش را نمیداند. حتماً جایی تمام میشود. هر دو. پینوشت: گاس که خود این نوشتهی لعنتی، باز، کنش اولیهی شومی باشد که راه به هزار جای لعنتی نامعلوم ببرد. عجب گیری کردهایم ها! |
آقای ب هم یک همچین چیزی. ایشان هم وقتی که ایران به مکزیک باخت همه اش فکر می کرد که اشکال از خودش است.
جاش چند تا پست عقب تره اما چه میشه کرد ما ته سالنیم و گفتیم که یک چیزی هم گفته باشیم خیلی وقت بود بعد از سقوط موسیو ورنوش بزرگ چیزی نگفته بودیم ما
Post a Comment