« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2008-06-16 نامهی وارده- 2... رفته بودم پیشش. با هیجان. شنیده بودم که کرامات عجیبی دارد. تازه سه ماه بود که وارد این جور حیطههای متافیزیکی شده بودم. شنیده بودم که سید است و شال سبز نمیاندازد. قدِ هزارتا سوال داشتم. با خودم فکر کرده بودم جریان فشارکی را هم از اون خواهم پرسید. و آن میرزایی که مردم آخرش ریختند آتشش زدند. اتاق سادهای داشت. از همینها که یک رادیوی قراضه دارند و یک گلیمی، جاجیمی چیزی انداختهاند کف اتاق. به پنجره هم از این پردههای پنزری آویزان کردهاند. چایی را در یکی از لیوانهای دستهدارِ که تهش لِردِ چاییِ صدساله بسته. از یک کتری سوخته که روی چراغ نفتی داشت، وسط اتاق برایم ریخت. سوال کردم. جوابم را نداد. به جایش رادیو را روشن کرد. پیچ رادیو را چرخاند روی فشفشهای مکرر و رسید به یک فرکانسی که واضح بود صدا. به اندازهی یک کلمه که از رادیو درآمد، دوباره با سرعت پیچ را چرخاند و رفت روی یک ایستگاه دیگر. دوباره یک کلمهی دیگر و بعد، همینجور تندتند پیچ را میچرخاند. ناگهان دیدم دارد جواب من را اینجوری میدهد. با کلماتی که از دهانهای دیگری درآمده. در جاهای بیربط. باید همه را به هم وصل میکردم تا بفهمم از چه دارد حرف میزند. یکی دو جمله که این جوری گفت، رادیو را بست. زیر کتری را خاموش کرد و خوابید. بلند شدم آمدم بیرون. گیج بودم و خسته. یادم آمد که قضیهی آن آقایی را که ملت آتشش زده بودند، جلوی همسایهها که آمده بودند تماشا، یادم آمد که آن را نپرسیدم. داشتم فکر میکردم شده این حکایتِ شِرآیتمزهای شماها توی گوگلریدر. ... سیمون 16 ژوئن 2008 مونپلیه |
Post a Comment