« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2008-06-16 نامهی وارده- 3... خواندی آن مصاحبهی احمدرضا احمدی را در شهروند؟ یک جملهی طلایی دارد: به زنم گفتم از من سه چیز نخواه. پول و شهامت و زبان انگلیسی. داشتم فکر میکردم که اصلن همین شد که امروز وضعمان این است. روزی که داشتیم در اوانِ نوجوانی، قهرمانهایمان را انتخاب میکردیم، اشتباهی شد. حواسمان نبود یا بیتجربه بودیم یا سرمان گرم بود یا دلمان زیادی خوش بود، که حالا دیگر این چیزهایش مهم نیست. مهم اینجاست که هنوز که هنوز، یک مشت نویسنده و شاعر و نقاش و فیلمساز و آرتیست و روزنامهنویسِ بیپول و سودازده، شدهاند آدمهایی که همهچیزشان را دنبال میکنیم. حرفهای چپ و راستشان را این ور و آن ور میخوانیم. شدهاند قهرمانهای قصههای ما. بعد هر وقت !E نگاه میکنیم، از خودمان خجالت میکشیم. هربار این خانهها و جشنها و جواهرات سلبریتیها را نشانمان میدهند، یک جور لبخندی میزنیم که انگار، اینها عجب آدمهای سبکمغزی هستند. دلمان را خوش کردهایم به امورِ معنوی، خیر سرمان! گاهی دلم عجیب میخواهد دستِ این پسرکِ 14 سالهی همسایه را بگیرم، بیاورمش روی پشت بام. بعد یکی بزنم پسِ گردنش. کتاب شعری را که دستش گرفته، پرت کنم پایین. بعد دستهایم را بگذارم دو طرف صورتش، داد بزنم که الاغ! عمرت را تلف نکن. ...
سیمون 10 ژوئن 2008 مونپلیه |
دفعه اول نیست که اینو می بینم.این پست نشون میده اگه یه کم جدی به مسائل نگاه کنید، چیزهای خوبی هم می تونید بنویسید.D:
.این نوشته عالی بود
Post a Comment