« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2008-06-02 موسیو ورنوش و گلهای قالی- 4معشوقهای قدیمی عین دندانهای لقی هستند که نمیافتند. این را من میگویم. سیگارم را خاموش میکنم در گلدان و خیره میشوم در چشمهایت. این جوری نگاه نکن ایرما! میگویم دیدی هی با زبانت بازی میکنی با لقیِ دندانت؟ که نمیافتد و سفت هم نمیشود عین روز اولش؟ لقیِ بیدرد و مداومی دارد ورنوش؟ دیدی؟ میگوید دندان لق بالاخره میافتد خب. دیر و زود دارد. سوخت و سو… میگویم نه همیشه ورنوش. گاهی وقتها، دندان است دیگر، سالها لق میزند برای خودش. هی هر روز نوک میزنی با زبانت، که ببینی شلتر شده یا نه. همانجور بیخاصیت و مدام است. مکرر است اصلن ورنوش. میدانی چه میگویم؟ نمیدانم ایرما. من هیچوقت درست و حسابی نفهمیدم از چی داری حرف میزنی دختر. همیشه گمان بردم. و به روی خودم و خودت نیاوردم. ته دلم، خودم را راضی کردم که داری من را میگویی. بعد گمان بردم که هنوز سید را در آن اعماق پیچاپیج قلبت، هر روز، تازه میکنی با این حرفها. مردهپروری میکنی. میگویم سيد را بگويم، تو را بگويم، چه فرقی میکند! او همينقدر زنده است که تو. تو حالا اينجا تکيه دادهای به ديوار من را تماشا میکنی او نه. او که ديگر اينجا نيست تکيه بدهد به ديوار، من را تماشا کند. میدانی از چه حرف میزنم ورنوش؟ نه ايرما، نه. من آدمِ راههای پر پيچ و خم نيستم. هی گيج میشوم. گيجم میکنی. لابد سيگار ديگری روشن کردهام تا حالا که میگویم الان که نوبت تو شده، بازی خودت را بکن. چهکار داری سيد چهجور بازی میکرده، کجا تکيه میداده، چهطور تماشا میکرده، حالا کجاست. نوبت به همهمان میرسد، نمیرسد؟ ايرما؟ ايرما!
ایرما |
دندون عقل هم که تا در می آد از بیخ باید کشیدش
دیوانگی با 32 دندان لق
خب
Post a Comment